eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕⁠‿⁠◕⁠  ✧⁠*⁠。∘⁠˚⁠˳⁠°。⁠☆ .𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.   𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾 𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️‍🩹 https://daigo.ir/secret/61076129541 ∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳
ناشناس مشکل داره یا شما چیزی نمیگید؟!🤔
مجید؛ "دیگه بسه من خستمه باید بریم خونه فردا هم باید بریم سر کار" نازی؛ "دایییی" حامد؛ "عهههه نازی بسه دیگه تو خودتم فردا باید بری دانشگاه، بعدشم دیگه چیز خاصی نمونده بود بعدش مجید و حانیه ازدواج میکنن همین" نازی؛ "خیله خب قبوله" حانیه؛ "ما دیگه بریم سالگردتونم مبارک" مونا؛ "قربونت برم مرسی عزیزم" حامد همگی بلند شدیم و خداحافظی کردیم و تا دم در مجید اینا رو بدرقه کردیم و برگشتیم داخل خونه. حامد؛ "هوفففف انقدری که امروز حرف زدم تو کل عمرم حرف نزده بودم" نازی؛ "ولی یه سری جاهاش مونده بود که نگفتی" حامد؛ "کجاش؟" نازی؛ "من میخواستم برسیم به قسمت بچه یعنی زمانی که مامان باردار بود و من به دنیا اومدم" حامد؛ "اون دیگه انشالله یه وقت دیگه" مونا؛ "نازی خانم پاشو پاشو که فردا دانشگاه داری" نازی؛ "اره خیلیم خوابم میاد" مونا؛ "پاشو برو بخواب، شبت بخیر" نازی؛ "شب بخیر" حامد؛ "شب بخیر" نازی رفت خوابید مونا هم همه ظرفا رو جمع کرد و گذاشت توی آشپز خونه و رفتیم خوابیدیم، صبح بیدار شدم آماده شدم از اتاق رفتم بیرون دیدم نازی و مونا دارن صبحونه میخورن. حامد؛ "سلام، صبح بخیر" نازی؛ "صبح بخیر آقا حامد" مونا؛ "صبح بخیر، بیا صبحونه بخور" مونا بلند شد مشغول شستن ظرفای دیشب بود منم نشستم سر میز همینطور که داشتم لقمه میگرفتم لب زدم. حامد؛ "شیطون جدیدا دیگه نمیگی بابا" نازی؛ "میدونی چیه حامد؟ اختلاف سنی من و تو زیاد نیست منم لزومی نمیبینم بابا صدات کنم" حامد؛ "اَی بچه پرو" نازی؛ "حامد زشته بچه پرو چیه؟" حامد؛ "او نه بابا" نازی؛ "بابا امروز امتحان دارم دیشب هم هیچی نخوندم" حامد؛ "بله دیگه هی میگی تعریف کن تعریف کن همین میشه" نازی؛ "امتحانش آسونه" حامد؛ "میگی آسونه ولی میری سر جلسه میبینی سخته خراب میکنی" نازی؛ "شما دعا کن خراب نکنم" حامد؛ "امیدوارم" نازی؛ "من دیگه برم دیرم شد" بلند شد که بره دستش رو گرفتم. حامد؛ "کجاااا؟" نازی؛ "آییییی بابا دستم درد گرفت" اصلا حواسم به دستش نبود، ولش کردم. حامد؛ "پرسیدم کجا؟" نازی؛ "دانشگاه دیگه، این چه سوالیِ آخه پدر من" حامد؛ "خودم میرسونمت" نازی؛ "باشه این همه خشونت نداره که" حامد؛ "من که آروم گفتم" نازی؛ "آره ولی این دسته منه که دردش تا مغز و استخونم میره و اذیتم میکنه" حامد؛ "ببخشید حواسم نبود" بلند شدم کیفم رو برداشتم و هر دو از مونا خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم. حامد؛ "میگم تو گفته بودی یه هم دانشگاهی داری فامیلش رادِ؟" نازی؛ "آره همونی که عید اومدی دنبالم داشت صدام میزد ولی بهش محل ندادم" حامد؛ "جدی اشکان اونه؟" نازی؛ "آره، خیلیم پسر رو مخیِ دلم میخواد خفش کنم" حامد؛ "صبر کن ببینم...این اون روز به تو گفته بود ازت خوشش میاد؟" نازی؛ "آره ولی من جوابش رو ندادم یعنی اصلا نزاشتم حرف بزنه" حامد؛ "چرا؟" نازی؛ "چون من...من ازش خوشم نمیاد" حامد؛ "تو مگه کامل میشناسیش؟" نازی؛ "نه ولی خوشمم نمیاد ازش" حامد؛ "من پدرش رو میشناسم خانواده خوبین" نازی؛ "وقتی مادر و پدرش جدا شدن و اون داره با باباش زندگی میکنه مشخصه خوب نیستن" حامد؛ "قضاوت نکن، اصلا چه ربطی داره به اینکه با مادرش زندگی میکنه یا پدرش؟" نازی؛ "از نظر من ربط داره" از رفتارش میشد فهمید یه نفر دیگه رو دوست داره که اون یه نفر ایمانِ، چی از این بهتر دختر من و پسر مجید. حامد؛ "خیله خب پس زیاد بهش رو نده" نازی؛ "شما نمیگفتی هم رو نمیدادم" حامد؛ "آفرین دختر خوشگلم" رسیدیم دم در دانشگاه نازی پیاده شد. حامد؛ "امتحانت رو خوب بدیااا، برو بسلامت" نازی؛ "خدافظ عشقم" نازی از دور برام بوس فرستاد منم براش چشمک زدم و حرکت کردم سمت بیمارستان.
سلاممممم✨ خب راستش الان دو روزه که امتحاناتم شروع شده ولی من سعی میکنم که روزی حداقل یک پارت رو بزارم، ممکنه بعضی روزها نتونم بزارم و اینکه فعالیت هم کمتر میشه🙏🏻🤍 ولی قول میدم بعد از عذاب موقت(امتحانات ترم۲) حسابی فعالیت کنم و پارتای خوشگلی براتون بنویسم🎀🥲
چرا لف...؟! 💔😢
نازی وارد دانشگاه شدم و رفتم توی کلاس که چشمم خورد به اشکان نگاهش نکردم و رفتم نشستم سر جام عجیب بود که آیناز هنوز نیومده بود، چند دقیقه ای نگذشت که استاد اومد و بلند شدیم و نشستیم چند دقیقه بعد یکی در زد و وارد شد که آیناز بود. آیناز؛ "سلام استاد ببخشید دیر شد یه مشکلی برای برادرم پیش اومد" استاد؛ "خیله خب مشکلی نیست ولی دفعه دیگه اگر کسی دیر اومد حق نداره وارد کلاس بشه" آیناز اومد کنارم نشست منم با صدای آروم لب زدم. نازی؛ "سلام، چه مشکلی برای ایمان پیش اومد؟" آیناز؛ "سلام، مشکل چیه بابا آقا سه ساعت داشت با موهاش ور میرفت و لباس انتخاب میکرد" نازی؛ "کجا میخواست بره؟" آیناز؛ "دانشگاه، فکر کنم چشمم رو کسیه که انقدر رو تیپش حساس شده" نازی؛ "کوفت بی مزه" آیناز با شوخی گفت ولی این مغز من بود که این شوخی رو جدی گرفت، شاید واقعا...نه بابا. آیناز؛ "کجا رفتی باباااا شوخی کردم نترس ایمان اهل این کارا نیست" نازی؛ "میدونم نیاز نیست بگی" حامد وارد بیمارستان شدم به همه سلام کردم و رفتم توی اتاقم کیفم رو گذاشتم و رو پوش سفیدم رو پوشیدم، از اتاق که اومدم بیرون از دور دیدم جلو در اتاق عمل چند نفر جمع شدن رفتم جلو دیدم دور مجید جمع شدن و ازش سوال میپرسن. مجید؛ "یه لحظه آروم باشیننن، آقا داد نزن بزار من جوابت رو بدم" همه ساکت شدن. مجید؛ "نگران نباشید حالشون خوبه عمل به خوبی پیش رفت" مجید از بین اونا اومد بیرون و من رو دید و اومد سمتم. حامد؛ "سلام، خسته نباشی" مجید؛ "سلام، سلامت باشی چقدر دیر کردی" حامد؛ "کجاش دیره ساعت ۷ دیگه" ساعتم رو بهش نشون دادم که اون هم ساعتش رو اورد بالا. مجید؛ "ساعت ۸ آقا، شما ساعتت عقبه" حامد؛ "جدی میگی؟ حالا عیب نداره چه خبر؟ نگفته بودی عمل داری" مجید؛ "دیشب وقت نشد که انقدر خاطره گفتی" حامد؛ "ماشالله عمل رو تو یک ساعت جمع کردیااا" مجید؛ "ما اینیم دیگه، ولی چرا دیر کردی؟ به انرژیت نیاز داشتم قبل عمل" حامد؛ "بابا دیدی که ساعتم عقب بود نازی هم باید میرسوندم دانشگاه" مجید؛ "حالا عیب نداره ولش کن" حامد؛ "مجید میخوام درمورد یه مسئله ای باهات حرف بزنم، وقت داری؟" مجید؛ "آره الان وقت دارم بگو" حامد؛ "نمیدونم تو هم دقت کردی یا نه ولی احساس میکنم ایمان و نازنین..." مجید؛ "همدیگه رو دوست دارن" حامد؛ "تو چیزی میدونی؟" مجید؛ "آره ایمان یه چیزایی بهم گفت" حامد؛ "اصلا فکرش رو میکردی یه روزی دختر من با پسر تو...؟" مجید؛ "اصلا روز اولی که من تو رو دیدم یک لحظه هم همچین چیزی به ذهنم خطور نکرد" حامد؛ "وای یادش بخیر روز اولی که تو رو دیدم" مجید؛ "اون روز قرار بود روز مزخرفی باشه ولی وقتی از من دفاع کردی همه چی تغییر کرد" هر دو لبخندی بهم زدیم و رفتیم به گذشته.
سلام نازیِ قشنگمممم🫂 قربونت برمممم منننننن😭✨ خوشحالم که رمانم رو دوست داشتی عزیزدلم🤍🥲
واییییییی مرسییییی😭✨🤍🫂 منم دوستت دارم مهدیهههه🥺❤️
سلام عزیزم خوش اومدی🤍✨ حق داری حق داری😂😂
https://daigo.ir/secret/61076129541 بیاین یکم حرف بزنیم... هر سوالیییی که دوست دارید بپرسین من جواب میدم، هر حرفی دلتون میخواد بزنید🤍✨