#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۵۹
مونا
توی آشپز خونه بودم و صداها رو میشنیدم وقتی حامد با لکنت حرف میزد دلم میریخت الهی بمیرم چرا اینجوری شدی؟
خدایا خودت کمکش کن امشب باید خوب پیش بره.
زهره؛ "ولی بعد از لیسانس انشالله فوق هم میگیره"
احمد؛ "پس با این حساب...شرمنده"
وای نه، اتفاقی که ازش میترسیدیم افتاد.
حامد؛ "ی...یعنی...چ..چی؟"
احمد؛ "یعنی من دخترم رو شوهر نمیدم اگرم بدم به پسر شما نمیدم"
رضا؛ "ببخشید ولی مگه پسر ما چشه؟"
پری؛ "اممم...بهتره اول چایی رو بخوریم بعد تصمیم بگیریم"
زهره؛ "منم موافقم"
مامان صدام زد و منم سینی چایی رو برداشتم و بردم به همه سلام کردم داشتم از خجالت آب میشدم.
زهره؛ "ماشالله هزار ماشالله چه خانمی"
خانواده خیلی خوبی داشت خودشم که...نگم اصلا، به حامد که رسیدم ناخداگاه به چشماش خیره شدم و اونم به چشمام زل زد و چایی رو برداشت دلم میخواست تا صبح بشینم به چشمای شکلاتیش نگاه کنم، خواستم برم که سینی رو گرفت.
حامد؛ "ب...ببخشید...ق...ق...قند"
سینی جلو تر بردم.
مونا؛ "بفرمایید"
قند برداشت و منم قند تو دلم آب شد، به همه که چایی دادم سینی رو روی میز گذاشتم و نشستم.
پری؛ "به نظرم اجازه بدیم این دوتا جوون برن با هم حرف بزنن سنگاشون رو وا بکنن اگر به توافق نرسیدن اون موقع نظر میدیم"
احمد؛ "من اجازه نمیدم"
پری؛ "احمد"
بابا هوف عصبی ای کشید.
احمد؛ "خیله خب فقط مهتاب هم با خودتون ببرید"
مونا؛ "بابا"
احمد؛ "همین که گفتم"
حمید؛ "میشه منم برم؟"
احمد؛ "حتمااا"
مجبور شدیم مهتاب و داداش حامد هم با خودمون ببریم توی اتاق، من دست مهتاب و حامد هم دست داداشش رو گرفته بودیم و رفتیم توی اتاق مجید در هم بستیم، من یه طرف تخت و حامد یه طرف دیگه نشسته بودیم بچه ها هم ساکت نشسته بودن روی زمین و ما دوتا رو نگاه میکردن، انگشتام کنده شد انقدر باهاشون بازی کردم.
مونا؛ "نمیخواین چیزی بگین؟"
حامد؛ "چی بگم؟"
مونا؛ "هر چی، سوال بپرس"
حامد؛ "سوال...خب، نمیدونم میخواین اول شما بپرسین ؟"
مونا؛ "لکنتت خوب شد"
حامد؛ "عه راستیا اصلا حواسم نبود"
مونا؛ "وقتی استرس میگیری لکنت میگیری؟"
حامد؛ "آره دست خودم نیست از بچگی اینجوری بودم"
مونا؛ "اذیتت نمیکنه؟"
حامد؛ "قبلا چرا ولی الان کمتر، عادت کردم"
مونا؛ "تو از چیه من خوشت اومد؟ ببخشید میگم تو اشکالی نداره؟"
حامد؛ "نه راحت باشین، راستش خب...به عشق در نگاه اول اعتقاد داری؟"
مونا؛ "نه"
حامد؛ "منم نداشتم ولی وقتی تو رو دیدم یعنی چیز...شما رو دیدم، فهمیدم که همچین چیزی وجود داره"
مونا؛ "یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟"
حامد؛ "الان تنها چیزی که ناراحتم میکنه اینه که احمد آقا نزارن من با شما...ازدواج کنم"
مونا؛ "خب ببین بابای من از تو خوشش نمیاد حتی نمیدونه که مجید با تو دوسته فقط میدونه تو یک دانشگاهین"
حامد؛ "من هر کاری میکنم که راضی بشه"
مونا؛ "البته بگم که توی این خونه فقط باباس که از تو بدش میاد"
حامد؛ "بقیه اعضای خونه چی؟"
سرم رو انداختم پایین.
حامد؛ "اونا من رو دوست دارن؟"
مونا؛ "آره خب مجید، مامان پری، مهتاب..."
حامد؛ "مونا خانم چطور؟"
مونا؛ "او...اونم..همین...همینطور"
حامد؛ "ولی توی خونه ما همه تو رو دوست دارن"
مونا؛ "مثلا کیا؟"
حامد؛ "مامانم، بابام، حانیه، حمید"
مونا؛ "ولی یه نفر رو نگفتی"
حامد؛ "آخه اون یه نفر دوستت نداره...عاشقته"
داغه داغ شده بودم نمیدونستم از خجالت چیکار کنم.
هدایت شده از 𝗆︎𝖺𝗁︎𝖺𝗄︎ ; سینمایکوچکمن
فــرزاد و نــگــارِ جــانســخــت 🌼🙃 «الــنــاز حــبــیــبــی و مــهــرداد صــدیــقــیــان» 🤏✨
بــرایِ: https://eitaa.com/back_home
| @The_mahak ★
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
فــرزاد و نــگــارِ جــانســخــت 🌼🙃 «الــنــاز حــبــیــبــی و مــهــرداد صــدیــقــیــان» 🤏✨ بــرا
واییییییییییی😭✨🤍
مرسیییییی قشنگممممم🫂🥲❤️