#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۶۴
نازی
وارد دانشگاه شدم و رفتم توی کلاس که چشمم خورد به اشکان نگاهش نکردم و رفتم نشستم سر جام عجیب بود که آیناز هنوز نیومده بود، چند دقیقه ای نگذشت که استاد اومد و بلند شدیم و نشستیم چند دقیقه بعد یکی در زد و وارد شد که آیناز بود.
آیناز؛ "سلام استاد ببخشید دیر شد یه مشکلی برای برادرم پیش اومد"
استاد؛ "خیله خب مشکلی نیست ولی دفعه دیگه اگر کسی دیر اومد حق نداره وارد کلاس بشه"
آیناز اومد کنارم نشست منم با صدای آروم لب زدم.
نازی؛ "سلام، چه مشکلی برای ایمان پیش اومد؟"
آیناز؛ "سلام، مشکل چیه بابا آقا سه ساعت داشت با موهاش ور میرفت و لباس انتخاب میکرد"
نازی؛ "کجا میخواست بره؟"
آیناز؛ "دانشگاه، فکر کنم چشمم رو کسیه که انقدر رو تیپش حساس شده"
نازی؛ "کوفت بی مزه"
آیناز با شوخی گفت ولی این مغز من بود که این شوخی رو جدی گرفت، شاید واقعا...نه بابا.
آیناز؛ "کجا رفتی باباااا شوخی کردم نترس ایمان اهل این کارا نیست"
نازی؛ "میدونم نیاز نیست بگی"
حامد
وارد بیمارستان شدم به همه سلام کردم و رفتم توی اتاقم کیفم رو گذاشتم و رو پوش سفیدم رو پوشیدم، از اتاق که اومدم بیرون از دور دیدم جلو در اتاق عمل چند نفر جمع شدن رفتم جلو دیدم دور مجید جمع شدن و ازش سوال میپرسن.
مجید؛ "یه لحظه آروم باشیننن، آقا داد نزن بزار من جوابت رو بدم"
همه ساکت شدن.
مجید؛ "نگران نباشید حالشون خوبه عمل به خوبی پیش رفت"
مجید از بین اونا اومد بیرون و من رو دید و اومد سمتم.
حامد؛ "سلام، خسته نباشی"
مجید؛ "سلام، سلامت باشی چقدر دیر کردی"
حامد؛ "کجاش دیره ساعت ۷ دیگه"
ساعتم رو بهش نشون دادم که اون هم ساعتش رو اورد بالا.
مجید؛ "ساعت ۸ آقا، شما ساعتت عقبه"
حامد؛ "جدی میگی؟ حالا عیب نداره چه خبر؟ نگفته بودی عمل داری"
مجید؛ "دیشب وقت نشد که انقدر خاطره گفتی"
حامد؛ "ماشالله عمل رو تو یک ساعت جمع کردیااا"
مجید؛ "ما اینیم دیگه، ولی چرا دیر کردی؟ به انرژیت نیاز داشتم قبل عمل"
حامد؛ "بابا دیدی که ساعتم عقب بود نازی هم باید میرسوندم دانشگاه"
مجید؛ "حالا عیب نداره ولش کن"
حامد؛ "مجید میخوام درمورد یه مسئله ای باهات حرف بزنم، وقت داری؟"
مجید؛ "آره الان وقت دارم بگو"
حامد؛ "نمیدونم تو هم دقت کردی یا نه ولی احساس میکنم ایمان و نازنین..."
مجید؛ "همدیگه رو دوست دارن"
حامد؛ "تو چیزی میدونی؟"
مجید؛ "آره ایمان یه چیزایی بهم گفت"
حامد؛ "اصلا فکرش رو میکردی یه روزی دختر من با پسر تو...؟"
مجید؛ "اصلا روز اولی که من تو رو دیدم یک لحظه هم همچین چیزی به ذهنم خطور نکرد"
حامد؛ "وای یادش بخیر روز اولی که تو رو دیدم"
مجید؛ "اون روز قرار بود روز مزخرفی باشه ولی وقتی از من دفاع کردی همه چی تغییر کرد"
هر دو لبخندی بهم زدیم و رفتیم به گذشته.
https://daigo.ir/secret/61076129541
بیاین یکم حرف بزنیم...
هر سوالیییی که دوست دارید بپرسین من جواب میدم، هر حرفی دلتون میخواد بزنید🤍✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۶۵
[فلش بک:سال ۱۳۷۳، ۳۱ سال پیش]
حامد
امروز باید میرفتم مدرسه جدید نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ، مدرسه قبلیم اصلا خوب نبود واسه همینم بابام مدرسم رو عوض کرد و الان قراره با آدمای جدیدی آشنا بشم امیدوارم بچه های این مدرسه مثل مدرسه قبلیم نباشن، بابا رسوندم دم در مدرسه و منم ازش خداحافظی کردم و رفت، وارد مدرسه شدم مدرسه خیلی بزرگی بود اول که صف گرفتیم مدیر مدرسه حرف زد بعدم بهمون گفتن که توی کدوم کلاس ها باید بریم من هشتم ۲ بودم رفتم داخل همه بچه ها کنار هم نشسته بودن و فقط یه نیمکت خالی بود که رفتم اونجا نشستم مثل همیشه تنها بودم، زنگ تفریح که خورد همه رفتن بیرون کلاس خالی بود منم نشستم لقمه ای که مامان برام گرفته بود رو خوردم و بعدم رفتم توی حیاط که دیدم چند نفری یه جا جمع شدن نزدیک تر که رفتم دیدم یه پسری که قدش کوتاس وایساده و چندتا پسر قد بلند که مشخص بود همشون از کلاس خودمونن داشتن دعوا میکردن، یکی از اون قد بلندا که سر دستشون بود اون پسر قد کوتاه رو هل داد.
_؛ "فکر کردی خیلی شاخی؟"
مجید؛ "نخیر ولی خیلی بهتر از شماهام که فقط بلدید زور بگید"
_؛ "فکر نمیکنی خیلی زیادی داری حرف میزنی؟"
مجید؛ "نه"
+؛ "ببین کوچولو فکر نکن جهشی خوندی خبریه درسته هم کلاسیم ولی بازم از ما کوچیک تری"
مجید؛ "کوچیکم ولی مثل شما بی سواد و عقده ای نیستم"
_؛ "با ما بودیییی؟"
و حمله کردن بهش و شروع کردن به کتک زدنش، سریع دویدم سمتشون و سعی کردم از روی اون پسره بلندشون کنم.
حامد؛ "ولش کنیدددددد با شمامممممم"
بلند شدن و صورت پسره رو دیدم که داشت از دماغش خون میومد.
+؛ "تو چی میگی اصلا؟ تو همونی نیستی که تازه اومده؟"
حامد؛ "آره خودمم"
_؛ "بفرما همین رو کم داشتیم تازه وارد مدرسه هم برای ما دم دراورده...برو رد کارت"
حامد؛ "برم که دوباره بیوفتید به جونش؟"
_؛ "آره اصلا میخوایم بکشیمش به تو ربطی داره؟"
حامد؛ "نه نداره ولی اگه برم با ناظم برمیگردم، شنیدم خیلی ازش میترسی! نه؟"
_؛ "من رو تهدید میکنی تازه وارد؟"
حامد؛ "تهدید نبود اخطار بود، حالا هم دو راه بیشتر نداری یا میری و دیگه نمیای سمت این پسر یا میرم و با ناظم مدرسه میام سراغت"
مشخص بود خیلی از نظام میترسه کلا همه قلدرای مدارس از نظام میترسن، انقدر که باهاشون برخورد داشتم میشناختمشون.
حامد؛ "چیشد؟"
_؛ "یه روزی حسابت رو میرسیم"
حامد؛ "منتظر اون روز هستم"
و رفتن منم سریع رفتار سراغ اون پسره که افتاده بود روی زمین و دستش رو گرفتم و بلندش کردم.
مجید
عجیب بود، آخه چرا باید تازه وارد مدرسه که هیچکس رو نمیشناسه اینجوری رفتار کنه؟ چرا حق رو داد به من؟ اصلا از کجا میدونه دعوا رو کی شروع کرد؟ از کجا میدونه دار و دسته امیر از آقای زارع میترسن؟ باید این سوالا رو ازش بپرسم.
حامد؛ "ذهنت رو درگیر نکن بیا بریم صورتت رو بشور بعدا اون همه سوال رو بپرس"
چییییی؟ مگه میشههه؟ ذهن خونی بلده؟ چجوری فهمید دارم به چی فکر میکنم؟ اوففف این پسره نیومده مغزم رو پر از سوال کرد، با هم رفتیم دستشویی و کمکم کرد که صورتم رو بشورم.
حامد؛ "فکر کنم همکلاسی باشیم"
مجید؛ "آره دیدمت"
صدای زنگ کلاس اومد.
حامد؛ "زود باش بریم زنگ خورد"
شیر آب رو بستم.
مجید؛ "بریم"
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#Pinterest
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕‿◕
✧*。∘˚˳°。☆
.𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.
𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾
𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️🩹
https://daigo.ir/secret/61076129541
∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳∘˚˳°∘˚˳
#مدیر_نازی