سلسله استوریهای خانم عسگرنجاد توی اینستا. گفتم شاید به کارتون بیاد.
خدمت شما🌿🌿🌿
دو ساعته دارم تایپ میکنم تا بگم فردا مهمه. که بگم وطن عین مادره. مگه آدم از مادرش دست میکشه؟ مگه جایی خراب بشه آدم ولش میکنه؟ یا اینکه آستین میزنه بالا و درستش میکنه؟ که بگم رای حق ماست، چرا از حقمون بگذریم؟! انگشتم از کار افتاد اما....
به نام خدا
دیشب تا چهار صبح مشغول نوشتن لیست خودم بودم.😁 صبح هم کدهاشون رو وارد کردم. اما تا ساعت شش درگیر بودیم نشد بریم رای بدیم. عین مرغ سربریده بالبال میزدم. اما الان آرومترینم. الحمدلله به خاطر این نعمت. الحمدلله توفیق رای داشتیم.😍😍
پ.ن: از ترس پاک شدن جوهرِ انگشتم اول عکس انداختم بعد اسمها رو نوشتم.😄
به نام خدا
پنج دقیقهست زل زدهام به صفحهی روشن موبایل. پلکهایم چسبیدهاند به زیر ابرو. حسشان نمیکنم. انگار گردبادی آمده و با خودش بردهشان. برعکس همیشه، اینبار، سرما از چشمهایم مثل رشتهی باریک منجمد شده، وارد بدنم میشود. بُرّنده است. به هرجا نفوذ میکند اول منجمد میکند و بعد خرد و خاکشیر، فرو میریزد. فیلم سیاه و خاکستری جلوی رویم ترسناک است. بدون هیچ سفیدی! شبیه فیلمهای هالیوودی. از همانهایی که آدمها زامبی شدهاند و برای مردم دنیا مرگآور هستند. از همانهایی که سپاه شیطان، فرشتهی نجات دنیا میشود و مسلمانها، زامبی! فاصله دور است. خیلی خیلی دور. آدمها شبیه مورچههای سیاهی هستند که دور غذایی جمع شدهاند. شبیه برادههای آهنی که جذب آهنربایی شدهاند. هیچوقت فکر نمیکردم بالاتر از سیاهی رنگی باشد. اما چیزی را که میبینم، سیاهی در کنارش نقطهی نوری، در خودش نهفته دارد. چیزی شبیه ترکهم فی ظلمات لّا یبصرون! بغض عین تار عنکبوت چسبیده به گلویم. آب دهانم تویش گیر میکند. میخواهم خفه شوم. نفسم بالا نمیآید. به زور مردمک چسبیده به آدمهای کوچولوی پشت دوربین اسلحهی سرنشین هواپیمای جنگی را، میکَنم. زیر نویس سیاه فیلم، مثل واگن قطار تند از جلوی چشمهایم رد میشود. 《 فیلمی که مشاهده میکنید توسط رژیم صهیونیستی پخش شده. مردم غزه که دور کامیون حامل مواد غذایی، جمع شدهاند، مورد اصابت گلوله قرار گرفتهاند. رانندگان کامیون از ترس شلیک گلوله تلاش میکنند فرار کنند. عدهای زیر ماشین میمانند. ارتش اسرائیل مدعیست مردم به سربازهایشان حمله کردهاند...》
تصویر تار میشود. اشکم پرت میشود روی شلوارم با گلهای قرمزش.
صدای گوینده مثل صدای سوت زود پز توی گوشم صدا میدهد. هرآن ممکن است کلمههایش سوراخ سوت را کیپ کند و بعد مثل کوه آتشفشان در سرم منفجر شود. باورم نمیشود! دارم مرگ انسانیت را به چشمهایم میبینم. آدمهایی که از خانهشان بیرون شدهاند. از طبیعیترین حقشان هم محرومشان کردهاند. خیلی سنگین است. این جنایت درد دارد. جگرم مثل آدم زهر خورده میسوزد. میخواهد از دهانم بیرون بزند. عین کودکی که اسباببازی عزیزش را ازش گرفتهاند، پا میکوبم زمین. جان به تنم زیادی کرده. میخواهد این کالبد خاکی را بدَرد و بیرون بزند. زمین با همهی پهناوریاش برایم میشود اندازه سوراخ سوزن. چرا از این صحنهها نمیمیریم؟ چرا آسمان و زمین از این حجم وحشیگری متلاشی نمیشود؟ چرا مضطر نمیشویم؟ چرا مولا نمیآید؟ دیره نشده آمدنش؟ کجا را باید دنبالش بگردیم؟ کدام سرزمین؟ کدام کوه و بیابان؟ اصلا توی جمجمهها ظهور کرده است؟ این المضطر الّذی یجاب اذا دَعا؟! نه! نه! من امامم را میخواهم! صاحبم را میخواهم! همهی هست و نیستم را میخواهم!
#دنیا_بوی_تعفن_گرفته.
#آسمان_دنیا_رنگ_خون_گرفته.
#آی_آدما_بیاید_بریم_دنبال_پدرمان_عزیزمان.
#آیا_کسی_هست_که_مرا_در_این_گریه_و_بکاء_
#یاری_کند_؟
به نام خدا
قریب به بیست سال است، با هم دوستیم. از نوادگان امام جواد علیه السلام هست. توی حوزه با هم آشنا شدیم. دو تا قطب مخالف آهنربا بودیم ولی هم را جذب میکردیم. از همان روز اول به خاطر مرام و رفتارش سید صدایش میکردیم. هنوزم با دوتا بچه سید صدایش میکنم. آدم روزهای سخت است. هچ وقت یادم نمیرود سفر کربلایم را. قرار بود تنها بروم. دنبال رفیق بودم. هرکسی دلیلی برای نیامدن داشت. اما سید دخترش را گذاشت پیش همسرش و همسفرم شد. دمت گرم سمیه سادات جان. دیشب این پیام را برایم فرستاد. باورم نمیشود! اینها همه از لطف خداست. وگرنه من کجا و نوشتن کجا؟! نوشتن هیچوقت، حتی جزء آرزوهایم نبوده اما دلبستهاش شدم. مثل دلبستن مادر به بچهاش. فکرش را هم نمیکردم روزی کسی تحت تاثیر قلمم قرار بگیرد.
پ.ن: دیگه جو حوزه و یه سید باحال و جنگ و جبهه و بوی شهادت و این حرفا😂
پ.نی دوم: بچههای کلاس ما از زیر دست مسئولین در رفته بودند. مسئولین باهم هماهنگ باشید. والا🤪
پ.نی سوم: غلط دیکتهایی داره چون ساعت یک و نیم نصفه شب پیام داده😜 جغد کی بودیم ما.😌😎
#من_و_قلمم_با_هم.
#رفیق_بیست_سالهش_خوبه_مثل_سیر_ترشی😁
#شلوار_رفقاتونو_سفت_بچسبید_😂