eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.2هزار دنبال‌کننده
758 عکس
282 ویدیو
62 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست!🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد @admin_bahanesh 🧑‍💻 📮ارتباط با دبیر: @m_shekaste
مشاهده در ایتا
دانلود
👤 : تمدن را با بمب نمی‌شود نابود کرد کابوی! این کارگردان که از ابتدای حمله رژیم صهیونی و آمریکا به ایران واکنش‌های متعددی را داشته است، در استوری اینستاگرام خود درباره حرف‌های شب گذشته رئیس‌جمهور آمریکا نوشت: لطفاً تعریف دقیق‌تری بده. ما زیاد آشنایی با عصر حجر نداریم. ایران در تمدن زاده شده است. تمدن را با بمب نمی‌شود نابود کرد کابوی! 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰 ما گُل، شما مگس! کلیپ را لابد دیده‌اید. در کانال‌های پرمخاطب ایتا، ویدیویی از یک واعظ می‌چرخد. موسیقیِ ملایمی هم زیرِ صدا ضجّه می‌زند تا ضریب نفوذش در دلِ جماعتِ مذهبی بالا برود. روحانیِ قصه اما، درست وسطِ همین اتمسفرِ لطیف، جمله‌ای می‌گوید که مثلِ سوهان می‌کِشد روی روح: «هر وقت توانستید به یک مگس بفهمانید که گُل از زباله بهتر است، می‌توانید به یک وطن‌فروش هم بفهمانید وطن از پول بهتر است!» همین‌قدر صریح؛ همین‌قدر گزنده. جریانی که این کلیپ نماینده‌ی تمام‌قدِ آن است، کجای کارش به دینِ محمد (ص) می‌برد؟ کجای رسالتِ پیامبر بر مبنای تحقیرِ مخاطب و اثباتِ برتریِ خود بنا شده بود؟ این ادبیات، فقط برای غریبه‌ها دافعه نمی‌سازد؛ خودی‌ها را هم از آن‌سوی بام می‌اندازد. آن دغدغه‌مندِ مذهبی که روزگاری رسالتِ خود را «هدایتِ اجباریِ تمامِ عالم» می‌دانست، وقتی می‌بیند زورش به تغییرِ جهان نمی‌رسد، کم می‌آورد و کرکره‌ی هدایت را پایین می‌کشد. او حالا با دیدنِ چنین کلیپ‌هایی سرمست می‌شود و در گلخانه‌ی تنگِ هم‌فکرانش بیشتر فرو می‌رود؛ غافل از اینکه آن «دینِ زوریِ دیروز» و این «تکبرِ منزویِ امروز»، دو روی یک سکه‌اند. هر دو، فاتحه‌ی دلسوزیِ پیامبرانه را خوانده‌اند؛ یکی با تحمیل، دیگری با تحقیر. صاحبانِ این تفکر، برای توجیهِ انفعالشان دست‌به‌دامنِ تفسیرهای وارونه از قرآن می‌شوند. آیه می‌آورند: «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَى آثَارِهِمْ...» یا پناه می‌برند به طلیعه‌ی طه: «مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى». پیشِ خودشان خیال می‌کنند خدا دارد به پیامبرش نهیب می‌زند: «طه! داری اشتباه می‌کنی! این‌قدر حرص نخور. رهایشان کن!» پناه بر خدا... پیامبرِ ما معصوم است؛ فعلِ او حجت. خطا در دستگاهِ محاسباتیِ حضرت راه ندارد. خدا در این آیات، راهِ رفته‌ی رسولش را تخطئه نمی‌کند؛ دارد این غصه‌خوردنِ عظیم را برای تاریخ قاب می‌گیرد. مدال می‌اندازد گردنِ پیامبر، نه توبیخ. دارد به من و شما می‌گوید: تماشا کنید فرستاده‌ی من چقدر شما را دوست دارد که از غصه‌ی کج‌روی‌تان، دارد جان می‌دهد! این همان «عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ» است. طبیب، از لجاجتِ بیمارِ بدحالش عصبانی نمی‌شود؛ او را «مگس» نمی‌خواند؛ از سرِ دلسوزی غصه می‌خورد. ما اما، روی منبرها و پشتِ قلم‌ها، خودمان را «گُل» فرض کرده‌ایم و باقیِ خلق‌الله را که شبیهِ ما نمی‌اندیشند، «مگس» و «زباله‌گرد». وقتی ذاتِ مخاطب را مگس پنداشتی، پیشاپیش دفترِ رسالتِ انبیا را خط‌خطی کرده‌ای. حکایتِ ما اما قرار بود چیزِ دیگری باشد. اگر روزی همان مخاطبِ عاصی، توی دانشگاه ایستاد و علیه‌ات شعار داد: «بسیجی، برو گمشو!»، تو همان بسیجی‌ای هستی که پای درسِ خامنه‌ای، «دوست داشتنِ همه» را مشق کرده است. برایش از پشت فنس گل روانه میکنی و در جواب فریاد میزنی: «بسیجی فدایت می‌شود!» این است معنای «جذبِ حداکثری»‌. دردِ بی‌درمان اینجاست که وقتی این نگاهِ متکبرانه نهادینه شد، دیگر غریبه و آشنا نمی‌شناسد. این توهمِ گُل بودن، مثلِ خوره می‌افتد به جانِ خیمه‌ی خودی‌ها. گفت‌وگو با مخالف پیشکش؛ امروز کدام‌یک از ما با هم‌سنگرِ خودمان —که تنها دو درجه اختلافِ سلیقه دارد— مدارا می‌کنیم؟ تا حرفی خلافِ طبع‌مان می‌شنویم، یا انگِ انحراف می‌زنیم و با تکبر از دایره بیرونش می‌اندازیم، یا اگر زورمان نرسید، خودمان با قهر بیرون می‌آییم و از دور، کلوخِ «بی‌بصیرتی» پرتاب می‌کنیم. انبیا نیامدند تا ثابت کنند ما گُل‌ایم و دیگران حشره؛ آمدند تا از میانِ همان زباله‌دارهای جاهلیت، «سلمان» بتراشند. دینی که در زرورقِ تکبر پیچیده شود، خریدارش فقط خودمانیم و بس. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بله عزیزم من هر روز به این فکر میکنم که ما هرگز آدم‌های دو ماه پیش نخواهیم شد؛ به خاطر راهی که رفتیم! به خاطر نور که عوض شده! 🎙️ 📝بهانش | بهاے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰این ایام دختر کوچولوی سه ساله‌ام خیلی از شعارهای کف خیابون رو یاد گرفته و تکرار می‌کنه. دیشب با شور و هیجان، بالا و پایین می‌پرید و می‌گفت: «اونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست». با شنیدن شعار، کل خونواده زدن زیر خنده. گفتم: «دختر گلم! باید بگی، "خونی که در رگ ماست..."». با شیرین زبونی گفت: «خون کثیفه، بی‌ادبه». کوچولوها هم برا خودشون عالمی دارن. ✍🏻 –تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📄متن یکی از اعضای باشگاه نویسندگان بهانش رو می‌بینیم و در ادامه، نقد و بررسی دبیر تحریریه رو باهم می‌خونیم. ما اینجا هر چیزی رو نقد نمی‌کنیم. به قول اوس فراستی، متن‌ها ما قبلِ نقده😅 اما این متن، خودش خوب و قابل اعتنا بود. نقد دبیر👇🏻👇🏻 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
«هو السمیع» سلام بر هم‌قلمِ عزیز و تازه‌نفس🍀 متن را خواندم. ایده‌ی یک‌خطی‌اش می‌ارزد به ده‌ها طرحِ آپارتمانیِ بی‌سر و تهِ این روزها. اینکه یک دختربچه را برده‌اید وسطِ بهشت و با مفهومِ غیبت و حضور، «قایم‌باشک» بازی کرده‌اید، یعنی جسارتِ خیال‌پردازی دارید. آنجا که شاخه‌ی درخت برای رسیدنِ دستِ کودک تا می‌شود، دقیقا همان‌جایی است که «ادبیات» خلق شده. دست‌مریزاد. اما متن هنوز یک ایراد اساسی دارد که اگر حل نشود، داستان زمین می‌خورد: متن در میانه‌ی راه، از «قصه» خارج می‌شود و می‌افتد توی قابِ «پوسترهای مناسبتیِ مدرسه»! زاویه‌ دیدِ داستان، چشم‌های یک دختربچه است. دختری که قدش به سیبِ روی شاخه نمی‌رسد، چه‌طور ناگهان آدم‌های بزرگ را با تیترِ اخبارِ ساعتِ چهارده می‌شناسد؟ حاج‌ قاسم و ابومهدی؟ یا شهید بهشتی؟ بچه‌ها، آدم‌ بزرگ‌ها را با اتمسفرشان می‌شناسد، با بو و رنگ‌شان؛ نه با اسم و رسمِ رسمی‌شان. اگر می‌خواهید بهشتی را در بهشت نشان بدهید، عبای خاکی‌اش را نشان بدهیم، لبخندِ گشاد و قدِ بلندش را نشان بدهیم. همان که بچه مجبور است برای دیدنِ صورت‌اش سرش را تا ته بالا بگیرد. اینجای متن، انگار خودِ شما از پشتِ درخت‌ها پریده‌اید بیرون و دارید به جای کودک بیانیه می‌خوانید! داستان، جای بخشنامه نیست. بارها گفته‌ایم... نکته‌ی دوم، زبانِ متن است. نثرتان هنوز لباسِ فرمِ مدرسه تن‌اش است. دختربچه‌ای که در هیجانِ «سُک‌سُک» کردن است، نمی‌گوید: «صدای آشنایی توجهم را به خود جلب کرد.» این دیالوگِ گزارشِ کلانتری است. بچه می‌گوید: «یک‌هو صدا را شناختم.» یا «صدا، سرم را چرخاند.» کلمات را باید مثل نوکِ مداد تراشید. نگذارید زبانِ رسمیِ نامه‌نگاری، حسِ نابِ کودکانه‌ی متن‌ را خفه کند. مایه‌ی کار شما شیرین است. تناقضِ اشکِ روی سجاده‌ی مادر و خنده‌های قایم‌باشکِ دختر، ذاتِ قصه است. اصلا اصل جنس است. کلمات را ولی باید دوباره تراشید. ✍🏻 محمدحسین نجفی – دبیر تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
📌درس امروز: مقاومت تصویری از برقراری کلاس درس طلاب حوزه علمیه امام حسن مجتبی(ع) قم پس از آسیب‌ دیدن مدرسه در حمله دشمن. 📝بهانش | بهاے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🏴۴۰ روز احساس ۴۰ روز حماسه🏴 پنجره‌ی بیست‌ودوم؛ تو به ما جرئت طوفان دادی دوستش داشتم، تمام نوجوانی و جوانی‌ام به دعا برای وصال و حسرت فراق گذشت. باید چیزی باشد سر دست بگیری، به دیگران نشان دهی، برای تو باشد و یک سر و گردن از دیگران بلندتر شوی. باید چیزی باشد که افتخارش بماند برایت، تو را به او بشناسند و حضورش از دیگران متمایزت کند. همین شد که عشقش را انتخاب کردم، عکسش را قاب کردم و سر دست گرفتم. از او گفتم تا دنیا بشناسدش، دل‌دادگی‌هایم را به نظاره بنشیند و حسرت محبتش برای آنان‌که محروم بودند بماند تا ابد. انس ترکیب اتحادی می‌آورد اما معشوق من دست‌نایافتنی‌تر از این حرف‌ها بود تا قد کوچکم به قاب‌قوسینش برسد. او در جهان تک بود، صدایش، صورتش و سیرتش مثل و مانند نداشت. هرچه می‌دویدم به او نمی‌رسیدم اما دل‌خوش بودم به داشتنش، به اینکه مرا به او بشناسند، مرا محب او بدانند. همین کلاف کوچک قلبم را دست گرفته‌ بودم و به دنبال خرید او. با او بزرگ شدم، قد کشیدم، شبیه همه‌ی کسانی که مانند من عاشقش بودند. همگی برای رسیدن به قله‌ی او با سخت و شیرین مسیر مدارا می‌کردیم و سنگلاخ‌ها را تاب می‌آوردیم؛ او به ما جرئت طوفان داده‌بود و ما میانه‌ی مسیر گردبادهای کوچکی بودیم که برای مبارزه طوفان به‌پا کنیم. نفس مسیحایی او در دلهامان طوفانی به پا کرده‌بود که زبانه می‌کشید و آرام نمی‌نشست. عشق او و مسیرش را نسل به نسل، سینه به سینه منتقل کردیم؛ ندایش را در جهان فریاد زدیم و به انتظارفرج حادثه‌ها را پشت‌ سر گذاشتیم. امروز شرق و غرب عالم به دنبال بازار خرید یوسفند، انس با افکار و عقایدش چنان اتحادی میان محبینش ایجاد کرده که دنیا را وادار کرده سر تعظیم فرود آورد. فریاد خمینی کبیر امروز در گوش جهان پیچیده، جبهه‌ی مقاومت جهانی به همان ندا راهبری می‌شود و تا نفی طواغیت عالم حتی یک قدم به سمت خیمه باز نمی‌گردد. ما عاشقان خمینی، شدیم سربازان خامنه‌ای و حالا علمداران فتح قدس. ✍🏻 سعیده اجتهادی – هیئت تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔻اکانت سردار سیدمجیدموسوی کلا محدود شد. 🔹بهتر، از این به بعد در ویراستی می‌نویسند و غربی‌ها می‌آیند ویراست‌ها را پیگیری می‌کنند. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
لطف و عنایت امام زمان، اعضای باشگاه نویسندگان، پویایی خیلی خوبی توی نقد و نظر همدیگه پیدا کردند. متن خوبی که نقدش هم خوندید. حالا دوباره بازنویسی شده و خیلی بهتر از قبل. در ادامه می‌تونید متن چکش‌کاری شده رو بخونید👇🏻 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰 ســلام بـــابـــا دیدم در این مدت که از زهرایت دوری، قدت خمیده است. دیدم موهایت رو به سپید شدن است. آمدم تو را از حال خود باخبر کنم. بابا من حالم خوب است. همین دیروز بود که دست در دست همکلاسی هایم در آن باغ زیبا و سرسبز قایم باشک بازی می‌کردیم. صدای خنده مان فضا را پر کرده بود. خانم معلم هم آن جا بود. قرار بود خانم معلم چشم بگذارد و ما هم پشت درختان تنومند باغ قایم شویم. من پشت یک درخت سیب بزرگ پنهان شدم. سیب‌های قرمز خوشبویی روی شاخه درخت بالای سرم آویزان بود‌؛ دلم می‌خواست یکی از آن‌ها را بچینم، اما دستم نمی‌رسید. در همان لحظه، شاخه آرام خم شد و سیب را جلویم آورد. طعم لذیذ آن سیب هنوز هم زیر زبانم مانده است. صدای شمردن خانم معلم هم می‌آمد: «هفده... هجده... نوزده». چند قدم آن طرف‌تر از جایی که ایستاده بودم، صدایی شنیدم؛ آشنا بود. سرم را که برگرداندم، آقا را دیدم که با همان لبخند همیشگی که بر لب داشت؛ کنار یک آقای نورانی ایستاده بود. زهرا کوچولو هم کنارش بود؛ با آن پیراهن صورتی رنگی که بر تن داشت، زیباتر شده بود. دستم را به نشانه «بای بای» برایش تکان دادم. او هم با همان پستونکی که در دهانش بود، می‌خندید. لحظه‌ای بعد، سایهٔ دو مرد قدبلند و قوی را دیدم که مثل دو دوست صمیمی، دست در دست هم داده بودند. سرم را که بالا آوردم، چهرهٔ خندان حاج قاسم را دیدم که در کنار دوست عراقی‌اش، ابومهدی ایستاده بود. راستی بابا؛ کمی آن طرف‌تر، مردی را دیدم که لباسش، شبیه به لباس‌های آقا بود. حتی همان کلاه گِرد مشکی را هم داشت. فقط لباس بلند مشکی که بر روی دوشش انداخته بود، کمی خاکی بود. چهره‌اش برایم آشنا بود، اما یادم نمی‌آمد از کجا. کمی که فکر کردم، یادم آمد که او همان کسی است که عکسش را روی میز کارت گذاشته بودی، همان که همیشه او را رفیق شهیدت صدا می‌زدی: «شهید بهشتی». با صدای خنده‌های بلند سمیه، به خودم آمدم. دیده بود که خانم معلم هنوز پیدایش نکرده، برای همین زودتر از همه «سُک‌سُک» گفته بود. بچه‌ها یکی یکی از پشت درخت‌ها بیرون می‌آمدند و خودشان را در بغل خانم معلم می‌انداختند. با دیدن این صحنه، یاد بغل‌های گرم مامان افتادم. به محض یاد کردن از مامان، او را دیدم که روی سجاده نشسته و از دوری من گریه می‌کرد. گریه‌های مامان ناراحتم می‌کرد. برای همین به خوابت آمدم؛ تا به او بگویی که من خوبم و خدا اینجا هم مراقب من است. بابا دلم برایتان تنگ شده است. اما دیگر باید بروم؛ خانم معلم صدایم می‌کند. سلام مرا به مامان برسان. به امید دیدار. ✍🏻 –هیئت تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh