9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریل
☝🏻 مردم از من قبول کنید...
#رهبر_نویسندگان
#حاج_قاسم_سلیمانی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
📣 مژده به علاقهمندان نویسندگی! اگر دل به دنیای نوشتن سپردهاید، ولی نمیدانید از کجا شروع کنید؛ ا
🙋🏻 سلام دوستان
صبحتون به خیر باشه
لطفا اگه قصد شرکت در دوره رو دارید ثبتنامتون رو نهایتا تا فردا شب نهایی کنید.
☝🏻 ضرورت آشنایی طلاب با اقناع
✉️ رساندن پیامی که بهروز و پُرکننده خلأ و برآورنده هدف دین باشد، حتماً نیازمند آموزش و فراگیری است و باید روشهای اقناع قوی، آشنایی با شیوه گفتگو، آگاهی از نوع تعامل با افکار عمومی و فضای رسانهای و مجازی، انضباط در مواجهه با عنصر مخالف، به طلبه آموزش داده و با تمرین و ممارست، او آماده ورود به این میدان شود.
🗓️ پیام به همایش یکصدمین سالگشت بازتأسیس حوزه علمیه قم، ۱۴۰۴/۲/۱۷
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
💠 حقیقتی که زمان را در مینوردد؛ انسان کامل از آدم تا خاتم
🔸 در آغاز آفرینش، هنگامی که اراده الهی بر آن شد که خاک را به زیور جان بیاراید و از گل سرشتهی زمین قامت نخستین انسان را بیافریند، بر دوش آدم نوری تابید که به چشم هر بینندهی آسمانی، بهسان چهارده شعاع سپید و بیکرانه میدرخشید. هر شعاع، قصهای بیزمان از عشق و ولایت را روایت میکرد؛ قصهای که نه در دفتر تاریخ ورق میخورد، بلکه بر صفحه جان هستی نقش میزد. از میان این انوار، دو فروغ بیش از همه آدم را مجذوب و مسحور ساخت: نور محمد مصطفی، پیامبر رحمت، و نور علی مرتضی، سرّ ولایت و شمشیر حق. این دو، هرچند در صورت، به چهرههای مجزا ظاهر میشوند، اما در ذات، نوری واحدند؛ حقیقتی که در آینههای مختلف، جلوههای گوناگون مییابد.
🔹 آدم، پیش از آنکه گام بر خاک هبوط نهد، پیش از آنکه اولین غروب را از کنار افق زمین ببیند، در عالم ملکوت این نورها را بیواسطه مشاهده کرده بود. آن مشاهده از جنس دیدار زمانی نبود، زیرا زمان، در فلسفه اسلامی، ماهیتی وابسته به حرکت جسمانی است؛ تنها سایهای است که از دگرگونیهای عالم ماده پدید میآید، و در عوالم مجرد و روحانی، این سایه محو میشود. در آن عالم فرازمان، لحظه و ساعت، آغاز و پایان، بیمعناست. مشاهده علی و پنجتن آل عبا از سوی پیامبران، از آدم تا خاتم، نه دیداری در قاب روز و سال، بلکه اتصال به حضوری است که ورای همه اندازهگیریهای زمینی جاری است؛ حضوری که پابهپای خلقت، از ازل حضور دارد و تا بیپایان امتداد مییابد.
🔸 این حقیقت واحد، نور انسان کامل است؛ نوری که هم مظهر اسم جامع الهی است، آن نامی که همه اسماء را در خود جمع دارد، و هم آیینهی تمامنمای صفات او. نوری که در هر عصر و زمان به جامهای تازه فرو میآید، به چهرهای ویژه تجلی میکند، و با آنکه در ظاهر، رنگهای مختلف دارد، در باطن همیشه همان گوهر نخستین است. آن روز که آدم در برابر نور سیدالشهداء علیهالسلام ایستاد و شعاع حسین بن علی را در میان انوار یافت، بر گونهاش اشک نشست؛ نه اشکی بر یک حادثهی آینده، بلکه بر حقیقتی که شهادت را معنای ازلی داد و خونش را مهر بقای دین.
🔹 گریهی آدم، هم گریه بر حسین بود و هم گریه بر علی، چرا که در جهان حقیقت، میان این دو و دیگر اعضای پنجتن آل عبا هیچ فاصلهای نیست. آنان پنج پیرایه بر یک گوهرند؛ گوهر ولایت، که همه انبیا در مسیر هدایت خود، به آن متوسل شدهاند و از آن نور مدد گرفتهاند. حضور این انسان کامل، حضور پیونددهندهی زمین و آسمان است؛ او در عین آنکه بر زمین راه میرود و به زبان خاک با مردم سخن میگوید، در آسمانها با فرشتگان همنفس است. او در خانهی اهلبیت، مرد غمخوار خانواده است، و در عوالم مثال، رخسارهی درخشندهی ولایت.
🔸 قصهی این دیدارها، قصهی پیوستگی غیب و شهادت، قصهی جریان بیوقفهی حقیقت در رگهای هستی است؛ حقیقتی که نه در تنگنای زمان میگنجد و نه در حصار مکان، بلکه همیشه و همهجا، بر دیوار جان عالم، نقش عشق و هدایت را حک میکند. هر پیامبر، هر سالک صادق، هر دلِ عاشق، اگر راهی به سوی این گوهر نور بیابد، در آن جویبار جاودانه وضو خواهد گرفت، تا از آن پاکی، شراب هدایت نوشد و جانش را به ازل پیوند زند.
✍🏻 جواد جعفری
#یادداشت_اختصاصی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریل
⁉️ تعجب یک مسیحی از تسلط رهبری!
🏠 لحظاتی از حضور رهبر انقلاب در منزل یک شهروند مسیحی ایرانی
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
44.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📋 کلاس نویسندگی
درس سوم: زمان در ادبیات داستانی
🎙️ #عباس_معروفی
#راهنمای_نویسندگی
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🗝️ سه کلید گمشده:
صداقت، شهامت، سماجت
✉️ ظهر زمستان بود. پیام دبیر بهانش روی صفحه موبایل چشمم را گرفت. جملهای ساده اما سنگین و قاطع: «آیهخانم، چرا از گروه رفتین؟ مشکلی پیش آمده؟!»
👀 زیر کرسی گرم، موضوعی ذهنم را درگیر کرده بود. از یک طرف شوق و از طرف دیگر بلاتکلیفی. گوشهای از اتاقم کز کرده بودم و ساعتها به دیوار خیالم زل میزدم؛ دیواری که در آن پر از مسیرها و کلمات مبهم نقش بسته بود. گویا قلبی که صندوقچهاش پر از امید و نشاط بود، اینبار یخزده و سوزناک به دنبال کلید میگشت؛ کلیدی که به سادگی قابل یافتن بود، اما گمشدهای نامعلوم مرا از ادامهی زندگی بیهدف آزار میداد.
⁉️ و من ماندم… دقیقاً چه بگویم و چگونه توصیف کنم؟ مرز عجیبی بود. میان ماندن و نرفتن. آیا اگر میگفتم مبتدیها شایستهی گروه شما نیستند، توهینی نبود به عزت نفس همعقیدههایم که در گروه حضور دارند؟ و اگر بهانهام این بود که توانمند در نوشتن و جایگاهی بالاتر از این گروه دارم، دروغی بود به وسعت و عظمت کوه هیمالیا.
🤔 در همان لحظه، دبیر مجدداً پیامی فرستاد که دیگر جنبهی اخطار داشت و نیاز به پاسخ فوری را احساس کردم. گفت: «میدونی چیه، آیه؟ موضوعی میخوام بگم، امیدوارم بهت برنخوره…» کمی مکث کرد. «چیزی که کم داری، سه چیزه.» صفحه چت ساکت شد. انگار استاد داشت در سکوت به حرفهایم فکر میکرد. انگاری نفسش را آهسته بیرون داده باشد، ادامه داد: «صداقت، شهامت و سماجت.» به قدری آرام و محکم گفت که کلماتش مستقیم نشست به دلم. ذرهای احساس نصیحت نداشتم؛ حس کردم دارد از جایی صادقانه میگوید که خودش هم تجربهاش کرده است.
☝🏻 فهمیدم تا زمانی که این اصول را سرلوحهام قرار ندهم، نخواهم توانست گامی بردارم. بنابراین، هر آنچه توان داشتم، صداقت را در کلام، شهامت را در عمل و سماجت را در تلاش به بیرحمی و جنگندگی برای رسیدن به قلهای که سالها آرزویش را داشتم؛ به کار گرفتم. وقتی دبیر حرفم را با حوصله شنید، در ادامهی مکالمه گفت: «این موضوع پیچیده نبود و نیازی به قهر کردن با خودت نداشت. براحتی میتوانستی از من برای بهتر شدن قلمت یا نوشتهات کمک بگیری.»
🤗 آن روز حس عجیبی به من دست داد. دیگر خبری از آن دلمردگی نبود. بر خود بالیدم. بالاخره یک نفر هست که مرا با تمام نقصان قلمی و صدای شکسته شدن قلبم، بشنود. حالا دیگر من آن آیهی قبل نیستم که مدام با خودش کلنجار برود و بگوید: «من نمیتوانم…نمیشود… نخواهد شد.»
✅ چقدر خوب است قدرتِ تکلم و چقدر لذتبخش و دلپذیر که بدانی هر دردی درمانی دارد؛ تا بدانی کجا و چگونه لب به سخن بگشایی برای گرهگشایی مشکلات. اگر آن روز، دبیر به دادم نمیرسید، خدا میداند کجای این قصهی ناامیدی قرار گرفته بودم. تمام شوق و احساسی را که از نوشتن داشتم، یکشبه نثار ابر و مه و باد میکردم.
🖇️ خواستم بگویم… و من، آیه، ماندم با قدمهایی استوار و دستانی پرتوان برای نوشتن. برای تحولی دوباره در یک قدمی خوشبختی. و در پایان، قلم را به آغوش کشیدم و گفتم: «رقص تو چه دلربا بود، در لحظات ناب زندگانی.»
✍🏻 #آیه_مهدیزاده
#روایت_بهانش
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
948.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریل
⚔️ یا نمیفهمند یا خودشون رو زدند به نفهمی...
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🛰️ روایت پیشرفت
🔇 امروز یکی از ابزارهای جنگ نرم در میان دشمن و در میان بعضی از افراد ناباب یا غافل، عبارت است از مسکوت گذاشتن آوردهها و داشتهها و تواناییهای این ملّت؛ انکار تواناییهای این ملّت. ملّت، ملّت بزرگی است، کار هم میتواند بکند و دارد میکند؛ امروز دارد کار میکند.
⚠️ اگر ملّتی از داشتههای خود غافل بشود، تواناییهای خود را نبیند، پیشرفتهای خود را باور نکند، تحقیر خواهد شد؛ وقتی تحقیر شد، خود را حقیر دید، آمادهی تسلیم در مقابل دشمن خواهد شد. این ترفندی است که دشمنان دارند دنبالش میکنند و انجام میدهند.
🗓️ ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
#نویسندگی_پدافندی
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh