eitaa logo
باران فکر 🚩
11 دنبال‌کننده
64 عکس
21 ویدیو
0 فایل
مَطْلَع یک غزل امیدوار با قلم دنبال بند زدن چینی دلهای نازک
مشاهده در ایتا
دانلود
تو تشییع امام مون حواستون به رعایت منش و روش امام شهید مون باشه
تو بیاینه رسمی انصارالله یمن اومده که حصر یمن توسط ایران شکسته شد و بیماران و هیئت سیاسی برای بدرقه رهبر شهید راهی ایران شدن سالهاست یمن در حصره و وضعیت کودکان و بیماران یمنی و وضعیت سوء تغذیه و دارو نگران کننده بوده و این اولین باره که برای انتقال برای درمان صورت میگیره آقا شهید ما حتی مراسم بدرقه اش هم حیات بخشه 🖤🫀 @baranfekrr
دوشب است این تصویر قرار مارا برده ۱۳۰ شب پیش خبر آوردند اما ذهن است دیگر خودش را مشغول می‌کند، انکار میکند، به خودش نهیب میزند فعلا وقت عزاداری نیست و هنگامه حماسه است بعد با خودش می‌گوید ای کاش حرف مخالفانت این یکبار هم که شده درست باشد مثلا تو جایی مخفی شده باشی حالا اگر هم مخفی نشدی لااقل خانواده‌ ات را میفرستادی یک جای امن هزار فکر میکنی آنقدر انتهای فکرت و خبر سحرگاه دهم رمضان تلخ است که باز هم به راه در رو های ذهنت مجال میدهی که بهانه بسازند آقا ما هنوز جسمش در میان ماست هنوز از بین ما نرفته توجهش این جاست میروی کشور دوست و دنبال آن دریچه ای میگردی که به آسمان باز میشود همانجایی که آخرین بار نفس کشیدی و مشتت را گره کردی میگویند داشتی قرآن میخواندی افحسب ان الاصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا؟ اما دوازدهم تیر مثل آفتابش خیلی سوزان است، عکس تابوت تو قرار ما را برده دل مان را سوزانده و راه در رو های این ذهن سرگردان را گرفته حالا با چه بهانه ای خودم را آرام کنم؟ امام رضا مهربان به ما یاد داد هرگاه خواستید گریه کنید بر جد غریبم گریه کنید ما بی قراری مان را به روضه جدت گره میزنیم زینب سلام الله به امام حسین که رسید هرچه کرد آرام نشد لب گذاشت به رگ های بریده... صلی الله علیک یا ابا عبدالله 🖤 @baranfekrr
هیچ وقت نشد دسته جمعی بیایم دیدن تون همیشه حسرت کارت دعوت های دانشجویی که هنوز نیومده تموم میشدن رو دل مون میمونه و ای کاش همچین دیداری هم نبود ما چه طور با جان مان خداحافظی کنیم؟💔 ابر و باران و من و یار ستاده به وداع من جدا گریه کنان ابر جدا یار جدا 💔
آمدم داغ تو را مرهم دیدار نهم درد جانسوز وداع هم به دل من افتاد💔 ✍مَطْلَع
حوالی نیمه شعبان بود که آمدی اینجا این عکس هم مال همان روز هاست همیشه که ما خواب بودیم، تو می آمدی و میرفتی و ما بی خبر بودیم بعد از رفتنت خبر دار میشدیم. خبردار که شدم آمدم، دلم غنج رفت که تو همین حوالی بودی امید داشتم که تو هم این قاب را دیده ای و به اندازه منظره یک قاب مشترک با تو اشتراکی پیدا میکنم و در هوای تو نفس میکشم آرام آرام ایاک نعبد و ایاک نستعین خواندی و در سجده اشک ریختی گفته بودی سِرّ شهادت اشک است بلاخره بعد عمری مجاهدت راز آن را گشودی این قاب را میفرستم تا شما هم ببینید و به اندازه یک قاب مشترک با او خاطره داشته باشید این آخرین منظره دنیایی آقای ما از جمکران بود😭 پ ن: منظره بعدی فردا از آسمان هاست 💔 @baranfekrr
باران فکر 🚩
چند ساعته اینجا مستقریم موج جمعیت روان عاشقان تو تموم نمیشه از سر شب تا الان لحظه‌ای متوقف نشده این موج عاشقانت نیمه شب آواره تو اند💔
تشییع آقا در قم تعریف یک ماموریت جدید بود تلخ ترین ماموریت محول شده به جوان مومن انقلاب یعنی ما میزبان بزرگترین مرد دنیا و بزرگترین ملت جهان بودیم برای میزبانی بهتر باید توی یک موکبی خادم میشدم من از روز اول انتخاب رشته کردم به امید همچین روزی، طبیب شدم به درگاه تو خدمت کنم اما نه در همچین مراسمی عزیز دلم به خود آقا گفتم قسمت کن هر جا که اول گفتن من بیام قول بدم و برم اما تا عصر دوشنبه هیچ کس تصمیم نگرفت که از ظرفیت های بینهایت وجودی ما استفاده کند😅 ناچار خود قصد موکب درمانی که قبلا در اربعین خادم بودم را کردم و اسمم برای شیفت شب ثبت کردم اما ساعت ۶ بود که ازم خواستن زودتر بیام آماده شدم و راه افتادم و عمود ها را یکی پس از دیگری طی کردم و در راه صد لعن و صد سلام زیارت عاشورا را زمزمه کردم هنوز جمعیت کمی در مسیر حرم تا حرم بود مثل یک سه شنبه شلوغ در طریق المهدی اگر تعدادی اتوبوس بود خیلی خوب میشد اما تمام مسیر هیچ ماشینی نبود رسیدم به یک ساختمان نیمه کاره در عمود ۷۴ جایی که پرچم موکب درمانی خودش را بیشتر از همیشه برایم جلوه نمایی میکرد از همان کوچه خاکی گذشتم تا به درب ورودی رسیدم چهره های آشنای اربعین به من لبخند میزد چهره هایی که دو سال بود ندیده بودم اما سفر اربعین موحب قرابت همیشه تازه همه جهادی هاست پذیرش شدیم و مشغول کدام بخش؟ من آچار جمع بودم پزشکی و داروخانه و تزریقات هر جا که زائری بخواهد و نیرویی نباشد من آنجا بودم نماز مغرب و عشا را به جماعت خواندیم و بعد با موجودی داروخانه آشنا شدم حدود نه و نیم شب بود که به قول دوستان کمی قوت و نیاز به غذا مارا به خیابان کشاند، میخواستیم حرکت جمعیت را هم ببینیم و بی خبر از اوضاع و احوال نباشیم در خیابان هیچ چیزی به جز آب وجود نداشت در بیابان آن نواحی هم تا کیلومتر ها هیچ مغازه‌ای نبود و خلاصه هرکس آنجا بود صبورانه از این مسئله می‌گذشت همین که داشتیم در دلمان اجر گرسنگی و مجاهدت در راه خدا را حساب میکردیم کسی اجر دادن نان و پنیر و سبزی را به ما گرفت و مارا از حساب و کتاب خلاص کرد لقمه مزه کباب میداد از دو جهت ریحان های خوشبو و میزان گرسنگی و در نتیجه میل به غذا لقمه نان و پنیر مارا به بهترین لقمه دنیا تغییر میداد در گیر و دار بودیم که اگر موکب کاری نیست برویم جمکران و برگردیم اما رفت و برگشت حداقل ۲ ساعت زمان می‌گرفت و ممکن بود اگر موکب شلوغ شود نتوانیم خودمان را برسانیم در تاریکی شب در بیابان های اطراف مسیر و جمکران پر بود از ستون نفراتی که نوری جز نور گنبد فیروزه ای جمکران راه را به آنها نشان نمیداد به موکب برگشتیم شام رسیده بود انتخاب هم داشتیم منو آزاد بود، عدس پلو و لقمه الویه عدس پلو را انتخاب کردیم اما چون قاشق نداشتیم ناچار منو آزاد ما به لقمه الویه تبدیل شد لقمه را خوردیم و رفتم قسمت پزشکان میز پلاستیکی جلوی آقای دکتر مانع دیدن این بود که دکتر از زانو دو پا ندارد و روی ویلچر نشسته است، عکاس هم داشت بی نهایت تلاش می‌کرد که این قاب را ضبط کند اما میز دست از استتار این صحنه برنمیداشت و تلاشش تقریباً ناکام ماند شاید بگویید از کنار می‌گرفت که خب تعداد زیاد میز و فاصله کم آنها زاویه کناری به عکاس نمی‌داد میز دیگر خانم دکتر نشسته بود که من هم همانجا کنار دوستم نشسته بودم و پرسیدن تخصص شان سر صحبت را باز کرد، تقربیا قدیمی ترین متخصص رادیوانکولوژی قم بودند شاید بپرسید تخصص رادیوانکولوژی چیست که خب همین سوال باب صحبت چند ساعته را باز کرد و خانم دکتر که هم شنونده و هم گوینده بسیار خوبی بود ساعت ها مصاحبت تا حدود ۱۲ شب را شیرین کرد ۱۲ شب بود که دیدیم دور از جمعیت هستیم و ناچار میز و صندلی و چند تا دارو پر کاربرد را برداشتیم و رفتیم سر جاده باد و خاک شدیدی شد و مدام ماسک نیاز بود و من بین سر جاده و موکب که وسط یک کوچه خاکی بود در رفت و آمد بودم بیماران هم سردرد و پا درد و همراه نداشتن دارو فشار بودن جمعیت پیوسته و پر جمعیت به سمت جمکران حرکت میکرد تعداد زیادی از مردم هم اطراف ما زیرانداز پهن کرده و نشسته بودند هنوز ساعت ۱ بود، زیر آسمان خدا در بیابان و تا چشم کار میکرد جمعیت بود آماده شدیم برای نماز صبح، بعد از آن با این که بسیار خسته بودم از ترس اینکه مبادا خواب بمانم و وقتی بیدار شوم یک حسرت برایم باقی بماند از استراحتگاه بیرون زدم بین داروخانه و تزریقات و پزشکی چرخیدم یک سرم و پنتوپرازول را تزریق کردم، خانم جوان با شکایت معده درد از تهران آمده بود و بعد رفت چند لحظه که گذشت ناگهان چند کیس خاص با هم از راه رسیدند دنبال دکتر می‌گشتیم اما هیچ کدام از دکتر ها نبودند