˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#خانهای_میان_هیاهو #فصل_دوم #پارت_۲۵ نازی اومدم یه جواب کوبنده بدم که آیناز نزاشت. آیناز؛ "من جم
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۲۶
نازی
تا وارد خونه شدیم ایمان دستمو کشید و برد داخل یکی از اتاق ها و در رو بست..
ایمان؛ "چی میگفتی به اون مرتیکه؟"
دست شکستم رو با دست سالمم گرفتم.
نازی؛ "آییی...به تو چه؟"
ایمان؛ "تو دهنی میخوای نه؟! میگم چی میگفتی؟"
نازی؛ "ببین الان راحت میتونم جیغ بزنم بابام بیاد بدبختت کنم پس برو پی کارت انقدم برا من ادای شوهرای غیرتی رو در نیار!"
ایمان محکم دست شکستم رو گرفت که چشمام رو از درد بستم...
نازی؛ "آخخخ...عوضی...نکن..."
ایمان؛ "بار آخرت باشه منو تهدید میکنی! فهمیدی؟!"
نازی؛ "آیی...با..باشه باشه ولم کن..."
ایمان دستم رو ول کرد و سمت در اتاق رفت.
ایمان؛ "دیگه نبینم این پسره دورت بپلکه!"
و از اتاق خارج شد...
نشستم روی تخت که آروم دستم رو ماساژ بدم اما یکم که بهش فشار میوردم تیر میکشید...بیخیالش شدم و پا شدم از اتاق بیرون رفتم.
دیدم ایمان داره با گوشیش حرف میزنه...
ایمان؛ "باشه قربونت برم انقد بی قراری نداره که میام میام چشم...یه نیم ساعت تحمل کن تا برسم اونجا"
اه...حتما اون زنیکه بود!
چشمام رو تو حدقه چرخوندم و رفتم روی مبل نشستم..
ایمان گوشیش رو قطع کرد و سمت دایی رفت.
ایمان؛ "بابا من میرم"
مجید؛ "کجا؟"
ایمان؛ "کار دارم برمیگردم آخر شب"
مجید؛ "خیله خب برو"
ایمان؛ "خدافظ"
و از خونه زد بیرون...
گوشیم زنگ خورد که دیدم متینِ،گوشیم رو برداشتم و رفتم تو اتاق.
نازی؛ "سلام"
متین؛ "سلام خوبی؟"
نازی؛ "چقد مگه گذشت از رفتنت؟"
متین؛ "امم...خب گفتم زنگ بزنم بیام ببرمت بیرون"
نازی؛ "من که از خدامه چون حالم از اینجا به هم میخوره"
متین؛ "پس بپوش بیام"
نازی؛ "واستا اول بپیچونم"
متین؛ "باشه خبر بده،فعلا"
نازی؛ "خدافط"
قطع کردم و از اتاق بیرون رفتم..
مامان بی حال یه گوشه نشسته بود و زانوش رو بغل گرفته بود...دایی روی مبلی نشسته بود و با پاش ضرب میرفت...عمه تو آشپزخونه مشغول چای دم کردن بود...بابا هم نگاهش بین دایی و مامان بود،رفتم و کنارش نشستم.
نازی؛ "خوبی؟"
سرش رو آروم سمتم برگردوند...
حامد؛ "هوم،تو خوبی؟"
نازی؛ "تو خوب نیستیا"
حامد؛ "وضعیتو ببین...میتونم خوب باشم؟"
نازی؛ "نه...نمیتونی"
ساکت شد و حرفی نزد که نذاشتم خیلی سکوت طولانی بشه..
نازی؛ "بابا رها زنگ زد،گفت میاد بریم بیرون...میتونم..."
حامد؛ "اجازه میگیری؟"
نازی؛ "بابامی"
حامد؛ "درسته ولی تو الان توی سنی نیستی که اجازت دست من باشه،میتونی بری"
نازی؛ "مشکل فقط اجازه نیست...دلم نمیاد تنهات بزارم"
حامد؛ "نمیزاری مامانت و داییت و عمت هستن برو تو"
از جام بلند شدم..
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#خانهای_میان_هیاهو #فصل_دوم #پارت_۲۶ نازی تا وارد خونه شدیم ایمان دستمو کشید و برد داخل یکی از ا
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۲۷
نازی؛ "مراقب خودت باش"
نازی
و رفتم توی اتاق و به متین پیامک دادم«بیا»
و اونم فقط سین زد و بعد از چند دیقه پیام داد که برم دم در...
با همه خدافظی کردم و بیرون رفتم و سوار ماشین شدم.
نازی؛ "سلام"
متین؛ "خوبی؟"
نازی؛ "نمیدونم...میشه بریم زودتر؟ من گفتم دوستم میاد آخه"
متین؛ "باشه باشه"
و متین حرکت کرد..
متین؛ "چیزی خوردی؟"
نازی؛ "چایی فقط"
متین؛ "پس بریم رستوران؟"
نازی؛ "رستوران؟ اصلا!"
متین؛ "چرا؟"
نازی؛ "تو ماشین باشیم فقط،نمیخورم چیزی"
متین به یه جا رسید و پارک کرد،سمتم چرخید.
متین؛ "چیزی شده؟"
نازی؛ "ببخشید متین ولی سوالات رو مخمه...میپرسی خوبی؟ چیزی شده؟...خب خودت داری میبینی که هم حالم بده هم خیلی چیزا شده"
متین؛ "من میپرسم که حرف بزنی،تو حرف نزنی بریز تو خودت غمباد میشه...من این روزا رو گذروندم نازی...اما متاسفانه کسی رو نداشتم که این سوالای به قول تو رو مخ رو از من بپرسه"
نگاهم رو ازش گرفتم..
نازی؛ "حالم خوب نیست،ایمان رفته پیش اون دختره،دستم درد میکنه،پدرِ مادرم مرده،حال خانوادم بده،تکلیف زندگی لعنتی خودمم مشخص نیست...هوفف"
متین لبخندی رو لباش نشست...
متین؛ "الان بریم یه چی بخوریم؟"
نگاش کردم...
نازی؛ "نه متین نه لطفا،همین جا خوبه من گشنم نیست"
متین؛ "چرا خب؟"
نازی؛ "میترسم کسی ببینه ما رو"
متین؛ "خیله خب باشه،ولی این دلیل نمیشه چیزی نخوری،میریم یه جا غذا میگیرم تو ماشین میخوریم"
نازی؛ "گیر دادی ولم نمیکنیا"
متین دوباره ماشین رو روشن کرد.
متین؛ "بله ولت نمیکنم من"
دیگه حرفی نزدم و حرکت کرد...
به یه رستوران کافه که رسیدیم نگه داشت.
متین؛ "چی میخوری؟"
نازی؛ "حقیقتا هیچی"
متین؛ "پس خودم انتخاب کنم؟"
نازی؛ "تا چیزی به خوردم ندی ول نمیکنی نه؟"
خندید و ابرو هاش رو بالا انداخت.
متین؛ "نچ"
و از ماشین پیاده شد...