eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
90 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5551 نگران نباش شده ۱۰۰۰ خورده ای عکسی که از حامد دارمو میزارم روش تا شوناهاش هم اندازش بشه😂😂😂
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5552 خیلییییی بدیییییی😭😭 دارم برات😒🤣
هدایت شده از ☆hamir fans☆
عه بازم تازه نشر🤩😍 منبع:روبیکا @hamirah
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
هعیییی خدا... مردم جدیدا چه راحت جناب مقدم رو میبینن🙂💔
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5555 افتخار کن عزیزمممم🤣✨
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5556 حیف نمیشه وگرنه یه فحش آبدار بهت میدادم بفهمی فخر فروشی چیز خوبی نیستتتت خواهرمممم😔😂🤣
https://eitaa.com/Ahangi_Life/3357 یعنی واقعاااااااا دارم پی میبرم بد شانس ترینم💔🙂
https://eitaa.com/HamedmoonAhangi/5563 آره واقعا...🤌🏻🥲
۱:حسود خانم😂 چشم با توام میرم😂❤️✨ ۲:مرسی عزیزمم🥺💙 ۳:❤️✨🥲 ۴:خوشحالم رمانو دوست داری عزیزم💗 ۵:قربونت برممم😭✨
نازی مامان داشت میرفت سمت اتاق که یهو از حال رفت و افتاد روی زمین من و بابا سریع بلند شدیم و رفتیم سمتش بابا نشست و مامان رو تو بغلش گرفت من که اون حال مامان رو دیدم زدم زیر گریه. حامد؛ "مونا، مونا عزیزم پاشو، مگه قول ندادی قربونت برم پاشو دیگه جون حامد پاشو، نازی گریه نکن برو آب بیار زود باشششش" رفتم یه لیوان رو پر از آب کردم و دادم دست بابا که بابا گذاشتش روی زمین و دستش رو زد توی آب و بعد پاشید رو صورت مامان که مامان چشماش رو باز کرد. حامد؛ "خوبی مونام؟" مونا؛ "حا...حامد...ب...بابا" حامد؛ "خوب میشه دورت بگردم نگران نباش من و مجید میبریمش بیمارستان خودمون اونجا متخصص هست قول میدم حالش خوب میشه" مونا؛ "من نمیخوام دوباره اون اتفاقا بیوفته" و مامان زد زیر گریه و بابا رو محکم بغل کرد، بابا رو سر مامان دست میکشید. حامد؛ "حالا آروم باش عزیزدلم پاشو بریم یکم استراحت کن حالت خوب نیست" مامان با کمک بابا بلند شد و بابا بردش توی اتاق مامان دراز کشید و بابا پتو رو روش کشید چراغ هم خاموش کرد و از اتاق اومد بیرون. حامد؛ "چقدر گفتم الان نگیم، ناهارشم کامل نخورد" سرم رو انداختم پایین. نازی؛ "ببخشید نمیدونستم اینجوری میشه" حامد؛ "عیبی نداره حالا بیا ظرفا رو جمع کنیم" نازی؛ "باشه" با بابا ظرفای ناهار رو جمع کردیم و من شستمشون وقتی تموم شد همونجا کف آشپز خونه نشستم، بابا که توی اتاق بود اومد بیرون. حامد؛ "عه چرا اینجا نشستی" نازی؛ "خستمه" حامد؛ "قربونت برم پاشو برو استراحت کن" نازی؛ "بابا چرا این همه بلا سرمون میاد؟ اون از تصادف و پدرام و بیمارستان اینم از بابابزرگ خدا بعدیش رو به خیر بگذرونه" حامد؛ "نگران نباش یه روزی تموم میشن همه اینا" نازی؛ "مطمئنی؟" حامد؛ "آره" بابا هم اومد کنار نشست. حامد؛ "نبینم ناامید باشیااا" نازی؛ "مامان جونم سرطان داشت که فوت کرد" حامد؛ "خب این اولاشه اگه درمان کنه خوب میشه" نازی؛ "اگه خوب نشه چی؟" حامد؛ "عه بسه دیگه انقد آیه یأس نخون دم گوش من" سکوتی بینمون بود که بابا شکستش. حامد؛ "اگه منم اینجوری بشم انقدر نگرانم میشی؟" نازی؛ "سوال قشنگی نپرسیدی بابا" حامد؛ "ولی باید جواب بدی" نازی؛ "نمیدم چون این اتفاق هیچوقت نمیوفته" حامد؛ "از کجا انقدر مطمئنی؟" نازی؛ "اگه قرار باشه همچین اتفاقی بیوفته ترجیح میدم کلا نباشم یعنی وجود نداشته باشم" حامد؛ "انقدر دوستم داری؟" نازی؛ "معلومه بابا من جونمم برات میدم" حامد؛ "عزیزدلم، پاشو برو یکم بخواب چشمات قرمزه" نازی؛ "شما که بدتری پدر من" حامد؛ "پس پاشیم بریم بخوابیم" نازی؛ "بریم" بلند شدیم و هر کدوم رفتیم توی اتاقامون و خوابیدیم. مجید بعد از کلی حرف زدن با مهتاب با آیناز برگشتیم خونه و قضیه رو به حانیه و ایمان گفتم که حالشون خیلی بد شد خدا میدونه الان حامد اینا تویه چه وضعیتین.
https://eitaa.com/Ahangi_Life/3358 آره واقعا راست میگی...🥲✨🤍