eitaa logo
بـَهانه‌عشـق|𝐛𝐚𝐡𝐚𝐧𝐞𝐲𝐞𝐬𝐡𝐠𝐡.
1.1هزار دنبال‌کننده
63 عکس
12 ویدیو
0 فایل
فـٰاز ِمثبت می‌دهد معشـوقه‌ای که مذهبی‌ست؛ هم خـُدا داری ُهم خـُرما ، عـَجب حالی شود. خدا بخواد، خروجی ِقصه‌هامون، مـولا پسنده :) _ دست‌نوشته‌های دختری با نام جهادی ِ‹جناب‌مقداد› . میخوای‌کپی‌کنی؟ پیام اولو بخون : ) .
مشاهده در ایتا
دانلود
در جوارِ شاهِ ایران، به یادتونم💕✨.
یه خل‌وچلی هست.. ادعا می‌کنه بهانه‌ی‌عشق و مشعل‌راه برای اونه و من هیچ نقشی تو خلق کردنش نداشتم و ندارم:) از همینجا میگم به یاد خودش و ممبراش که خیلی دوستشون داره، پیشِ امام‌رضاجـٰانم هستم:) مثلا.. 𝐇𝐞𝐧𝐚𝐬 ♥️.
. بسم‌رب‌خورشید‌وماه‌وستاره‍ :) .
. ۰﷽۰ • • - - ‹ به‌قلم‌جناب‌مقداد › •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°• شاهین محسنی، پسر اروم و خجالتی دانشکده، شروع به صحبت کرد! اونم چه صحبت کردنی! لحظه به لحظه بیشتر تو حیرت فرو میرفتم! به اون که حالا حرفش تموم شده بود و عرق از پیشونیش راه پیدا کرده بود، نگاه کردم. اصلا نمیتونستم فکرم رو به کار بندازم! نگاهم همچنان متعجب‌ و حیرت‌زده بهش بود که معذب کمی تو جاش جابجا شد و سر پایین انداخت. دوباره صدای از خجالت اروم شده‌ش تو سرم اکو شد: من به شما علاقه‌مند شدم! چشمامو روهم فشردم و باز به اون که حالا سرش تو یقه‌ش بود خیره شدم. بی‌حرف، کوله‌م رو از کنار پایه‌ی میز برداشتم و لیوان نسکافه ی سرد شده م رو تو دست گرفتم. نگاه هول کرده‌ش همراه قامت من بالا کشیده شد و رو صورتم نشست. دلم نیومد نگاه منتظر و مظلومش رو منتظر بزارم! خجالت بهم هجوم اورد از یادآوری نگاه عسلی بازجوی بلند قامت زندگیم! انگار که چشمای اون جلوم باشه، نگاه به زیر انداختم و اروم به حرف اومدم. نگاه شکست‌خورده‌ش اصلا چیز خوبی نبود! چقدر سخت بود جواب منفی دادن! چقدر سخت بود به تماشا نشستن ناامیدی یه نگاه امیدوار! •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
. ۰﷽۰ • • - - ‹ به‌قلم‌جناب‌مقداد › •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°• قدمای ارومم سمت در خروجی سلف حرکت کرد که ناگهان با صدای بلند میران امینی، قفل کردم. سر سمت صدا چرخوندم و نگاهم به زهرا که پشت امینی با دوتا ساندویچ تو دستش ایستاده بود، خورد. امینی با دو گام بلند خودش رو مقابلم رسوند و جلوم ایستاد. فاصله‌مون کم بود و برای دیدنش سر بالا گرفتم و نگاه گیجم رو بهش دوختم. دوباره صدای کلفتش رو روی سرش انداخت و بلند گفت: برا همه همینجوری دام پهن میکنی؟ چشمام گشاد شد و نفسم تنگ. چی میگفت؟! با دیدن قیافه‌ی بهت‌زده‌م نیشخندی زد و اشاره کرد به سر تا پام: همیشه میگفتن چادریا زیر حجابشون چه غلطایی میکنن‌ها! باورم نمیشد تا با چشمای خودم دیدم! بیشتر متعجب شدم. چرا زبونم قفل کرده بود؟ چرا نمیتونستم به حرف بیام و حداقل بپرسم منظورت از این حرفا چیه؟ درد شدیدی به قلبم هجوم اورد و از شدتش نفسم بیشتر تنگ شد. با دیدن نگاه‌خیره‌م رو صورتش صداشو بیشتر بلند کرد و رو به دانشجوهایی که دورمون جمع شدن با حرفش، درد قلبم رو بیشتر: خوب بشناسینش! دختر سربزیر و مثلا خجالتی دانشگاه برخلاف قیافه‌ی مظلومش یه لجنیه که دومی نداره! نگاهش دوباره رو چهره‌ی رنگ پریده‌م متوقف شد و نیشخندش پررنگ تر: با همین خجالت مسخره‌ت زیر سر داداشم نشستی اره؟ •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
📣 خصوصی رمان مشعل‌راه به‌جاهای حساس کشیده شده! 🔥برای داشتن vip و امکان زودتر خوندن رمان، مبلغ ۵۰تومان رو به شماره‌حساب زیر واریز کنید و شات واریزی رو برای ادمین بفرستید. 6277601422365070 به‌نام‌ (نصرتی) @Meghda61d