eitaa logo
🖤بازگشت بـہ سوے خانـہ🖤
40 دنبال‌کننده
92 عکس
6 ویدیو
0 فایل
·.¸¸.·♩♪♫بـہ نام خـבا♫♪♩·.¸¸.· رمان بازگشت به سوی خانه داستان.. دو رفیق، برادر، همراه، همدم را روایت میکند🫂🤍 𝚜𝚝𝚊𝚛𝚝:1403/12/21✨ لینک ناشناس چنل:https://daigo.ir/secret/61076129541
مشاهده در ایتا
دانلود
بهاره افشاری 🤍 مجید واشقانی تقدیم‌ به : https://eitaa.com/back_home امیدوارم خوشت بیاد 💚✨️
13.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕⁠‿⁠◕⁠  ✧⁠*⁠。∘⁠˚⁠˳⁠°。⁠☆ .𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.   𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾 𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️‍🩹 https://daigo.ir/secret/61076129541 ∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳
32.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕⁠‿⁠◕⁠  ✧⁠*⁠。∘⁠˚⁠˳⁠°。⁠☆ .𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.   𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾 𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️‍🩹 https://daigo.ir/secret/61076129541 ∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳
سلامی دوباره 😊 خب چون خرچنگ اومده و من خیلییییی خوشحالم و قراره ببینمش... میخوام براتون پارت بزارم🤩
الان در حال نوشتن پارت جدیدم😉
تا پارت بعدی رو بنویسم برید ناشناس رو بترکونید😂😉
8.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝐼 𝒶𝓂 𝒷𝓇𝑒𝒶𝓉𝒽𝓁𝑒𝓈𝓈 𝒷𝑒𝒸𝒶𝓊𝓈𝑒 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒𝒾𝓇 𝒻𝓇𝒾𝑒𝓃𝒹𝓈𝒽𝒾𝓅 :) ◕⁠‿⁠◕⁠  ✧⁠*⁠。∘⁠˚⁠˳⁠°。⁠☆ .𝒞𝒽𝑒𝓃𝑒𝓁 𝐻𝒶𝓂𝒿𝒾𝒹𝒾.   𝒱𝒶𝓈𝒽𝑔𝒽𝒶𝓃𝒾♡𝒜𝒽𝒶𝓃𝑔𝒾 𝐼 𝒽𝑒𝒶𝓇 𝓎𝑜𝓊?🧸❤️‍🩹 https://daigo.ir/secret/61076129541 ∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳∘⁠˚⁠˳⁠°∘⁠˚⁠˳
میدونم دیر وقته خیــــــــلی ازتون عذر میخوام🙏🏻🤍
حانیه مونا داشت میرفت سمت در که ما هم دنبالش میرفتیم. حانیه؛ "مونا وایسا، مونا با توام وایسا میگم" مونا؛ "بیا وایسادم چیه؟ " حانیه؛ "چرا اینجوری میکنی؟ " مونا؛ "چجوری حانیه، من بعد سه سال باید بفهمم که نمیتونم بچه دار بشم؟" حانیه؛ "ما همه بخاطر آرامش خودت این موضوع رو نگفتیم " مونا؛ "ماشالله همه هم خبر داشتن جز من" حانیه؛ "تو همینجوریش بخاطر از دست دادن بچت افسردگی گرفتی، تا چند ماه از خونه نمیرفتی بیرون، عصبی بودی بعد انتظار داشتی اینم میگفتیم؟! " آیناز؛ "عمه نرو بزار همچی تموم بشه، بعدم مگه مهمه؟ همین نازنین بسه دیگه" نازنین؛ "آیناز تو حرف نزنی نمیگن لالی، به نظرم سکوت کنی بهتره " ایمان؛ "عمه بیاین بریم، لطفا" مونا چیزی نگفت و با هم رفتیم داخل خونه، تا در رو باز کردیم با صحنه ای که دیدیم هم متعجب شدیم هم خوشحال، باورم نمیشد حامد و مجید همو بغل کردن؟ یعنی...یعنی آشتی کردن؟ مونا آروم لب زد. مونا؛ "بیا فقط بلدن ما رو حرص بدن" از حرفش خندم گرفت. مجید که تو بغل حامد بود و چشماش بسته بود و لبخند روی لبش بود،آروم چشماش رو باز کرد و با دیدن ما خنده از روی صورتش رفت. مجید با دیدن بچه ها خشکم زد، آروم دم گوشی حامد پچ زدم. مجید؛ "حامد بچه ها اومدن " حامد هم با صدای آروم دم گوشم پچ زد. حامد؛ "جدی میگی؟ دارن نگاه میکنن؟ " مجید؛ "اره" حامد از بغلم اومد بیرون و هر دومون رو به روی بچه ها وایسادیم و دستامون رو دور گردن هم انداختیم. ایمان؛ "به به میبینم که دو یار قدیمی برگشتن پیش هم" حامد؛ "ناراحتی جدا شیم" نازی؛ "نه چرا باید ناراحت باشه، اصلا این مهمونی برای همین بود دیگه " حانیه؛ "خب حالا که همچی به خوبی پیش رفت بیاین دور میز بشینیم شام بخوریم" مونا و حانیه رفتن تو آشپزخونه ایمانم رفت کمکشون، آیناز و نازی اومدن جلومون وایسادن. نازی؛ "الان اجازه هست ما بریم پیش دایی هامون؟ " حامد؛ "بله اجازه هست" نازی منو بغل کرد و آینازم حامد، ایمان اومد. ایمان؛ "ای خدا اینم شانس ماس، تو یه خانواده دختر دوست به دنیا اومدیم " مونا؛ "نخیرم کی گفته من پسر دوست دارم تو بیا پیش ما" نازی؛ "مامانننن" مونا؛ "چیه خب راست میگم" حامد؛ "اشکال نداره من که دوستت دارم" حانیه؛ "دختر پسر که فرقی نمیکنه، بیاین شام حاضره" رفتیم نشستیم دور میز و مشغول غذا خوردن شدیم. ایمان؛ "راستی یه چیزی، اگه دایی حمید یا عمه مهتاب دیدن که بابا و دایی آشتی کردن چی بهشون میگین؟ " حانیه؛ "راس میگه هاا" حامد؛ "به اینجاش فکر نکرده بودم" یکم به حامد نزدیک شدم. مجید؛ "ببخشید جناب حاتمی مگه شما فکرم میکنید؟ " حامد؛ "کوفت، جناب کیانی شما که فکر میکنید بگو چیکار کنیم" مجید؛ "خببب... " مونا؛ "به نظرم بگیم سرکار آشتی کردین " مجید؛ "اره این خوبه " شام رو خوردیم و ظرفا رو گذاشتیم تو سینک و دوباره رفتیم رو مبل نشستیم، حامد خاطره میگفت میخندیدیم و بعد از دو ساعت خداحافظی کردیم و رفتن، رو کردم به بچه ها. مجید؛ "دمتون گرم، دلم برای این جمع تنگ شده بود" بچه ها خندیدن و رفتن تو اتاقاشون.
حامد ساعت ۱ شب بود رسیدیم خونه رفتم تو اتاق و خودمو انداختم رو تخت. مونا؛ "پاشو حامد اول لباساتو عوض کن بعد بخواب" حامد؛ "بیخیال مونا خیلی خستمه " مونا؛ "پاشووو " بلند شدم و لباسام رو عوض کردم و دوباره خودمو پرت کردم رو تخت، کم کم نازی و مونا هم چراغا رو خاموش کردن و خوابیدن و منم خوابم برد، دوباره اون صحنه تصادف لعنتی اومد بخوابم. [شب تصادف] حامد؛ "زود باشید دیگه، مونا نازی" مونا؛ "اومدیممممم" مونا و نازی اومدن. حامد؛ "بدویین دیگه مجید دم در منتظره " مونا؛ "باشه اومدیم دیگهه" مونا چراغا رو خاموش کرد و رفتیم بیرون و منم در رو قفل کردم، یکم جلو تر ماشین مجید بود تا ما اومدیم همه پیاده شدن و سلام و احوال پرسی کردیم. حامد؛ "مجید میزاشتی منم ماشینمو میوردم" مجید؛ "نه بابا نمیخواد یکی بسه" نازی؛ "خب قراره چجوری بشینیم؟ " مجید؛ حامد جلو پیش من، مونا و حانیه هم عقب و شما سه تا هم صندوق" آیناز؛ "من نمیرم صندوق" نازی؛ "منم نمیرم" حامد؛ "عه بچه ها، مگه صندوق چشه " نازی؛ "خب وقتی پیشه مامان و عمه جا هست چرا بریم صندوق؟ " مجید؛ "نه جا نیست پتو و بالشتا و سبد رو میزاریم اونجا، ساک و بقیشم پیش شماس بعدم تا شمال که راهی نیست زود میرسیم نگران نباشید" بچه ها بزور قبول کردن و وسایل رو جا دادیم و نشستیم و بسم الله رو گفتیم و حرکت کردیم، مجید صدای آهنگ رو برد بالا و همه دست و جیغ میزدن و من میرقصیدم که یهو گوشیم زنگ خورد. حامد؛ "مجید مجید قطع کن از بیمارستانه" مجید صدای ظبط رو کم کرد. حامد؛ "سلام بله؟ " خانم مولایی؛ "سلام آقای حاتمی، اون مریضی که هفته پیش برا معاینه اومد و قرار شد عملش کنید همراه با خانوادشون اومدن" حامد؛ "من معاینشون کردم ولی گفتم که قرار نیست من عملشون کنم چون تهران نیستم، قراره آقای عظیمی عملشون کنن" خانم مولایی داشت پشت تلفن با یکی بحث میکرد که یهو یه صدای نا آشنا از پشت تلفن به گوشم خورد. مادر بیمار؛ " یعنی چی که رفتی مرخصی، همین الان برمیگردی پسر منو عمل میکنی" از حرفاش فهمیدم مادرِ همون بیماره. حامد؛ "من به پسرتونم گفتم دکتر عظیمی عملشون میکنه " مادر بیمار؛ "یعنی چی بیماره توئه چرا باید یه دکتر دیگه عملش کنه" حامد؛ "خانمِ عزیز من الان تهران نیستم نمیتونم بیام " مادر بیمار؛ "تو غلط میکنی... " زنه شروع کرد به فحش دادن و نفرین کردن و بعد صدای خانم مولایی اومد، منم عصبی شدم و شروع کردم به داد زدن. حامد؛ "واقعا که این چه مدیریتیه، شما به چه اجازه ای گوشی رو میدیدن به مادر مریض؟ " خانم مولایی؛ "خودشون از دستم کشیدن... " حامد؛ "برگشتم تکلیف شما رو با آقای راد مشخص میکنم" خانم مولایی؛ "خیلی ببخشید آقای حاتمی" گوشی رو قطع کردمو پرتش کردم بالای داشبرد. مجید؛ "یواش کلی پولشه" آرنجمو به شیشه تکیه دادمو دستمو گذاشتم رو سرم. حامد؛ "به درک " حانیه؛ "ای بابا داداش حالا خودتو ناراحت نکن " حامد؛ "تو این بیمارستان یه آب خوش از گلومون پایین نرفته " چند دقیقه ای گذشت همه خوابیدن و فقط منو مجید بیدار بودیم. مجید؛ "حامد ساعت چنده؟ " حامد؛ "ده، چرا؟ " مجید؛ "اوخ اوخ فوتبال دیر شد " حامد؛ "چی؟ " مجید؛ "مگه نمیدونی؟ امشب دربیه، انشالله که استقلال میبره " حامد؛ "من که برام فرقی نداره، تیم فقط ملوان بندر انزلی " مجید؛ "گوشیم رو بده " حامد؛ "برو بابا " مجید؛ "چییی؟! " حامد؛ "برو بابا" مجید؛ "حامد نزار کنار جاده بگیرم بزنمت، بده گوشیمو" حامد؛ "خب داری رانندگی میکنی" مجید؛ "هه تو مثل اینکه هنوز مجید رو نشناختی، بده بابا حواسم هست" حامد؛ "بیا فقط حواست باشه" مجید با یه دست گوشیشو گرفته بود و داشت فوتبال میدید با یه دست داشت رانندگی میکرد، خیلی نگران بودم. حامد؛ "مجید گوشیو بزار کنار" مجید؛ "حامد ببند الان گل میخوریم " حامد؛ "مجیددد، حداقل بزار من بشینم " مجید؛ "ای بابا حامد چقد غر میزنی " حامد؛ "بیشعور خب الان به کشتنمون میدی" مجید؛ "هیسسسس" خیلی ترسیده بودم و نگران بچه ها بودم مخصوصا مونا که الان چهار ماهشه ولی خداروشکر خوابه چون اگه بیدار بود استرس میگرفت. مجید؛ "گلللللللللللللل " حامد؛ "مجیددددددد جلوتو نگاه کننننننن" و سیاهی مطلق...