#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۲۴
_؛ "تسلیت میگم، غم آخرتون باشه"
مجید؛ "خیلی ممنون"
+؛ "روحش شاد مرد خوبی بود"
حامد؛ "خوش اومدین، انشالله تو شادیا جبران کنیم"
متین؛ "سلام، تسلیت میگم مجید جان"
نوید؛ "غم آخرتون باشه"
مجید؛ "ممنونم"
هومن؛ "حامد جان تسلیت میگم"
حامد؛ "مرسی، خوش اومدین"
حامد
خونه پر از مهمون بود، مهتاب که خیلی حالش بد بود تو اتاقش بود و درم قفل کرده بود چون حوصله شلوغی نداشت...من و مجیدم تو حیاط بودیم، مونا و حانیه پیشِ مهمونا و نازی و آیناز هم چایی و خرما تعارف میکردن داخل...مجید یه گوشه نشسته بود، رفتم کنارش و دستم رو گذاشتم رو شونش..
حامد؛ "خوبی داداش؟"
مجید؛ "خودت چی فکر میکنی؟...بابام زیره خاکه...خوبم؟"
حامد؛ "ببخشید...سوال خوبی نپرسیدم"
مجید؛ " مهم نیست"
حامد؛ "بریم داخل؟"
مجید؛ "حوصله شلوغی ندارم"
حامد؛ "پسرِ مرحومی زشته، میدونی که حرف در میارن"
مجید؛ "بزار انقد حرف بزنن تا بمیرن"
حامد؛ "داداشِ من، بیا بریم دو دقیقه بشین بعد پا میشیم اصلا میریم خونه من"
مجید؛ "بریم"
با هم رفتیم داخل نشستیم..
همه به احترام مجید بلند شدن و بعد نشستن، حانیه اومد سمت مجید.
حانیه؛ "خوبی قربونت برم؟"
مجید فقط سرش رو تکون داد.
حانیه؛ "میخوای بری خونه استراحت کنی؟"
مجید؛ "نه"
نگاهی به حانیه کردم و بهش اشاره دادم که بره و رفت.
حامد؛ "حانیه راست میگه داداش"
مجید؛ "بیخیال حامد"
نازی
یه گوشه پایین اپن نشسته بودم تو آشپزخونه کنارمم آیناز بود، صدای یه خانمی رو از اون طرف اپن که بیرون از آشپزخونه بود میشنیدم..
اشرف؛ "همش تقصیر این موناس با این شوهر بی ریختش، داداشم از اولم از این حامد خوشش نمیومد ولی مگه این دختر حرف گوش میده؟ الانم که چو افتاده مهتاب داداش همین حامدِ رو میخواد اسمش چی بود...اها حمید!..."
آروم برگشتم سمت آیناز و با صدای کم لب زدم.
نازی؛ "توهم میشنوی؟"
آیناز؛ "آره...فکر کنم عمه اشرف باشه"
نازی؛ "هر کی میخواد باشه! حق نداره درمورده بابا و عموی من اینجوری حرف بزنه"
میخواستم پاشم که آیناز دستم رو گرفت.
آیناز؛ "فکر کردی من خوشم میاد درمورده داییام اینجوری بگه؟"
خواستم حرف بزنم که متین وارد آشپزخونه شد و لیوان چاییش که خالی بود رو تو دستاش گرفته بود، سریع بلند شدم که آینازم بلند شد.
نازی؛ "چرا اومدین اینجا؟ خودم میومدم برمیداشتم"
متین؛ "شما خسته ای از صبح سره پایین"
اشرف؛ "تو دختر حامدی؟"
برگشتم و نگاش کردم.
نازی؛ "بله، دختر حامدم"
اشرف؛ "نچ نچ نچ، تو بشینی اینجا بعد این آقای محترم لیوانش رو خودش بیاره تو آشپزخونه؟ برو لیوانا رو جمع کن"