˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
همه جواب بدینااا✨🤍 https://daigo.ir/secret/61076129541
حالا حدس بزنید دکتر من کیه؟😉🤍
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۶۰
مونا؛ "میتونی زندگی ای که دوست دارم رو برام فراهم کنی؟"
حامد؛ "آره میتونم"
مونا؛ "میتونی تا آخر عمر دوستم داشته باشی؟"
حامد؛ "میتونم"
مونا؛ "میتونی بهم آسیب نزنی؟"
حامد؛ "میتونم"
مونا؛ "میتونی مواظبم باشی؟"
حامد؛ "میتونم"
مونا؛ "میتونی پشتم باشی؟"
حامد؛ "میتونم...تو چی؟ میتونی تا آخر عمر پیشم باشی؟"
مونا؛ "آره، میتونم"
حامد؛ "پس...با من ازدواج میکنی؟"
مونا؛ "آ...آره"
حامد
حمید و مهتاب دست زدن و من و مونا داشتیم همدیگه رو نگاه میکردیم
عملیات با موفقیت انجام شد، کدوم عملیات؟ عملیات روبودن قلب مونا کیانی عشقِ حامد حاتمی.
مونا؛ "بریم بیرون؟"
حامد؛ "بریم"
دست بچه ها رو گرفتیم و رفتیم بیرون که همه به جز احمد آقا دست زدن و خوشحال شدن، یهو احمد آقا داد زد.
احمد؛ "سااااکتتتتت"
همه ساکت شدن و توی شک بودن مونا ترسیده بود این رو از دستاش که میلرزید فهمیدم.
احمد؛ "من دخترم رو به پسر شما نمیدم"
زبونم قفل شد نفسم بالا نمیومد داشتم خفه میشدم بدنم یخ شد، مونا که من رو دید سریع رفت سمت آشپز خونه و یه لیوان آب اورد داد بهم که بخورم، احمد آقا بلند شد اومد سمت من و بقیه هم پشت سرش اومدن، اون میومد جلو و من میرفتم عقب تا اینکه خوردم به دیوار.
احمد؛ "فکرِ مونا رو از سرت بیرون کن"
داشت حرف زور میزد دیگه طاقت نیوردم و داد زدم.
حامد؛ "من مونا رو میخواممممم..."
و با سیلی ای که به صورتم خورد حرفم رو قورت دادم.
احمد؛ "بار آخرت باشه اسم دختر من رو به زبونت میاری"
رضا؛ "حالا که اینطور شد اصلا ما دختر شما رو نمیخوایم، زهره بچه ها بریم"
مجید
از وقتی که حامد و مونا رفتن توی اتاق تا الان که خانواده حامد داشتن با دعوا میرفتن کارِ من شده بود دیدن شکل ماه خواهر حامد حانیه، یعنی منم مثل حامد...نه بابا، ولی شایدم آره
وقتی داشتن میرفتن کنار حامد راه میرفت حامد بهم گفته بود یه خواهری داره که خیلی دوستش داره و همیشه حرفای دلش رو به اون میزنه هر رازی که داره به اون میگه، وقتی رفتن دم در همه ما رفتیم به جز بابا مامان همش از خاله زهره عذرخواهی میکرد و مونا هم داشت گریه میکرد و به حامد نگاه میکرد حامد هم سرش پایین بود.
پری؛ "شرمندم بخدا اصلا نمیدونم چرا این مرد اینجوری میکنه"
زهره؛ "دشمنت شرمنده عزیزم، شما ببخشید مزاحم شدیم"
پری؛ "مراحمین این چه حرفیه"
به حامد اشاره کردم اومد سمتم.
حامد؛ "جانم؟"
مجید؛ "ببخشید حامد..."
حامد؛ "نزن این حرف رو داداش، تو که نزدی بابات زد"
مونا کنارم ایستاده بود حامد بهش نگاه کرد و یکم نزدیکش شد.
حامد؛ "گریه نکن تروخدا دلم ریش میشه، نگران نباش درست میشه"
مونا؛ "ببخشید آقا حامد دوست نداشتم اینجوری بشه"
حامد؛ "چقدر قشنگ میگی آقا حامد"
مجید؛ "اِهم داداشش اینجا وایساده هااا"
حامد؛ "برو بابا"
مجید؛ "چی؟"
حامد؛ "مجید جان یه دقیقه ساکت میشی؟"
یهو یه فرشته خوشگل اومد کنار حامد ایستاد.
حانیه؛ "حامد بیا دیگه بابا عصبانی شده منتظره تو ماشین"
حامد؛ "صبر کن یکم"
مجید؛ "شما خواهر حامدین؟"
حامد؛ "نه داداشمه"
مجید؛ "مراقب داداش با نمکتون باشین"
هم مونا هم حانیه خندیدن که من دلم برای خنده حانیه رفت و از نگاه حامد به مونا مشخص بود اونم حس من رو نسبت به مونا داره.
[پایان فلش بک]
هدایت شده از یادگاریغزلماه ! ²
این خلیج تا ابد خلیج ِ فارسه .
با دوتا حرف هم نه اسمش عوض میشه نه مال کسی میشه !🫳🏻
#خلیج_همیشه_فارس
#خلیج_فارس
#خلیج_همیشگی_فارس
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۶۱
مجید؛ "خب بسه دیگه خسته شدم"
نازی؛ "دایی تازه داشتیم لذت میبردیم"
ایمان؛ "راست میگه"
آیناز؛ "بگین دیگه"
حامد؛ "شما ها که همه اینا رو میدونید"
آیناز؛ "آره ولی انقدر قشنگه دوست داریم هزار بار بشنویمش"
نازی؛ "آره من تازه داشتم تصور میکردم"
مونا؛ "ولی حامد واقعا همینجور که میگی عاشقم بودی؟"
حامد؛ "وا معلومه دیگه"
حانیه؛ "آقا مجید نگفته بودی وقتی من رو دیدی ضربان قلبت رو هزار بود"
مجید؛ "تازه این اولش بود"
نازی؛ "حالا بقیش رو بگید دیگه"
مجید؛ "وقتی میگم این دختر همه چیزش مثل حامدِ منظورم اینه"
حامد؛ "دختر منه دیگه باید شبیه من باشه"
نازی؛ "اصلا من شبیه بابامم فقط بقیش رو تعریف کنید دلم آب شد"
حامد؛ "خلاصه که ما دو سال همینطور میرفتیم خواستگاری مونا خانم ولی احمد آقا نمیزاشت توی اون دو سال هم من مدرکم رو گرفتم و تو همین بیمارستانی که الان هستم مشغول به کار شدم، یه روزی برای بار هزارم مامانم دوباره زنگ زد و قرار خواستگاری گذاشت"
[فلش بک:شب خواستگاری]
حامد
دیگه امشب باید احمد آقا قبول کنه وگرنه مجبور میشم از راه های دیگه ای استفاده کنم، کت شلوار طوسیم رو پوشیدم و عطر رو روی خودم خالی کردم و با مامان اینا رفتیم سوار ماشین شدیم، تو راه گل و شیرینی رو هم خریدیم و راه افتادیم سمت خونه مجید اینا وقتی رسیدیم مثل همیشه با احترام وارد شدیم و نشستیم هر سری که میومدیم نگاه های سنگین مجید روی حانیه رو احساس میکردم ولی چیزی به مجید نگفتم، مونا مثل هر سری چایی اورد و نشست هر دوتامون یواشکی و دور از چشم احمد آقا همدیگه رو نگاه میکردیم اونم یه لبخند ناز روی صورتش بود که دلم براش رفت.
رضا؛ "ببینید آقای کیانی، الان بالغ بر ۵۰ دفعس که ما داریم توی این دو سال میایم خواستگاری و اینکه دختر شما و پسر ما همدیگه رو میخوان ثابت شده خواهشا مانع رسیدن این دو نفر به هم نشید"
زهره؛ "آره بزارید این دوتا عاشق به هم برسن"
احمد؛ "کی گفته مونا پسر شما رو دوست داره؟"
زهره؛ "میتونید ازشون بپرسین"
احمد؛ "مونا تو...تو حامد رو دوست داری؟"
مونا؛ "ب...بله"
خوشحال از حرف مونا بودم و داشتم به احمد آقا نگاه میکردم که با تعجب و حرص زیاد داشت به مونا نگام میکرد.
پری؛ "به نظرم باید یکم کوتاه بیایم بزاریم این دو تا جوون به هم برسن...احمد؟!"
احمد؛ "خیله خب...شرط دارم"
حامد؛ "هر...هر چی...ب...باشه...ق...قبوله"
احمد؛ "۲۰۰ سکه مهره دخترم میکنی، خونه ای که میخری هم باید به نام دخترم بزنی"
۲۰۰تااااااااااا ، بد بخت میشم که...ولی برای مونا حاضرم بد بخت هم بشم.
حامد؛ "ق...قبوله"
رضا؛ "یعنی چی حامد؟"
حانیه؛ "حامد یکم فکر کن"
حامد؛ "قبوله"
پری؛ "پس مبارکه"
همه دست زدن و بلاخره ما هم لبخند احمد آقا رو دیدیم، به مونا نگاه کردم که خندید و منم خندیدم الهی قربونت برم دیگه قراره ماله خودم بشی.
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕:)
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش من وقتی مامانم به داداشم میگه فدات شم 😭🤣
@HamedmoonAhangi