▫️به اعتقاد من هر چیزی در خلقت تفکر دینی در میآید؛ حتی نوشتههای مارکس. برای اینکه مارکس، چیزی که میگوید با حقیقت عالم نسبت دارد؛ شما این نسبت را کشف کنید، مارکس هم در خلقت شماست. شیطان با حقیقت عالم نسبت دارد. وقتی این نسبت را کشف کردید، شیطان نمیتواند هیچ تسلطی بر شما پیدا کند و خود وجود شیطان در خلقت دین در میآید.
🔹استاد مطهری جلوی آمدن احسان طبری به دانشکدهٔ الهیات را نمیگرفت. شیوهٔ ایشان این بود که احسان طبری در دانشکدهٔ الهیات مارکسیسم را درس بدهد، بعد ایشان جواب بدهد؛ در عین اینکه میدانست احسان طبری مارکسیسم و کمونیسم را درس میدهد. اما این را میدانست که با حقیقت دین یک نسبتی دارد. کسی که خودش مسلط به مارکسیسم است، این مطلب را درس میدهد تا حقیقت مطلب روشن شود. آن وقت شما بیایید جواب بدهید.
🔻مخاطبی که با مارکسیسم آشنا نباشد و نسبت به آن جهل داشته باشد چگونه میخواهد از چنگ آن فرار کند. شناخت دنیای جدید برای ما لازم است. ماهیت دنیای جدید را که شناختیم، تازه میفهمیم که تفکر دینی در کجای آن واقع است؛ نسبتش با عالم جدید چیست. این در واقع نحوهٔ تسخیر عالم جدید است و جز این هم چیزی نیست.
✍🏻 #شهید_آوینی
📰 مقالهٔ «پیرامون هنر»
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
مخاطبینی بهتر از بوی کتاب...
که در اندیشهٔ کاشیها گم شدهاند،
و در این ظهر پر از تابش نور،
گوشی کوچک خود را بُردند،
سمت یک حجم طلایی،
سمت فوارهٔ اذن...
من ندیدم که کسی
واژه به پابوس بَرَد.
من در این عکس تماشا کردم:
کلماتی که کبوتر شدهاند...
و زیارت، یعنی:
شُستن چَشم قلم،
در حوض فیروزهای صحن عتیق...
#آشنایی_زدایی
#روایت_بهانش #زیارت_نیابتی
📝بهانش | بهاے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 بالاخره «ناتور دشت» رمان نوجوان است یا بزرگسال؟
سلینجر مینوشت که از صداهای درونش خلاص شود یا حواسش به مخاطب رمانش هم بود؟ برایش مهم بود که نوجوانان کتابش را بخوانند یا بزرگسالان؟
پرسش این است: نویسنده باید به مخاطبش بیندیشد یا اجازه دهد تا شور نوشتن او را فرابگیرد و هر کجا خواست ببرد؟
نویسندگان معمولاً یا در ابتدا گروه هدفِ مخاطب خود را انتخاب میکنند یا به آن بیتفاوتند و تعیین آن را تا اتمام داستان، به تعویق میاندازند.
گروه نخست، مخاطب را ابژه و کالا میبیند و گروه دوم، در نوعی بلاتکلیفی دستوپا میزند.
اما گویا دسته سومی هم وجود دارد: نویسندگانی که نه دغدغه بازار دارند و نه بدون استراتژیاند، بلکه فقط و فقط به شخصیتهای داستان وفادارند.
بیشک سلینجر متعلق به دسته اخیر است. او بیش از آنکه دغدغه رضایتِ مخاطب داشته باشد، مسئلهاش حقیقتِ شخصیتهایش است؛ آدمهایی که از قضاوتشدن میگریزند.
هولدن کالفیلد، نوجوان سرکشی است که با ساختارهای پیرامونش در ستیز است؛ با ریاکاری، سیستم آموزشیِ خشک، بیاخلاقیِ بزرگسالان و مفهومِ «تظاهر».
اگر دقیق شویم، میبینیم دغدغههای او به هیچوجه محدود به دوران نوجوانی نیست. هولدن با مسائلی عمیقاً انسانی و بزرگسالانه نیز گلاویز است: سوگ بیپایان برای برادرش «الی»، وحشت از مرگ و زوال، اضطرابِ پیچیده جنسی و بیگانگیِ اگزیستانسیال با جهان پیرامون.
وقتی مرز دنیاهای کودکی و بزرگسالی، آنقدر سست شود که مدام بر هم منطبق شود، طبقهبندیکردن رمان به امری عبث بدل میشود.
«ناتور دشت» رمانی است که نه تن به جهان محدودِ نوجوانان میدهد و نه میخواهد در منطقِ سرد و خشکِ بزرگسالان حل شود.
این کتاب، یک عاصیِ سرگردان است؛ روایتی که دقیقاً در میانه هیچکجا ایستاده. و شاید همین بیقراری، دلیلِ ماندگاریاش باشد.
شاید مخاطب بیش از آنکه گروه سنی کتاب برایش مهم باشد، دوست دارد حس و حال منحصر به فرد و ناآرام شخصیت اصلی را لمس و تجربه کند.
✍🏻 تیمور آقامحمدی
#ناتور_دشت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
♻️ حفظ وحدت نسلها
💠 از آن زمانی که ایران ادبیاتش همین ادبیاتی است که امروز ما داریم، وحدت نسلهای مختلف، با ادبیات حاصل میشود؛ یعنی با شعر، با کلام، با سخن. البته هنر ـ و یکی از اجزای آن، یعنی همین موسیقیای که شما گفتید ـ یکی از بهترین وسایل انتقال ادبیات است.
🗓 بیانات در دیدار با اعضای «گروه ادب و هنر» صدای جمهوری اسلامی ایران، ۷۰/۱۲/۵
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
▫️هو المُجیب
این پیام از آن دست دلگرمیهاست که خستگی را از تن کلمات درمیآورد. وقتی میبینی مخاطب، فقط سرسری از متن عبور نکرده، بلکه پای یک واژه ایستاده، رفته جستوجو کرده و بعد با این صداقتِ شیرین آمده و پرسیده: «آشناییزدایی با یک مثال ساده یعنی چه؟»
راستش پاسخش توی هیچ کتاب قطور دانشگاهی نیست؛ توی همین زندگی روزمرهی خودمان است.
❔آشناییزدایی یعنی چه؟
یعنی همان وقتی که ده سال است هر روز صبح با صدای زنگ ساعت بیدار میشوی، اما یک روز ناغافل به جای صدای زنگ، صدای گنجشکهای روی شاخهی روبهروی پنجره دلت را میلرزاند؛ یکهو یادت میافتد پشت این دیوارها، هنوز بهاری نفس میکشد.
یعنی وقتی صورت مادرت یا همسفرت برایت عادی شده، اما یکهو زیر نور آفتاب دَمِ غروب نگاهش میکنی و میبینی چقدر خطوط پیشانیاش قشنگ و نجیب است؛ انگار همین حالا برای اولینبار است که او را تماشا میکنی.
عادت، شیشهی نگاهمان را کدر و مات میکند. هنر و آشناییزدایی میآید تا با سرانگشتِ مهر، این غبار را بتکاند؛ تا دوباره مثل یک کودک، حیرت کنیم و عاشق جهان شویم.
حیفم آمد پاسخ این پرسشِ زلال را در چند کلمهی دمدستی خلاصه کنم. این شد که دست به قلم بردم و در یک #یادداشت_سهگانه، ماجرا را از دل فلسفه، هنر و عشق نوشتم.
تقدیم به چشمهای جستوجوگر و دلهای بیدار شما.
👇🏻 بخش اول در فرسته بعدی...
#آشنایی_زدایی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰جستاری در باب آشناییزدایی هنری
🔢 بخش ۱/۳ : قفس پیشفرض
ماجرا از یک سوءتفاهم قدیمی شروع میشود؛ اینکه خیال میکنیم کار علم فقط «رام کردن» جهان است و کار هنر فقط «شوراندن» آن. قصه اما پیچیدهتر از این حرفهاست.
علم در گام نخست، مامور «آشناسازی» است. یعنی چه؟ یعنی بشرِ غارنشین از صدای رعدوبرق کُپ میکرد و فکر میکرد خشم خدایان است؛ علم آمد، دوتا فرمول تخلیه الکتریکی بارِ ماجرا کرد، پدیده را اهلی کرد و گذاشت توی جیب عقل بشر. علم، ناشناختههای ترسناک را برایمان «آشنا» و پیشبینی پذیر میکند تا شبها راحتتر بخوابیم.
اما وای به روزی که همین علم، خودش در چاه پیشفرضهای خودش بیفتد.
اینجاست که اصطلاح «آشناییزدایی در علم» وسط میآید. تاریخ علم را که ورق بزنی، متوجه میشوی جهشهای بزرگ علمی –همان پارادایم شیفتهایی که امثال توماس کوهن از آن دم میزنند– درست در لحظاتی رخ داده که یک دانشمند توانسته از بدیهیات علم، آشناییزدایی کند. یعنی سیب از درخت افتاده، همه عالم هزار سال گفتهاند «خب میافتد دیگر!»، اما نیوتن یا بعدها اینشتین، همین پدیده دمدستی را چنان بیگانه و نامأنوس دیدهاند که انگار برای بار اول است در گیتی رخ میدهد. اینشتین از مفهوم بدیهی «زمان» آشناییزدایی کرد؛ زمان را از آن خطکش صلب و ثابت آشنا درآورد و تبدیلش کرد به یک بُعد انعطافپذیر و عجیب. پس در علم، آشناییزدایی یعنی: «شکستن قفس پیشفرضها برای کشف قانون بنیادیتر.»
حالا برگردیم سرِ کوچهٔ هنر.
در هنر، مسیر دقیقاً برعکس است، اما غایتش حیرت است. هنر نمیآید که فرمول بدهد تا خیالمان راحت شود؛ هنر میآید تا امنیت احمقانهمان را به هم بزند. هنر از امر آشنا، غریبسازی میکند. همان سیبی را که فیزیکدان وزن و شتابش را حساب کرده و توی جدول گذاشته، نقاش میگذارد روی بوم و چنان نوری به پوست سرخش میتاباند که مخاطب بگوید: «من اصلاً تا امروز سیب ندیده بودم!»
– در علم: دانشمند از امر مانوس پیش پا افتاده آشناییزدایی میکند تا به «قانون و تبیین نو» برسد.
– در هنر: هنرمند از امر مانوس آشناییزدایی میکند تا به «حیرت و درک شهودی نو» برسد.
یکی با عقل و متدلوژی، پرده از سازوکار شیء برمیدارد؛ دیگری با فرم و استعاره، پرده از روح پنهان شیء.
هر دو اما در یک نقطه به هم میرسند: رد دست عادت. دانشمندی که به تئوریهای استادش عادت کرده، مقالهنویس بیخاصیت میشود؛ و نویسندهای که به استعارههای قرن هفتم و تصاویر مستعمل اینستاگرامی عادت کرده، میرزابنویسِ تکرار.
خلق –چه در آزمایشگاه سرن باشد و چه روی کاغذ کاهی نویسنده– از همان ثانیهای شروع میشود که جرات کنی به واضحترین چیزهای اطرافت طوری زل بزنی که انگار همین چند دقیقه پیش از عدم به وجود آمدهاند.
✍🏻 #محمدحسین_نجفی
–مدیر خانهٔ بهانش
#نویسندگی_خلاق
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh