زرگری بود در بازار خوی به اسم حاجی سرداری.از قدیمی های کاسبان بازار بود.
معتمد بود و مومن.
در مسجد "حاج بابا" که مسجد بازار هم بهش می گفتند، درس رسائل و مکاسب طلاب هر روز برقرار بود.
حاجی سرداری کاسبا رو جمع می کرد و قبل بالا دادن کرکره ها، می بردشون پای درس مکاسب.
کاسب ها هر روز نیم ساعت شریعت یاد می گرفتند و بعد می رفتند سراغ کسب و کارشان.
اینطوری به ربا و معاملات حرام نمی افتادند.
مثلا حاجی سرداری طلا رو قسطی نمی فروخت. میگفت: چیزی که قیمت نهاییش معلوم نیست، نمیشه نسیه فروختش.
قدیمیا جزئیات معاملات را می فهمیدند. به معاملات شبهه ناک نمی افتادند. حساس بودند به اینجور چیز ها.
یک روز پسر حاجی سرداری من را دید و پاکت پولی سمتم گرفت: گفت حاج آقا! این خمس منه. لطفا بدینش به دفتر حضرت آقا.
سلام و احوال پرسی که کردیم، بهش گفتم سایت و حساب دفتر هست دیگه چرا از سایت پرداخت نمی کنید؟
گفت دوست دارم شما ببرید. رسیدشو هم نمیخوام.
بعدش خاطره ای از پدرش برایم تعریف کرد:
پدرم خدابیامرز، همه کاره ی بازار بود. کمک کار مغازه دارها و معتمد بازار بود.
کاسبا حاج آقا رو خیلی دوست داشتن. خمس شونو می آوردن میدادن به پدرم و پدرم می برد میداد دفتر مراجع.
اما خودش این کار رو نمی کرد. خمس هر کسی رو به طلبه و یا روحانی ای می داد که اونا ببرن. اینطوری هم به روحانی ها اعتبار می بخشید. همم متوجه شده بود دفاتر مقدار کمی از آن خمس رو، برای امرار معاش طلبه برمی گردونن.
حاج آقا(پدرم) طلبه های کم برخوردار رو شناسایی کرده بود و خمس بازاری ها رو میداد اونا می بردن تحویل دفتر مراجع میدادن.
خدا رحمت کند قدیمی های متشرع مارا
#خمس
#خوی
#سرداری
#کاسب
#متشرع
9.14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خبر آغاز حرکت پهپادها را که شنیدم،وضو ساختم و بلند شدم برای نماز استغاثه.
شاید این خالصانه ترین نماز عمر سی ساله ام بوده باشد.
در قنوتم برای پهپاد های آهنی،جان بخشی کردم.
در گوشم،صدای موتور شاهدها را بهترین صدای عالم تصور کردم.
خدا را قسم دادم به لحظات جانفرسای بین در و دیوار دردانه ی عالم،حضرت صدیقه ی طاهره کمک کار و یاور پهپادها و موشک هایمان باشد.
نماز را تمام کردم و گوشی را برداشتم. کانال ها را بالا پایین می کردم. از ایتا به تلگرام و از تلگرام به ایتا
سرعت خبرها خیلی پایین تر از انتظار و توقعم بود.
خواب را مثل همه ی ایرانی ها برای خودم حرام کردم
نمی توانستم هم بخوابم
لباس های بیرون را پوشیدم به رفیقم زنگ زدم
گفت بیا خبرگزاری
موقع بیرون رفتن چشمم به عمار افتاد. شیرین؛ با خیال راحت خوابیده بود.
تا سال ۱۴۱۴ رفتم. آنموقع عمار ۲۰ ساله است.
پدر و پسری خلوت کرده ایم.من از بامداد روز ۲۶فروردین ۱۴۰۳ میگویم.
از لذتی که تا به عمرم نچشیده بودم.
از غروری که بر روح و جسمم غلبه کرده بود.
به موقعیتی که حاج قاسم و تهرانی مقدم و متوسلیان و امام موسی صدر و تمام شهدای انقلاب حسرت قرار گرفتن در آن موقعیت زمانی را میخوردند.
خوشحال بودم که امشب بعد از ۱۹۰ روز غزه شهید ندارد.
اشک شوق ریختم برای خوشحالی فلسطینیان.
شبی بود که از کودکان غزه شرم نداشتم
فخر فروش عالم من بودم درآن شب
تمام بند بند جسمم از این جمله ی یک فلسطینی در هیجان بود
که میگفت قسم بالله هذا العید
مثل شب پر استرسی که پدرم از شب پیروزی انقلاب خمینی برایم تعریف میکرد.
خدا خیرت بدهد جناب آقای سیدعلی خامنه ای
#وعده_صادق
#تنبیه
@barikenoor
vadeye sadegh 1.mp3
4.2M
👆👆👆👆
#وب_آوا ی متن بالا
بماند برای یادگار
با گویندگی عالی دوست خوبم حاج #معصوم_احمدی
#وعده_صادق
#سپاه
#تنبیه_موشکی
@barikenoor
مصطفی جان! امروز به احترام دو دختر پر کشیده ات، نتوانستم سمت دخترم بروم و بغلش کنم. خجالت کشیدم. ای کاش هیچ مادری داغ مثل مصیبت تو و فرزندانت را نبیند. ای کاش هیچ همسری... اصلا نمی خواهم به حال همسرت بعد از تو فکر کنم. خدا نبود اگر، نمی توانستم هضم اش کنم. خدا هست.
خودم را تسکین میدهم که لابد خدا ظرفیت تحمل مصیبتِ تو و دخترانت را به مادر بزرگوارت داده.
ما همه داغدار توایم. داغ تو انصافا هم سنگین است. امیدوارم امشب، دست در دست پدر شهیدت و به همراه دو نوگلِ زیبایت؛ محضر ابی عبدالله را درک کنی. سلام ما را به تمام شهیدان خوی برسان.
مصطفی جان! بیشتر از داغِ از دست دادنت، نگرانم. بالاخره ما یک جان داریم که دیر یا زود، آن را تحویل میدهیم. نگرانی ام از این است که جای تو پُر نشود.
اینکه طلبه ای حاضر نشود، روضه های دم دریِ خانه های شهدا را، راه بیاندازد.
اینکه دیگر در شهر خوی طلبه ای، نخواهد، لباس خاکی با عمامه بپوشد.
طلبه ای نباشد، در هنگامه ی مصیبت و زلزله و پای کار ترین افراد باشد.
اینکه طلبه ای تمام عناوین دنیوی را کنار بگذارد و ته کوچه ترین هیئت را برای سخنرانی، انتخاب کند.
به نظرم کسی مثل تو نباشد شاید، که قول منبری را بدهد و اتفاقا قبل از هیئت از پشت بام بیوفتد و دوتا پایش از مچ دربرود اما چون قول داده، در آغوش دو نفر، بیاید و منبر اش را برگزار کند.
مصطفی جان! نگرانم از نبودنِ کسی مثل تو که وقتی در یک مجلسی از او تشکر کردم، با صورت سرخ شده دم گوشم بگوید: آخرین بارت باشد از من اسم می بری.
من به حال خوی نگرانم. بعد از تو؛ کسی، حوصله می کند حتی فرش های مجلس شهیدانه را بیاندازد و جمع کند.
چه کسی حاضر می شود بعد از تو، مثل تو، خجالت و کم رویی را کنار بگذارد و لباس چیرکی بپوشد و عمامه بر سر، با بچه های مصیبت زده، عمو زنجیر باف بازی کند.
متاسفم که اینها را بعد از مرگ ات می نویسم. ای کاش شهر من، خوی، ده تا مثل تو را داشت. ای کاش بعد از تو عَلَمَت زمین نمی افتاد.
حاج مصطفی حاجی حسینلو! محضرِ پدر و برادرِ شهیدت، محضرِ تمام شهدایی که برای اعتلای تفکرشان تلاش کردی و در محضر اباالشهدا حسین بن علی، در حقمان دعا کن.
@barikenoor
هدایت شده از حوزه و انقلاب اسلامی
49.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰شهدای روحانیت | به مناسبت ایام شهادت #شهیدروحانی_مهدیهاتفی
🔸شهیدی که در فروردین ماه، مورد نظر و عنایت اش قرار گرفته ایم، روحانی شهید مهدی هاتفی است.
◽️سعی مان بر این بوده که صفحه ای از زندگی این شهید بزرگوار را ورق بزنیم.
و در اختیار شما مخاطبین قرار بدهیم.
باشد که قبول درگاه رب شهیدان قرار بگیرد.
💯فیلم را ببینید و شهدا را با یک صلوات یاد کنید.
#شهدای_روحانیت
#حدیث_صداقت
📮 سایت | ایتا | آپارات | ویراستی | بله
👆👆👆👆👆
زحمت تهیه فیلم، توسط دوستان مرکز مطالعات راهبردی حوزه و انقلاب، صورت گرفته؛ از روایتی که چند وقت پیش نوشتم
خداقوت بهشون.
"همچنین این روستا با داشتن ۱۰۴ شهید (با توجه به جمعیت کم) در دوران جنگ تحمیلی در ایران رکورددار است."
جمله ای کوتاه در رابطه با شهدای روستای فردو.
ترجیح "سایت همشهری آنلاین" این بوده لابد.
اکتفا به یک جمله ی کوتاه در توضیحِ متمایز ترین ویژگی روستای فردو، نهایتِ بی انصافی است. نشانه ی رویکردی است که فرسنگ ها با آرمان انقلاب اسلامی فاصله دارد.
رویکردی که زراعت ، دامداری و پرورش زنبور عسل در این روستا را می بیند اما پرورش 126 انسانِ در اوج را نمی بیند.
روییدن گل گاو زبان، گل ختمی و شاتره و شیرین بیان را می بیند، اما رویش گل های معطر در بوستان شهادت را نمی بیند.
از شغال، گرگ، روباه، خرگوش وکبک و تیهوی حیات جانوری فردو می نویسد اما از حیات طیبه و ملکوتی بیش از 500 رزمنده ی مجاهد نمی نویسد.
از نان محلی، قره قوروت، لبنیات، خشکبار و محصولات باغی اش می گوید اما از شیر پاکِ مادرانِ شیرپرور، حرفی به میان نمی آورد.
از مسیر قم تا روستا، چندین بار علامت سوال ذهنم را از میوه ی درخت، به شاخه و ریشه ی آن کشاندم. دلم میخواست اینبار از نتیجه، به صغری و کبرای مسئله، برسم.
به همراه بچه های واحد رسانه به سمت فردو حرکت کردیم. دو سه ساعت قبل از شروع راهپیمایی روز قدس به روستا رسیدیم. سید پیشنهاد داد از همین ورودی و اولین میدان روستا فیلم خام بگیریم. پشت فرمان نشستم و آرام، پستی و بلندی کوچه ها را رد کردم...
باید پیاده می شدم و متواضعانه در این کوچه ها قدم می زدم. ماشین را مقابل مسجد مصلی نگه داشتم. پیچیدم به یک کوچه ی قدیمی.
زیبایی های بصری روستا، از طاق درختان انگور تا شکوفه های تازه جوانه زده ی درختان، فراوان به چشم میخورد.
دوست ندارم آنها را توصیف کنم. باید رفت و از نزدیک دیدشان.
فکرم را از گوشه و کنار، جمع کردم.
برای آشنایی با شهدای روستای فردو، آمده بودم.
اطلاعات چندانی نداشتم.
کاش در و دیوار و درختانِ منازل، به صدا درمی آمدند.
کاش میشد شهدا، به راحتی تبدیل به کلمات می شدند و من کلمات را گوش جان می کردم.
کاش تراویده های ذهنی مقدس شهداء مثل این آب قنات، در کوچه های روستا جاری بود و من مشت مشت آن آب زلال را می نوشیدم
ای کاش دستانم اینقدر خالی نبود.
به دستانم نگاه کردم.
به این فکر کردم که وضو دارم یا نه. وضو داشتم. دستم را کمی بالا آوردم و از شهیدی که نمی شناختم اش خواستم دستم را بگیرد و ببرد، به روزهای اوج این روستا. روزهایی که رقابت بود بین جوان هایش. که کدام زودتر، لقب مجاهد و رزمنده، به پس و پیش اسم اش اضافه خواهد شد. به ایامی که تلاش های این جهانیِ مردم روستا، بر شهید بودن و شهید شدن بود.
اینجا محل زندگی شهدا بود. 126 شهید در این کوچه ها و خانه ها رشد کردند و به دست مادران و پدران تربیت شدند. اینجا محل قتل و محل دفن شهدا نیست. اینجا محل شهید بودن آنهاست. اینجا همان صغری و کبرای مسئله من است. فرآیند شهید شدن از اینجا آغاز شده. اینجا هم زائر میخواهد. اینجا هم کاروان راهیان نور لازم دارد.
با محمد امین و سید مهدی مسیر آمده را برگشتیم. مساجد پر تعداد فردو، توجهمان را جلب کرد. مساجد کوچک وقفی، که هر خانواده در کنار منزلش ساخته بود. بیشتر آن مساجد مخروبه شده بودند. از شیشه ی شکسته ی پنجره ی یکی از آنها، داخل مسجد را نگاه کردم. تصویری خیلی دور و کدر را دیدم. انگار که این تصویر برای آینده باشد. تصویر یک دختر دانشجوی تازه چادری شده، که روی گوشه ای از این گلیم کهنه نشسته، زانوانش را بغل کرده و چفیه ای روی سرش کشیده و های های گریه می کند.
هدایت شده از حوزه و انقلاب اسلامی
34.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰#تنفس_درهوای_شهادت
📽 به همراه بچه های واحد رسانه به سمت "فردو" حرکت کردیم. دو سه ساعت قبل از شروع راهپیمایی روز قدس به روستا رسیدیم. سید پیشنهاد داد از همین ورودی و اولین #میدان_روستا فیلم خام بگیریم. پشت فرمان نشستم و آرام، پستی و بلندی کوچه ها را رد کردم...
💯اولین قسمت از سفرنامه ی روستای شهید پرور فردو، تقدیم نگاهتان
📲کاری از واحد رسانه ی مرکز مطالعات راهبردی حوزه و انقلاب
🔸برای مشاهده فیلم با کیفیت به لینک زیر مراجعه بفرمایید:👇🏻
https://aparat.com/v/0YKyp
#روستای_فردو
#شهدای_روحانیت
📮 سایت | ایتا | آپارات | ویراستی | بله
باریکه نور
#تنفس_در_هوای_شهادت سفرنامه ی روستای #فردو #قسمت_اول 👇👇👇👇
#قسمت_دوم
سفرنامه ی روستای #فردو
کوچه های خالی از جمعیت را بالا و پایین می کنم. تنها راه ارتباطی ام با آدم هایی که حالا اسم هاشان بر روی کوچه و خیابان های روستاست، شنیدن خاطرات آنها است.
باید سراغ افرادی را بگیرم که روزگاری با آن آدم ها در ارتباط بودند. البته در روستایی مثل فردو، گشتن و گیر آوردن رزمنده ای که خاطراتش را بازگو کند، کار سختی نیست. کافی است دربِ یک خانه ی قدیمی را بزنی...
به جایی که ماشین را پارک کرده بودم، برگشتم. گرسنگیِ روزه، انرژی ام را گرفته بود. کنار دیوارِ سایه انداخته ی مصلی، نشستم. در سرم کلماتی را کنار هم چیدم، که اگر درِ خانه ای را کوبیدم چه بگویم؟! که صدای کشیده شدن پا روی زمین را شنیدم.
پیرمردی بود عصا به دست. از دالانی تنگ به سمت مصلی پیچید. بلند شدم به استقبالش رفتم...
پیراهن مشکی به تن کرده بود. گرد پیری کنار چشمانش بیشتر دیده می شد. گفت: حسن اویسی هستم. 72 سالم است. در عملیات های محرم و کربلای 5 و والفجر8 حضور داشتم. 45 روز در مهاباد(غرب کشور) با دموکرات ها می جنگیدم.
یا من نمی توانستم از او حرف بکشم یا خودش استعداد بروز جملات بیشتر را نداشت. برای سوالاتِ بلند من، جواب های کوتاه داشت. انگار که به بدیهی ترین سوالات جواب داده باشد.
25ساله بود که اولین بار با یک گروه 45 نفره، عازم جبهه ی غرب می شود. در آن عملیات اولین شهید فردو، به شهادت می رسد. شهید محمد حیدریان. نانوا بود.
می گفت در هر اعزام حداقل 100 نفر راهی جبهه می شدند.
حجم حضور، فوق العاده، زیاد است. تصویر سخنی از حضرت آقا بر بالای یادمان گلزار شهداء را مرور می کنم: دنیای مادی امروز، حیران این پدیده ی بی نظیر شهادت 114 نفر از فردو است. از زمان ایراد سخن، 12 شهید دیگر بر این تعداد اضافه شده است.
در این مسیر پهناور، من گُم شده ام. حقیقتا متحیرم. فقط دنبال کسی هستم که سرش را جلو بیاورد و بعد انگار که رازی بگوید، اسرار مگو را بازگو کند.
روستاهای زیادی مثل فردو در ایران وجود دارد، ولی آنها اینقدر شهید و رزمنده ندارند. چرا؟
واضح و روشن است که مقصود امام امت به خود امت، بخوبی منتقل شده.
حسن اویسی می گفت: امام گفت آنقدر بروید تا فرماندهان بگویند دیگر نیایید.
منظورش همان جهاد کفایی بود.
این حلقه های انتقال، کار خودشان را کرده بودند. همان جا که این رزمنده ی عزیز گفت: طلبه ها و روحانیون، حضور در جبهه را خیلی تبلیغ می کردند.
طلبه هایی که صحنه ی روبرو را می شناختند. فرصت ها و تهدیدهایش را. دوست ها و دشمن هایش را. تمام عناصر این مسیر را آشنا بودند.
طلبه ها متوجه بودند که جهت گیری مان، به سمت جامعه ی اسلامی است و این نیاز به از جان گذشتن دارد.
امید بخشی به قله ی روشنایی را هم طلبه ها انجام می دادند. و چه خوب هم انجام دادند.
هدایت شده از حوزه و انقلاب اسلامی
47.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰#تنفس_درهوای_شهادت
🔻در سرم کلماتی را کنار هم چیدم، که اگر درِ خانه ای را کوبیدم چه بگویم؟! که صدای کشیده شدن پا روی زمین را شنیدم.
پیرمردی بود عصا به دست. از دالانی تنگ به سمت مصلی پیچید. بلند شدم به استقبالش رفتم...
📥 قسمت اول:
https://eitaa.com/mmhe_ir/1595
📥دومین قسمت از سفرنامه ی روستای شهید پرور فردو، تقدیم نگاهتان
📲کاری از واحد رسانه ی مرکز مطالعات راهبردی حوزه و انقلاب
🔸برای مشاهده فیلم با کیفیت به لینک زیر مراجعه بفرمایید:👇🏻
https://www.aparat.com/dashboard/videostat/ufj3hz7
#روستای_فردو
#شهدای_روحانیت
📮 سایت | ایتا | آپارات | ویراستی | بله