🌋 گرچه یک آتشفشانم؛
باید اکنون کوه باشم
شش سالم بود که از ته حسینیه روی زانو قدبلند میکردم که ببینمت. پیدایت نمیکردم. مداح روضه میخوانْد. من و مامان، چفتِ هم نشسته بودیم وسط جمعیت روی زیلوهای سفیدآبی. خیلی دور بودیم. نمیشد درست ببینم. از شوق روی پا بند نبودم و هی از مامان میپرسیدم: «پس آقا کو؟ چرا من نمیبینم.»
یکدفعه جمعیت مثل موجِ دریا بلند شد و ارتفاع گرفت و غوغا شد. نفهمیدم چه شد؛ من انگار که زیر دریا بودم و موجها از بالای سرم رد میشدند. چیزی نمیدیدم تا اینکه سروصداها خوابید و آدمها کَمکَمَک نشستند و آرام گرفتند.
باز از مامان پرسیدم: «مامان آقا کو؟ کوشش کجاس؟» و مامان در حالیکه از گوشهی چشم اشکش را پاک میکرد، انگشت اشارهاش را گرفت سمت یک نقطهی دور و گفت: «آقا اومد. ببین اونجا نشسته، میبینی؟» من ایستادم روی نوک انگشت پا و نوک انگشتِ اشارهی مامان را دنبال کردم تا رسیدم به مختصاتی که نشان داده بود. فوکوس کرده بودم روی آن نقطه. تا آخر مراسم از آن جایی که نشسته بودی من چشم برنداشتم و جز برای پلکزدن چشم نبستم.
آدمها خاطرات خیلی محدود و کوتاهی از شش سالگیشان به یاد میآورند. من نمیدانم در نورونهای مغزم چه اتفاقی افتاد و گیرندههای حسی و بیناییام در آن یک نقطهی نورانیِ دور چه دیده بودند که در بیستسالگی آن لحظاتِ کوتاه را یادم میآید. این روزها مدام لحظههای شیرین و کوتاهِ دیدار را مزهمزه میکنم؛ مثل کسی که بخواهد خاطراتی از گذشتههای دور را بیاورد، قاب کند و بگذارد جلوی چشمش که همیشه ببیندش.
همه چیز و همهی دوروبرم پُر از تو شده، آنقدر پُر که جای اکسیژنها را هم گرفته. نمیدانم برای چه این سجاده را سفارش دادم. که بیشتر، از تو پُر شوم؟ نمیدانم بعد از این، برای هر نمازم چقدر اشک به پیوست خواهم ریخت.
راستی آن قرارگاهِ دیدارهای همیشگی چه شد؟ نگو که سوختهاند آن زیلوها… نمیسوزد، محال است. چطور بسوزد خاطراتِ آنهمه اشک و نگاه و شعر و دیدار؟ حالا یک ایران دلش را فرش کرده با این زیلوها که از این به بعد، دلِ ما روز و شب پاخورِ تو باشد.
_ بسوز ای سعی باطل، «خاطره» نمیسوزد.
این را نوشتم و به پیوست اشک ریختم و گفتم: گرچه خاطره نمیسوزد اما جگر را میسوزاند، آتش میزند، خاکستر میکند…
و چقدر این روزها ما شبیه این شعریم:
«گرچه یک آتشفشانم باید اکنون کوه باشم
تو خودت میخواستی در زندگی نستوه باشم
آیۀ لاتَحْزَنوا خواندی که در ماتم نمانم
اشک میریزم، ولی در حرکتم، رودی روانم
بیت بیت لحظۀ دیدارت از یادم نرفته
نور و نان سفرۀ افطارت از یاد نرفته
✍🏻 #فاطمه_مصطفوی
شعر: #سارا_رمضانی
#روایت #شعر
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
بهترین فرزند اسماعیل را خواهید دید
عاقبت پایان اسرائیل را خواهید دید:)
✍🏻 #نسیم_موسیوند
#شعر
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
سوره فتح - شماره هفتم.pdf
حجم:
354K
◾️ اینک واپسین نبرد
• نسخهٔ الکترونیکی شمارهٔ هفتم ویژهنامهٔ «سورهٔ فتح»
(نسخه مناسب مطالعه در تلفن همراه)
#معرفی_مجله
#سوره
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
مثل کسی که دیگر صبرش تمام شده است از فکر اینکه جهان به سرنوشت محتوم این عصر نزدیکتر میشود خوشحال میشوم.
نیچه خطاب به فیلسوفان میگوید: «خانه هایتان را در دامنههای کوه آتشفشان بنا کنید» و من همه کسانی را که در جست و جوی حقیقتند مخاطب این سخن مییابم.
«گریختن» مطلوب طبع کسانی است که فقط به عافیت میاندیشند و اگر نه، مرگ یک بار، زاری هم یک بار.
✍🏻 #شهید_آوینی
📕 مقاله «انفجار اطلاعات»
سطرهای ابتدایی..
#نقل_قول
#معرفی_مقاله
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔻میلیونها شیعه که در زمانی زندگی کردند که بعد از شهادت ولیامرشون وصی اون حضرت رو نمیشناختند امروز به حال من و شما غبطه میخوردند...
🔸کسانی که برای شناختن ولی خدا در زمان خودشان مجبور به فداکاریهای عظیمی میشدند و گاهی همین سعی در شناختن به قیمت جانشان تمام میشد... غبطه میخوردند به مایی که با یک کلیک روی این لینک میتوانیم جدیدترین بیانات ولی فقیه زمانمان را ببینیم!
📌کانال حضرت آیت الله سیدمجتبی حسینی خامنهای حفظهالله
✍🏻 ابراهیم کاظمیمقدم
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
اینجا ایران است؛
جایی که عَلَم، زمین نمیماند.
هر عَلَمی که به خون آغشته شود؛
هر گوشهاش را یک علمدار دیگر در دست میگیرد.
✍🏻 #پردیس_قاسمیان
#عکسنویس
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
فلسطین؛ آخرین جهاد تبیین خدا.
✍🏻 علیرضا مرادی
📷 #سارا_زینلی
#متن_کوتاه
#فلسطین_قلب_اسلام
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🏴 ۴۰ روز احساس
۴۰ روز حماسه🏴
پنجرهی نهم؛ ارثیه
رسم است پدر که از دنیا میرود برای بازماندگان ارثیهای به جا میگذارد، پدر هرچه داراتر، ارثیه گرانبهاتر.
بیت را جوری موشکباران کردهاند که هیچ اثری نمانده. دلمان میخواست غم نبودنتان را بین در و دیوار بیت فریاد بزنیم، روی گلیمهای آبیرنگ حسینیه بنشینیم و تمام خاطرات دیدارهایمان را تازه کنیم. دستبکشیم روی صندلی چرمی رنگ و رو رفته و عطر حضورتان را یک نفس فرو دهیم. اما حیف که دشمن از یادگاریهای شما هم نگذشت.
میخواستیم یکبار هم شده بیایم کتابخانهی باشکوهتان را ببینیم، همان که با دست و سلیقهی خودتان چیدهبودید، کتابها را برداریم و رد حضور شما را میان صفحهصفحهشان جستوجو کنیم. اما گفتهاند از پدرمان حتی کتابهایش هم به ارث نمانده؛ گویی تقدیر ماست، قابعکسهای بیپایان دلتنگی.
اما پدرها همیشه هوای فرزندانشان را دارند، گنجینهای پنهانی که میگذارند برای روزهای مبادا. گاهی به آن سری میزنند تا باقی بماند برای بعد از رفتنشان؛ تا بازماندگان دلتنگیشان را با آن تسلی دهند؛ که هروقت ببینندش گرمای دست پدر را روی شانههایشان احساس کنند. نُه روز از رفتن پدر گذشته و فهمیدیم گنج بزرگ پدر برایمان راهی بود که بی راهبر باقی نگذاشته بود. خلف صالحی که عطر حضورش همان رایحهی خوشِ روزهای بودن پدر بود و ما با هر بار دیدنش فکر میکنیم آغوش پدر همیشه برایمان باز است.
پدر ما داراترین مرد دنیا بود که بزرگترین داراییاش را برایمان به ارث گذاشت. ثمرهی وجودش را، نهالی که با دستان خود آبیاری کرده بود و حالا ثمری داده بود که دوست را خرسند و دشمن را خشمگین میکند. ما وارثان پدر ارثیهاش را به جان عزیز میداریم.
✍🏻 سعیده اجتهادی
#صالح_بعد_صالح
#بیعت #روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
قُدس!
سه حرفی که
حرفها برای گفتن دارد.
✍🏻 #پردیس_قاسمیان
📷 سارا زینلی
#متن_کوتاه #فلسطین_قلب_اسلام
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
من دقیقاً همین دختربچهام.
فرماندهی بیخوابیها، سرداری که در سپیدهدم، با سلاح مرگبارِ «اردک زرد پلاستیکی» به مصافِ سپاهِ شلوغیها و اسرائیلِ بیرحم رفت.
در سرم سودای فتحِ جهان بود و در دلم شورِ حماسه. اما حالا، در میانهی این کارزارِ نفسگیر، سپر انداختهام. پوتینهایم را در میدانِ نبرد جا گذاشتهام و برای امپراتورِ خیالیِ دنیای آدمبزرگها پیغام فرستادهام: «سردارتان بُرید، شهر را بدون خونریزی فتح کنید!» حالا با پاهای برهنه و نگاهی نافذ اما خوابآلود، روی دوشِ سرنوشت یله شدهام و به افقِ جهان خیره ماندهام.
دیگر نه غنیمتی میخواهم و نه مدالِ افتخاری؛ فقط مرا به خیمهگاه برگردانید تا بخوابم! این اردک، تنها بازماندهی لشکرِ انگیزههای من است.
✍🏻 محمدحسین نجفی
📷 سارا زینلی
#عکسنویس #روایت :)
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh