دقایقی از درس تفسیر آیت الله سید مجتبی خامنه ای.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
🔺ماهیت عَذٰابَ اَلْهُون
🎙دقایقی از درس تفسیر
آیتالله سیدمجتبی خامنهای
#رهبر_نویسندگان✌🏻
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
#پاره_کتاب
📔خون دلی که لعل شد، ص۲۷۰
زندگینامه رهبر انقلاب
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
ما بُرادهای بیش نبودیم،
تو دلربا بودی و جذبمان کردی.
و اکنون
جهان از ارادهی آهنینِ ما
به رهبری فرزندت
سخن خواهد گفت...
✍🏻 راضیه واحدی
#صالح_بعد_صالح
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 الثَورةُ خُمینیّةُ الحدوث و خامنئیّةُ البَقاء
بخش ۱/۲
بیش از یک هفته گذشته است. هفتهای پرالتهاب که دیتاسنترهای غربی تا توانستهاند دیتا جویدهاند و نمودار تُف کردهاند؛ بلکه بفهمند چرا این ساختار فرو نریخت. تحلیلگرانِ کتوشلواری سیانان و بیبیسی، با آن عقلِ ابزاریِ چرتکهاندازشان، مدام صفحهی شطرنجِ خاورمیانه را رفرش میکنند و گیج میزنند. حق هم دارند. آنها در دانشگاههای آیویلیگِشان، همهچیز خواندهاند جُز «اسفارِ اربعه». نمیدانند که کلیدِ فهمِ جمهوری اسلامی، در جیبِ یک پیرمردِ شیرازی است که چهارصد سال پیش، در کُنجِ حجره، قاعدهای نوشت و امروز یقهی تکنوکراسیِ جهانی را گرفته است.
آخوندِ شیرازیِ ما، مشهور به ملاصدرا، یک قاعدهیِ سرگیجهآور دارد: «النَفسُ جِسمانیّةُ الحدوثِ و روحانیّةُ البَقاء». حرفِ حسابش چیست؟ میگوید روح، برایِ «شدن»، اولِ کار باید تا خرخره در گِل و لایِ ماده فرو برود. محتاجِ یک «تَن» است؛ یک جسمِ گوشتیِ سفتوسخت تا بتواند در آن جوانه بزند. اما قصه در این گِلبازی تمام نمیشود. روح وقتی در کالبد جاگیر شد و با دینامِ «حرکتِ جوهری» گُر گرفت، دیگر بندِ آن تَنِ خاکی نمیماند. پوست میاندازد. تبدیل میشود به یک ساختارِ مجرد. در پلهی «بقاء»، دیگر نیازی به آن چرخِ کمکیِ اولیهاش ندارد.
حالا وقتش است این قاعدهی قُدسی را از طاقچههای خَمیازه کشیدهی فلسفه بکشیم پایین؛ بیاوریمش وسطِ همین حجرههای نمورِ فیضیه که لایِ بخارِ چایِ لبسوز و دو-سه پُکِ قلیانِ خوانسار، پوزهی تمامِ دپارتمانهای پرطمطراقِ علومِ سیاسیِ غرب را به خاک میمالند. برداریم و بزنیمش به نامِ همان آسفالتِ خسته و خطکشیهای بیقرارِ خیابانِ انقلاب. جایی که فلسفه، از کتاب به کُنش ترجمه میشود.
#سلسله_یادداشت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 الثَورةُ خُمینیّةُ الحدوث و خامنئیّةُ البَقاء
بخش ۲/۲
بهمنِ پنجاهوهفت، نقطه صفرِ این «جسمانیّةُ الحدوث» بود. در کاغذهای نمکشیدهی اعلامیهها و در فریادِ تودههایی که شیشهها را میلرزاند. اما شیرازهی این جسمانیت، وصل بود به حضورِ فیزیکی و آن کاریزمایِ رعبآورِ پیرمردی که با پروازِ ایرفرانس نشست توی مهرآباد. انقلاب، برای آنکه از «عدم» دربیاید و قدم در عالَمِ وجود بگذارد، چارهای نداشت جز گیر کردن در همین تَن و همین غلیانِ کفِ میدان. این، همان گامِ «خمینی»ِ تاریخِ ماست. روزگاری که روحِ انقلاب، باید با گوشت و استخوانِ مردم گره میخورد تا قوام بیاید.
اما اگر قرار بود انقلاب در همان گامِ تَن درجا بزند، مثلِ خیلی از انقلابهای رمانتیکِ دنیا، با فروکش کردنِ تبِ خیابان یا پروازِ ابدیِ رهبرِ مؤسساش، پودر میشد و میرفت هوا. هنرِ «سیدعلی» در این سیوشش سال چه بود؟ معماری کرد. آن «هیجانِ بیمهارِ جسمانی» را قالببندی کرد و ریخت در پِیِ یک «ساختار». آن تَنِ خاکی را، ارتقاء داد به یک «روحِ مجرد». جمهوریِ اسلامی، در دورانِ «خامنئیّةُ البقاء»، دیگر یک میتینگِ پرشورِ خیابانی نبود؛ تبدیل شد به یک «سیستم». شد یک هندسه قدرتِ پیچیده. دارای نهاد و دیوان و سازمانِ رزم شد.
حالا، قماربازهای اتاقِ جنگِ صهیونیسم چه خبطی کردند؟ با همان منطقِ صفر و یکیشان نشستند دودوتا چهارتا کردند: «مهرهی اصلی را که بزنیم، دیگر سیستم فرومیپاشد.» بیچارهها فکر کردهاند با زدنِ یک شخص، میتوانند جلوی منطقِ «حرکت جوهری» را بگیرند! خیال کردهاند این روح، هنوز گیرِ آن تَنِ اولیهی هیجانی است. نفهمیدند روحی که در این دههها به مقامِ «بقاءِ روحانی» و نظاممندی رسیده، با زدنِ کالبد، نه تنها نمیمیرد، که رهاتر میشود. اصلا در منطقِ ما، خونِ شهید، موتورِ پیشرانِ این حرکتِ جوهری است. ترور، سیستم را سکته نمیدهد؛ خون را در رگهایِ سیستم پمپاژ میکند تا آن روحِ مجرد، مستقرتر شود.
رازِ ماجرا همینجاست؛ امروز که آقا سید مجتبی عبایِ رهبری را به دوش میکشد و سکاندار میشود، سیستم نه شوکه میشود، نه دستپاچه. ما اصلا با یک «آغازِ جدید» روبهرو نیستیم. این، پمپاژِ طبیعیِ همان روح است در یک شریانِ تازه. ساختاری که قدم در ایستگاهِ «بقاءِ روحانی» گذاشته، دیگر لَنگِ یک فیزیکِ بهخصوص نمیماند؛ راهنما میزند و با قدرت، مسیرِ خودش را بازسازی میکند.
غربیها بروند کاسهی چهکنمچهکنم دست بگیرند و در اندیشکدههای آکوستیکشان دنبالِ فرمولِ فروپاشی بگردند. ما ولی اینجا در غرب آسیا، روی همین زیلوهای بیادعای بعد افطار، با یک استکان چای قندپهلوی داغ، به ریشِ تراشیدهی فوکویاما و هانتینگتون میخندیم. مانیفستِ ما را، آخوندِ شیرازی قرنها پیش نوشته است؛ ما فقط داریم آن را روی آسفالتِ خیابانها زندگی میکنیم. این انقلاب، با خون و خروشِ «خمینی» حادث شد. با معماری سیستمِ «خامنهای»، رسید به مقامِ بقاءِ روحانی. ترقهبازیهای شما، تنها کارکردش این است که این کالبد را میتراشد تا روحِ مجردش عیانتر شود، و ما را در این مسیر رویینتنتر کند. تا باد، چُنین بادا.
#سلسله_یادداشت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
جز قامت مجتبی
هیچ قامتی
تاب سنگینی
ردای امامت علی را ندارد.
ردای امامتت مبارک آقاجان🌱
✍🏻 #پردیس_قاسمیان
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
مسؤول آمریکایی به الجزیره: چند کارمند در پنتاگون در حمله ایران به بحرین زخمی شدند...
و چون درمانشان گران تمام میشد، همانجا دفنشان کردیم!
✍🏻 #ابراهیم_کاظمیمقدم
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔸️دیروز ۸ مارس، روز جهانی زن بود.
🔻و اینگونه دنیا شاهد حمایت آمریکا از حقوق زن در ایران است.
🔹در کشوری با قدمت هزاران سالهی کرامت زن، رهآورد اجنبی جز آوارگی و نابودی چه میتواند باشد؟
✍🏻 زینب رحیمی
#روز_جهانی_زن
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 هُمای رحمت، زیرِ سایهی جنگ!
حس میکنم دو نفر دارن با زبون نینیها با هم حرف میزنن. صداشون خیلی نزدیکه، چشامو باز میکنم. خواب نمیدیدم؛ برادرزاده و خواهرزادم دارن با کلمات نامفهومی حرف میزنن و بازی میکنن.
دوباره چشامو میبندم. اون یکی خواهرزادم داره هرچه رساتر «علی ای همای رحمت» رو دکلمه میکنه؛ انگار میخواد کل ایران صداشو بشنون. سمفونی صدای تلوزیون و حرفزدن خواهرام با هم، هربار غافلگیرم میکنه که چطور انقدر هماهنگن. و آخرین تیر بر پیکر بیجان خوابم، صدای مامانمه که داد میزنه سرو صدا نکنید بذارید یکم بخوابه!
بلند میشم و میشینم. بعد اینکه یادم میاد فردا امتحان ریاضی چهارم دبستان ندارم و دیگه بزرگ شدم، از تپش قلبم کم میشه و مطمئن از بُعد زمان، دنبال اثبات بُعد مکان هستم که الان کجام؟ گوشیمو برمیدارم. چک کردن گوشی، بلافاصله بعد از بیدار شدن و بمباران مغزم با اخبار، عادتیه که دیگه نمیتونم ترکش کنم...
خواهرزادهم که تازه یادگرفته بگه "سلام عزیزم" و طوطی وار با سرعت ۶۰ کلمه در دقیقه تکرارش میکنه، باعث میشه گوشی رو بذارم کنار و بغلشون کنم. همینطور که دارم خودمو تو دوتا تیلهی سیاه چشمای برادرزادهم میبینم، انگار زمان متوقف میشه؛ آره بازم صدای جنگندهست. خود به خود شروع میکنم به ذکر گفتن. الله اکبر دلم رو قرص میکنه؛ چون میدونم اون آسمونی که جنگنده توش پرواز میکنه برا خداست و خدا بزرگتره. مامان نگرانتر از همه ماست اما وانمود میکنه که چیزی نیست؛ اما من که میدونم دلش تیکه پارهس...
میگه الان رد میشه الان رد میشه؛ اما من از اون رد شدنش هم به اندازهی اون صدای روح خراشش بیزارم. از رو سر ما که رد بشه، رو سر شهرهای دیگه آوار میشه. اصلا کاش رد نشه. چه میدونم. کاش طوری بشه که بگیم شنها مامور خدا بودن. کاش اون قلب نداشته خلبانش وایسته.
کلی کاش دیگه کنار هم ردیف میشن که قلبم با صدای بلند از خدا میخوادشون... به این فکر میکنم بعدا از پستوی حافظهم این روزا رو چطور بکشم بیرون... کاش یه عالمه نیتروژن مایع داشتم که میتونستم لحظاتمو فریز کنم؛ میدونم. فکر احمقانهای بود! خشک کردن این روزا وسط دفترم، عاقلانهتر به نظر میرسه؛ پس مینویسمشون...
✍🏻 راضیه واحدی
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh