˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
۱:ساعت ۸ و نیم شب از شبکه ۳ ۲:سلام بهارِ عزیزم خوش اومدی🤍 خوشحالم که دوست داشتی ✨ حتمااا🙃
خب بیوگرافی...
اسمم توی شناسنامه نازنین زهراس اسم دومم زهراس که بیشتر خانواده صدام میزنن و دوستام میگن نازنین یا نازی😁
(شما بگید نازی)
متولد ۲۹ دی ماه سال ۱۳۸۹ هستم
با افتخار اهل خوزستانم، جنوب😌🫀
همه رنگا رو دوست دارم ولی رنگ مورد علاقم آبیه💙
عاشقققق ماهم🌑
رمان حامجیدی ای وجود نداره که نخونده باشمش😂✨
آیدلامم که مشخصه :حامد آهنگی و مجید واشقانی🤍
دیوانه وار عاشق رفاقت این دو عزیزم و خیلی دوستشون دارم💙🧡
خواننده هم باید بگم که من آهنگ زیاد گوش میدم اکثر خواننده ها رو هم دوست دارم ولی خواننده ای که واقعا خیلیییی آهنگاشو دوست دارم مهدی احمدوندِ، البته حامیم و نوان هم خیلی دوست دارم✨🎀
دیگه...
اگه سوالی دارید درمورد خودم بپرسید جواب میدم😊❤️
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۷۲
مجید
بعد از اینکه کارم توی بیمارستان تموم شد سریع رفتم توی پارکینگ و سوار ماشین شدم و با سرعت رفتم خونه بابا وقتی رسیدم زنگ زدم که در باز شد و رفتم داخل دیدم نازی و آیناز هم هستن، مهتاب با ترس داشت بهم نگاه میکرد.
مجید؛ "سلام"
همه سلام کردیم و نشستم.
آیناز؛ "خسته نباشی"
مجید؛ "مرسی"
نازی؛ "دایی پس بابام کجاست؟"
مجید؛ "شما که رفتین دیگه ندیدمش تا الان که اومدم اینجا"
نازی با نگرانی گوشیش رو برداشت و رفت توی اتاق مهتاب.
نازی
شماره بابا رو گرفتم که سریع جواب داد.
نازی؛ "الو سلام بابا"
حامد؛ "سلام جانم بابا؟"
نازی؛ "بابا کجایی؟"
حامد؛ "دنبال دایی دیوونت که معلوم نیست کجاست"
نازی؛ "دایی اینجاست، یعنی ما خونه بابا بزرگیم"
حامد؛ "به به از کی تا حالا تنهایی میری اونجا؟"
نازی؛ "خاله کارم داشت وگرنه خودت که میدونی"
حامد؛ "میدونم عزیزم، حالا کارم داری؟"
نازی؛ "میای دنبالم؟"
حامد؛ "چرا؟ چیزی شده؟"
نازی؛ "نه بابا چیزی نشده خستمه از صبح بیدارم بیا که بریم خونه"
حامد؛ "باشه دخترم الان راه میوفتم"
نازی؛ "باشه، بابا"
حامد؛ "بابا؟"
نازی؛ "خیلی دوستت دارم"
حامد؛ "منم همینطور آبنبات"
نازی؛ "خدافظ"
حامد؛ "خدافظ"
حامد
از همه خداحافظی کردم و سریع رفتم توی پارکینگ و سوار ماشین شدم گاز دادم اول رفتم برای نازی آبنبات گرفتم و بعدم رفتم سمت خونه احمد آقا، رسیدم و زنگ زدم به گوشی نازی که چند دقیقه بعد مجید و نازی با هم اومدن بیرون منم شیشه رو دادم پایین.
حامد؛ "تو واسه چی انقدر زود رفتی؟ اونم بدونه خدافظی؟"
مجید؛ "ببخشید یه کاری داشتم اینجا حالا بعدا بهتون میگم"
نازی؛ "میخواین من بگم؟"
مجید؛ "مگه تو خبر داری؟"
نازی؛ "آره خاله گفت"
مجید؛ "باشه پس نازی بهت میگه"
حامد؛ "باشه نازی بشین بریم"
نازی نشست و از مجید خداحافظی کردیم و رفتیم.
حامد؛ "خب نازی خانم چرا گرفته ای؟"
نازی؛ "خوبم"
حامد؛ "نه نشد تو نازیِ پر انرژی من نیستی"
نازی؛ "خب خستمه"
حامد؛ "تو مثل خودمی به این راحتی خسته نمیشی، بگو ببینم چته بابا؟"
نازی؛ "باور کن هیچی"
حامد؛ "باشه نگو ولی من که میفهمم، حالا ببین برات چی خریدم"
نازی؛ "چی؟"
حامد؛ "در داشبورد رو باز کن"
نازی در داشبورد رو باز کرد و با یه بسته آبنبات با طعمای مختلف رو به رو شد.
نازی؛ "واییییی اینا همش برای منه؟"
حامد؛ "آره آبنبات خانم"
نازی؛ "مرسیییی"
حامد؛ "خجالت بکش خرس گنده ۲۰ سالته"
نازی؛ "خب بابام لوسم کرده"
لپش رو کشیدم.
حامد؛ "تو لوس خودمی"
نازی؛ "قربونت برم من"
وقتی به این فکر میکردم که به سن ازدواج رسیده و وقتی ازدواج کنه دیگه از پیشم میره حالم خیلی بد میشد کاشکی هیچوقت بزرگ نمیشد کاشکی همون نازی کوچولوی خودم میموند ولی زندگی همینه دیگه نمیشه کاریش کرد.
#بازگشت_بـہ_سوے_خانـہ
#پارت_۷۳
حامد
رسیدیم خونه، تا در رو باز کردم بوی قرمه سبزی ای که مونا پخته بود به مشامم خورد.
حامد؛ "به ببین مونا خانم ما چه کرده، سلام"
مونا؛ "سلام"
نازی؛ "سلام"
مونا؛ "برید لباساتون رو عوض کنید دستاتون رو بشورید بیاید که قرمه سبزیِ مونا پز رو بخوریم"
حامد؛ "به روی چشم"
رفتیم تو اتاق هامون، من وقتی لباسم رو عوض کردم خواستم برم بیرون که نازی اومد داخل و در رو بست.
حامد؛ "عه! چی شده؟"
نازی؛ "بابا باید یه چیز مهم بهت بگم"
حامد؛ "گفته بودم یه چیزیت هست، بگو"
نازی؛ "باید به مامان یه چیزی رو بگیم ولی جوری که نفهمه"
حامد؛ "دختر بگو دیگه جون به لبم کردی"
نازی؛ "باشه میگم...بابا بزرگ مریض شده...سرطان داره"
حامد؛ "جدی میگی؟"
نازی؛ "آره سرطان ریه داره واسه همینم امروز من رفتم پیشه خاله مهتاب اگرم دیدی دایی زود رفت چون قضیه رو فهمیده بود"
حامد؛ "الان این رو به مامانت بگیم که..."
مونا؛ "حامد نازی کجایین پسسسس بیاید غذا سرد شدددد"
نازی؛ "بابا کاره خودته یه جوری جمعش کن"
حامد؛ "من نمیتونم نازی"
نازی؛ "بابا خواهش میکنم تو میتونی باید به مامان بگیم حتما"
حامد؛ "خیله خب باشه بریم"
از اتاق اومدیم بیرون.
مونا؛ "کجایین شما دوتا؟"
نازی؛ "همینجا در خدمت شما"
مونا؛ "بیاین غذا سرد شد"
نشستیم سر میز و مشغول شدیم، من و بابا به هم نگاه میکردیم و بهش علامت میدادم که بگه ولی میگفت الان نه.
مونا
متوجه حرکات چشم حامد و نازی شدم خیلی مشکوک بودن.
مونا؛ "شما دوتا چتونه؟"
نازی؛ "ه...هیچی"
مونا؛ "قضیه این چشم و ابرو بازیا چیه؟ هان؟"
حامد؛ "چشم و ابرو؟ فکر کنم اشتباه دیدی"
نازی؛ "آ...آها چرا من یه چیزی رفته تو چشمم دارم اذیت میشم، بابا میشه ببینی چیه؟"
حامد؛ "آره ببینم"
نازی؛ "بابا فوت کن خیلی چشمم درده"
مونا؛ "میشه این مسخره بازی رو تموم کنید؟!"
حامد؛ "چه مسخره بازی ای مونا؟ بچه گفت دیگه یه چی رفته تو چشمش"
مونا؛ "این بچس؟این بازیگرِ بچه نیست، یا میگید چی شد یا..."
حامد؛ "باشه باشه آروم باش عزیزم"
مونا؛ "میشنوم"
حامد؛ "فقط باید قول بدی حالت بد نشه خب؟ قول بده"
مونا؛ "قول میدم بگو"
حامد؛ "احمد آقا..."
مونا؛ "باباااممم؟!"
نازی؛ "مامان قرار بود آروم باشی"
مونا؛ "باشه بگید دارم دق میکنم"
حامد؛ "دور از جون، احمد آقا یکم ناخوش احوالِ"
مونا؛ "خب"
حامد؛ "ببین مونا جانم گوش بده، آروم باش خب؟ راستش احمد آقا مریض شده یعنی اینکه...س...سرطان داره...سرطان ریه"
بابای من سرطان داره؟ نه نمیخوام نه نباید اینجوری بشه چرا داره دوباره همون اتفاقای قدیمی میوفته؟ چرا همون بلایی که سر مامان اومد سر بابا هم داره میاد؟ من نمیخوام دوباره داغ ببینم اونم داغ بابا.
مونا؛ "ش...شوخی میکنی دیگه؟"
حامد؛ "نه قربونت برم فقط قول بده حالت بد نشه"
از جام بلند شدم داشتم میرفتم سمت اتاق که سرم گیج رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.