مخاطبینی بهتر از بوی کتاب...
که در اندیشهٔ کاشیها گم شدهاند،
و در این ظهر پر از تابش نور،
گوشی کوچک خود را بُردند،
سمت یک حجم طلایی،
سمت فوارهٔ اذن...
من ندیدم که کسی
واژه به پابوس بَرَد.
من در این عکس تماشا کردم:
کلماتی که کبوتر شدهاند...
و زیارت، یعنی:
شُستن چَشم قلم،
در حوض فیروزهای صحن عتیق...
#آشنایی_زدایی
#روایت_بهانش #زیارت_نیابتی
📝بهانش | بهاے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 بالاخره «ناتور دشت» رمان نوجوان است یا بزرگسال؟
سلینجر مینوشت که از صداهای درونش خلاص شود یا حواسش به مخاطب رمانش هم بود؟ برایش مهم بود که نوجوانان کتابش را بخوانند یا بزرگسالان؟
پرسش این است: نویسنده باید به مخاطبش بیندیشد یا اجازه دهد تا شور نوشتن او را فرابگیرد و هر کجا خواست ببرد؟
نویسندگان معمولاً یا در ابتدا گروه هدفِ مخاطب خود را انتخاب میکنند یا به آن بیتفاوتند و تعیین آن را تا اتمام داستان، به تعویق میاندازند.
گروه نخست، مخاطب را ابژه و کالا میبیند و گروه دوم، در نوعی بلاتکلیفی دستوپا میزند.
اما گویا دسته سومی هم وجود دارد: نویسندگانی که نه دغدغه بازار دارند و نه بدون استراتژیاند، بلکه فقط و فقط به شخصیتهای داستان وفادارند.
بیشک سلینجر متعلق به دسته اخیر است. او بیش از آنکه دغدغه رضایتِ مخاطب داشته باشد، مسئلهاش حقیقتِ شخصیتهایش است؛ آدمهایی که از قضاوتشدن میگریزند.
هولدن کالفیلد، نوجوان سرکشی است که با ساختارهای پیرامونش در ستیز است؛ با ریاکاری، سیستم آموزشیِ خشک، بیاخلاقیِ بزرگسالان و مفهومِ «تظاهر».
اگر دقیق شویم، میبینیم دغدغههای او به هیچوجه محدود به دوران نوجوانی نیست. هولدن با مسائلی عمیقاً انسانی و بزرگسالانه نیز گلاویز است: سوگ بیپایان برای برادرش «الی»، وحشت از مرگ و زوال، اضطرابِ پیچیده جنسی و بیگانگیِ اگزیستانسیال با جهان پیرامون.
وقتی مرز دنیاهای کودکی و بزرگسالی، آنقدر سست شود که مدام بر هم منطبق شود، طبقهبندیکردن رمان به امری عبث بدل میشود.
«ناتور دشت» رمانی است که نه تن به جهان محدودِ نوجوانان میدهد و نه میخواهد در منطقِ سرد و خشکِ بزرگسالان حل شود.
این کتاب، یک عاصیِ سرگردان است؛ روایتی که دقیقاً در میانه هیچکجا ایستاده. و شاید همین بیقراری، دلیلِ ماندگاریاش باشد.
شاید مخاطب بیش از آنکه گروه سنی کتاب برایش مهم باشد، دوست دارد حس و حال منحصر به فرد و ناآرام شخصیت اصلی را لمس و تجربه کند.
✍🏻 تیمور آقامحمدی
#ناتور_دشت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
♻️ حفظ وحدت نسلها
💠 از آن زمانی که ایران ادبیاتش همین ادبیاتی است که امروز ما داریم، وحدت نسلهای مختلف، با ادبیات حاصل میشود؛ یعنی با شعر، با کلام، با سخن. البته هنر ـ و یکی از اجزای آن، یعنی همین موسیقیای که شما گفتید ـ یکی از بهترین وسایل انتقال ادبیات است.
🗓 بیانات در دیدار با اعضای «گروه ادب و هنر» صدای جمهوری اسلامی ایران، ۷۰/۱۲/۵
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
▫️هو المُجیب
این پیام از آن دست دلگرمیهاست که خستگی را از تن کلمات درمیآورد. وقتی میبینی مخاطب، فقط سرسری از متن عبور نکرده، بلکه پای یک واژه ایستاده، رفته جستوجو کرده و بعد با این صداقتِ شیرین آمده و پرسیده: «آشناییزدایی با یک مثال ساده یعنی چه؟»
راستش پاسخش توی هیچ کتاب قطور دانشگاهی نیست؛ توی همین زندگی روزمرهی خودمان است.
❔آشناییزدایی یعنی چه؟
یعنی همان وقتی که ده سال است هر روز صبح با صدای زنگ ساعت بیدار میشوی، اما یک روز ناغافل به جای صدای زنگ، صدای گنجشکهای روی شاخهی روبهروی پنجره دلت را میلرزاند؛ یکهو یادت میافتد پشت این دیوارها، هنوز بهاری نفس میکشد.
یعنی وقتی صورت مادرت یا همسفرت برایت عادی شده، اما یکهو زیر نور آفتاب دَمِ غروب نگاهش میکنی و میبینی چقدر خطوط پیشانیاش قشنگ و نجیب است؛ انگار همین حالا برای اولینبار است که او را تماشا میکنی.
عادت، شیشهی نگاهمان را کدر و مات میکند. هنر و آشناییزدایی میآید تا با سرانگشتِ مهر، این غبار را بتکاند؛ تا دوباره مثل یک کودک، حیرت کنیم و عاشق جهان شویم.
حیفم آمد پاسخ این پرسشِ زلال را در چند کلمهی دمدستی خلاصه کنم. این شد که دست به قلم بردم و در یک #یادداشت_سهگانه، ماجرا را از دل فلسفه، هنر و عشق نوشتم.
تقدیم به چشمهای جستوجوگر و دلهای بیدار شما.
👇🏻 بخش اول در فرسته بعدی...
#آشنایی_زدایی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰جستاری در باب آشناییزدایی هنری
🔢 بخش ۱/۳ : قفس پیشفرض
ماجرا از یک سوءتفاهم قدیمی شروع میشود؛ اینکه خیال میکنیم کار علم فقط «رام کردن» جهان است و کار هنر فقط «شوراندن» آن. قصه اما پیچیدهتر از این حرفهاست.
علم در گام نخست، مامور «آشناسازی» است. یعنی چه؟ یعنی بشرِ غارنشین از صدای رعدوبرق کُپ میکرد و فکر میکرد خشم خدایان است؛ علم آمد، دوتا فرمول تخلیه الکتریکی بارِ ماجرا کرد، پدیده را اهلی کرد و گذاشت توی جیب عقل بشر. علم، ناشناختههای ترسناک را برایمان «آشنا» و پیشبینی پذیر میکند تا شبها راحتتر بخوابیم.
اما وای به روزی که همین علم، خودش در چاه پیشفرضهای خودش بیفتد.
اینجاست که اصطلاح «آشناییزدایی در علم» وسط میآید. تاریخ علم را که ورق بزنی، متوجه میشوی جهشهای بزرگ علمی –همان پارادایم شیفتهایی که امثال توماس کوهن از آن دم میزنند– درست در لحظاتی رخ داده که یک دانشمند توانسته از بدیهیات علم، آشناییزدایی کند. یعنی سیب از درخت افتاده، همه عالم هزار سال گفتهاند «خب میافتد دیگر!»، اما نیوتن یا بعدها اینشتین، همین پدیده دمدستی را چنان بیگانه و نامأنوس دیدهاند که انگار برای بار اول است در گیتی رخ میدهد. اینشتین از مفهوم بدیهی «زمان» آشناییزدایی کرد؛ زمان را از آن خطکش صلب و ثابت آشنا درآورد و تبدیلش کرد به یک بُعد انعطافپذیر و عجیب. پس در علم، آشناییزدایی یعنی: «شکستن قفس پیشفرضها برای کشف قانون بنیادیتر.»
حالا برگردیم سرِ کوچهٔ هنر.
در هنر، مسیر دقیقاً برعکس است، اما غایتش حیرت است. هنر نمیآید که فرمول بدهد تا خیالمان راحت شود؛ هنر میآید تا امنیت احمقانهمان را به هم بزند. هنر از امر آشنا، غریبسازی میکند. همان سیبی را که فیزیکدان وزن و شتابش را حساب کرده و توی جدول گذاشته، نقاش میگذارد روی بوم و چنان نوری به پوست سرخش میتاباند که مخاطب بگوید: «من اصلاً تا امروز سیب ندیده بودم!»
– در علم: دانشمند از امر مانوس پیش پا افتاده آشناییزدایی میکند تا به «قانون و تبیین نو» برسد.
– در هنر: هنرمند از امر مانوس آشناییزدایی میکند تا به «حیرت و درک شهودی نو» برسد.
یکی با عقل و متدلوژی، پرده از سازوکار شیء برمیدارد؛ دیگری با فرم و استعاره، پرده از روح پنهان شیء.
هر دو اما در یک نقطه به هم میرسند: رد دست عادت. دانشمندی که به تئوریهای استادش عادت کرده، مقالهنویس بیخاصیت میشود؛ و نویسندهای که به استعارههای قرن هفتم و تصاویر مستعمل اینستاگرامی عادت کرده، میرزابنویسِ تکرار.
خلق –چه در آزمایشگاه سرن باشد و چه روی کاغذ کاهی نویسنده– از همان ثانیهای شروع میشود که جرات کنی به واضحترین چیزهای اطرافت طوری زل بزنی که انگار همین چند دقیقه پیش از عدم به وجود آمدهاند.
✍🏻 #محمدحسین_نجفی
–مدیر خانهٔ بهانش
#نویسندگی_خلاق
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰جستاری در باب آشناییزدایی هنری
🔢 بخش ۲/۳ : موریانهٔ عادت
نادر ابراهیمی یکجایی در آن نامهها که بوی نفت و چای تازهدم شمال میداد، دست گذاشت روی شاهرگ ماجرا. میگفت: «مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود...»
چرا؟ چون عادت، موریانهی بیصداست. مینشیند روی پایههای حس، آرامآرام میجود، تا جایی که یکهو به خودت میآیی و میبینی یک حجم توخالیِ پوک از همهچیز مانده.
قصهاش اصلاً پیچیده نیست. سازوکار مغز تنبل ما این است: هر چیزی را که مکرر دید، میچپاند توی یک کشوی بایگانی، درَش را هم قفل میکند. معشوق، اولش ماه شب چهارده است؛ راه رفتنش برایت هندسه است، سکوتش سمفونی. بعدش چه؟ بعد از دو سال زندگی زیر یک سقف، مغز دیگر ظرافت خطوط بینیاش هنگام خندیدن را، آن انحنای مژهها موقع نیمنگاه پنهانی را، آن لحن نجیبِ وقت سلام کردن را هم «نمیبیند». نگاه میکند، اما عبور میکند. مثل چی؟ مثل رانندهای که روزی ده بار از جلوی کاخ گلستان رد میشود و اصلاً یادش میرود چنین عمارتی در تاریخ خلق شده.
عادت، بزرگترین حجاب درک زیبایی است.
اینجا دقیقاً همان نقطهی تلاقی اخلاق، عشق و «بوطیقای هنر» است. شکلوفسکیِ فرمالیست اگر در پترزبورگِ یخزده نشست و گفت وظیفهی هنر «غریبسازی» است، داشت نسخهی نادر ابراهیمی را به زبان نقد ادبی مینوشت.
او میگفت: ما در زندگی روزمره، همهچیز را «خودکار» مصرف میکنیم. لباس میپوشیم بدون لمس پارچه، چای میخوریم بدون چشیدن طعم گس برگ، زیارت میرویم بدون لرزیدن دل. هنر خلق شده تا این «اتوماتیسم لعنتی» را متوقف کند. هنر میآید تا سنگ را از توی دستهبندی سنگشناسها بیرون بکشد و بگذارد زیر پای برهنهات، تا تیزیاش را، سردیاش را، «سنگبودنش» را حس کنی.
آشناییزدایی یعنی همین.
یعنی اگر معشوق بعد از بیست سال، یک روسری خردلیِ نامعمول سر کرد و تو ناغافل جا خوردی و دوباره خیره شدی به گِردی صورتش، در آن دو ثانیهی حیرت، آشناییزدایی رخ داده است.
یعنی اگر نقاش، یک قوری شکسته را طوری روی بوم کشید که نیم ساعت پای خطوطش ایستادی و یادت رفت این همان خرتوپرتِ توی آشپزخانه است، پردهی عادت دریده شده.
هنر، شعبدهبازی با اشیاء مریخی نیست. هنر، همان کاسه و کوزهی دمدستی را، همان کلمات مستعمل کوچهبازار را، همان چهرهی تکراری معشوق را برمیدارد، از زیر آوار «تکرار» نجات میدهد، غبار ده سالهاش را میتکاند و میگذارد پیش رویت تا انگشت به دهان بمانی.
آشناییزدایی، یعنی بخشیدن حق حیاتِ مجدد به زیبایی؛ زیبایی مصلوبشده زیر چرخدندههای عادت. خلاص.
✍🏻 #محمدحسین_نجفی
–مدیر خانهٔ بهانش
#نویسندگی_خلاق
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh