📚 تاریخِ جیغ
در انیمیشن کارخانهی هیولاها، برق و تمام زیرساختهایش بر اساس جیغ و گریهی بچههای کوچک است. یاد تاریخ اسرائیل و آمریکا افتادم. زمینی غصبی، جیغ بچههای فلسطینی یا بومیهای قارهی آمریکا و سرخ پوستهایی که اسیر یا برده و کشته شدند.
سالهاست جیغ این کودکان فلسطین اشغالی و آمریکا تمام شده و به سمت غزه و عراق و افغانستان رفتند. حالا نوبتِ ایران... نمیدانستند ایران به جای جیغ زدن. جیغ آنها را در میآورد.
✍🏻 ابوالفضل گلستانی
– تحریریه بهانش
#کوتاه_نوشت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
👤 #پرویز_پرستویی:
علمدار خلیجفارس، روحت شاد
بارها برای انتقادهام دعوت به اخذ توضیح شدم و هیچوقت رسانهای نکردم. مبادا خود نمایی بشه. هنوز هم پر از انتقادم و همیشه درد کشیدم از اینکه حتی یک نفر بخاطر اعتراض کشته یا زندانی شده.
هنوز درد دارم بخاطر کسانی که ثروتهای مملکت رو شخم زدن و عزم سفر کردند.
اما الان به عنوان یک جان فدای وطن و عاشق ایران، به احترام مردم شریف ایران که از نهم اسفند بجای خانه، کوچه و خیابانها و میادین را به عنوان خط مقدم انتخاب کردند، من هم حاضر نیستم به دیوانگان و متجاوزین به کودکان و کودکخواران و کودککشان اجازه بدهم برایم تصمیم بگیرند.
#پاتوق_خبری_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
👤 #بابک_خواجهپاشا: تمدن را با بمب نمیشود نابود کرد کابوی!
این کارگردان که از ابتدای حمله رژیم صهیونی و آمریکا به ایران واکنشهای متعددی را داشته است، در استوری اینستاگرام خود درباره حرفهای شب گذشته رئیسجمهور آمریکا نوشت: لطفاً تعریف دقیقتری بده. ما زیاد آشنایی با عصر حجر نداریم. ایران در تمدن زاده شده است. تمدن را با بمب نمیشود نابود کرد کابوی!
#پاتوق_خبری_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 ما گُل، شما مگس!
کلیپ را لابد دیدهاید. در کانالهای پرمخاطب ایتا، ویدیویی از یک واعظ میچرخد. موسیقیِ ملایمی هم زیرِ صدا ضجّه میزند تا ضریب نفوذش در دلِ جماعتِ مذهبی بالا برود. روحانیِ قصه اما، درست وسطِ همین اتمسفرِ لطیف، جملهای میگوید که مثلِ سوهان میکِشد روی روح: «هر وقت توانستید به یک مگس بفهمانید که گُل از زباله بهتر است، میتوانید به یک وطنفروش هم بفهمانید وطن از پول بهتر است!»
همینقدر صریح؛ همینقدر گزنده. جریانی که این کلیپ نمایندهی تمامقدِ آن است، کجای کارش به دینِ محمد (ص) میبرد؟ کجای رسالتِ پیامبر بر مبنای تحقیرِ مخاطب و اثباتِ برتریِ خود بنا شده بود؟
این ادبیات، فقط برای غریبهها دافعه نمیسازد؛ خودیها را هم از آنسوی بام میاندازد. آن دغدغهمندِ مذهبی که روزگاری رسالتِ خود را «هدایتِ اجباریِ تمامِ عالم» میدانست، وقتی میبیند زورش به تغییرِ جهان نمیرسد، کم میآورد و کرکرهی هدایت را پایین میکشد. او حالا با دیدنِ چنین کلیپهایی سرمست میشود و در گلخانهی تنگِ همفکرانش بیشتر فرو میرود؛ غافل از اینکه آن «دینِ زوریِ دیروز» و این «تکبرِ منزویِ امروز»، دو روی یک سکهاند. هر دو، فاتحهی دلسوزیِ پیامبرانه را خواندهاند؛ یکی با تحمیل، دیگری با تحقیر.
صاحبانِ این تفکر، برای توجیهِ انفعالشان دستبهدامنِ تفسیرهای وارونه از قرآن میشوند. آیه میآورند: «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ...» یا پناه میبرند به طلیعهی طه: «مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى». پیشِ خودشان خیال میکنند خدا دارد به پیامبرش نهیب میزند: «طه! داری اشتباه میکنی! اینقدر حرص نخور. رهایشان کن!»
پناه بر خدا... پیامبرِ ما معصوم است؛ فعلِ او حجت. خطا در دستگاهِ محاسباتیِ حضرت راه ندارد. خدا در این آیات، راهِ رفتهی رسولش را تخطئه نمیکند؛ دارد این غصهخوردنِ عظیم را برای تاریخ قاب میگیرد. مدال میاندازد گردنِ پیامبر، نه توبیخ. دارد به من و شما میگوید: تماشا کنید فرستادهی من چقدر شما را دوست دارد که از غصهی کجرویتان، دارد جان میدهد! این همان «عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ» است. طبیب، از لجاجتِ بیمارِ بدحالش عصبانی نمیشود؛ او را «مگس» نمیخواند؛ از سرِ دلسوزی غصه میخورد.
ما اما، روی منبرها و پشتِ قلمها، خودمان را «گُل» فرض کردهایم و باقیِ خلقالله را که شبیهِ ما نمیاندیشند، «مگس» و «زبالهگرد». وقتی ذاتِ مخاطب را مگس پنداشتی، پیشاپیش دفترِ رسالتِ انبیا را خطخطی کردهای.
حکایتِ ما اما قرار بود چیزِ دیگری باشد. اگر روزی همان مخاطبِ عاصی، توی دانشگاه ایستاد و علیهات شعار داد: «بسیجی، برو گمشو!»، تو همان بسیجیای هستی که پای درسِ خامنهای، «دوست داشتنِ همه» را مشق کرده است. برایش از پشت فنس گل روانه میکنی و در جواب فریاد میزنی: «بسیجی فدایت میشود!» این است معنای «جذبِ حداکثری».
دردِ بیدرمان اینجاست که وقتی این نگاهِ متکبرانه نهادینه شد، دیگر غریبه و آشنا نمیشناسد. این توهمِ گُل بودن، مثلِ خوره میافتد به جانِ خیمهی خودیها. گفتوگو با مخالف پیشکش؛ امروز کدامیک از ما با همسنگرِ خودمان —که تنها دو درجه اختلافِ سلیقه دارد— مدارا میکنیم؟ تا حرفی خلافِ طبعمان میشنویم، یا انگِ انحراف میزنیم و با تکبر از دایره بیرونش میاندازیم، یا اگر زورمان نرسید، خودمان با قهر بیرون میآییم و از دور، کلوخِ «بیبصیرتی» پرتاب میکنیم.
انبیا نیامدند تا ثابت کنند ما گُلایم و دیگران حشره؛ آمدند تا از میانِ همان زبالهدارهای جاهلیت، «سلمان» بتراشند. دینی که در زرورقِ تکبر پیچیده شود، خریدارش فقط خودمانیم و بس.
#یادداشت
#نقد_درون_گفتمانی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریل
بله عزیزم من هر روز به این فکر میکنم که ما هرگز آدمهای دو ماه پیش نخواهیم شد؛ به خاطر راهی که رفتیم! به خاطر نور که عوض شده!
🎙️ #عباس_کیارستمی
📝بهانش | بهاے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰این ایام دختر کوچولوی سه سالهام خیلی از شعارهای کف خیابون رو یاد گرفته و تکرار میکنه.
دیشب با شور و هیجان، بالا و پایین میپرید و میگفت: «اونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست».
با شنیدن شعار، کل خونواده زدن زیر خنده. گفتم: «دختر گلم! باید بگی، "خونی که در رگ ماست..."». با شیرین زبونی گفت: «خون کثیفه، بیادبه».
کوچولوها هم برا خودشون عالمی دارن.
✍🏻 #لیلا_خدایار
–تحریریه بهانش
#کوتاه_نوشت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
📄متن یکی از اعضای باشگاه نویسندگان بهانش رو میبینیم و در ادامه، نقد و بررسی دبیر تحریریه رو باهم میخونیم.
ما اینجا هر چیزی رو نقد نمیکنیم. به قول اوس فراستی، متنها ما قبلِ نقده😅 اما این متن، خودش خوب و قابل اعتنا بود.
نقد دبیر👇🏻👇🏻
#تمرین_نویسندگی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
«هو السمیع»
سلام بر همقلمِ عزیز و تازهنفس🍀
متن را خواندم. ایدهی یکخطیاش میارزد به دهها طرحِ آپارتمانیِ بیسر و تهِ این روزها. اینکه یک دختربچه را بردهاید وسطِ بهشت و با مفهومِ غیبت و حضور، «قایمباشک» بازی کردهاید، یعنی جسارتِ خیالپردازی دارید. آنجا که شاخهی درخت برای رسیدنِ دستِ کودک تا میشود، دقیقا همانجایی است که «ادبیات» خلق شده. دستمریزاد.
اما متن هنوز یک ایراد اساسی دارد که اگر حل نشود، داستان زمین میخورد: متن در میانهی راه، از «قصه» خارج میشود و میافتد توی قابِ «پوسترهای مناسبتیِ مدرسه»!
زاویه دیدِ داستان، چشمهای یک دختربچه است. دختری که قدش به سیبِ روی شاخه نمیرسد، چهطور ناگهان آدمهای بزرگ را با تیترِ اخبارِ ساعتِ چهارده میشناسد؟ حاج قاسم و ابومهدی؟ یا شهید بهشتی؟
بچهها، آدم بزرگها را با اتمسفرشان میشناسد، با بو و رنگشان؛ نه با اسم و رسمِ رسمیشان. اگر میخواهید بهشتی را در بهشت نشان بدهید، عبای خاکیاش را نشان بدهیم، لبخندِ گشاد و قدِ بلندش را نشان بدهیم. همان که بچه مجبور است برای دیدنِ صورتاش سرش را تا ته بالا بگیرد. اینجای متن، انگار خودِ شما از پشتِ درختها پریدهاید بیرون و دارید به جای کودک بیانیه میخوانید! داستان، جای بخشنامه نیست. بارها گفتهایم...
نکتهی دوم، زبانِ متن است. نثرتان هنوز لباسِ فرمِ مدرسه تناش است. دختربچهای که در هیجانِ «سُکسُک» کردن است، نمیگوید: «صدای آشنایی توجهم را به خود جلب کرد.» این دیالوگِ گزارشِ کلانتری است. بچه میگوید: «یکهو صدا را شناختم.» یا «صدا، سرم را چرخاند.» کلمات را باید مثل نوکِ مداد تراشید. نگذارید زبانِ رسمیِ نامهنگاری، حسِ نابِ کودکانهی متن را خفه کند.
مایهی کار شما شیرین است. تناقضِ اشکِ روی سجادهی مادر و خندههای قایمباشکِ دختر، ذاتِ قصه است. اصلا اصل جنس است. کلمات را ولی باید دوباره تراشید.
✍🏻 محمدحسین نجفی
– دبیر تحریریه بهانش
#راهنمای_نویسندگی
#نقد_دبیر
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
📌درس امروز: مقاومت
تصویری از برقراری کلاس درس طلاب حوزه علمیه امام حسن مجتبی(ع) قم پس از آسیب دیدن مدرسه در حمله دشمن.
#پاتوق_خبری_نویسندگان
📝بهانش | بهاے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🏴۴۰ روز احساس
۴۰ روز حماسه🏴
پنجرهی بیستودوم؛
تو به ما جرئت طوفان دادی
دوستش داشتم، تمام نوجوانی و جوانیام به دعا برای وصال و حسرت فراق گذشت. باید چیزی باشد سر دست بگیری، به دیگران نشان دهی، برای تو باشد و یک سر و گردن از دیگران بلندتر شوی. باید چیزی باشد که افتخارش بماند برایت، تو را به او بشناسند و حضورش از دیگران متمایزت کند. همین شد که عشقش را انتخاب کردم، عکسش را قاب کردم و سر دست گرفتم. از او گفتم تا دنیا بشناسدش، دلدادگیهایم را به نظاره بنشیند و حسرت محبتش برای آنانکه محروم بودند بماند تا ابد.
انس ترکیب اتحادی میآورد اما معشوق من دستنایافتنیتر از این حرفها بود تا قد کوچکم به قابقوسینش برسد. او در جهان تک بود، صدایش، صورتش و سیرتش مثل و مانند نداشت. هرچه میدویدم به او نمیرسیدم اما دلخوش بودم به داشتنش، به اینکه مرا به او بشناسند، مرا محب او بدانند. همین کلاف کوچک قلبم را دست گرفته بودم و به دنبال خرید او.
با او بزرگ شدم، قد کشیدم، شبیه همهی کسانی که مانند من عاشقش بودند. همگی برای رسیدن به قلهی او با سخت و شیرین مسیر مدارا میکردیم و سنگلاخها را تاب میآوردیم؛ او به ما جرئت طوفان دادهبود و ما میانهی مسیر گردبادهای کوچکی بودیم که برای مبارزه طوفان بهپا کنیم. نفس مسیحایی او در دلهامان طوفانی به پا کردهبود که زبانه میکشید و آرام نمینشست. عشق او و مسیرش را نسل به نسل، سینه به سینه منتقل کردیم؛ ندایش را در جهان فریاد زدیم و به انتظارفرج حادثهها را پشت سر گذاشتیم.
امروز شرق و غرب عالم به دنبال بازار خرید یوسفند، انس با افکار و عقایدش چنان اتحادی میان محبینش ایجاد کرده که دنیا را وادار کرده سر تعظیم فرود آورد. فریاد خمینی کبیر امروز در گوش جهان پیچیده، جبههی مقاومت جهانی به همان ندا راهبری میشود و تا نفی طواغیت عالم حتی یک قدم به سمت خیمه باز نمیگردد. ما عاشقان خمینی، شدیم سربازان خامنهای و حالا علمداران فتح قدس.
✍🏻 سعیده اجتهادی
– هیئت تحریریه بهانش
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh