eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.2هزار دنبال‌کننده
769 عکس
284 ویدیو
62 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست!🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد @admin_bahanesh 🧑‍💻 📮ارتباط با دبیر: @m_shekaste
مشاهده در ایتا
دانلود
🔻چند روزه تنگه هرمز بسته شده، شاخص‌های اقتصادی دنیا داره افول می‌کنه؛ اما ایرانِ ما، ۴۷ ساله زیر ظالمانه‌ترین تحریم‌های اقتصادی استقامت کرده. الان تا حد زیادی کاستی‌ها برام توجیه‌پذیر شدن. ✍🏻 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
«ای خبرگانِ ملت! چه شد امامِ امت؟» ✍🏻 📷 سارا زینلی 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰 آهای بسیجیِ خمینی و خامنه‌ای! دشمنت فقط به هلهله‌ی یه عده دل خوش نیست. میدونه چه جمله‌ای تو رو عصبانی میکنه. میدونه چی باید تیتر بزنه تا بچه انقلابی‌ای که همه چیزش رو پای نظام گذاشته، با دست خودش شیرازه انسجام رو از هم بپاشونه. خیال کنیم شب حمله است و پشت خاکریز نشستیم؛ اگه بغل دستمی‌مون ضعف کنه، پا می‌شیم داد می‌زنیم: آقای دشمن! بغل دستیِ من ضعف کرده؟ یا اینکه دستش رو می‌گیریم، آب می‌پاشیم به صورتش، آرومش می‌کنیم و صداش رو در نمیاریم؟! ضعف جبهه‌مون رو بپوشونیم. قوتش رو تیتر بزنیم! نشه مثل ماجرای ترور سیدحسن نصرالله... مردم خارج از ایران بگن خود ایرانی‌ها گفتن سید رو فروختن... نشه بیان بگن خود ایرانی‌ها میگن فلانی نمی‌خواد بجنگه... 📌 حواس‌مون به شعارهایی که امشب میدیم باشه؛ نکنه چیزی بگیم که دشمن می‌خواد! ✍🏻 فاطمه نصراللهی‌نسب 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
: «به کفر فرصت بدهی دستت را قطع می‌کند!» 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🏴 ۴۰ روز احساس ۴۰ روز حماسه🏴 پنجره‌ی ششم؛ سرزمینِ نور اواخر اسفند که بوی بهار می‌پیچد در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر، دلمان هوای خاک جنوب می‌کند و سفرهای راهیان‌نور. یادم نیست چه سالی بود؛ اما دهه‌ی ۷۰ بود که حضرت آقا این نام را برای سفرهای جنوب گذاشتند و ذهن همه را معطوف سرزمین جنگ و جهاد کردند. امروز حدود ۳۰ سال می‌گذرد و هر سال خیل عظیم عاشقان راهی جبهه‌های غرب و جنوب می‌شوند، سال تحویل را کنار شهدا می‌گذرانند، تجدید عهد می‌کنند، دل آرام می‌کنند و برای سالی جدید آماده می‌شوند. چه جوان‌ها که مسیرشان از همین سفرها عوض شد. چه افرادی که تولد دوباره‌ی‌ خود را کنار شهدا جشن گرفتند و عهد بستند برای ادامه‌ی راهشان. چه دخترها که محجبه شدند و چه عروس و دامادها که جشن وصلشان را به میزبانی شهدا برگزار کردند. اسفند ماه که می‌شود، انگار شهدا درِ قلبِ تک‌تکمان را می‌زدند، دعوت‌نامه می‌فرستادند که بیا، منتظریم و ما سر از پا نشناخته شهر و دیار رها می‌کردیم به امید استشمام رایحه‌ی دل‌انگیز خاک خون‌خورده‌ی جنوب. رسممان بود به آن‌جا که می‌رسیدیم کفش از پا می‌کندیم که وادی مقدسی بود و حفظ حرمتش واجب. بوی بهار پیچیده در ورق‌ورق دفتر اسفندماه، دلمان هوای راهیان نور کرده، شب به شب میان خیل جمعیت خیابان‌ها را می‌پیماییم که میدان مبارزه‌ی ما همین خیابان‌هاست. اگر خون هر شهید قطعه‌ای از خاک جنوب را لاله‌گون کرده، حالا تمام خاک وطن به خون امام‌الشهدا گلگون شده و ما هر شب و روز زائر راهیان نوریم. پس... فَخلَع نَعلَیک اِنّک بالوادِ المُقدّس طُویٰ ✍🏻 سعیده اجتهادی 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔻پس از درخواست فراوان مردم چین برای ارسال کمک مالی به ایران، سفارت ایران در چین مجبور شد بیانیه‌ای صادر کند. 🔹در این بیانیه آمده است: «ما به پول نیاز نداریم؛ متشکریم.» 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🚩 یعنی به همین سادگی، رفتید؟ نه، این پرسش را نمی‌شود یک‌نفس بیرون داد. باید مکث کرد. از همان مکث‌هایی که تایپیست‌ها با سه‌نقطه‌ی ممتد نشان‌اش می‌دهند تا بلکه خودِ آدم هم مجالِ باور کردن بیابد: حقیقتاً... رفتید...؟! تکلیفِ این ساعتِ مچ‌بندِ برعکسم چه می‌شود حالا؟ اصلاً آدمی‌زاد چرا باید صفحه‌ی ساعتش را رو به داخلِ مچ ببندد؟ که چه بشود؟ که خلایق بپرسند و تو فقط لبخند بزنی. که بگذاری علامتِ سؤال میانِ زمین و هوا معلق بماند. که آخرِ سر، وقتی طرفِ مقابل از فرطِ فضولی پیچید به پروپایِ آدم، سر بالا بیاوری و بگویی: «یک روزگاری... در همان سال‌های خامی و نوجوانی... دل در گروِ مرادی دادیم که ساعت‌اش را این‌طور می‌بست. ما هم به ارادتِ او، زمان را برگرداندیم.» حالا اما، در جوابِ خلق‌الله چه بگویم؟ بگویم آن مردی که زمان‌سنجی را یادم داد، خودش دیگر مجالی برای ماندن نداشت؟ عقربه‌هایش از کار افتاد؟ با شب‌ها چه کنم؟ شب، پدیده‌ی غریبی‌ست. علی‌الخصوص وقتی عادت کرده باشی پیش از خواب، کلماتی را در خیالت با کسی نجوا کنی تا بلکه خواب، پاورچین‌پاورچین بیاید و دست رویِ شانه‌ات بگذارد. حالا رویِ سخن‌ام با چه کسی باشد؟ با گچ‌بریِ سقف؟ با آجرِ دیوار؟ با همین عقربه‌هایی که دیگر حتی رویِ مچ‌ام درست هم چفت نمی‌شوند؟ حالا تفألِ اولِ شبِ چله را به نیتِ کدام غایبی باز کنم؟ بگذریم... شما کاری کردید کارستان؛ همه‌ی شب‌هایِ تقویمِ ما را کردید شبِ یلدا. تاریک. کش‌دار. بی‌بام‌داد. می‌دانید اصلِ سوزشِ ماجرا کجاست؟ درد، خودِ رفتنِ شما نیست. درد، این ناتمامیِ روزگار است. من هنوز آن رساله‌ی کذایی را برایِ تورق‌تان نفرستاده بودم. همان که قرار بود ببینید و رویش خط بکشید. عتاب کنید. بعد، از سرِ بزرگواری بگویید «بدک نیست...» و حوالت دهید که با فلان اصلاحیه، بفرستم‌اش برایِ چاپ. همان سیاه‌مشقی که قرار بود امتدادِ فلسفه باشد بر مدارِ نگاهِ شما. حالا من مانده‌ام و خروارها کاغذی که بویِ گسِ ناتمامی می‌دهند. ای سید و سرورِ تمامِ عاشقانِ کتاب! شما عطرِ غریبی داشتید که در هیچ‌کسِ دیگر نیافتم: بویِ کتابِ تازه‌چاپ می‌دادید. نه بویِ چسبِ صحافی و مرکبِ چاپ‌خانه... بویِ بکرِ شوق، درست در همان لحظه‌ی گشودنِ صفحه‌ی بسم‌الله. حالا، دستم به سوی هر کتابِ تازه‌ای که می‌رود، برای پلکی، قلبم می‌لرزد که شاید در همین حوالی ایستاده‌اید. بگذریم... اصلاً به سلامت... نه! این یک قلم را نمی‌توانم هضم کنم. چرا ما را جا گذاشتید؟ لابد اگر بودید، با همان لحنِ پدرانه نهیب می‌زدید که: «شما اول بزرگ شو! درست را خوب بخوان. برایِ این انقلاب و برایِ ظهورِ آقا استخوان خرد کن...» فرمایشِ متینی‌ست. اما یک جایِ کار می‌لنگد: آدمی‌زاد که دالِ مرکزیِ معنایِ زیستن‌اش را بردارند و ببرند، با کدام دل‌خوشی پایِ کتاب و دفتر بنشیند؟ پُربی‌راه نیست اگر بگویم جوابِ این را هم در آستین دارید. لابد می‌گویید: «ما هم یک روزگاری، بعد از رفتنِ پیرِ جماران، همین حالِ نزار را داشتیم... اما زانو نزدیم. ایستادیم. کار کردیم. تا خودِ همین امروز هم کار کردیم.» الهی من فدایِ آن طنینِ بم و مردانه‌تان؛ همان «نحمده و نستعینه»هایِ اولِ خطبه... همان‌هایی که فک و پوزِ استکبار را با خاکِ کوچه یک‌سان می‌کرد. الغرض... قبول. همه‌ی فرمایشاتِ شما مسموع. اما... لااقل از آن بالا برای‌مان دعا کنید. بیشتر از پیش. خیلی بیشتر. آن‌قدری که بتوانیم دمار از روزگارِ هرچه زورگویِ عالم است، درآوریم. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
اگر برای مردن آماده هستید به ایران حمله کنید. ✍🏻 📷 سارا زینلی 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 مردِ زمانه‌ی خودتان باشید! مرد زمانه‌ی خودتان باشید، آدم زمانه‌ی خودتان باشید. زمانه‌ی شما، زمانه‌ی مهمّی است. بنده در این خطّ تاریخ طولانی ایران، بخصوص قسمت بعد از اسلام، خیلی رفت‌وآمد کرده‌ام - سلسله‌هایش، احوال اجتماعی کشور، احوال سیاسی کشور، جنگ‌ها، پادشاهی‌ها - گمان نمی‌کنم در تمام این هزار و اندی سال، کشور حادثه‌ای به عظمت حادثه‌ی انقلاب اسلامی به خود دیده باشد. به عظمت این حادثه، من حادثه‌ای سراغ ندارم که کشور ما به خود دیده باشد. ما تلخی‌های بزرگی داشته‌ایم؛ امّا فتوحات بزرگ که یک ملّت این‌جور ناگهان بشکفد، این‌جور ناگهان رشد کند، این‌جور ناگهان همه‌ی این حصارهای گوناگون را که دور او به حالت مصنوعی چیده بودند، به هم بریزد، قد بکشد، سر بلند کند و وضعش در ظرف بیست سی سال این تغییر عظیم را بکند، هرگز چنین چیزی در کشور رخ نداده بود... خوب، این مزرع مهمّی است. برای رشد فرهنگ، اندیشه و هنر از این استفاده کنید، این زمانه را تصویر کنید، با این تصویرِ خودتان زمانه را غنی کنید. هرچه که شما بگویید که خوب باشد، درست باشد، مستحکم باشد، متین باشد، پرمغز باشد، این زمانه‌ی شما را غنی می‌کند؛ این ظرف را پر می‌کند از محتوای باارزش و غنی و مستغنی کننده. 🗓بیانات در دیدار شاعران ‌۱۳۸۹/۰۶/۰۳ 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh