"کاش میشد آدم گاهی ،
فقطگاهی !
به اندازهی نیاز بمیرد ،
بعدبلندشود ؛
خاک هایش را بتکاند ،
اگر دلش خواست
برگردد به زندگی ،
و اگر دلشنخواست
بخوابد تا ابد ...
کمکم دارم برمیگردم به همون
نقطه تاریکی که کلی جنگیدم تا بتونم
ازش بیام بیرون ...
این خواستهیِ ساده، نشانِ عمقِ وابستگیِ من به توست. که دنیایِ من، بدونِ ماندنِ تو، معنایی ندارد..
شاید این حالِ خراب،
این خستگی،
این بی حالی ،
این عصبی و ناخوش
بودن ها...
فقط برا اینکه من
دلتنگتم...
عاشقان هم، همه خوابند
در این موقع شب!
بیگمان، یک دلِ
ویران شده از عشق،
فقط بیدار است ..
یبار..
بهش گفتم میدونستی چشات
یه برقِ خیلی خاصی دارن که
آدم دلش میخواد ساعت هاا
بدون پلک زدن غرقِ چشات
بشه..؟
اصن خبر داری از حالت چشات؟
از برقشون؟
خبر داری که چقدر عمیقن..؟!
گفت یچی بگم؟
گفتم جونم؟
گفت همه این حالتا..
مخصوصا اون برقی که ازش
حرف میزنی فقط موقعی که بهت
نگا میکنم ظاهر میشن...
این چشایی که ازش حرف میزنی
همش برا توعه...