https://daigo.ir/secret/61076129541
بیاین یکم حرف بزنیم...
هر سوالیییی که دوست دارید بپرسین من جواب میدم، هر حرفی دلتون میخواد بزنید🤍✨
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۶۵
[فلش بک:سال ۱۳۷۳، ۳۱ سال پیش]
حامد
امروز باید میرفتم مدرسه جدید نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ، مدرسه قبلیم اصلا خوب نبود واسه همینم بابام مدرسم رو عوض کرد و الان قراره با آدمای جدیدی آشنا بشم امیدوارم بچه های این مدرسه مثل مدرسه قبلیم نباشن، بابا رسوندم دم در مدرسه و منم ازش خداحافظی کردم و رفت، وارد مدرسه شدم مدرسه خیلی بزرگی بود اول که صف گرفتیم مدیر مدرسه حرف زد بعدم بهمون گفتن که توی کدوم کلاس ها باید بریم من هشتم ۲ بودم رفتم داخل همه بچه ها کنار هم نشسته بودن و فقط یه نیمکت خالی بود که رفتم اونجا نشستم مثل همیشه تنها بودم، زنگ تفریح که خورد همه رفتن بیرون کلاس خالی بود منم نشستم لقمه ای که مامان برام گرفته بود رو خوردم و بعدم رفتم توی حیاط که دیدم چند نفری یه جا جمع شدن نزدیک تر که رفتم دیدم یه پسری که قدش کوتاس وایساده و چندتا پسر قد بلند که مشخص بود همشون از کلاس خودمونن داشتن دعوا میکردن، یکی از اون قد بلندا که سر دستشون بود اون پسر قد کوتاه رو هل داد.
_؛ "فکر کردی خیلی شاخی؟"
مجید؛ "نخیر ولی خیلی بهتر از شماهام که فقط بلدید زور بگید"
_؛ "فکر نمیکنی خیلی زیادی داری حرف میزنی؟"
مجید؛ "نه"
+؛ "ببین کوچولو فکر نکن جهشی خوندی خبریه درسته هم کلاسیم ولی بازم از ما کوچیک تری"
مجید؛ "کوچیکم ولی مثل شما بی سواد و عقده ای نیستم"
_؛ "با ما بودیییی؟"
و حمله کردن بهش و شروع کردن به کتک زدنش، سریع دویدم سمتشون و سعی کردم از روی اون پسره بلندشون کنم.
حامد؛ "ولش کنیدددددد با شمامممممم"
بلند شدن و صورت پسره رو دیدم که داشت از دماغش خون میومد.
+؛ "تو چی میگی اصلا؟ تو همونی نیستی که تازه اومده؟"
حامد؛ "آره خودمم"
_؛ "بفرما همین رو کم داشتیم تازه وارد مدرسه هم برای ما دم دراورده...برو رد کارت"
حامد؛ "برم که دوباره بیوفتید به جونش؟"
_؛ "آره اصلا میخوایم بکشیمش به تو ربطی داره؟"
حامد؛ "نه نداره ولی اگه برم با ناظم برمیگردم، شنیدم خیلی ازش میترسی! نه؟"
_؛ "من رو تهدید میکنی تازه وارد؟"
حامد؛ "تهدید نبود اخطار بود، حالا هم دو راه بیشتر نداری یا میری و دیگه نمیای سمت این پسر یا میرم و با ناظم مدرسه میام سراغت"
مشخص بود خیلی از نظام میترسه کلا همه قلدرای مدارس از نظام میترسن، انقدر که باهاشون برخورد داشتم میشناختمشون.
حامد؛ "چیشد؟"
_؛ "یه روزی حسابت رو میرسیم"
حامد؛ "منتظر اون روز هستم"
و رفتن منم سریع رفتار سراغ اون پسره که افتاده بود روی زمین و دستش رو گرفتم و بلندش کردم.
مجید
عجیب بود، آخه چرا باید تازه وارد مدرسه که هیچکس رو نمیشناسه اینجوری رفتار کنه؟ چرا حق رو داد به من؟ اصلا از کجا میدونه دعوا رو کی شروع کرد؟ از کجا میدونه دار و دسته امیر از آقای زارع میترسن؟ باید این سوالا رو ازش بپرسم.
حامد؛ "ذهنت رو درگیر نکن بیا بریم صورتت رو بشور بعدا اون همه سوال رو بپرس"
چییییی؟ مگه میشههه؟ ذهن خونی بلده؟ چجوری فهمید دارم به چی فکر میکنم؟ اوففف این پسره نیومده مغزم رو پر از سوال کرد، با هم رفتیم دستشویی و کمکم کرد که صورتم رو بشورم.
حامد؛ "فکر کنم همکلاسی باشیم"
مجید؛ "آره دیدمت"
صدای زنگ کلاس اومد.
حامد؛ "زود باش بریم زنگ خورد"
شیر آب رو بستم.
مجید؛ "بریم"
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#Pinterest
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕‿◕
✧*。∘˚˳°。☆
.𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.
𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾
𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️🩹
https://daigo.ir/secret/61076129541
∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳∘˚˳°∘˚˳
#مدیر_نازی
هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
هیت جدید به حامجید ....
رفقایی که اینستاگرام دارن ببینم چیکار میکنین 🔥🔥🔥