یه خلوچلی هست..
ادعا میکنه بهانهیعشق و مشعلراه برای اونه و من هیچ نقشی تو خلق کردنش نداشتم و ندارم:)
از همینجا میگم به یاد خودش و ممبراش که خیلی دوستشون داره، پیشِ امامرضاجـٰانم هستم:)
مثلا.. 𝐇𝐞𝐧𝐚𝐬 ♥️.
.
۰﷽۰
• #مشـعـلِراه •
- #شعله۱۶۳ -
‹ بهقلمجنابمقداد ›
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
شاهین محسنی، پسر اروم و خجالتی دانشکده، شروع به صحبت کرد!
اونم چه صحبت کردنی!
لحظه به لحظه بیشتر تو حیرت فرو میرفتم!
به اون که حالا حرفش تموم شده بود و عرق از پیشونیش راه پیدا کرده بود، نگاه کردم.
اصلا نمیتونستم فکرم رو به کار بندازم!
نگاهم همچنان متعجب و حیرتزده بهش بود که معذب کمی تو جاش جابجا شد و سر پایین انداخت.
دوباره صدای از خجالت اروم شدهش تو سرم اکو شد: من به شما علاقهمند شدم!
چشمامو روهم فشردم و باز به اون که حالا سرش تو یقهش بود خیره شدم.
بیحرف، کولهم رو از کنار پایهی میز برداشتم و لیوان نسکافه ی سرد شده م رو تو دست گرفتم.
نگاه هول کردهش همراه قامت من بالا کشیده شد و رو صورتم نشست.
دلم نیومد نگاه منتظر و مظلومش رو منتظر بزارم!
خجالت بهم هجوم اورد از یادآوری نگاه عسلی بازجوی بلند قامت زندگیم!
انگار که چشمای اون جلوم باشه، نگاه به زیر انداختم و اروم به حرف اومدم.
نگاه شکستخوردهش اصلا چیز خوبی نبود!
چقدر سخت بود جواب منفی دادن!
چقدر سخت بود به تماشا نشستن ناامیدی یه نگاه امیدوار!
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
#کپیحراموپیگردقانونیدارد
.
۰﷽۰
• #مشـعـلِراه •
- #شعله۱۶۴ -
‹ بهقلمجنابمقداد ›
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
قدمای ارومم سمت در خروجی سلف حرکت کرد که ناگهان با صدای بلند میران امینی، قفل کردم.
سر سمت صدا چرخوندم و نگاهم به زهرا که پشت امینی با دوتا ساندویچ تو دستش ایستاده بود، خورد.
امینی با دو گام بلند خودش رو مقابلم رسوند و جلوم ایستاد.
فاصلهمون کم بود و برای دیدنش سر بالا گرفتم و نگاه گیجم رو بهش دوختم.
دوباره صدای کلفتش رو روی سرش انداخت و بلند گفت: برا همه همینجوری دام پهن میکنی؟
چشمام گشاد شد و نفسم تنگ.
چی میگفت؟!
با دیدن قیافهی بهتزدهم نیشخندی زد و اشاره کرد به سر تا پام: همیشه میگفتن چادریا زیر حجابشون چه غلطایی میکننها! باورم نمیشد تا با چشمای خودم دیدم!
بیشتر متعجب شدم.
چرا زبونم قفل کرده بود؟
چرا نمیتونستم به حرف بیام و حداقل بپرسم منظورت از این حرفا چیه؟
درد شدیدی به قلبم هجوم اورد و از شدتش نفسم بیشتر تنگ شد.
با دیدن نگاهخیرهم رو صورتش صداشو بیشتر بلند کرد و رو به دانشجوهایی که دورمون جمع شدن با حرفش، درد قلبم رو بیشتر: خوب بشناسینش! دختر سربزیر و مثلا خجالتی دانشگاه برخلاف قیافهی مظلومش یه لجنیه که دومی نداره!
نگاهش دوباره رو چهرهی رنگ پریدهم متوقف شد و نیشخندش پررنگ تر: با همین خجالت مسخرهت زیر سر داداشم نشستی اره؟
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
#کپیحراموپیگردقانونیدارد
📣 خصوصی رمان مشعلراه بهجاهای حساس کشیده شده!
🔥برای داشتن vip و امکان زودتر خوندن رمان،
مبلغ ۵۰تومان رو به شمارهحساب زیر واریز کنید و شات واریزی رو برای ادمین بفرستید.
6277601422365070
بهنام (نصرتی)
@Meghda61d