بَــرقِنگــاه.
آفتابا چه خبر؟
این همه راه آمدی که به این خاک غریبی برسی؟
ارغوانم را دیدی سر راه؟
مثل من پیر شده است؟
چه به او گفتی؟
او با تو چه گفت؟
نه! چرا میپرسم
ارغوان خاموش است
دیرگاهیست که او خاموش است
آشنایان زبانش رفتهاند
ارغوان ویران است
هر دومان ویرانیم
حالِ مرا از نوشتههایم نخواهی فهمید
من پشتِ کلمههایی که ننوشتهام، خواهم گریست.
فراغِ تو، تنها یک دلتنگی نبود؛
حسِ گم کردنِ بخشی از خودم بود،
بخشی که هرگز نمیتوانست بدونِ دیگری، کامل باشد...
در غمت، گر جان به دشواری دهم، معذور دار
زآنکه دل تنگ است و آسان بر نمیآید نفس
بَــرقِنگــاه.
صورتت را به چه تشبیه کنم در شعرم؟
ماه بیجا بکند مثل ِ،تو زیبا،بشود:)