44.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📋 کلاس نویسندگی
درس سوم: زمان در ادبیات داستانی
🎙️ #عباس_معروفی
#راهنمای_نویسندگی
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🗝️ سه کلید گمشده:
صداقت، شهامت، سماجت
✉️ ظهر زمستان بود. پیام دبیر بهانش روی صفحه موبایل چشمم را گرفت. جملهای ساده اما سنگین و قاطع: «آیهخانم، چرا از گروه رفتین؟ مشکلی پیش آمده؟!»
👀 زیر کرسی گرم، موضوعی ذهنم را درگیر کرده بود. از یک طرف شوق و از طرف دیگر بلاتکلیفی. گوشهای از اتاقم کز کرده بودم و ساعتها به دیوار خیالم زل میزدم؛ دیواری که در آن پر از مسیرها و کلمات مبهم نقش بسته بود. گویا قلبی که صندوقچهاش پر از امید و نشاط بود، اینبار یخزده و سوزناک به دنبال کلید میگشت؛ کلیدی که به سادگی قابل یافتن بود، اما گمشدهای نامعلوم مرا از ادامهی زندگی بیهدف آزار میداد.
⁉️ و من ماندم… دقیقاً چه بگویم و چگونه توصیف کنم؟ مرز عجیبی بود. میان ماندن و نرفتن. آیا اگر میگفتم مبتدیها شایستهی گروه شما نیستند، توهینی نبود به عزت نفس همعقیدههایم که در گروه حضور دارند؟ و اگر بهانهام این بود که توانمند در نوشتن و جایگاهی بالاتر از این گروه دارم، دروغی بود به وسعت و عظمت کوه هیمالیا.
🤔 در همان لحظه، دبیر مجدداً پیامی فرستاد که دیگر جنبهی اخطار داشت و نیاز به پاسخ فوری را احساس کردم. گفت: «میدونی چیه، آیه؟ موضوعی میخوام بگم، امیدوارم بهت برنخوره…» کمی مکث کرد. «چیزی که کم داری، سه چیزه.» صفحه چت ساکت شد. انگار استاد داشت در سکوت به حرفهایم فکر میکرد. انگاری نفسش را آهسته بیرون داده باشد، ادامه داد: «صداقت، شهامت و سماجت.» به قدری آرام و محکم گفت که کلماتش مستقیم نشست به دلم. ذرهای احساس نصیحت نداشتم؛ حس کردم دارد از جایی صادقانه میگوید که خودش هم تجربهاش کرده است.
☝🏻 فهمیدم تا زمانی که این اصول را سرلوحهام قرار ندهم، نخواهم توانست گامی بردارم. بنابراین، هر آنچه توان داشتم، صداقت را در کلام، شهامت را در عمل و سماجت را در تلاش به بیرحمی و جنگندگی برای رسیدن به قلهای که سالها آرزویش را داشتم؛ به کار گرفتم. وقتی دبیر حرفم را با حوصله شنید، در ادامهی مکالمه گفت: «این موضوع پیچیده نبود و نیازی به قهر کردن با خودت نداشت. براحتی میتوانستی از من برای بهتر شدن قلمت یا نوشتهات کمک بگیری.»
🤗 آن روز حس عجیبی به من دست داد. دیگر خبری از آن دلمردگی نبود. بر خود بالیدم. بالاخره یک نفر هست که مرا با تمام نقصان قلمی و صدای شکسته شدن قلبم، بشنود. حالا دیگر من آن آیهی قبل نیستم که مدام با خودش کلنجار برود و بگوید: «من نمیتوانم…نمیشود… نخواهد شد.»
✅ چقدر خوب است قدرتِ تکلم و چقدر لذتبخش و دلپذیر که بدانی هر دردی درمانی دارد؛ تا بدانی کجا و چگونه لب به سخن بگشایی برای گرهگشایی مشکلات. اگر آن روز، دبیر به دادم نمیرسید، خدا میداند کجای این قصهی ناامیدی قرار گرفته بودم. تمام شوق و احساسی را که از نوشتن داشتم، یکشبه نثار ابر و مه و باد میکردم.
🖇️ خواستم بگویم… و من، آیه، ماندم با قدمهایی استوار و دستانی پرتوان برای نوشتن. برای تحولی دوباره در یک قدمی خوشبختی. و در پایان، قلم را به آغوش کشیدم و گفتم: «رقص تو چه دلربا بود، در لحظات ناب زندگانی.»
✍🏻 #آیه_مهدیزاده
#روایت_بهانش
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
948.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریل
⚔️ یا نمیفهمند یا خودشون رو زدند به نفهمی...
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🛰️ روایت پیشرفت
🔇 امروز یکی از ابزارهای جنگ نرم در میان دشمن و در میان بعضی از افراد ناباب یا غافل، عبارت است از مسکوت گذاشتن آوردهها و داشتهها و تواناییهای این ملّت؛ انکار تواناییهای این ملّت. ملّت، ملّت بزرگی است، کار هم میتواند بکند و دارد میکند؛ امروز دارد کار میکند.
⚠️ اگر ملّتی از داشتههای خود غافل بشود، تواناییهای خود را نبیند، پیشرفتهای خود را باور نکند، تحقیر خواهد شد؛ وقتی تحقیر شد، خود را حقیر دید، آمادهی تسلیم در مقابل دشمن خواهد شد. این ترفندی است که دشمنان دارند دنبالش میکنند و انجام میدهند.
🗓️ ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
#نویسندگی_پدافندی
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🧘🏻 در باب «زنِ روز»
🔸 «هند»، اسم یک زن است. این زن ۱۴۰۰سال پیش زندگی میکرد. اسم شوهرش ابوسفیان بود، اسم پسرش معاویه. ما به اوایل دورانی که هند در آن زندگی میکرد، میگوییم دورهٔ عرب جاهلی.
🔹 سال سوم هجری، ابوسفیان تصمیم گرفت به خونخواهی از شکست سنگین مشرکین در جنگ بدر، لشکر بکشد سمت پیامبر خدا. کشید. سه هزار نفر را جمع کرد برد دم کوه اُحد که با پیغمبر بجنگند. هند چکار کرد؟ یک عده از زنان مشرک قبیلهاش را جمع کرد، سرمه کشیدند، خلخال به پا بستند، لباس مجلسی پوشیدند رفتند کنار کوه احد ایستادند. کل کشیدند و پا کوبیدند و رقصیدند و آوازخواندند. برای کفاری که به قصد کشتن پیغمبر خدا میجنگیدند، خواندند:
«ما دختران ستارهٔ صبحیم
اگر دلاورانه بجنگید
آغوش باز میکنیم و با شما همبستر میشویم»
🔸 هند و دارودستهاش آمده بودند تنشان را تقدیم کفار کنند تا به ضرب شهوت و به سودای همبستری هم که شده، کافرها چنان بجنگند که نه اسلامی بماند، نه پیامبری. حواسشان نبود محمد جانفدای کرّاری مثل اسدالله علیبنابیطالب دارد…
🔹 زن امروز، به رفتار هند میگوید رفتار عرب جاهلی. از قومی که فقط شراب و شهوت و شعر میفهمید، بیزار است. داستان اما از اینجا عجیب میشود که #زن_روز با اسلام همانطور تا میکند که با عرب جاهلی! میگوید اسلام، همان اسلامی که زن برایش ریحانهست، برکت است، مدارا و ملایمت و لطافت و مراقبت برایش میپسندد، زن را عقب انداخته، عقبمانده کرده! میگوید اسلام زن را در تن خلاصه کرده. و واعجبا که چیزی را به اسلام نسبت میدهد که درست خودش دارد انجام میدهد!!!
🔸 زن روز یعنی دختری تمام زور بزکدوزک و پیکرتراشی و لوندی را به کار بگیرد که به قله برسد. کدام قله؟ اینکه داور مرد که از مردانگی فقط تهریشش را دارد، بگوید: «بالاتنهت خیلی سکسیه!» منتهای موفقیت زن روز در هزارهٔ سوم این است که سکسی باشد! مقبول طبع مردان سکسطلب باشد! یقه باز بگذارد که دهن مردها را آب بیندازد…
🔹 و زنی که چنین جملات موهنی را میشنود، نه حس تجاوز به حریمش دارد، نه لب ورمیچیند که چرا با تنش و لباسش قضاوت شده که اصلاً از اساس آمده که فقط با تنش و لباسش قضاوت شود! اسمش هم شده فشن! صنعتیست که لابد ما دگمها که کرامت را نه در تن و لباس، که در رفتار و اخلاق و دل میبینیم، صنمی با آن نداریم! هنریست برای خودش!
🔻 هند اگر امروز بود، به شاگردان ممتاز مکتبش در زن روز افتخار میکرد. هند در جنگ احد، دست برد میان قفسهٔ سینهٔ شکافتهٔ حمزه سیدالشهدا، جگر داغ او را بیرون کشید و به دندان گرفت. از آن روز، اسمش شد هند جگرخوار. 🔺
✍🏻 #پرستو_عسگرنژاد
#یادداشت_اختصاصی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریل
❄️ بازم پیرخوشگل اوردم براتون
نه یکی، دوتا
دوتا پیر خوشگل عاشق...
#عاشقانهها
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
💠 ختم «14 میلیون» آیتالکرسی
بهنیت سلامتی رهبر معظمانقلاباسلامی
📌 EitaaBot.ir/counter/no03c1
لطفاً این ختمِ شریف را به سایر مؤمنین و مؤمنات حزبالله برسانید تا همه شرکت کنیم.
#رهبر_مستضعفین_جهان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
راهِ نجات نه از لولهی تفنگ میگذرد، نه از پشتِ تریبونهای یکطرفه. راهِ نجات، بازگشت به «کلمه» است؛ کلمهای که صادق باشد، نه صادر شده.
✍🏻 محمدحسین نجفی
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh