به نام خدا
حس میکنم زنِ افسردهی درونم بیدار شده است. مثل کوهنوردی ماهر آرام آرام بالا میآید. نگاهش میکنم. با چشمهای به خون نشستهاش زل زده به من.از من بدشمیآید.او سرزندگی و نشاطم را دوست ندارد. هرچه به قلبم نزدیکتر میشود. نفسهایم بیشتر برای حیات تقلا میکنند. بیرمق با جسمی که انگار جان ندارد دراز میکشم. زندگی و نور امید در نگاهم کمرنگ میشود.این را، از چشمهای خیره ماندهام به پنجرهی نیمه باز، حس میکنم. زنِ افسرده نزدیک گلویم شده.چرا فقط نگاهش میکنم؟ چرا پسش نمیزنم؟ دستهای شل و ولم را میآورم بالا. بیهدف پرتشان میکنم به اطراف.زنِ افسرده میخندد. لبخندش کریه و زشت است. رسیده به گلویم. قلابش رو فرو میکند توی خرخرهام. ناخنهای دراز و سیاهش را فرو میکند توی گردنم. نفسم بند میآید. ششهایم عین پوست چروک جمع و چیندار میشوند.قلبم خودش را میکوبد به سینه. خون توی سرم حبس میشود.حس میکنم تخم چشمهایم میخواهند از حدقه بزنند بیرون. چنگ میزنم به دستش. هرچه بیشتر فشار میدهم ناخنهایش بیشتر فرو میروند. پشیمانم! چرا گذاشتم اینقدر جلو بیاید.هرچه تقلا میکنم فایده ندارد. عین آدمی که توی باتلاق گیر افتاده، خودم را رها میکنم. اجازه میدهم ببلعدم. مردمک چشمهایم را هدایت میکنم طرف پنجرهای که قطرههای باران رویش لیز میخورند. بویش را حس میکنم. دوست دارم نفسش بکشم.اما من دارم میمیرم. دست لرزانم را به طرف باران دراز میکنم.صاعقهای میزند. قطرهای از لای پنجرهی باز خودش را پرت میکند روی انگشتم. خنک است. بوی بهار میدهد. میآورمش روبهروی چشمهایم. زلال و شفاف است.
زنِ افسرده با صدا میخندد. شبیه جادوگر پیر سفیدبرفی. او دارد پیروز می شود. چقدر راحت زندگی را تقدیمش میکنم. تشنهام! قطره را میمالم روی لبهای چاک چاک شدهام. یکهو لبهایم تر میشود. شیارها پر میشوند. تری نم میزند به زبانم. جان از گلویم پایین میرود. حس میکنم حیات یافتهام. قلبم روشن میشود. دوباره انگشتانم را حلقه میکنم دور دستهایش. زور میزنم. عرق مینشیند پشت لب و روی پیشانیام. داد میکشم. دندان به هم میسابم. ناخنهایش را میکشم بیرون. هوا در رگ و پیام جریان مییابد. نفس میکشم. نفرتم را جمع میکنم توی چشمهایم. شلیکشان میکنم طرفش. قلابش کنده میشود. دست و پا میزند تا خودش را به جایی گیر بدهد. قطره همهی راه دستش را مرطوب و لیز میکند. زنِ افسرده نعره میکشد و به عمق سیاهی سقوط میکند. دلم رفتن زیر باران میخواهد. خیس شدن و شره کردن آب از نوک موهایم را میخواهد. فاصله من تا باران یک قدم است. اگر بردارمش، باران من را دربر میگیرد. به اندازهی صد قدم، شاید هم بیشتر!
#خط_خطی_های_ذهنِ_یک_مادر_بیدار.
#بنویس_نذار_قلمت_بخوابه_تنبل_میشه.
#به_قول_دوستم_بنویس_حتی_چرت_و_پرت.
ماگ معروفِ سرکلاس تصویر سازی!😉
نمیدونم چرا سرکلاسهای خانم رباطجزی همیشه این ماگ کنارمه؟!🤔 وقتی هم میگن اولین چیزی که به چشمتون میاد رو توصیف کنید؛ نگاهم میفته به ماگم.😂
#مادری_که_تا_صبح_بیدار_بوده_قهوه_لازمه
#شیره_قهوه_باید_گالنی_باشه.😜😁🤪
#کتاب_😎#مثلا_خیلی_کتاب_خوارم😌🥴
به نام خدا
از صبح که خبر را خواندهام؛ به دوتا بچهای فکر میکنم که دیگر حضور فیزیکی مادر را هم ندارند. به همسری فکر میکنم که در آستانهی نیمهی شعبان، سالروز ازدواج خودشان به سمت شهیدش پرواز کرده! از صبح بغض چنگ انداخته به گلویم. نمیدانم به خاطر دو کودک عزیز است یا عاقبت خودم؟! اما میدانم غبطه خوردن به عاقبت خوششان کار همیشگی من است. باید تلاش کنم. اگر از کاروان عشّآق جا بمانم چه؟ ترسناک است!
#شهید_سجاد_طاهرنیا
#کاروان_توقف_ندارد_دست_بجنبان.
#ما_ابدیت_در_پیش_داریم.
إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنَىٰ مِن ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطَائِفَةٌ مِّنَ الَّذِينَ مَعَكَ وَاللَّهُ يُقَدِّرُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ عَلِمَ أَن لَّن تُحْصُوهُ فَتَابَ عَلَيْكُمْ فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ عَلِمَ أَن سَيَكُونُ مِنكُم مَّرْضَىٰ وَآخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِن فَضْلِ اللَّهِ وَآخَرُونَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنْهُ وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِكُم مِّنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ هُوَ خَيْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
پروردگارت میداند که تو و گروهی از آنها که با تو هستند نزدیک دو سوم از شب یا نصف یا ثلث آن را به پا میخیزند؛ خداوند شب و روز را اندازهگیری میکند؛ او میداند که شما نمیتوانید مقدار آن را (به دقّت) اندازهگیری کنید (برای عبادت کردن)، پس شما را بخشید؛ اکنون آنچه برای شما میسّر است قرآن بخوانید او میداند بزودی گروهی از شما بیمار میشوند، و گروهی دیگر برای به دست آوردن فضل الهی (و کسب روزی) به سفر میروند، و گروهی دیگر در راه خدا جهاد میکنند (و از تلاوت قرآن بازمیمانند)، پس به اندازهای که برای شما ممکن است از آن تلاوت کنید و نماز را بر پا دارید و زکات بپردازید و به خدا قرض الحسنه دهید ]= در راه او انفاق نمایید[ و (بدانید) آنچه را از کارهای نیک برای خود از پیش میفرستید نزد خدا به بهترین وجه و بزرگترین پاداش خواهید یافت؛ و از خدا آمرزش بطلبید که خداوند آمرزنده و مهربان است
سوره المزمل آیه 20
هر وقت دردمو به خدا گفتم؛ خدا از لابهلای آیاتش جوابمو قشنگ داده. بین این آیه من جوابمو برداشتم و گذاشتم توی صندوقخانهی دلم.
#خدای_حیّ_و_حاضر.
#خدای_مهربانِ_ستارالعیوب
#خدایا_من_به_توجه_تو_توی_اون_دنیا
#بیشتر_نیاز_دارم.
مرگ بعضی آدمها چرا اینقدر غم میآورد به دل آدم. حس دلتنگی و بغض! آن هم برای کسی که نه تا حالا دیدهایش و نه میشناسیش! غیر این است که ارواح آدمها جایی ورای این دنیای مادی باهم متصل هستند و انس دارند.
#همسر_شهدا_هر_چه_دارند_فدای_اسلام
#میکنند.
نمیتوانم کنارشان بزنم. حجمشان بالا رفته. سرم را میگیرم پایین. دوست ندارم عباس ببیندشان. اما همیشه آنجور که ما فکر میکنیم نمیشود. بالاخره مقاومتم تمام میشود. مثل رود اشکهایم جاری میشوند. هرچه سوزن میزنم سر انگشتانش فایده ندارد. خون نمیزند بیرون. یا باید بیشتر دستگاه را فشار دهم یا سوزن را به دهنه دستگاه نزدیکتر کنم. بعد از شش هفتبار امتحان، دستگاه را پرت میکنم طرفی. صورتم را توی دستهایم قایم میکنم. صدای دورگه عباس میرود توی جانم. هنوز سینهاش خوب نشده. 《 مامان! آخه تستم درد داره؟ نداره که!》اما درد دارد؛ خودم چندبار امتحان کردم. دارد به من دلداری میدهد. یعنی ناراحت نباش. اشکالی ندارد سوزن سوزنش کردم. دردش نیامده. 《 ببخشید مامان! وقتی اینجوری میشه من خیلی از دست خودم ناراحت میشم.》بلند میشوم. لبخند میزنم. میروم آشپزخانه تا صبحانهاش را آماده کنم. واحدها را میشمارم. انسولینهایش را از توی یخچال برمیدارم. لبم را گاز میگیرم. با لبخند نگاهم میکند. پسر شجاعِ من! دراز میکشد تا انسولینش را بزنم. چشمهایش را از روی صورتم برنمیدارد. با آن قهوههای قجریاش دارد ناز و نوازشم میکند. که یعنی مامان دردم داشته باشد من قوی هستم.
میگویند تو مادری قوی هستی اما میگویم عباس پسر مرد و صبوری هست.
دوستت دارم عباس.
#مرد_کوچک_من
#شیر_مامان_و_بابا_و_آجی
به نام خدا
اسم این گل توی خانهی ما علی اکبر است. بچهی سومم طاقت دوری از معشوقش را نداشت و نیامده رفت. اما از خودش این گل را برایمان به یادگار گذاشت. هر دفعه که نگاهش میکنم، لبخند میزنم. یادم میآید قسمتی از وجود من در سرای دیگر منتظر است. چهار سال است این گل مهمان خانهمان شده. بزرگ و تنومند شده. برگهای جدید درآورده. گاهی میگویم اگر علیاکبر الان بود چهارساله بود. دلخوشم به وعدهی خدا! مشتاقم به دیدنش. عزیز مادر میلاد جوانمرد کربلا را به تو تبریک میگویم. حواست به مامان باشد. دوستت دارم.🌿🌿🌿
میلاد پرنور جوان رشید کربلا، شبیهترین به پیامبر عزیزمان را به همهی شما دوستان عزیزم تبریک میگویم.🌹🌹🌹
به نام خدا
همیشه وقتی دیگران اولین دستخط بچههایشان را به اشتراک میگذاشتند؛ ذوق میکردم و منتظر بودم نوبت خودم بشود. عباس وقتی توانست * دوستت دارم * را بنویسد این انتظار به اوج خودش رسید. اما خبری نبود که نبود. نه جملهی *مامان دوستت دارم* را نوشت و نه جملهای که منتظرش بودم.
دلدل میکردم بهش بگویم، نمیخواهی چیزی برایم بنویسی؟! باز میزدم روی دست نفسم، میگفتم به وقتش. نمیدانستم کی ولی بالاخره میآید. دیشب عباس سخت مشغول نوشتن بود. یکسره میآمد و حروفی را که نخوانده بود، شکلش را میپرسید. 《مامان! اینقد با چه قاییه؟ هستن با ح حولهست؟》 جوابش را میدادم اما نمیدانستم قرار است چه بنویسید! کاغذ را نوشت و تا کرد. آورد گذاشت روی صندلی توی اتاق خواب. 《 مامان! از خونهی مامانی اختر برگشتیم اینو بخون!》سرسری نگاهی کردم و گفتم باشد. ماند تا امروز. داشتم خانه را مرتب میکردم که دیدمش. یادم نبود کاغذ عباس است. خواستم بندازمش توی سطل کاغذ باطله. عادت دارم قبلش نگاهی میاندازم تا مبادا اشتباهی کنم. بازش که کردم قلبم تند تپید. انگار همهی دنیا را یکجا بهم دادهاند. چشمهایم نم برداشت. بالاخره آنچه منتظرش بودم رسید به دستم. آن هم چه متنی. عباس تلاش کرد دانستههایش را به کار ببرد، خدا نداستهها را بهش آموخت و نتیجهاش همینقدر زیبا شد.
#عباس_خدارو_شکر_که_تو_و_زینب_رو_دارم.
#امام_زمان_این_متن_رو_ویژه_قبول_کن.
#انتظاری_قشنگه_که_ختم_به_تو_بشه.#بابا_مهدی_جانم.
الان که دقیق فکر کردم یادم اومد زینبم برام ننوشته 😂 شاید نوشته من یادم نمیاد🤔🤪 باید تهتوشو دربیارم😎