eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.2هزار دنبال‌کننده
759 عکس
282 ویدیو
62 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست!🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد @admin_bahanesh 🧑‍💻 📮ارتباط با دبیر: @m_shekaste
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
﷽ 🔻مثل اباعبدالله سربازها و سردارهایش را بدرقه کرد، سرشان را به دامن گرفت و برای همه‌شان نماز خواند. حالا انگار که ظهر عاشورایش باشد محاسنش به خونش آغشته شده، چه می‌دانم حتما با لب تشنه و گرسنه. 🔺ما ماندیم. کاش بعد این کربلا، کنار عمه سادات زینب کبری و امام سجاد باشیم، نه کنار مردمی که تنها از دور شهادت امام‌شان را تماشا کردند و برایش اشک ریختند. ✍🏻 فاطمه نصراللهی‌نسب 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⭕️ تبیین در زمان حیرت باعث می‌شود حضرت زهرا به شما محبت پیدا کند. 🔹 سال گذشته، در اوج روزهای طوفان و پیش از آتش‌بس، پس از چند هفته حضور در جبهه جنوب لبنان، توفیق داشتم در روز میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) در حسینیه امام خمینی، پس از پایان مراسم، به محضر شهید عزیزمان مشرف شوم. 🔸 فرمودند: من برنامه شما را دیدم. «روایت بیروت، برنامه‌ای که در جنگ ۶۶ روزه هر شب از شبکه سه پخش می‌شد»کاری که شما کردید باعث می‌شود حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها به شما محبت پیدا کند.» 🔹 من خشکم زده بود و نمی‌توانستم تکان بخورم. پرسیدم: «آقا جان، مگر ما چه کردیم؟» 🔸 فرمودند: «شما در زمان حیرت همه، در ماجرای شهادت سید، سکوت نکردید. تبیین در زمان حیرت باعث می‌شود حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها به شما محبت پیدا کند.» 🔻 عزیزانی که رسانه دارید، سکوت نکنید. در زمان حیرت تبیین کنید. 🎙 به نقل از حسین پاک ✍🏻 به قلم حجت الاسلام براتی دبیر مجمع جهانی امت محمد(ص) 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
نورپردازی هتل‌های خود را به ما بسپارید... ✍🏻 راضیه واحدی 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔻من هنوز برای حاج قاسم گریه نکردم. من برای هیچ‌یک از فرماندهان‌مان، برای سیدحسن هم گریه نکردم. گریه برای جایی است که یک چیز از دست بدهی و بخواهی قلبت را التیام بدهی و با نبودنش زندگی کنی! 🔹اشک، التیام این زخم‌ها نبود که گریه کنم. من هر بار روی این زخم‌ها دشنه‌ای دیگر فرود آمد، سنگ‌تر شدم. به خودم قول داده‌ام فرو نریزم؛ این زخم‌ها را تازه نگهدارم. 🔺من به امید روزی هستم که تحت لوای قائم، فریادِ «یا منصور أمت...» سر بدهم. من از امروز فقط این شعار را با خودم زمزمه میکنم. ✍🏻 زهرا شعبان‌زاده 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍀 و برای کارهای به تنگنا افتاده‌، دری بگشا... 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
الله أکبر✌🏻🇮🇷
🔸 خامنه‌ای فقید و قدرت فقر ما فقیر بودیم و فقیرتر شدیم. ما دارایی بزرگی را از دست داده‌ایم. خامنه‌ای کبیر، بزرگ‌ترین دارایی محسوس ما بود. ظرف ذهن ما کوچک‌تر از آن است که این مصیبت بزرگ را فهم و حمل کند تا بدانیم چه ثروتی از ما گرفته شده است. دشمن از دارایی و غنای ما می‌ترسید و آن را به فقر و فقدان بدل کرد اما او از نداری و فقر و فقدان ما غافل است. او «قدرت فقر» را نمی‌شناسد. حس فقر و فقدان، چیزی است که ایران توحیدی را برای پذیرش ولایت الهی مستعدتر و آماده‌تر می‌کند. خامنه‌ای فقید، خامنه‌ای شهید، ما را فقیرتر کرد و فقر، کلید توحید است. یا ایها الناس أنتم الفقراء إلی الله. ما اکنون تشنه‌تریم. ایران، حالا بیش از هر زمان، به «زمین تشنه» بدل شده است؛ زمینی که باران ولایت را می‌طلبد. حالا تک‌تک مستضعفان موحد، باید قد راست کنند و بر پای خویش بایستند. فقرا، چیزی برای از دست دادن ندارند. آن‌ها به تمامیت دنیای کثرت و تکاثر یورش می‌برند. این، قدرت فقر است. ✍ 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
وقتی پوست خون آشام ریخت؛ یعنی صبح نزدیک است. ✍🏻 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
آهسته بال بزنید؛ موشک‌هایمان، به پای معصومیت‌تان نمی‌رسند. ✍🏻 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🏴 ۴۰ روز احساس ۴۰ روز حماسه 🏴 پنجره‌ی اول پیرزن با یک دست گوشه‌ی چادرش را گرفته و با دستی به سروصورت‌زنان مسیر حرم را می‌پیماید. هیچ نگاهی به تعجب نمی‌نگرد که همه در داغ او سهیم‌اند. یک داغ همه را آتش زده که گدازه‌هایش سرازیر شده در شهر؛ چشم‌ها به خون نشسته و اشک‌ها چون رود روی گونه‌ها روان شده‌اند. خبر سهمگین‌تر از آن بوده که کسی به تنهایی تاب مقاومت داشته‌باشد، به زحمت خود را کشانده‌اند به حریم امن کریمه‌ی اهل‌بیت (علیهاسلام) تا در آغوش مادرانه‌اش غم دل بگشایند. لبخند ناپیداترین حس، که اشک روی صورت کودکان هم راه باز کرده‌ بود. مردها بی‌مهابا از خدشه به غرورشان در آغوش یکدیگر جا می‌گرفتند و هق‌هق‌شان تمامی نداشت که درد انگار باز جان می‌گرفت و بغض تمام نمی‌شد و غم هم‌چنان پایدار می‌ماند که آغوشی پس از آغوش، داغ را کم‌حرارت نمی‌کرد. گویی غده‌ای بدخیم در گلوی همه مانده‌ بود. سر باز نمی‌کرد. نه به فریادها، نه به لطم‌زدن‌ها، نه به لرزش شدید شانه‌ها. یک ساعت هم از اعلان خبر نگذشته‌بود، چه زود شهر سیاه‌پوش شده‌بود. نزدیک عید بود؛ اما انگار همه پیراهن محرم‌شان را دم‌دست گذاشته‌بودند. مگر در انتظار عاشورا بودیم؟! مردم فوج‌فوج می‌آمدند، ساعت‌ها می‌نشستند روبه‌روی ضریح، می‌گریستند، شعار می‌دادند، ناله می‌زدند و باز با بغضی عظیم باز می‌گشتند. همه می‌دانستند این غم به این زودی‌ها التیام نمی‌یابد اما انگار غم را باید برد میان جمعیت، لحظه‌ای بگذاری‌اش زمین، دریایی از غم که درست‌شد، باز سهم خودت را برداری و برگردی. شادی را می‌شود گوشه‌ی خانه‌ات قایم کنی، به مسرتش بنشینی، اما غصه را، این حجم از غصه را باید بیاوری و فریاد بزنی. درد را باید ناله کنی، شاید که سبک‌تر شود. همه می‌دانستند سبک‌تر نمی‌شود اما باید می‌آمدند که هیچ شانه‌ای جز شانه‌ی بانوی کرامت طاقت این همه مصیبت را نداشت. حرم پر شده‌ بود از کبوتران زخم‌خورده. تا ظهر خالی نشد. تا شب هم. کبوترانِ شکسته‌بال، دیگر مأمنی جز حریم حرم نداشتند. ✍🏻 سعیده اجتهادی 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh