هدایت شده از ~𝐇𝐚𝐦𝐣𝐢𝐝☆𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲~
امیدوارم یه روز با ذوق بیام توی چنل بنویسم : مهمون این قسمت رک حامده
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
امیدوارم یه روز با ذوق بیام توی چنل بنویسم : مهمون این قسمت رک حامده
اون روز خیلی نزدیکه بهار...
ما امیدواریم🥲✨
هدایت شده از "𝖠𝗆𝗂𝗋𝖺𝗅𝗂𝖭𝖺𝖻𝖺𝗏𝗂𝖺𝗇"
خببچهامناصلانمیخواستمدرموردشایعاتصحبتکنماماخبدوستاننمیزارن!
یعنیچیعملغیبداریدواقعاچجوریهکهحامدمجیدهموفالودارنبعدازهمهبدشونمیاد!!
یامثلاًاینهمهشایعهپراکنیمیکنیدچرامجیدیهواکنشینشوننمیدهمگهنمیگید امیرعلیوحامد دشمنمجیدهستن
دومااینکهاگههمهچیتویرکشومعلومشدهیعنیقبلشممجیدمیدونستهدیگهپسچراحامدهمشپستهایمجیدولایکمیکنهحتیهمینرکشو،مگهنمیگیدامیرعلیمجیددشمنهستن(امیرعلیقراربودهبرهالکلاسیکوولیوقتنداشته)اگهاونادشمناگهامیرعلیبهمجیدفوشدادهچراوقتیفهمیداحتمالدارهامیرعلیبیادبازهمتویالکلاسیکوموندمیتونستبگهچوندشمنمدارهمیادمندیگهنیستم😌 (لحضهاخریامیرعلیبراشکارپیشاومدهبجاشنگارنیکدلاوردن)
اخرشمکهچندهفتهایپیشحامدیهپستیرولایککردهبودکهدرموردرفاقتمجید،امیرعلی،خودش،بهارهبود
حامدکهدوستصمیمیمجیدهستشاگهیهدرصد.اینشایعاتدرموردامیرعلیمجیددرستبودهیچوقتحامداونپستلایکنمیکردچونمیدونستکهمجیدازامیرعلیخوششنمیاد
وصلام🤞
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5424
مهدیه عزیزم اونا که فن نیستن:)
فن حمایت میکنه ، فن سعی میکنه حتی اگرم رفاقتی خراب شده باشه یا سرد شده باشه درستش کنه نه اینکه بگه خب دیگه تموم شد اینا دشمنن...
عزیزم من منظورم این نبود که مثلا مجید رفیقمه الان بهش زنگ بزنم بگم با حامد آشتی کن.
من منظورم از درست کردن اینه که بجای اینکه بیایم به شایعات و دروغ هایی که یه مشت هیتر و آدمای بیکار درست میکنن دامن بزنیم ، سکوت کنیم و مثل قبل حامجید رو دوست داشته باشیم.
یه سریا با دیدن یه کلیپ ساده گفتن آره درسته رفاقت حامد و مجید بهم ریخته دیگه رفیق نیستن ، چرا باید انقدر ساده جا بزنیم؟ مگه یه فیلم یا کلیپ یا یه حرف مشخص میکنه که رفاقت حامد و مجید خراب شده؟! پس این دو نفر چرا همدیگه رو فالو دارن؟ چرا پستای همدیگه رو لایک میکنن؟ چرا حامد پستای فنای حامجید توی اینستا رو لایک میکنه؟
چرا یاده اون شبی که توی مافیا مجید جلوی دوربین بلند شد گفت حامد دوست خوبه منه نیوفتیم؟!
چرا یاده لحظه هایی که باعث شد ما پی ببریم این دوتا رفیقن نیوفتیم؟!
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۷۰
حامد؛ "رسیدیم آبنبات پیاده شو"
نازی؛ "بابا برگشتی برام آبنبات بگیر خیلی وقته نخوردم"
حامد؛ "چشم به مامان سلام برسون"
نازی؛ "باشه مرسی مراقب خودتم باش خدافظ"
حامد؛ "تو هم همینطور خدافظ"
مهتاب
چند روزی بود که بابا مریض بود ولی اجازه نمیداد به مجید و مونا بگم هفته پیش هم رفتیم آزمایش داد امروز باید میرفتم جوابش رو میگرفتم ، خودش که میگفت چیزیش نیست ولی همش سرفه میکرد و وقتی هم سرفه میکرد دستش رو میزاشت روی سینش مشخص بود خیلی درد داره، وارد بیمارستان شدم و رفتم سمت پذیرش راهنماییم کرد چند دقیقه بعد رفتم توی اتاق دکتر بابا.
دکتر؛ "سلام بفرمایید"
مهتاب؛ "سلام، برای جواب آزمایش پدرم اومدم احمد کیانی"
دکتر؛ "بله بشینید"
برگه ای رو دستش بود.
دکتر؛ "اینطور که توی آزمایش معلومه پدر شما سرطان دارن"
مهتاب؛ "چی؟"
خشکم زد، مگه میشه؟ بابام سرطان داره؟نه نه امکان نداره.
دکتره؛ "پدرتون باید بیان برای عکس برداری از ریه هاشون چون سرطان ریه دارن"
مهتاب؛ "کی بیارمشون؟"
دکتر؛ "امروز که وقت ندارم انشالله فردا نوبت بگیرید پدرتون رو بیارید"
مهتاب؛ "چشم خدانگهدار"
از اتاق دکتر با دستای یخ و لرزون اومدم بیرون به دیوار تکیه دادم و به اشکام اجازه ریختن دادم، اگه بابام چیزیش بشه من داغون میشم خدایا خودت کمک کن الان دیگه باید حتما به مجید و مونا خبر بدم، گوشی رو در اوردم و به مجید زنگ زدم.
مجید
بیمار توی اتاقم بود داشتم به عکسای رادیولوژی نگاه میکردم که گوشی زنگ خورد.
مجید؛ "ببخشید"
_؛ "خواهش میکنم"
مهتاب بود، گوشی رو جواب دادم.
مجید؛ "الو جانم آبجی؟"
مهتاب؛ "سلام مجید"
مجید؛ "سلام خوبی؟ چیزی شده؟ چرا صدات میلرزه؟"
مهتاب؛ "اره چیزی شده"
گوشی رو گرفتم.
مجید؛ "ببخشید من الان برمیگردم"
_؛ "موردی نیست"
از اتاق رفتم بیرون.
مجید؛ "مهتاب آروم باش بگو چی شده؟"
مهتاب؛ "مجید بابا"
مجید؛ "بابا چی؟ طوریش شده؟"
مهتاب؛ "سرطان ریه داره"
مجید؛ "چییییی؟"
مهتاب؛ "چند روزی بود حالش بد بود آزمایش داد الان فهمیدم سرطان ریه داره"
مجید؛ "واسه چی نیوردیش توی بیمارستان ما؟ اصلا چرا به من چیزی نگفتییییی؟ برای چی پنهون کاری کردی مهتابببب؟"
مهتاب؛ "داداش سر من داد نزننن بابا خودش نمیخواست تو و مونا بفهمید من کلی اصرار کردم که بگم ولی نزاشت"
مجید؛ "هوفففف، الان چه خاکی تو سرم بریزم؟"
مهتاب؛ "قراره فردا بیایم از ریه هاش عکس بگیریم ببینیم دکتر چی میگه"
مجید؛ "نمیخواد بیارش بیمارستان خودمون"
مهتاب؛ "مجید بابا قبول نمیکنه"
مجید؛ "یعنی چی که قبول نمیکنهههه؟ خودم میام با مونا باهاش حرف میزنیم"
مهتاب؛ "باشه انقدر داد نزن"
مجید؛ "مهتاب اگه بابا چیزیش بشه تو جواب میدییی؟"
مهتاب؛ "مگه من از عمد مخفی کردم خب خودش نزاشت"
مجید؛ "ولی اگه چیزیش بشه تو مقصری"
مهتاب؛ "مجی..."
گوشی رو قطع کردم و نفس نفس میزدم، دستم رو بردم توی موهامو و پوف عصبی ای کشیدم و رفتم توی اتاقم.
https://eitaa.com/Cinephil_actor/1766
امیر حقش نبود...
خیلی گناه داشت💔
کاملا میتونم درکش میکنم🥲