eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
۱:واییییی عزیزممم😭✨ خوش به حالت من یه زمانی تنها آرزوم دیدن عموپورنگ بود🥲🤍 ۲:👍🏻❤️
و باز هم ناشناس خالیه...🙂
مجید؛ "خب بسه دیگه خسته شدم" نازی؛ "دایی تازه داشتیم لذت میبردیم" ایمان؛ "راست میگه" آیناز؛ "بگین دیگه" حامد؛ "شما ها که همه اینا رو میدونید" آیناز؛ "آره ولی انقدر قشنگه دوست داریم هزار بار بشنویمش" نازی؛ "آره من تازه داشتم تصور میکردم" مونا؛ "ولی حامد واقعا همینجور که میگی عاشقم بودی؟" حامد؛ "وا معلومه دیگه" حانیه؛ "آقا مجید نگفته بودی وقتی من رو دیدی ضربان قلبت رو هزار بود" مجید؛ "تازه این اولش بود" نازی؛ "حالا بقیش رو بگید دیگه" مجید؛ "وقتی میگم این دختر همه چیزش مثل حامدِ منظورم اینه" حامد؛ "دختر منه دیگه باید شبیه من باشه" نازی؛ "اصلا من شبیه بابامم فقط بقیش رو تعریف کنید دلم آب شد" حامد؛ "خلاصه که ما دو سال همینطور میرفتیم خواستگاری مونا خانم ولی احمد آقا نمیزاشت توی اون دو سال هم من مدرکم رو گرفتم و تو همین بیمارستانی که الان هستم مشغول به کار شدم، یه روزی برای بار هزارم مامانم دوباره زنگ زد و قرار خواستگاری گذاشت" [فلش بک:شب خواستگاری] حامد دیگه امشب باید احمد آقا قبول کنه وگرنه مجبور میشم از راه های دیگه ای استفاده کنم، کت شلوار طوسیم رو پوشیدم و عطر رو روی خودم خالی کردم و با مامان اینا رفتیم سوار ماشین شدیم، تو راه گل و شیرینی رو هم خریدیم و راه افتادیم سمت خونه مجید اینا وقتی رسیدیم مثل همیشه با احترام وارد شدیم و نشستیم هر سری که میومدیم نگاه های سنگین مجید روی حانیه رو احساس میکردم ولی چیزی به مجید نگفتم، مونا مثل هر سری چایی اورد و نشست هر دوتامون یواشکی و دور از چشم احمد آقا همدیگه رو نگاه میکردیم اونم یه لبخند ناز روی صورتش بود که دلم براش رفت. رضا؛ "ببینید آقای کیانی، الان بالغ بر ۵۰ دفعس که ما داریم توی این دو سال میایم خواستگاری و اینکه دختر شما و پسر ما همدیگه رو میخوان ثابت شده خواهشا مانع رسیدن این دو نفر به هم نشید" زهره؛ "آره بزارید این دوتا عاشق به هم برسن" احمد؛ "کی گفته مونا پسر شما رو دوست داره؟" زهره؛ "میتونید ازشون بپرسین" احمد؛ "مونا تو...تو حامد رو دوست داری؟" مونا؛ "ب...بله" خوشحال از حرف مونا بودم و داشتم به احمد آقا نگاه میکردم که با تعجب و حرص زیاد داشت به مونا نگام میکرد. پری؛ "به نظرم باید یکم کوتاه بیایم بزاریم این دو تا جوون به هم برسن...احمد؟!" احمد؛ "خیله خب...شرط دارم" حامد؛ "هر...هر چی...ب...باشه...ق...قبوله" احمد؛ "۲۰۰ سکه مهره دخترم میکنی، خونه ای که میخری هم باید به نام دخترم بزنی" ۲۰۰تااااااااااا ، بد بخت میشم که...ولی برای مونا حاضرم بد بخت هم بشم. حامد؛ "ق...قبوله" رضا؛ "یعنی چی حامد؟" حانیه؛ "حامد یکم فکر کن" حامد؛ "قبوله" پری؛ "پس مبارکه" همه دست زدن و بلاخره ما هم لبخند احمد آقا رو دیدیم، به مونا نگاه کردم که خندید و منم خندیدم الهی قربونت برم دیگه قراره ماله خودم بشی.
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊 𝒔𝒘𝒆𝒆𝒕:)
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش من وقتی مامانم به داداشم میگه فدات شم 😭🤣 @HamedmoonAhangi
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5281 حق تا صبح فردا😭🤣
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5283 نه بابا داداش بزرگم همینه🤣😭
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوری که این یک تیکه پر شده تو اینستا 🥺 الگوی ما حامد🤍
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5287 من برای مامانم فرستادم😂
حامد بعد از خوردن چای و شیرینی قراره محضر و روز عقد رو تئین کردیم و بعدم رفتیم خونه اون شب هم با فکر رسیدن به مونا خوابیدم. [پایان فلش بک] حامد؛ "دیگه بسه خسته شدم" مجید؛ "آره دیگه ما هم بریم ساعت ۱ شبه" نازی؛ "یعنی چیییی؟ تازه رسیدیم به عقد و عروسی" ایمان؛ "نازی بیخیال دیر وقته" نازی؛ "دیر وقته که دیر وقته من میخوام بشنوم" حامد؛ "انشالله فردا" نازی؛ "نخیر همین الان" حانیه؛ "دیگه دیره عمه باید بریم" آیناز؛ "کجا مامان؟ بزار داشتیم گوش میدادیم" نازی؛ "ایول بلاخره یکی پیدا شد با من هم نظر باشه" ایمان؛ "منم هم نظرم" نازی؛ "نه دیگه شما همون اول رفتی تو تیم اونا" مونا؛ "من با شمام" نازی؛ "شدیم سه تا" حامد؛ "ما چهارتاییم پسسسس، بقیش برای فردا" نازی؛ "نه ایمان گفت با ماست" ایمان؛ "آره من با اونام" مجید؛ "حامد چی میکشی از دست این دختر؟" حامد؛ "شیشه" نازی همه زدیم زیر خنده. نازی؛ "باشه آقا حامد همه میرن من میمونم و شما" حامد؛ "خیله خب بزار بقیشم بگم" [فلش بک:سال ۱۳۸۲] حامد بلاخره مونا برای خودم شد بعد از ۲ سال رفتیم سر خونه و زندگیمون که طبق شرط بابای مونا خونه رو زدم به نامش، خونه حسابی بهم ریخته بود و قرار بود مجید و حانیه بیان بهمون کمک کنن توی چیدن وسایل، صدای در که اومد در رو باز کردن و اومدن. حامد؛ "چه همزمان رسیدین" حانیه؛ "آقا مجید اصرار کردن که بیان دنبالم واسه همین باهم اومدیم" مونا؛ "خوش اومدین، ببخشید افتادین توی زحمت" مجید؛ "ولمون کن تروخدا این تعارف بازیا چیه؟" حامد؛ "خب مجید آستینات رو بزن بالا که انشالله تا امشب نصف خونه رو بچینیم" مجید یکی از جعبه ها رو توی بغلش گرفت. مجید؛ "نصف چیه داداش؟ تا شب کل خونه رو برات میچینم" حامد؛ "دمت گرم" من و مجید وسایل سنگین رو جا به جا کردیم و مونا و حانیه هم اونا رو تمیز میکردم...تا شب همجا رو چیدیم چهارتایی افتادیم روی مبل مونا هم موقع چیدن چایی دم داد و الان اورد که بخوریم. حامد؛ "هوففف حسابی خسته شدم" مجید؛ "دیدی گفتم تا شب همش رو برات میچینم" حامد؛ "انشالله تو هم ازدواج کنی منم بیام خونت رو مرتب کنم وسایلت رو بچینم" مجید؛ "عه پس چند روز دیگه بهت زنگ میزنم" حامد؛ "او چند روز دیگه؟ خبراییه آقا مجید؟" مجید؛ "بله" مونا؛ "حالا کی هست که دلِ داداش ما رو برده؟" مجید؛ "آشناس" حامد؛ "خب کیه؟ بگو دیگه" مجید؛ "راستش...حامد عصبی نشیا خب...من" مجید از سر جاش بلند شد و رو به روی هممون وایساد. مجید؛ "...من از...ح..حانیه خانم خوشم اومده" زدم زیر خنده. حامد؛ "مبارکهههه" مجید شوکه شده بود. مجید؛ "الان...الان تو ناراحت نیستی؟" حامد؛ "معلومه که نه فقط باید ببینیم نظر حانیه خانم چیه" حانیه سرش پایین بود از خجالت که دستم رو بردم زیر چونش و سرش رو اوردم بالا. حامد؛ "قربونت برم خجالت نکش، بگو...تو هم مجید رو دوست داری؟" حانیه خیلی هول شده بودم نمیدونستم چی بگم ولی خب منم از مجید خوشم میومد پس. حانیه؛ "آ...آره" مونا؛ "پس مبارکهههه" حامد و مونا دست زدن. حامد؛ "ولی اینجوری نمیشه هااا باید اول بیاید خواستگاری تا ما دخترمون رو بدیم" خندیدم. مجید؛ "چشم خواستگاری هم میایم" حانیه؛ "فقط امیدوارم مثل خواستگاری حامد دو سال طول نکشه" مجید؛ "من که حامد نیستم" مونا؛ "عه مگه حامد چشه؟" مجید؛ "بفرما چقدر سریع هم رفت تو تیم شوهر" حامد؛ "حسودی نکن" مجید؛ "به چیه تو حسودی کنم اخه؟" حامد؛ "به زیباییم" مجید؛ "چقدرم که تو زیبایی" مونا؛ "بسه دیگه، مجید حانیه دستتون درد نکنه برید خونه استراحت کنید امروز خیلی زحمت کشیدین" حانیه؛ "این چه حرفیه، شبتون بخیر" مجید؛ "بزارید من میرسونمتون" حامد؛ "آره شبِ خطرناکه با مجید برو، شبتون بخیر" مجید؛ "شب بخیر" مونا؛ "خدافظ" حامد مجید و حانیه رفتن و من و مونا هم رفتیم توی اتاق خوابیدیم. [پایان فلش بک]
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕⁠‿⁠◕⁠  ✧⁠*⁠。∘⁠˚⁠˳⁠°。⁠☆ .𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.   𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾 𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️‍🩹 https://daigo.ir/secret/61076129541 ∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳