Fa:
🍂
🔻 #پل_شحیطاط/۳۵
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
ابوفلاح قصه استخبارات را برای عبدالمحمد توضیح داد و گفت: باید هرطور شده اینها را به ایران ببری.
ـ یعنی این قدر اوضاع خطرناک است؟
ـ بیشتر از آنچه فکر میکنی. این چند وقت که تو نیامدی تا الان همه از اضطراب پیر شدند. مخصوصاً زنها و بچه ها.
ـ پس همه آمادهی رفتن هستید؟
ـ چند روز است. اگر بگویی همین الان هم حرکت میکنیم.
ـ برای انتقال چند بلم لازم داریم.
ـ همه را آماده کرده ام.
ـ پس همهی کارها را کرده ای؟
ـ بله.
ـ پس همه را آماده حرکت کن. همین امشب حرکت میکنیم.
ابوفلاح وقتی خبر را به خانوادهی عمویش داد، همه از خوشحالی بال در میآوردند.
شب ابوفلاح وقتی همه را آماده حرکت کرد، پیش عبدالمحمد برگشت و گفت: ابوعبدالله، میدانی مشکل ما چیست؟ ما دائماً در خوف و هراس هستیم. زیرا در پشت سر ما جوخههای اعدام استخبارات عراق است و در اینجا زندگی نکبت بار در هور و در جلوی رویمان ایران اسلامی است.
- اصلاً ناراحت نباشید. انشاءالله وقتی به ایران برسید، تمام مشکلات حل خواهند شد. توکل بر خدا کنید.
ساعت ۴:۳۰ دقیقهی نیمه شب بود که با همکاری مردان، تمام زنها و بچهها در چند بلم جای داده شدند تا حرکت را شروع کنند.
خستگی، گرسنگی و مریضی از سر و روی تمام خانوادهی عمو میبارید ولی امیدشان در رسیدن به ایران تمام این مشکلات را در نگاه و ذهنشان محو میکرد.
سوارکردن خانوادهها در دل شب، حدود دو ساعتی طول کشید. در طول این مدت، عبدالمحمدکه تازه از راه رسیده بود، در چبایش به خواب رفته بود.
وقتی همه چیز آماده شد ابوفلاح، برای اطلاع دادن به عبدالمحمد درون چبایش آمد که او را در حال خواب دید. دلش نمیآمد او را بیدار کند و از طرفی دیگر ماندن صلاح نبود. دو دل بود چه کند.
آرام کنار او نشست و با مهربانی و ادب گفت: ابوعبدالله، ابوعبدالله... عفواً عفواً.
عبدالمحمد بلافاصله بیدار شد و پرسید: همه آماده شدید؟ آماده رفتن هستید؟
ـ بله. منتظر شما هستیم. نمازمان را هم خوانده ایم.
ـ الان من هم میآیم. خیلی طول نمیکشد. اجازه بدهید نمازم را بخوانم. طول نمیکشد.
او بعد از گرفتن وضو و خواندن دو رکعت نماز صبح، به سجده رفت و با خدای خودش نجوا کرد و ده دقیقه بعد همراه ابوفلاح سوار بلمی شد که عمو هم در آن نشسته بود. هوای خنکی وزیدن گرفته بود.
حرکت و هجرت دمدمای صبح شروع شد. همه شروع به خواندن آیت الکرسی و وجعلنا کردند. حال و هوایشان در آن لحظات دیدنی بود مخصوصاً وقتی که در حال دور شدن از سختی و رنج بودند. انگار همه جانی دوباره گرفتند و زنده شدهاند.
زن عموی ابوفلاح که میدید دوران ترس و هراس تمام شده، مدام برای سلامتی امام خمینی صلوات میفرستاد و او را دعا میکرد .
حرکت شروع شد. آرام آرام بلمها از جدارهی هور جدا شدند و از میان انبوه نیها و تهلها که گاهی ارتفاع آنها به ۶ متر میرسید عبور کردند. در سر راه آنها کانالها و آبراههای هور وجود داشت که با عبور از هرکدام، ابوفلاح نفس راحتی میکشید و میگفت از این هم گذشتیم.
او درحالی که اطراف را نگاه میکرد حواسش را به عبدالمحمد هم میداد که با چهرهی مصمم و جسور، آرام نشسته بود و ذکر میگفت و سعی میکرد به عمو روحیه بدهد که هیچ خبری نیست. عمو که آرامش او را میدید، آرام گرفته بود و با خیال راحت اطراف را نگاه میکرد.
در چهره عبدالمحمد چیزی غیر از استقامت و مقاومت نبود. هر ازگاهی با بلم به کنار یکی از بلمها میرفت و با آنها حرف میزد که تمام سختیها تمام شد. مدتی دیگر مهمان امام خمینی و مردم ایران هستید.
آن قدر صمیمی و مهربان حرف میزد که همه تمام غصه هایشان را فراموش کرده بودند و میخندیدند.
عبدالمحمد رسم مهمان داری را از اول حرکت بلمها شروع کرد و سعی کرد تمام جمعیت همراهش را مدیریت کند. او در خلال حرکت اگر صدای عطسهای را میشنید، سریع خودش را به آن جا میرساند و میگفت مشکلی داری؟ سرما خوردی؟
محبت او چنان چترش را روی سر آنها بازکرده بود که گویی خود را مدیون شان میدانست. شاید فکر میکرد سبب آوارگی این جمعیت او بوده است.
لحظات به سختی میگذشت. هر دقیقه مانند چند ساعت میگذشت. آنچه همه را محکم چسبیده بود و رها نمیکرد، همین مسئلهی زمان بود.
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید با👇
#کانال_سرداران_شهید_باکری_تلگرام👇
https://t.me/joinchat/P0pmPJqYHQ4yYnNF
❣
ایتا👇
https://eitaa.com/joinchat/2508062722C6120c4e54a
🍂
🔻 #پل_شحیطاط/۳۶
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
وقتی چند ساعت از حرکت آنها گذشت، عبدالمحمد ابوفلاح را صدا زد و گفت که نزدیک او بیاید.
ابوفلاح با ادب همیشگی رو به عبدالمحمد کرد و گفت: نعم سیدی خدمتکم. ما عندکم شغل؟
ـ از تو گله دارم.
ـ از من؟
ـ بله.
ـ چرا؟ خطایی کردم؟ جدی میگویی؟
ـ بله.
ـ چه خطایی؟
چهره ابوفلاح در هم رفت. باورش نمیشد که این عبدالمحمد است که دارد از او گله میکند. خیلی بهم ریخت.
ـ چرا وقتی این وضعیت برای خانواده عمو به وجود آمد، مرا از طریق مجاهدین عراقی اطلاع ندادی؟
ابوفلاح تا علت گله را شنید، نفس عمیقی کشید و گفت: این گله توست؟
ـ بله. مگر کم چیزی است؟
ـ آخر کسی از مجاهدین در دسترس من نبود. هرچه بود به هر حال الان که تو آمدی، همه چیز تمام شده است. همین که آمدی ما الان احساس امنیت میکنیم.
ـ ولی من اگر اطلاع داشتم، با تجهیزات بهتر و کامل تری به هور میآمدم. این زن و بچه خیلی اذیت شدند.
ـ همین که تو آمدی ما تمام سختیها را با جان و دل میخریم تا برسیم ایران. اصلاً ناراحت این مسائل نباش.
ـ شاید تو بتوانی ولی زنها و بچه هایشان ممکن است نتوانند. تحمل آنها خیلی کم است.
ـ به هرحال تقدیر ما این بود. تو را به خدا ناراحت نباش. ما به همین هم راضی هستیم.
بلمها دو روز و دو شب با عبور از میان آبراههای هور، بدون این که با گشتیها و کمین عراقیها مواجه شوند، وارد حریم مرزهای جمهوری اسلامی شدند.
عبدالمحمد وقتی مقداری وارد حریم ایران شدند رو به بلمها کرد و با صدای بلند خطاب به همه گفت:
- نرحب بکم. اهلاً و سهلاً.
این صدای عبدالمحمد فرشته نجات آنها بود. او مرتب به عربی تکرار میکرد به ایران خوش آمدید، به ایران خوش آمدید.
تمام اهل بلمها شروع به گریه کردند. هیچکس آرام و قرار نداشت. آن قدر فضا احساسی و عاطفی شده بود که عبدالمحمد گریه اش گرفت و در حالیکه صورت خودش را از جمعیت دزدید با آستین پیراهنش، اشکهای صورتش را پاک کرد.
شهر رفیع، اولین ایستگاه ورودی مهمانان عبدالمحمد بود. او در حالی که بلند صحبت میکرد، گفت: این شهر، رفیع نام دارد. این جا از شما با تمام وجود پذیرایی میکنیم. اینجا مهمانسرای جمهوری اسلامی است.
رفیع شهری مرزی بود که بوی جهاد و شهادت از هر گوشهی آن احساس میشد.
عمو که گویی نشنیده نام این شهر چیست، دست عبدالمحمد را گرفت و گفت: اسم این شهر چیست؟
ـ رفیع.
ـ چقدر اینجا شبیه شهرهای مرزی خودمان است. ولی نه، آنها گرچه مثل رفیع آبراه دارند ولی آبهای میسان عراق بوی مرگ و هلاکت میدهد ولی اینجا بوی زندگی و حیات میدهد. نه نه بین اینها خیلی فرق است. من از همین الان بوی زندگی را حس میکنم. ابوعبدالله خدا هرچه میخواهی به تو بدهد. تو زندگی ما را از دست صدامیان نجات دادی.
عبدالمحمد تنها گوش شده بود و به جملات این پیرمرد عرب گوش میداد. وقتی عبدالمحمد به همه اشاره کرد که از بلم هایشان پیاده شوند، شور و ولولهای به پا شد.
مردان تا پایشان به زمین رسید و زن و بچهها را پیاده کردند، شروع به یزله و تیراندازی هوایی کردند.
زن و بچهی عمو گریه میکردند. دوران ترس و مرگ تمام شده بود. دیگر خبری از یورش استخبارات صدام نبود. دیگر شبهای اندوه و دلهره تمام شده بود.
زنان برای این که از مردان عقب نمانند، صدا به هلهله بلند کردند. همه حال خوشی داشتند. عبدالمحمد وقتی دید اینها را سالم از ورطهی مرگ و نیستی نجات داده، روی خاک به سجده افتاد و حرفهایی زد که تمام جمعیت را متوجه خودش کرد.
محوری که بلمها توقف کردند، در تیررس بچههای قرارگاه نصرت بود. آنها از دور وقتی متوجه عبدالمحمد شدند، به سرعت خودشان را به او رساندند وبه جمعیت همراهش بدون این که بدانند چه کسانی اند، تبریک وخیرمقدم گفتند.
به دستور عبدالمحمد تمام جمعیت را با ماشین به محل اسکان شان انتقال دادند تا در محل مورد نظر استراحت نمایند.
عبدالمحمد بساط چای را روی چوب و ذغالهای آماده راه انداخت.
او میدانست همراهان عرب، به چای دم کرده گرم چقدر علاقه دارند و میتواند خستگی را از تن آنها خارج سازد.
دو ساعت بعد، نهارگرم برای آنها مهیا شد و آنها پس از چند روز آوارگی، اولین غذای گرم را تناول کردند. هنوز سفره جمع نشده بود که همه احساس کردند برای یک خواب دلچسب باید آماده بشوند.
عمو از ابوفلاح سوال کرد: ما همیشه اینجا میمانیم؟
ـ نمیدانم. باید عبدالمحمد جواب بدهد.
عبدالمحمد در حالی که خنده بر لبش نقش بسته بود، گفت: نه شیخ. اینجا موقت هستید. از اینجا میروید جای دیگری.
ـ به کجا میرویم؟
ـ سوسنگرد.
ـ چرا سوسنگرد؟
ـ اینجا در تیررس مستقیم نیروهای عراقی است و امنیت ندارد.
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید با👇
#کانال_سرداران_شهید_باکری_تلگرام👇
https://t.me/joinchat/P0pmPJqYHQ4yYnNF
❣
💔
اعمال شب و روز عرفه
#التماس_دعا
#آھ_اے_شھادت...
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
همراه باشید با👇
#کانال_سرداران_شهید_باکری_تلگرام👇
https://t.me/joinchat/P0pmPJqYHQ4yYnNF
❣
ایتا👇
https://eitaa.com/joinchat/2508062722C6120c4e54a
🍂
🔻 #خاطرات_شما
🔅 دلنوشته
سلام بر آسمان زیبای جبهه ها . سلام بر زمین سیراب شده از خون شهیدان .
سلام بر باز ماندگان روزهای قشنگ دفاع مقدس .
دیر زمانی است که از خاکریزهای سوخته جنوب و قله های سر به فلک کشیده غرب به شهر و دیار خودمان برگشته ایم .ما روزی افتخارمان پوشیدن لباس خاکی بود . بهترین پا پوشمان پوتین و زیباترین زینت ما چفیه ای بود که گاهی سفره ما می شد و برخی اوقات ملافه روی بدن در آفتاب داغ مناطق پدافندی و زمانی هم بهترین دستمال برای بستن زخم . آن روزگار همه جوان بودیم . پر از اشتیاق به اهل بیت . هیچ شبی بدون وضو سر بر بالین نمی گذاشتیم . هر شب جمعه دعای کمیل می خواندیم و صبح جمعه ندبه . آری گذشت . به سرعت . و اکنون آینه با ما رزمندگان دیروز حرف ها دارد .
دیروز بر قله های اخلاص و ایثار و ولایت پذیری قدممی زدیم . اما امروز .... در کدام خاکریز سنگر زده ایم ؟
آی رفقای دلسوخته، یادتان هست با چه کسانی عقد اخوت بسته بودیم؟ یادتان هست ،قبل از عملیات تن و بدن برادرهایمان را در آغوش می کشیدیم و حلالیت می طلبیدیم ؟ یادتان می آید توپ های فرانسوی را ؟ خمپاره ۶۰ و پلامین و کاتیوشا و توپمستقیم تانک را ؟ یادتانهست بدنهای پاره پاره رفیقانِ مظلوم و پاره پاره پیکر را؟
آه ای رفیقان آینه با ما حرفها دارد . موهایمان سپید و ریشهای سیاهمان سفید گشته . اما دل همان دلِ سوخته و عاشق امام و رهبر است ، ان شاءالله . رفقا دست و پای شما متبرک است به خاک خونین جبهه ها . پس قدرش را بدانیم .
صدای طلوع خورشید را می شنوید ؟ آهسته اما پیوسته در حال ظهور است .
که صبح نزدیک است . ظهور نزدیک است . و او عاشقان را می طلبد .
آیا ، عاشق مانده اید ؟ هماناکسیری که دل مرده ما را زنده کرد .
هر که دارد هوس عشق و صفا
بسمالله . هر که دارد به سرش شور و نوا بسم الله .
یا علی مدد .
محمد ابراهیم
#نسئل_الله_منازل_الشھداء
همراه باشید با👇
#کانال_سرداران_شهید_باکری_تلگرام👇
https://t.me/joinchat/P0pmPJqYHQ4yYnNF
❣
ایتا👇
https://eitaa.com/joinchat/2508062722C6120c4e54a
🍂
🔻 #پل_شحیطاط/۳۷
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
فردا صبح تمام زن و بچهها و مردها با چند ماشین به یکی از مدارس در شهر سوسنگرد انتقال داده شدند.
هنوز یک ساعتی از آمدن آنها نگذشته بود که پزشکی با چند پرستار برای معالجه جمعیت مهمان وارد مدرسه شد. عبدالمحمد همراه پزشک، یکی یکی افراد را معرفی میکرد و او بعد از کلی سوال و جواب و معاینه برای هرکدام، مقداری دارو میداد. جمعیت از این مهمان نوازی عبدالمحمد به وجد آمده بودند و مدام به جان او دعا میکردند.
زنان که میدیدند از بدبختی و دربدری و فلاکت نجات یافتهاند مشغول رتق و فتق امورات فرزندانشان شدند. صدای خنده زنها و بچهها مدرسه را روی سرش گذاشته بود.
دو سه روزی از ماندن و جاگیر شدن خانواده شیخ گذشت که همه حالت عادی پیدا کردند و انگار نه انگار عراق، صدام و استخباراتی بوده است. تمام مشکلات از یادشان رفت.
هر روز صبح بعد از صبحانه بچهها با بازیهای کودکانه شان فضای زندگی را به خانوادههای شان برگرداندند.
فردا صبح وقتی عبدالمحمد برای سرکشی به آنها آمد، شیخ در حالی که میخندید گفت: ابوعبدالله! تو در حقیقت زندگی دوبارهای را به ما دادی. خدا هرچه از او میخواهی به تو بدهد. نه ما را زندگی دوبارهای دادی.
ـ نه شیخ شما مجاهد هستید و ما وظیفه مان را انجام دادیم. کار شما کمتر از کار ما نبود. ما مدیون زحمات شما هستیم. مطمئن باشید من با تمام توانم هر کاری لازم باشد برای رفاه و آرامش شما انجام میدهم. اصلاًً نگران هیچ چیز نباشید. هرکاری دارید بگویید. اینجا همه در خدمت شما هستند.
ـ ولی ابوعبدالله اگر تو نبودی معلوم نبود من و پسرهایم الان در کدام زندان بعثیها قرار داشتیم و حتی ممکن بود اعدام شده باشیم. ما جانمان را مدیون تو هستیم.
ـ حالا که سروحال و قبراق هستید، اصلاً فکر این حرفها را نکنید.
ـ بهرحال از محبت هایت ممنونم.
ـ گفتم که وظیفه بود.
ـ راستی ابوعبدالله چرا دیگر آن سبیل کلفت را نداری؟
ـ چه طور؟
ـ قیافه ات با قیافهای که در عراق داشتی خیلی فرق میکند. اصلاً دو چهره متفاوت داری.
ـ آنجا به اقتضای ماموریتم بود.
عبدالمحمد سری به اتاق ابوفلاح زد که دید او نشسته و دارد قرآن میخواند. او ابوفلاح را خوب میشناخت و از خطر کردنهای او خبر داشت. همیشه میگفت: ابوفلاح مرد روزهای سخت است.
ابوفلاح تا عبدالمحمد را دید به احترام او برخاست و او را به داخل اتاق دعوت کرد.
ـ اینجا به ما خیلی خوش میگذرد. خیلی به شما زحمت دادیم.
ـ ولی اینجا هم در تیررس دشمن است و خطرناک است.
ـ منظورت را نمیفهمم. یعنی چه؟
ـ باید از این جا برویم. به صلاح نیست شما اینجا بمانید.
ـ کجا برویم؟
ـ حوالی اهواز.
ـ چرا؟
ـ آن جا راحت تر زندگی میکنید ومشکلی نخواهید داشت.
ـ هر طور صلاح میدانی عمل کن. ما هم در خدمت شما هستیم. امر بفرما.
ـ در ضمن قصد دارم برایت در اهواز کاری دست و پا کنم تا بیکار نمانی. چطور است؟ قبول میکنی؟
ـ خیلی خوب است.
ـ شما در ایران در امنیت کامل هستید.
ـ خدا را شکر ولی...
ـ ولی چه؟
ـ ابوعبدالله من در عراق که وطنم بود غریب و فراری بودم حالا که به ایران آمدم میخواهم غبار غربت و غریبی را از سر و رویمان برداری. ولی تو داری با من و ما غریبی میکنی و میخواهی تنهایمان بگذاری. آیا من سزاوار این حرکت تو هستم؟
عبدالمحمد در حالی که از حرفهای ابوفلاح تعجب کرده بود گفت: نه بخدا من مدیون زحمات تو و پسرعموهایت در عراق هستم. من زحمات و خطر کردنهای شما را نمیتوانم فراموش کنم. اگر شما نبودید من بسیاری از ماموریت هایم را هرگز نمیتوانستم انجام بدهم. من به خاطر راحتی تو و خانواده ات میخواهم این کار را بکنم. بخدا قسم هیچ قصدی ندارم. یعنی تو از حرف هایم ناراحت شدی؟
ـ ابوعبدالله یعنی دیگر من با هور و عملیاتهای شناسایی وداع کنم؟ یعنی من دیگر اهل جهاد نباشم؟ یعنی جبههها را فراموش کنم؟
ـ بخدا من قصدی ندارم. تو که مرا خوب میشناسی.
ـ نه ابوعبدالله من آدم شهر نیستم. من نمیتوانم از جبهه و جنگ دور باشم. من راحتی ام در جنگیدن است. من دوست دارم کارسابقم را ادامه بدهم.
ـ تو مختار هستی و انتخاب با خودت است. هر طور راحت هستی بگو.
ـ من از صمیم قلب میگویم که دوست دارم مثل قبل با تو باشم و کار سابقم را در هور و عراق انجام بدهم. هنوز خیلی از کارهایم نیمه تمام هستند.
ـ مطمئن هستی؟ بعداً پشیمان نشوی؟
ـ نه هرگز. چون خانواده ام که به برکت تو در امان هستند و لقمهای غذا هم به آنها داده میشود. پس من دیگر نگران چه باشم؟
ـ بسیار خوب. خوشحالم کردی. پس فعلاً در مرخصی باش. خودم خبرت میکنم.
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید با👇
#کانال_سرداران_شهید_باکری_تلگرام👇
https://t.me/joinchat/P0pmPJqYHQ4yYnNF
❣
ایتا👇
https://eitaa.com/joinchat/2508062722C6120c4e54a
🍂
🔻 #پل_شحیطاط/۳۸
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
ابوفلاح، دوسه روزی با خانواده اش به منزل عبدالمحمد در اهواز آمد. آن روزها خانه او در محله آسیه آباد اهواز بود. محله متوسطی بود.
با آمدن آنها عبدالمحمد بلافاصله پذیرایی مفصلی از آنها کرد و فردا صبح هم یک ماشین سراغ آنها آمد و آنها را به منطقه تصفیه قند و شکر اهواز برد و در محلی که از قبل برایشان تدارک دیده شده بود جای داد.
عبدالمحمد فکر همه چیز را کرده بود. ابوفلاح وقتی دید این قدر عبدالمحمد به آنها محبت میکند در هر ملاقات از او تشکر میکرد.
یک هفتهای ابوفلاح زندگی جدیدش را شروع کرد ولی تمام هوش و حواس او در هور و درگیری با بعثیها بود. دعا میکرد هرچه زودتر بتواند مثل سابق کارش را با عبدالمحمد شروع کند. هر بار که عبدالمحمد را میدید با حالت خاصی میگفت: دلم برای عملیاتهای شناسایی تنگ شده است. پس کی میرویم هور؟
ـ عجله نکن. میرویم و دوباره کارت را شروع میکنی.
عاقبت یک روز صبح زنگ خانه به صدا در آمد و وقتی ابوفلاح در را باز کرد با چهره خندان عبدالمحمد روبرو شد که با خنده و مهربانی پشت در ایستاده بود. ابوفلاح او را به خانه دعوت کرد و او گفت: آمده است او را جایی ببرد که خیلی مهم است.
ـ قرار است برویم هور؟
ـ نه.
ـ پس کجا قرار است برویم؟
ـ جایی مثل هور. برو سریع آماده رفتن باش.
ـ الان آماده میشوم.
ـ پنج دقیقهای طول نکشید که او در مقابل عبدالمحمد از در خارج شد و گفت: هر کجا که میخواهی برویم من حاضر و آماده ام.
در راه عبدالمحمد قدری از وضعیت فعلی و جدید عراق در هور برایش گفت و او مشتاقانه گوش میداد. نمیدانست عبدالمحمد چه ماموریت جدیدی برای او تدارک دیده است. وقتی حرفهای عبدالمحمد تمام شد ماشین در مقابل یک مقر نظامی ترمز کرد و هر دو پیاده شدند. او با احترام و احتیاط نگاهی به اطرافش کرد و پرسید: عبدالمحمد اینجا کجاست؟ کجا آمده ایم؟
ـ جای خوبی است نترس. من که جای بدی تو را نمیبرم. کمی صبر کن.
ـ بله میدانم تو مرا به جای بد نمیبری.
ـ قرار است تو را با عدهای از بچهها آشنا کنم.
ـ چه سعادتی. کار خوبی است. حالا اینها چه کسانی هستند؟
ـ کمی تحمل کن میفهمی. فقط عجله نکن.
آنها با هم وارد ساختمان شدند و سپس در اتاق بزرگی که عدهای با لباس سبز سپاه و عدهای با لباسهای خاکی دور هم جمع بودند وارد شدند.
همه جمعیت با دیدن عبدالمحمد و دوستش صلوات فرستادند و به احترام آنها بلند شدند. ابوفلاح با تعجب به آنها نگاه میکرد و نمیدانست قصه چیست. خجالت میکشید از عبدالمحمد سوال کند.
عبدالمحمد سرپایی ابوفلاح را به دوستانش معرفی کرد و گفت: برادران! امروز میخواهم کسی را به شما معرفی کنم که بسیاری از ماموریتهای من در عراق مدیون زحمات او بوده است. او آچار فرانسه من در عراق بود. او راهنمای من در العماره بود. اگر او نبود من از خیلی کارها جا میماندم.
ابوفلاح از خجالت عرق کرده و سرش را پایین انداخته بود. دعا میکرد حرفهای عبدالمحمد زود تمام شود.
حرفهای عبدالمحمد که تمام شد همهی بچهها به طرف آنها آمدند و با ابوفلاح حال و احوال و روبوسی نمودند. آنها، آن قدر با او صمیمی رفتار کردند که انگار عمری است باهم کار کردهاند.
چند دقیقه بعد عبدالمحمد نقشهای را روی موکت قهوهای کف اتاق پهن کرد و گفت: برادران عزیز، خوب گوش کنید. باید همه شما آماده ماموریت باشید.
او با نشان دادن برخی علامتها روی نقشه مکانهای مورد نظرش را یکی یکی مطرح میکرد و درباره شان توضیح میداد.
بعد از ۲۰ دقیقه توجیه عملیات از روی نقشه، عبدالمحمد در حالیکه نیم نگاهی به ابوفلاح داشت گفت: کسی سوالی ندارد؟
هیچکس نقطه مبهمی نداشت. عبدالمحمد در حالی که نقشه را به صورت لولهای جمع کرد گفت: فردا شروع کارمان است. همه آماده باشید. کارهای زیادی را باید انجام بدهیم. امشب بروید کامل استراحت کنید که از فردا دیگر استراحت تان کمتر میشود.
ابوفلاح تا جمله شروع کار را شنید خندهای بر لبش نقش بست.
فردا روز دهمی بود که ابوفلاح همراه خانواده اش از عراق به ایران هجرت کرده بود. او به خواب نمیدید این قدر مورد احترام قرار بگیرد.
فردا صبح او و عبدالمحمد بعد از نماز صبح که هنوز هوا تاریک بود، با یک وانت مزدای آبی از اهواز به سمت رفیع که محل قرارگاه نصرت بود راه افتادند. در راه ابوفلاح آرام بود و حرفی نمیزد و منتظر بود عبدالمحمد سر بحث را باز کند. همیشه میدانست عبدالمحمد موضوعی را مطرح میکند و درباره اش حرف میزند.
چند لحظه بعد عبدالمحمد از ماموریت جدید و محور هایش حرفهای جدیدی برای ابوفلاح زد و او هم پشت سر هم میگفت: نعم سیدی، نعم سیدی.
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید با👇
#کانال_سرداران_شهید_باکری_تلگرام👇
https://t.me/joinchat/P0pmPJqYHQ4yYnNF
❣
🕋عرفه آمد ومن باز مصفا نشدم
🕋حاجی معتکف یوسف زهرا نشدم
🕋همه گشتند سفید و دل من هست سیاه
🕋باز هم شکر که پیش همه رسوا نشدم
🎊 روز عرفه روز دعوت عاشقانه بسوی خدا
و عید قربان ، مبارک🎊
#عرفه
مردان غیور قصه ها برگردید
یکبار دگر به شهر ما برگردید
دیروز به خاطر خدا می رفتید
امروز به خاطر خدا برگردید
#خوزستان_آب_ندارد.....😭😭😭
🍂
🔻 #پل_شحیطاط/۳۹
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
ساعت ۷ صبح بود که آنها به قرارگاه رسیدند. از در آهنی قرارگاه که وارد شدند سیدناصر منتظر آنها بود و در حیاط داشت قدم میزد.
او تا ماشین را دید با تکان دادن دست، انتظارش را به رخ آنها کشید. خندهی او نشان میداد که چقدر از دیدن آنها خوشحال شده است.
ـ او هم ده روزی بود ابوفلاح را ندیده بود. هر دوهمدیگر را در آغوش گرفتند و چند جمله صمیمانه دربارهی وضعیت حال و احوال خود و خانواده شان پرسیدند.
ابوفلاح وقتی در مقابل سوال سیدناصر قرار گرفت که آیا خانواده ات احساس راحتی میکنند؟ اوضاع خوب است؟ گفت: زین زین کلنا زین.(وضع شان خیلی خوب است)
آن روز تا غروب هرسه نفر درباره ماموریت جدید بحث کردند.
بعد از نماز مغرب و عشاء طبق قرار قبلی هر سه نفر با بلم در محیط ساکت و آرام هور به سمت عراق راه افتادند. در راه همگی مشغول خواندن دعا و قرآن شدند.
خوشحالی از سر و روی ابوفلاح میبارید و مرتب میگفت: الحمدلله الحمدلله. ابوعبدالله دستت درد نکند. خیر ببینی.
در طول مسیر هیچ مشکلی برای آنها به وجود نیامد و آنها مثل همیشه از راههای امن به مقصد مورد نظرشان رسیدند.
ابوفلاح با دیدن هور و چبایشها خاطرات گذشته یادش آمد و برای لحظاتی به فکر رو رفت.
عبدالمحمد که فکر او را خوانده بود محکم به بازوی او زد و گفت: ابوفلاح کجایی؟ به چه فکر میکنی؟
ـ هیچی همین جا هستم. امر سیدی.
ـ باید برویم منزل سیدهاشم الشمخی.
ـ چه خوب. الان میرویم.
****
آنها ساعت 4 صبح درب خانه سید هاشم را زدند و او که معلوم بود چشمهایش گرم خواب بوده درب را باز کرد. او تا چهره سید ناصر و عبدالمحمد را دید گفت مرحبا بکم نرحب بکم.
سید باورش نمیشد که در این موقع شب میهمان هایش بیایند. آنها را به داخل خانه برد و در اتاق معروف به مضیف جا داد و طبق سنت همیشگی اش در فاصله کمی قهوه گرمی برای آنها تهیه کرد و آورد.
عبدالمحمد بعد از خوردن قهوه رو به سید هاشم کرد و گفت: چه خبر؟ اوضاع و احوال چطور است؟ برایمان چه خبرهایی آماده کرده ای؟
ـ خبر که زیاد است. عرض میکنم.
ـ از مجاهدین عراقی چه خبر؟
ـ همه منتظر آمدن تو هستند.
ـ چه خوب. همه را با احتیاط کامل خبر کن. میخواهم آنها را ملاقات کنم.
ـ روی چشم. همین فردا همه را خبر میکنم.
ـ به تنهایی میخواهی آنها را باخبر کنی؟
ـ نه. خودم، پسرهایم و ام هاشم. ما لشکری هستیم. ناراحت نباش.
همگی از حرف زدن سیدهاشم که لبریز از شوخ طبعی بود خنده کردند و او ادامه داد: شما قبول ندارید من خودم یک فرمانده لشکر هستم؟ سید هاشم یک تیپ، سید طاهر یک تیپ، همسرم علویه هم یک تیپ، و خودم هم فرمانده لشکر هستم. آیا کافی نیست؟ مگر من از فرمانده لشکری چه چیزی را کم دارم؟
آن قدر جدی حرف هایش را میزد که صدای خنده سیدناصر بلند شد.
عبدالمحمد به او تأکید کرد: وقت کمی دارد و باید اطلاع رسانی به مجاهدین عراقی را در کمترین زمان انجام بدهید. من کار مهمی با آنها دارم.
فردا شب تعدادی از مجاهدین عراقی در خانه سید هاشم به دیدار عبدالمحمد آمدند و او مفصل دربارهی ماموریت جدید برای شان حرف زد و آخرین جمله او این بود که: فردا صبح ساعت ۸ حرکت میکنیم. آماده باشید.
آن طور که عبدالمحمد در جلسه گفت، هدفهای آنها کاملاً مشخص بود. سایتهای موشکی و توپخانهای ارتش عراق، مقرهای نظامی و استخباراتی عراق و راههای دستیابی به آنها در درجه اول در اولویت قرار داشت.
سیدناصر و عبدالمحمد و ابوفلاح و دونفر دیگر در یک گروه فردا صبح ساعت ۷ با لباس عربی و سبیلهای زوار در رفته با ماشین به سمت هدف هایشان حرکت کردند.
در اولین تور ایست و بازرسی جلوی ماشین آنها گرفته شد. عبدالمحمد بلافاصله در حالی که دست در موهای سرش میبرد گفت: آرام باشید. خونسرد و عادی برخورد کنید.
سربازی که اسلحه کلاش در دست داشت کنار درب سمت راننده آمد و گفت: کارت شناسایی هایتان را نشان بدهید.
همه بچهها کارتهای شناسایی شان را نشان سرباز دادند و او با دقت به چهرههای آنها نگاه میکرد و یکی یکی کارتها را برمی گرداند و عاقبت با تحکم گفت: حرک حرک بالسرعه.(زود حرکت کنید)
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید با👇
#کانال_سرداران_شهید_باکری_تلگرام👇
https://t.me/joinchat/P0pmPJqYHQ4yYnNF
❣
ایتا👇
https://eitaa.com/joinchat/2508062722C6120c4e54a
🍂
🔻 #پل_شحیطاط/۴۰
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
آن روز آنها تمام ماموریت شان را به بهترین وجه انجام دادند و راحت به منزل سیدهاشم برگشتند و تا پاسی از شب به بررسی اطلاعات تهیه شده پرداختند.
فردا صبح در حالی که همگی نمازشان را خواندند، عبدالمحمد رو به سیدناصر کرد و گفت: سید فکر میکنی الان چه میچسبد؟
ـ یک خواب راحت.
ـ گل گفتی پس همگی بخوابیم.
ـ مگر پشهها ول کن ما هستند؟
من که خوابیدم. پشهها هم هر کاری از دستشان برمیآید کوتاهی نکنند. شما هم خود دانید.
ساعت ۱۰ صبح بود که عبدالمحمد از خواب بیدار شد و همه را بیدار کرد. صدای سیدهاشم به گوش میرسید که میگفت: ابوعبدالله، سیدناصر، ابوفلاح صباح الخیر، صبحکم الله بالخیر(صبح همگی به خیر)
او سفره صبحانه را پهن کرد و آنها که احساس گرسنگی زیادی میکردند با ولع زیادی نان و پنیر و خرما و چای را خوردند. نیم ساعت بعد سید هاشم همسرش را صدا زد و گفت: فکر ناهار باش. مهمان داریم.
ـ چه درست کنم؟
ـ ماهی.
ـ ماهی؟
ـ بله همین ماهیهایی که دیشب صید کردم.
ـ روی چشم. الان درست میکنم.
ـ میدانی که عبدالمحمد خیلی ماهی دوست دارد.
ـ بله بله میدانم. الان آنها را پاک میکنم و کباب خواهم کرد.
او در حالی که وارد اتاق کاهگلی که عبدالمحمد و دوستانش در آن خوابیده بودند شد احساس کرد عدهای در حال رفت و آمد در بیرون خانه اش هستند. بلافاصله صدا زد ابوعبدالله صدا میآید.
ـ چیزی شده؟
ـ نمیدانم. ولی عدهای در کوچه هستند.
ـ سیدغالب را سریع بفرست سر و گوشی آب بدهد و برگردد.
سید غالب با عجله از در خانه بیرون رفت و عبدالمحمد بلافاصله اسلحه کلاش اش را مسلح کرد و گفت: همه آماده باشید. شاید بعثیها باشند.
هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که سیدغالب هراسان وارد خانه شد و در را بست و صدا زد: بابا نیروهای ارتش آمدند ودارند تمام خانهها را بازرسی میکنند.
در یک آن همه آماده درگیری شدند.
عبدالمحمد صدا زد: چه شده؟ خودت آنها را دیدی؟ چند نفر بودند؟
او در حالی که حسابی ترسیده بود گفت: یک ماشین آیفای ارتشی ایستاده و نیروهای جیش الشعبی دارند از آن پیاده میشوند.
ـ چه میکنند؟
ـ گفتم که دارند خانهها را یکی یکی بازرسی میکنند.
ـ مشکلی نیست. فقط آرام و خونسرد باشید. اصلاً نترسید.
فضای خانه یک مرتبه عوض شد. ترس و اضطراب چادرش را روی خانه کشید. عبدالمحمد سعی کرد همه را مدیریت کند تا مشکلی پیش نیاید.
او رو به همه کرد و گفت: امکان خارج شدن از خانه برای هیچ کس اصلاً ممکن نیست. چون تمام منطقه در قرق نظامی هاست و حتماً نیروهای استخبارات هم همراهشان هستند. سعی کنید بر اعصابتان مسلط باشید.
سیدهاشم که قدری ترسیده بود گفت: پس چه کنیم؟ آنها دارند خانه به خانه جلو میآیند. نیایند منزل ما. اگر آمدند چه کنیم؟
ـ میدانم ولی آرام باش. سعی کن خودت را کنترل کنی.
ـ به هر حال الان به منزل من خواهند رسید.
ـ سید گفتم که، قدری آرام باش. هیچ مشکلی پیش نمیآید. تو که اینقدر عجول نبودی. قدری تحمل کن. چیزی نشده. همه چیز به خیر و خوشی تمام میشود.
آنقدر آرام و خونسرد حرف میزد که گویی در خیابان نادری اهواز ایستاده و دارد خرید میکند.
ـ اگر به حرف من گوش بدهید هیچ مشکلی به وجود نمیآید.
ـ بگو ابوعبدالله. وقت خیلی کم است.
ـ باز که عجله کردی؟
ـ نه من اصلاً نگران خانواده ام و خودم نیستم .تمام نگرانی من برای شماست. اگر تو دوستانت گیر بیفتید من چه کنم؟
ـ نگران نباش. مطمئن باش خدا با ماست.
ـ بفرما چه کنم؟
ـ اول تمام زن و بچهها را بیاور داخل این مضیف و به سید غالب بگو بالای سر آنها باشد و تحت هیچ شرایطی از آنها جدا نشود.
ـ چرا؟
ـ فقط گوش کن. چرایش را کاری نداشته باش.
سیدهاشم بلافاصله حرف عبدالمحمد را عمل کرد و خودش هم در گوشهای ایستاد تا ببیند حرکت بعدی عبدالمحمد چیست.
عبدالمحمد همراه با ابوفلاح و سیدناصر در حالی که کلت هایشان را مسلح کرده بودند همراه با یک نارنجک در قسمتی از حیاط قرار گرفتند که براحتی بیرون خانه را میدیدند.
او با اشاره دستش به سیدهاشم گفت ساکت.
۵ دقیقهای گذشت که یک مرتبه عبدالمحمد به طرف اتاق مضیف رفت و صدا زد: ام غالب؟ صدای مرا میشنوی؟
ـ نعم سیدی.
ـ کارت دارم.
ـ بفرما در خدمتم.
ـ ما چند ماهی است که غیر از زحمت برای تو چیزی نداشتیم.
ـ شما فرزندان رشید من هستید. من وظیفه ام را انجام دادم.
ـ ممنون ولی میخواهم در این موقعیت هم کمک مان کنی.
ـ من؟ چه کنم؟ در خدمتم. بگو.
ـ میخواهم کار بزرگی را بر عهده ات بگذارم.
ـ هر کاری داری بگو آماده ام.
ـ مطمئن؟
ـ مطمئن. تو فقط بگو. من دختر امیرالمومنین هستم. به جدم قسم هر کاری بگویی میکنم. من اصلاً نمیترسم.
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید با👇
#کانال_سرداران_شهید_باکری_تلگرام👇
https://t.me/joinchat/P0pmPJqYHQ4yYnNF
❣
فرازی از وصیتنامه #سیدالشهدا_لشگر_مقدس_۳۱_عاشورا_سردار_شهید_آقا_مهدی_باکری
#خدایا
چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی!
هیهات که نفهمیدم. #یااباعبداللهشفاعت!
آه چقدر لذتبخش است
انسان آماده باشد برای دیدار ربش،
و چه کنم که تهیدستم،
خدایا تو قبولم کن.
14.05M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در ذهن و دلم هستی
شب تا به سحـر جانم
دیوانه شدم از این
خوابـی که نمی آید ...
#سردار_شهید_حمید_باکری
#شب_بخیر
🍃@bakeri_channel
🍂🍃🌺🍂🍃🌼🍂🍃