🔰 روایت یک بازدید
پاییز سال ۱۳۹۶ در بازدید آیتالله خامنهای از مناطق زلزله زده سرپل ذهاب، وارد روستای قلعه بهادری شدیم. جلوی یکی از خانهها ایستادیم. آقا وارد حیاط خانه شد.
وقتی آقا وارد حیاط شد، هنوز مردم روستا جمع نشده بودند. من رفتم جلوتر توی یکی از چادرها مردی بچه به بغل بود؛ اجازه گرفتم و داخل شدم. حدس زدم چون مرد داخل چادر هست آقا وارد آنجا میشوند. آقا وارد چادرهایی که مردشان نبود نمیشدند. اسم مرد را پرسیدم، کیومرث قوچانی بود. دو زن جوان هم داخل چادر بودند و زنی سن دار. چادر را خودشان علم کرده بودند با نی و نایلون. حدسم درست بود آقا جلوی چادر ایستاد.
به کیومرث گفتم: برو جلو تعارف کن. مرد دستپاچه بود؛ بچه را داد بغل یکی از زنهای جوان و رفت جلوی ورودی چادر. کیومرث دست دراز کرد و دست داد. آقا دست کیومرث را نگه داشت و داخل شدند؛ سلام و علیک کردند. کیومرث گفت نور آوردید. سید مجتبی پسر آقا هم پشت سرشان وارد شدند سقف چادر کوتاه بود، همه سرمان را کمی خم کرده بودیم. آقا با همه احوالپرسی کردند و بعد به نیها اشاره کردند و چادر و پرسیدند: اینها را خودتان ساختید؟ زنها جواب مثبت دادند. آقا دعایشان کردند؛ یک قدم جلوتر رفتند و با نوک انگشتها لپ بچه.ای که بغل یکی از زنها بود را گرفتند و بعد همان نوک انگشتانشان را بوسیدند. چند جملهای صحبت کردند و از چادر خارج شدند.
یکی از محافظها کفشهای آقا را گذاشت جلوی پایش تا بپوشد. وقت بیرون رفتن همه دنبال آقا رفتند من و آقا مجتبی مانده بودیم در ورودی چادر و دنبال کفشهایمان میگشتیم که زیر پای جمعیت جابجا و گلی شده بود. آقامجتبی لبخند زد و گفت: آقای قزلی تو هم دنبال کفشت میگردی؟ لبخندش را جواب دادم و به شوخی گفتم: اگر پیدا کنیم هم این کفش دیگر کفش نمیشود.
بالاخره کفشهایم را جوریدم و پوشیدم و بیرون آمدم. همان موقع فهمیدم یکی از لنگههای کفشم عوض شده... حرف یکی دو لنگه کفش نیست... حرف ادب و تواضع است. بعضی محافظها و خبرنگارها در روستاهای قبلی به اقتضای شلوغی فهمیده یا نفهمیده با کفش وارد چادر زلزله زدهها شده بودند. آقا و پسرش ولی کفشهایشان را در میآوردند دم چادر و ادب و آداب دید و بازدید را رعایت میکردند.
مردم ایران و دنیا باید بدانند رهبران ایران حرمت زیرانداز مردمشان را هم نگه میدارند؛ آن هم در دنیایی که چنان جنگل شده که زورمندش خون بچههای دبستانی را به هیچ میگیرد.
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
💠 شما خودتان امام شدهاید
شمارهٔ چهاردهم «سورهٔ فتح» منتشر شد.
در این شماره میخوانید:
🔸 شما خودتان امام شدهاید
✒️ استاد محمدرضا فلاح شیروانی
🔸 خدا بهواسطهٔ مؤمنان، اولیای خود را حمایت میکند
📝 #آیات_جنگ
🔸 ما ملتی استشهادی هستیم
✒️ علیرضا سمیعی
🔸 آرزوی فوز عظیم دارم: شهادت در اسارت
📝 #پیام_بسیجی
🔸 او پرچم ایستادهٔ عاشوراست
📝 سرودهٔ میلاد عرفانپور
#سوره_فتح
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
روزنامه سوره فتح-۱۴.pdf
حجم:
2.7M
◾️ شما خودتان امام شدهاید
• نسخهٔ الکترونیکی شمارهٔ چهاردهم ویژهنامهٔ «سورهٔ فتح»
#معرفی_مجله
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 هَلِهبیکُم
پیاده همراه با کاروان و پشت سرِ ماشینِ صوت در خیابان سرازیر بودیم. یکی از موکبها تعدادی صندلی چیده بود توی خرابهی کنار خیابان. پیادهها که میرسیدند به موکب، کمی مینشستند و نفسی تازه میکردند. صدای ماشین صوت با صدای باندهای موکب در هم قاطی شدند. گوش تیز کردم. صدا آشنا بود.
موکب، همان مداحیِ مشهور باسم کربلایی را گذاشته است؛ «هَلِهبیکُم». زانوهایم سست میشود و مینشینم روی یکی از صندلیها. باد میزند و خاک بلند میکند. چشمهایم میسوزد. روبهرویم عکس آن چهرهی ماه و لبخندِ دلرُبا و لُپهای گُلانداختهی میانِ مَحاسن سپید، تار میشود. قطرههای اشک از دریای چشمهایم میلغزد و میافتد روی قابِ عکسِ آقاجانِ شهیدمان. چیزی نیست؛ غبار دلتنگی است که توی چشمهایم رفته.
این شبها همه چیز شبیه مشایه است. آدمها، قدمها، دلها، موکبها، صوتها، زائرها، زائرهای این حرم.. حرمِ جمهوری اسلامی.
فکر نمیکردم روزگاری برسد که همین خیابانِ ما شکل و قیافهاش طوری بشود که من با مشایه مقایسهاش کنم. اما همه چیز رنگ و عطرِ خاطرات اربعین را دارد. انگار امام حسین کنار ما ایستاده و توی گوشمان زمزمه میکند: «اسم همهتان را مینویسم؛ ای شُمایی که این شبها آمدید در خیابانهای حرم! در حالیکه نه گرما برایتان مهم بود نه سرما. ای که جانهایتان را برای دفاع از این حرم، کف دست گرفتهاید و توی خیابان میآیید.»
اشکهایم را پاک میکنم و بلند میشوم. قابِ عکس را بغل میگیرم، دوباره راه میافتم و متصل میشوم به جریانِ رودهای جاری در خیابان.
✍🏻 فاطمه مصطفوی
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
چهرهی نورانی آقا در آرامش خواب، معصوم و در عین حال استوار مینماید؛ گویی خستگی در قاموس او راهی نداشته است. آن مشتِ گرهکرده، حتی در سکوت پس از شهادت، چون درفشی برافراشته، یادگار مبارزه با ظلم و پاسداری از اسلام و ایران در ذهن نسلها خواهد ماند.
✍🏻 جواد جعفری
#عکسنویس
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
اینجا متن یکی از اعضای محترم باشگاه نویسندگان رو میبینیم و در ادامه نقد و بررسی دبیر بهانش رو میخونیم:
👇🏻👇🏻👇🏻
#تمرین_نویسندگی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
سلام
بگذارید اول خیالتان را راحت کنم؛ شما بسیار دقیق دیدهاید. مردم ابدا جوگیر نشدهاند و حقیقتی که کفِ خیابان لمس کردهاید، مو لای درزش نمیرود. اتفاقا مشکلِ متنِ شما این نیست که دروغ میگوید یا واقعیت را تحریف میکند؛ مشکل دقیقاً این است که حقیقت را عریان، بیواسطه و شبیه به بلندگویِ وانتِ ستادِ برگزاری راهپیمایی فریاد میزند!
وقتی میگویم متن «شعاری» شده، منظورم نفیِ آرمانِ قدس یا نادیده گرفتنِ حضور مردم نیست. منظورم تفاوت کارِ «ادبیات» با کارِ «اخبار» است.
تیترِ اخبار و بیانیهها میگویند: “امروز با مشتهای گره کرده آمدیم…” اما داستان و روایت چه میگوید؟ روایت میرود سراغِ یک مشتِ مشخص. سراغِ پینههای دستِ آن پیرمردی که پلاکارد را نگه داشته، یا سراغِ بندِ کفشِ آن نوجوانی که دارد در شلوغیِ جمعیت قدم برمیدارد.
شما در همین جوابی که به من دادید، ناخودآگاه شاهبیتِ ماجرا را گفتید! نوشتید: “حتی اونایی که دنبال ترامپ بودن الان یه جور دیگه حرف میزنن.” الله اکبر! داستانِ ما دقیقاً همین است.
ادبیات یعنی به جای اینکه بنویسیم «اینجا خیمهی خمینی است»، دوربینِ کلماتمان را ببریم روی صورتِ همان آدمی که تا دیروز نگاهش به بیرون بود و امروز، بغضِ غزه گلویش را گرفته و آمده زیرِ همین خیمه نشسته است.
شعار یعنی لقمهی جویدهشده را در دهانِ مخاطب گذاشتن و با صدای بلند نتیجهگیری کردن. اما روایت یعنی شما آن آدمِ متفاوت، آن نگاهِ تغییر کرده و آن جزئیاتِ کفِ خیابان را برای منِ مخاطب تصویر کنی، تا منِ مخاطب در دلم بگویم: “عجب… پس حقا که اینجا خیمهی خمینی است.”
شما حرفِ حقی را در سینه دارید، اما آن را در قالبِ بیانیه ریختهاید. بیانیه تاریخ مصرف دارد و فردا فراموش میشود، اما اگر قصه و روایتِ آن آدمی که تغییر کرده را بنویسید، در تاریخِ ادبیات میماند.
لطفا بلندگویتان را از روی کلیات برداشته و از وانتِ راهپیمایی پیاده شوید؛ قلم به دست گرفته و روی جزئیات زوم کنید. منتظر روایتهای شما هستم... ارادت.
✍🏻 #نقد_دبیر
#کارگاه_نویسندگی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh