eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.8هزار دنبال‌کننده
989 عکس
402 ویدیو
77 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد 🧑‍💻ادمین: @admin_bahanesh
مشاهده در ایتا
دانلود
♻️ حفظ وحدت نسل‌ها 💠 از آن زمانی که ایران ادبیاتش همین ادبیاتی است که امروز ما داریم، وحدت نسل‌های مختلف، با ادبیات حاصل می‌شود؛ یعنی با شعر، با کلام، با سخن. البته هنر ـ و یکی از اجزای آن، یعنی همین موسیقی‌ای که شما گفتید ـ یکی از بهترین وسایل انتقال ادبیات است. 🗓 بیانات در دیدار با اعضای «گروه ادب و هنر» صدا‌ی جمهوری اسلامی ایران، ۷۰/۱۲/۵ 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
▫️هو المُجیب این پیام از آن دست دل‌گرمی‌هاست که خستگی را از تن کلمات درمی‌آورد. وقتی می‌بینی مخاطب، فقط سرسری از متن عبور نکرده، بلکه پای یک واژه ایستاده، رفته جست‌وجو کرده و بعد با این صداقتِ شیرین آمده و پرسیده: «آشنایی‌زدایی با یک مثال ساده یعنی چه؟» راستش پاسخش توی هیچ کتاب قطور دانشگاهی نیست؛ توی همین زندگی روزمره‌ی خودمان است. ❔آشنایی‌زدایی یعنی چه؟ یعنی همان وقتی که ده سال است هر روز صبح با صدای زنگ ساعت بیدار می‌شوی، اما یک روز ناغافل به جای صدای زنگ، صدای گنجشک‌های روی شاخه‌ی روبه‌روی پنجره دلت را می‌لرزاند؛ یکهو یادت می‌افتد پشت این دیوارها، هنوز بهاری نفس می‌کشد. یعنی وقتی صورت مادرت یا همسفرت برایت عادی شده، اما یکهو زیر نور آفتاب دَمِ غروب نگاهش می‌کنی و می‌بینی چقدر خطوط پیشانی‌اش قشنگ و نجیب است؛ انگار همین حالا برای اولین‌بار است که او را تماشا می‌کنی. عادت، شیشه‌ی نگاهمان را کدر و مات می‌کند. هنر و آشنایی‌زدایی می‌آید تا با سرانگشتِ مهر، این غبار را بتکاند؛ تا دوباره مثل یک کودک، حیرت کنیم و عاشق جهان شویم. حیفم آمد پاسخ این پرسشِ زلال را در چند کلمه‌ی دم‌دستی خلاصه کنم. این شد که دست به قلم بردم و در یک ، ماجرا را از دل فلسفه، هنر و عشق نوشتم. تقدیم به چشم‌های جست‌وجوگر و دل‌های بیدار شما. 👇🏻 بخش اول در فرسته بعدی... 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰جستاری در باب آشنایی‌زدایی هنری 🔢 بخش ۱/۳ : قفس پیش‌فرض ماجرا از یک سوءتفاهم قدیمی شروع می‌شود؛ اینکه خیال می‌کنیم کار علم فقط «رام کردن» جهان است و کار هنر فقط «شوراندن» آن. قصه اما پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. علم در گام نخست، مامور «آشناسازی» است. یعنی چه؟ یعنی بشرِ غارنشین از صدای رعدوبرق کُپ می‌کرد و فکر می‌کرد خشم خدایان است؛ علم آمد، دوتا فرمول تخلیه الکتریکی بارِ ماجرا کرد، پدیده را اهلی کرد و گذاشت توی جیب عقل بشر. علم، ناشناخته‌های ترسناک را برایمان «آشنا» و پیش‌بینی‌ پذیر می‌کند تا شب‌ها راحت‌تر بخوابیم. اما وای به روزی که همین علم، خودش در چاه پیش‌فرض‌های خودش بیفتد. اینجاست که اصطلاح «آشنایی‌زدایی در علم» وسط می‌آید. تاریخ علم را که ورق بزنی، متوجه می‌شوی جهش‌های بزرگ علمی –همان پارادایم‌ شیفت‌هایی که امثال توماس کوهن از آن دم می‌زنند– درست در لحظاتی رخ داده که یک دانشمند توانسته از بدیهیات علم، آشنایی‌زدایی کند. یعنی سیب از درخت افتاده، همه عالم هزار سال گفته‌اند «خب می‌افتد دیگر!»، اما نیوتن یا بعدها اینشتین، همین پدیده دم‌دستی را چنان بیگانه و نامأنوس دیده‌اند که انگار برای بار اول است در گیتی رخ می‌دهد. اینشتین از مفهوم بدیهی «زمان» آشنایی‌زدایی کرد؛ زمان را از آن خط‌کش صلب و ثابت آشنا درآورد و تبدیلش کرد به یک بُعد انعطاف‌پذیر و عجیب. پس در علم، آشنایی‌زدایی یعنی: «شکستن قفس پیش‌فرض‌ها برای کشف قانون بنیادی‌تر.» حالا برگردیم سرِ کوچهٔ هنر. در هنر، مسیر دقیقاً برعکس است، اما غایتش حیرت است. هنر نمی‌آید که فرمول بدهد تا خیالمان راحت شود؛ هنر می‌آید تا امنیت احمقانه‌مان را به هم بزند. هنر از امر آشنا، غریب‌سازی می‌کند. همان سیبی را که فیزیکدان وزن و شتابش را حساب کرده و توی جدول گذاشته، نقاش می‌گذارد روی بوم و چنان نوری به پوست سرخش می‌تاباند که مخاطب بگوید: «من اصلاً تا امروز سیب ندیده بودم!» – در علم: دانشمند از امر مانوس پیش‌ پا افتاده آشنایی‌زدایی می‌کند تا به «قانون و تبیین نو» برسد. – در هنر: هنرمند از امر مانوس آشنایی‌زدایی می‌کند تا به «حیرت و درک شهودی نو» برسد. یکی با عقل و متدلوژی، پرده از سازوکار شیء برمی‌دارد؛ دیگری با فرم و استعاره، پرده از روح پنهان شیء. هر دو اما در یک نقطه به هم می‌رسند: رد دست عادت. دانشمندی که به تئوری‌های استادش عادت کرده، مقاله‌نویس بی‌خاصیت می‌شود؛ و نویسنده‌ای که به استعاره‌های قرن هفتم و تصاویر مستعمل اینستاگرامی عادت کرده، میرزابنویسِ تکرار. خلق –چه در آزمایشگاه سرن باشد و چه روی کاغذ کاهی نویسنده– از همان ثانیه‌ای شروع می‌شود که جرات کنی به واضح‌ترین چیزهای اطرافت طوری زل بزنی که انگار همین چند دقیقه پیش از عدم به وجود آمده‌اند. ✍🏻 –مدیر خانهٔ بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰جستاری در باب آشنایی‌زدایی هنری 🔢 بخش ۲/۳ : موریانهٔ عادت نادر ابراهیمی یک‌جایی در آن نامه‌ها که بوی نفت و چای تازه‌دم شمال می‌داد، دست گذاشت روی شاهرگ ماجرا. می‌گفت: «مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود...» چرا؟ چون عادت، موریانه‌ی بی‌صداست. می‌نشیند روی پایه‌های حس، آرام‌آرام می‌جود، تا جایی که یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی یک حجم توخالیِ پوک از همه‌چیز مانده. قصه‌اش اصلاً پیچیده‌ نیست. سازوکار مغز تنبل ما این است: هر چیزی را که مکرر دید، می‌چپاند توی یک کشوی بایگانی، درَش را هم قفل می‌کند. معشوق، اولش ماه شب چهارده است؛ راه رفتنش برایت هندسه است، سکوتش سمفونی. بعدش چه؟ بعد از دو سال زندگی زیر یک سقف، مغز دیگر ظرافت خطوط بینی‌اش هنگام خندیدن را، آن انحنای مژه‌ها موقع نیم‌نگاه پنهانی را، آن لحن نجیبِ وقت سلام کردن را هم «نمی‌بیند». نگاه می‌کند، اما عبور می‌کند. مثل چی؟ مثل راننده‌ای که روزی ده بار از جلوی کاخ گلستان رد می‌شود و اصلاً یادش می‌رود چنین عمارتی در تاریخ خلق شده. عادت، بزرگ‌ترین حجاب درک زیبایی است. اینجا دقیقاً همان نقطه‌ی تلاقی اخلاق، عشق و «بوطیقای هنر» است. شکلوفسکیِ فرمالیست اگر در پترزبورگِ یخ‌زده نشست و گفت وظیفه‌ی هنر «غریب‌سازی» است، داشت نسخه‌ی نادر ابراهیمی را به زبان نقد ادبی می‌نوشت. او می‌گفت: ما در زندگی روزمره، همه‌چیز را «خودکار» مصرف می‌کنیم. لباس می‌پوشیم بدون لمس پارچه، چای می‌خوریم بدون چشیدن طعم گس برگ، زیارت می‌رویم بدون لرزیدن دل. هنر خلق شده تا این «اتوماتیسم لعنتی» را متوقف کند. هنر می‌آید تا سنگ را از توی دسته‌بندی سنگ‌شناس‌ها بیرون بکشد و بگذارد زیر پای برهنه‌ات، تا تیزی‌اش را، سردی‌اش را، «سنگ‌بودنش» را حس کنی. آشنایی‌زدایی یعنی همین. یعنی اگر معشوق بعد از بیست سال، یک روسری خردلیِ نامعمول سر کرد و تو ناغافل جا خوردی و دوباره خیره شدی به گِردی صورتش، در آن دو ثانیه‌ی حیرت، آشنایی‌زدایی رخ داده است. یعنی اگر نقاش، یک قوری شکسته را طوری روی بوم کشید که نیم ساعت پای خطوطش ایستادی و یادت رفت این همان خرت‌وپرتِ توی آشپزخانه است، پرده‌ی عادت دریده شده. هنر، شعبده‌بازی با اشیاء مریخی نیست. هنر، همان کاسه و کوزه‌ی دم‌دستی را، همان کلمات مستعمل کوچه‌بازار را، همان چهره‌ی تکراری معشوق را برمی‌دارد، از زیر آوار «تکرار» نجات می‌دهد، غبار ده ساله‌اش را می‌تکاند و می‌گذارد پیش رویت تا انگشت به دهان بمانی. آشنایی‌زدایی، یعنی بخشیدن حق حیاتِ مجدد به زیبایی؛ زیبایی مصلوب‌شده زیر چرخ‌دنده‌های عادت. خلاص. ✍🏻 –مدیر خانهٔ بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰جستاری در باب آشنایی‌زدایی هنری 🔢 بخش ۳/۳ : فریضهٔ حیرت اگر علم پرده‌ی اوهام را می‌دَرد و هنر غبار عادت را می‌تکانَد، حالا حرف آخر چیست؟ کارکرد این همه بازی با فرم، این همه تقلا برای آشنایی‌زدایی، قرار است ما را به کجا برساند؟ به یک فرمول شیک توی کلاس‌های نقد ادبی، یا یک تغییر بنیادین در نحوه‌ی «بودنِ» ما در جهان؟ پاسخ، خلاصه و بی‌تعارف است: قیام علیه روزمرگی. ما در عصر «تکرار بی‌روح» گرفتاریم؛ جهانی که در آن همه‌ چیز، از اشیاء تا احساسات، تنها برای «مصرف شدن» ساخته شده است. صبح تا شب، هزاران تصویر و خبر، بدون آنکه معنایی در خود داشته باشند، مانند رژه‌ی سایه‌هایی بی‌جان از جلوی چشممان عبور می‌کنند. ما در یک سیلاب مداوم هستیم، اما سیلابی که تشنه‌کن نیست؛ تنها پوستمان را می‌ساید و می‌گذرد. مغز مدرن برای فرار از این «تکرار لعنتی»، خود را به لایه‌ای از کرختی و بی‌حسی مجهز کرده تا زیر بار این حجم از پوچی، متلاشی نشود. اما این سازگاری، تنها یک راه بقاست: بقایی بی‌حس که تاوانش چیزی نیست جز مرگ حیرت. همان حیرتی که ارسطو می‌گفت سرآغاز فلسفه است، و اهل باطن می‌گفتند غایت سلوک: «ربِّ زِدنی فیکَ تَحَیُّراً...» اینجا بوطیقا و حکمت کهن دست در دست هم می‌گذارند. عارفان ما قرن‌ها پیش از فرمالیست‌های روس، پرده از قانونی سترگ در نظام آفرینش برداشته بودند: «لا تَکرارَ فی التَّجَلّی»؛ خداوند هیچ‌ وقت خودش را تکرار نمی‌کند. نه دو برگ یک درخت عین هم‌اند، نه طلوع هیچ امروزی شبیه دیروز است، و نه نسیم این ثانیه، همان باد چند لحظه پیش. هستی در هر آن، لباسی نو می‌پوشد و تجلی تازه‌ای از سر می‌گیرد؛ به‌قول عارف رومی: «هر نَفَس نو می‌شود دنیا و ما / بی‌خبر از نو شدن اندر بَقا» پس چرا ما جهان را کهنه و خاکستری می‌بینیم؟ چون به لَجَن «روزمرگی» خو کرده‌ایم. روزمرگی یعنی ندیدن تجلی، یعنی تحمیل کلیشه‌های کهنه‌ی ذهن به واقعیت تازه‌به‌تازه‌ی جهان. زیستن علیه روزمرگی، یک ژست روشنفکری نیست؛ یک فریضه‌ی ایمانی و وجودی است. اگر جهان مدام در حال نو شدن است، انسان مومن و هنرمند چاره‌ای ندارد جز آنکه مدام «تازه» شود؛ چشم بشوید، نقاب عادت بردارد و جلوه‌ی دم‌به‌دمِ حق را در صورت‌های نوپدید تماشا کند. آشنایی‌زدایی، یعنی هنرِ «کودک شدن دوباره». کودک به دنیا نگاه نمی‌کند تا از آن استفاده کند؛ نگاه می‌کند تا شگفت‌زده شود. برای او، یک سنجاق‌ قفلی زنگ‌زده همان‌قدر رازآلود است که کهکشان راه‌ شیری. هنرمند، همان کودکی است که در کالبد بزرگ‌سالی دوام آورده و حاضر نشده جهان را به مشتی نام و کارکرد خسته‌ کننده تقلیل دهد. پس آشنایی‌زدایی، فقط یک شگرد زبانی یا تکنیک ادبی نیست؛ یک «مسئولیت وجودی» هم هست. اگر نویسنده‌ای، متنت باید پتکی باشد بر سر خواب‌رفتگیِ ذهن مخاطب. اگر معلمی، کلامت باید آتشی باشد در خرمن کلیشه‌های بی‌خاصیت. و اگر انسانی، زیستنت باید رزم‌نامه‌ای باشد علیه کرختی؛ تلاشی مدام برای آنکه هر روز صبح، دنیا را طوری تماشا کنی که انگار همین چند لحظه پیش، با سرانگشتِ خداوند نقاشی شده است. ما نیازمند چشم‌هایی هستیم که عادت نکنند، دل‌هایی که به تکرار تن ندهند و قلم‌هایی که تا آخرین نفس، برای بازگرداندن «حیرت نخستین» به این خاکدان بجنگند. غایت هنر و غایت حیات همین است: دیدن جهان، آن‌ چنانکه واقعاً هست؛ عریان، شگفت، بی‌تکرار و سرشار از حضور. والسلام. ✍🏻 –مدیر خانهٔ بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
17.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 از خاطره‌ای کمتر شنیده‌شده درباره حمایت رهبر انقلاب از شهید سید مرتضی آوینی و مجله سوره روایت می‌کند. 🔻روایتی از روزهایی که اختلاف بر سر روایت فرهنگی و رسانه‌ای به یکی از مهم‌ترین چالش‌های آن دوران تبدیل شده بود. 💠 @nazdike_doust 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
pe01.pdf
حجم: 659.6K
📌درسنامه روزنامه‌نگاری علمی فدراسیون جهانی روزنامه‌نگاری 🔢 درس اول طراحی و ساختاربندی ✍🏻 📝بهانش | بهاے نوشتن✿ ✏️@bahanesh