@Ahangi_life
نمیخواید این خوشگل منو زیادش کنید؟!
ادیتایی که میزنه حق ترینه🤍
من خودم عاشقشم(منظورم صاحبشه)🥲
برید تو چنلش حسابی عشق میکنید خودمم هستم✨🎀
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۶۹
مجید
با نازی داشتیم میرفتیم سمت اتاقم که از دور برای حامد چشمکی زدم و اونم موضوع رو فهمید، رفتیم داخل اتاق و من پشت میز نشستم و نازی رو به روم.
نازی؛ "جانم دایی چیزی شده؟"
مجید؛ "نه دایی چیزی نشده، میخواستم درمورد ایمان باهات حرف بزنم"
سرش رو انداخت پایین مشخص بود خجالت کشیده، وقتی این کار رو کرد یاده مونا افتادم وقتی حامد برای اولین بار اومد خواستگاریش.
مجید؛ "دایی خجالت نداره که عزیزم، سرت رو بگیر بالا"
سرش رو بالا اورد.
مجید؛ "ایمان از علاقش نسبت به تو به من گفته، میخواستم بدونم تو هم دوستش داری؟"
نازی؛ "خب...من...راستش..."
مجید؛ "ببین اگه نگران این هستی که حامد چیزی بفهمه نگران نباش چون میدونه"
با چشمایی که از حدقه زده بود بیرون نگاهم کرد.
مجید؛ "نترس بابات از خداشه"
لبخندی از روی آسودگی زد.
مجید؛ "حالا نگفتی، این شازده ما رو میپسندی؟"
خندید و لپاش سرخ شد.
نازی؛ "آ...آره"
مجید؛ "قربونت برم دخترم پاشو بریم..."
نازی؛ "نه نه من دیگه الان روم نمیشه با بابام رو در رو بشم الان رفتیم بیرون یه راست میرم خونه"
مجید؛ "حداقل بزار حامد برسونتت"
نازی؛ "نه ماشین میگیرم"
مجید؛ "خب بزار خودم برسونمت"
نازی؛ "خیله خب باشه"
رو پوش سفیدم رو در اوردم و با نازی خواستیم بریم بیرون که تا در رو باز کردم دیدم حامد جلو در ایستاده.
حامد؛ "امممم...داشتم رد میشدم که...در رو باز کردی"
مجید؛ "بله مشخصه، فال گوش وایساده بودی؟"
حامد؛ "ن...نه"
نازی؛ "بابا کارِ قشنگی نکردی، اصلا انتظار نداشتم فال گوش واستادن اصلا کار درستی نیست اونم وقتی داریم حرف خصوصی میزنیم"
حامد؛ "ببخشید"
حامد سرش رو انداخت پایین، نگاهی به نازی کردم که داشت از خنده منفجر میشد دروغ چرا خودمم خندم گرفته بود.
مجید؛ "واقعا که انگار نه انگار ۴۵ سالشه"
و نازی منفجر شد و هر دو خندیدیم که حامد با تعجب و عصبانیت داشت نگاهمون میکرد.
حامد؛ "من رو دست انداختین؟"
مجید؛ "وای قیافش"
حامد؛ "کوفت"
نازی؛ "عه زشته بابا"
حامد؛ "تو ساکت که دارم برات بعدا"
مجید؛ "کاری به دخترم نداشته باش"
نگاهی به نازی کردم که بازم خجالت کشید.
مجید؛ "این همه خجالت از کجا میاری تو؟"
نازی؛ "دایی بریم؟"
حامد؛ "نه خودم میرسونمت"
مجید؛ "همه حرفا رو هم شنیده"
حامد؛ "دوست داشتم"
نازی؛ "باشه بریم دیگه اگه نمیریم که من ماشین بگیرم"
حامد؛ "تا وقتی که من زندم حق نداری ماشین بگیری"
نازی؛ "انشالله همیشه سایت بالا سرمه قربونت برم"
مجید؛ "ای خدا"
حامد؛ "حسودی نکن مجید کوچولو"
مجید؛ "با منیییی؟"
حامد؛ "نه با نازیم خب معلومه با توام"
مجید؛ "نازی بابات رو ببر داره میره رو مخم"
دوتاشون خندیدن.
مجید؛ "نخندین حاتمیاااا"
نازی؛ "حرص نخور دایی جون، خدافظ"
مجید؛ "خدافظ بچه پرو"
نازی
بابا رو پوش سفیدش رو در اورد و داد دست دایی و از بیمارستان رفتیم بیرون وارد پارکینگ شدیم و سوار ماشین شدیم حرکت کردیم سمت خونه.
حامد؛ "خب نازی خانم نگفته بودی عاشق شدی!"
سرم رو انداختم پایین.
حامد؛ "قربونت برم من، باورم نمیشه تو همون نازی کوچولویی باشی که بخاطر اینکه یه روز برات آبنبات نخریدم گریه میکردی و حالا عاشق شدی"
یاده اون خاطره افتادم و خندم گرفت و سرم رو اوردم بالا.
نازی؛ "هنوز یادته؟"
حامد؛ "مگه میشه یادم بره آبنبات"
[فلش بک:سال۱۳۸۷، ۱۷ سال پیش]
حامد؛ "سلاممم من اومدم"
مونا؛ "سلام خوش اومدی، خسته نباشی"
حامد؛ "سلامت باشی، آبنبات کجاست؟"
حامد
یهو دیدم نازی از توی اتاقش با دو اومد سمتم پرید بغلم.
حامد؛ "سلام خوشگل خانم"
نازی؛ "سلام، خسته نباسی"
حامد؛ "آخ قربونت برم، اینجوری که تو گفتی دیگه خسته نیستم"
نازی؛ "آبنبات خییدی؟"
حامد؛ "وای ببخشید بابایی یادم رفت ولی قول میدم فردا بخرم"
نازی اخم کرد و به دستام که دورش بود فشار میورد که بزارمش زمین مونا از بغلم گرفتش و بغلش کرد اونم سرش رو گذاشت رو شونه مونا و شروع کرد به گریه کردن با صدای بلند.
مونا؛ "گریه نداره مامان، بابا گفت فردا میگیره دیگه"
نازی؛ "من الان میخواممممم"
مونا؛ "بابا قول میده فردا بخره باشه؟ باباش قول بده"
حامد؛ "آره بابایی من قول میدم فردا بخرم قشنگم ولی شرط داره"
نازی؛ "چه سرطی؟"
حامد؛ "که نازی خانم دیگه گریه نکنه، باشه؟"
نازی؛ "نه قبول نیست"
حامد؛ "عه چرا؟"
نازی؛ "من باید سرط بزالم"
حامد؛ "باشه تو بزار"
نازی؛ "باید باهام بازی تونی"
حامد؛ "چشم ولی الان خستم میشه فردا؟"
نازی؛ "نهههههههه"
حامد؛ "باشه باشه، چه بازی کنیم؟"
نازی؛ "قایم موشک"
حامد؛ "باشه فقط قبلش نمیای بغل بابا؟"
مونا گذاشتش زمین و خودش اومد پرید بغلم منم بغلش کردم.
[پایان فلش بک]
68.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕‿◕
✧*。∘˚˳°。☆
.𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.
𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾
𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️🩹
https://daigo.ir/secret/61076129541
∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳°∘˚˳∘˚˳°∘˚˳
#مدیر_نازی