🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۵ 🎬 جلوی در یک عالمه کفش بود، هر چی نگاه می کردم کفشام را نمی دیدم، ب
#داستان_واقعی
#زهر_وفا
#قسمت۶
دستم را روی زنگ گذاشتم و فشار دادم، بعد از چند دقیقه صدای کشیده شده دمپای روی زمین آمد و همزمان صدای داداش مجید هم بلند بود: بابا اومدم چه خبره این دستت را از روی زنگ بردار سوزوندیش این بی صاحب را....
هول شده بودم، دستم را از روی زنگ برداشتم و در باز شد و قامت بلند و لاغر مجید در چارچوب در پدیدار شد.
مجید که گره به پیشانی داشت با دیدن من پقی زد زیر خنده و گفت: ملیحه چی شده؟! مگه تو کلید نداری؟ خل شدی یا عاشق؟!
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: کلید نبرده بودم آخه با عجله رفتم خونه سیاره خانم و بعدم کلید زنگ گیر کرده بود پایین من چکار کنم و با زدن این حرف از کنار مجید رد شدم.
مجید بیرون رفت، مطمئنا داشت کلید زنگ در را بررسی میکرد و زیر لب گفت: هااا حتما با هشت تا دختر سیاره خانم گشتی که حالا فراموش کار هم شدی..
خودم را بدو به اتاق رساندم، حرف مجید توی سرم می پیچید: خل شدی یا عاشق؟ یعنی اینقدر وضعم خراب بود؟!
خوشبختانه کسی خانه نبود، داخل اتاق شدم و چهره ی خودم را با همان حالت توی آینه نگاه کردم، با دیدن خودم آهم دراومد دستی به لپ های گل انداخته ام کشیدم و گفتم: یعنی این رنگ صورتم، منو رسوا میکنی...
و بعد بیشتر دقت کردم و به این فکر می کردم، کیومرث با دیدن این چهره چه حسی پیدا کرده؟!
نمی دونم چطورم شده بود، فقط میدونم که احساسات درونیم تغییر کرده بود و منی که ته تغاری و عزیز کرده خانه بودم و پدرم حسن آقا روم کلی حساس بود و خواهر برادرام هم طوری باهام برخورد می کردن که هنوز بچه ام باید بچگی و شیرین زبانی کنم، دوست داشتم الان ازدواج کنم، البته سنم شانزده سال بود و توی این دوره خیلیها دختراهاشون را زیر این سن شوهر میدادن...
تو آینه خیره به خودم بودم و با خودم صحبت می کردم که با صدای مجید به خودم اومدم: ملیحه، برات نگرانم، به نظرم خل شدی هااا، چند دقیقه ای هست اومدم و بهت خیره شدم، انگار جز خودت تو آینه، هیچ کس را نمی بینی!
چادرم را در آوردم و همانطور که به سمت جالباسی فلزی که به دیوار زده بودیم میرفتم گفتم: من خل نیستم آق داداش، فکری به حال خودت کن که پیر شدی و زن نگرفتی، مگه نشنیدی که بابا همیشه برات میگه...
مجید که خوب می دونست انتهای حرف من به کجا ختم میشه گفت: حالا نمی خواد چیزی نقل کنی، بیا با هم یه کم انگور بچینیم و بزنیم به بدن که دلم انگور شیرین می خواد.
اصلا حال خودم را نمی فهمیدم، تا شب توی فکر کیومرث بودم و حتی اون شب کیومرث توی خوابم هم بود.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۶ دستم را روی زنگ گذاشتم و فشار دادم، بعد از چند دقیقه صدای کشیده شده
#داستان_واقعی
#زهر_وفا
#قسمت۷
صبح شده بود، اصلا نفهمیدم دیشب کی خوابم برد، اشعه های خورشید که از پنجره داخل می تابید به من می گفت که امروز دیرتر از همیشه از خواب بیدار شده ام.
همانطور که روی جاخوابم نشستم دست هایم را به دو طرف باز کردم، ریه هایم را پر از هوا کردم و می خواستم نفس بلند بکشم که ناگهان حس کردم از داخل هال صدای آشنایی می آید.
با شتاب از جا بلند شدم و خودم را به در اتاق رساندم، آرام و بی صدا درز در را باز کردم و چیزی در دیدم نبود، گوشم را به در چسپاندم.
درست متوجه شده بودم این صدای سیاره خانم بود که داشت با مادرم صحبت میکرد و میگفت: خلاصه خواهر! هر چی از حجب و حیای این بچه بگم کم گفتم، یعنی توی طایفه دست روی هر دختری بگذاره، نه نمی شنوه، بس که همچی تمامه، خدا را شکر شغل دولتی داره، همافر هست، تیپ و قیافه که نگو زیباست اهل زندگی هست...
با شنیدن واژه «همافر» انگار قلبم یک لحظه فرو ریخت، این تعاریف غیر از کیومرث در مورد هیچ کس صدق نمیکرد، اما چه لزومی داشت سیاره خانم سر صبح پاشه بیاد خونه ی ما این حرفها را برای مادرم بگه؟!
تازه سیاره خانم اهل خونه گردی هم نبود، اینقدر سرش شلوغ بود که چی میشد بعد از سالی سکندری وقت کنه بره خونه یکی...
سیاره خانم باز هم از کیومرث تعریف کرد و مادرم هم بی صدا حرفهایش را گوش می کرد، شاید او هم مثل من از این حرفها شوکه شده بود.
سیاره خانم نفسی تازه کرد و مادرم گفت: چای تون را میل کنین!
سیاره خانم گفت: چای هم می خوریم، جونم برات بگه که این آقا کیومرث از دیروز دختر خانم شما را داخل جلسه قران دیده، یک دل نه صد دل عاشق شده، باورت میشه خونه خودشان نرفته و اومده خونه من بست نشسته تا من پاشم بیام و حرف دلش را به شما بزنم، ببخشید هااا، دیگه مجبور شدم سر صبحی مزاحمتون بشم
پشتم را به دیوار زدم و همانطور که روی زمین می نشستم و خیره به نقطه ای مبهم روی قالی بودم زیر لب گفتم: پس...پس حس کیومرث هم به من همین بوده، اونم از من خوشش اومده و...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🍂🌼🍂🌺🍂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۷ صبح شده بود، اصلا نفهمیدم دیشب کی خوابم برد، اشعه های خورشید که از
#داستان_واقعی
#زهر_وفا
#قسمت۸
نمی دونم چه اتفاقی افتاد که حرفهای واضح سیاره خانم تبدیل به پچ پچی مبهم شد، خیلی دلم می خواست بدونم چی دارن می گن اما هر چی بیشتر تلاش می کردم، کمتر می فهمیدم چی میگه
خودم فکر می کردم الان نظر خانواده ام راجع به کیومرث چی میتونه باشه!
خانواده ام روی من حساس بودن، چون دختر ته تغاری خونه بودم، نه تنها پدر و مادرم که حتی دو تا آبجیام و دو تا داداشم هم روم حساس بودن، همین داداش مجید نفسش روی من در می آمد و این کار را مشکل می کرد، البته اینطور که سیاره خانم می گفت و از ظاهر این آقا بر می آمد، طرف آدم با وجناتی بود و احتمالا مقبول واقع می شد.
سیاره خانم چند دقیقه ای پچ پچ کرد و بعد از جا بلند شد، مشخص بود در حال رفتن هست و گفت: پس حاج خانم! خبر از خودتون با حسین آقا مشورت کنید و نتیجه را به من اطلاع بدین و اینم توجه داشته باشین، کیومرث پسر خیلی خوبیه و لایق بهترین ها هست.
مادرم مدام چشم چشم می گفت، صدای باز شدن در هال بلند شد، سریع از جام بلند شدم، خواستم برم توی هال اما روم نشد، اینجوری مادرم میفهمید که بیدار بودم و حرفاشون را شنیدم، برای همین خودم را رسوندم به جاخوابم و دراز کشیدم و یک جوری خودم را بخواب زدم که انگار خواب پادشاه هفتم را میبینم.
پنج دقیقه بعدش مادرم اومد توی اتاق و گفت: پاشو...پاشو ملیحه، لنگ ظهر شد، دو روز دیگه عروست کردم توی خونه شوهر هم بخوای اینجوری دل بخواب بدی که زندگیت واویلاست، پاشو دیگه...پاشو بگو ببینم دیروز توی خونه سیاره خانم چه دسته گلی آب دادی...
ادامه دارد..
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌺🌿🌼🌺🌿
#زهر_وفا
#قسمت۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
توی جا غلتی زدم و همانطور که دستهام را به دو طرف باز می کردم و با حالت خواب آلود گفتم: سلام مامان! صبح به خیر! چی شده اول صبحی اومدی بالا سرم داد و بیداد می کنی؟!
مادرم یه نگاه بهم کرد و گفت: اولا ساعت ده صبح شده، ثانیا کجا داد و بیداد کردم؟!
روی جا خواب نشستم و گفتم: میگین دیروز چه دسته گلی به آب دادم! آخه ما غیر از قران خوندن توی خونه سیاره خانم چه کاری می تونیم بکنیم.
مادرم کنارم نشست و گفت: دیروز اتفاق خاصی نیافت؟! یعنی هیچ کس خونه سیاره خانم نیومد؟!
خنده ریزی کردم و گفتم: هیچ کس که نه! یعنی کل محله خونه ی سیاره خانم بودن ، آخه این سواله میپرسین مامان؟! خونه سیاره خانم انگار کاروانسراست خوب.
مادرم چشماش را ریز کرد و گفت: نه منظورم خانم های محله نبود، هیچ مردی نیومد؟!
ابروهام را توی هم کشیدم و همانطور که وانمود می کردم فکر می کنم گفتم: عه...چرا...چرا...یه آقای جوون و خوشگل اومد، بی هوا هم اومد تو خونه، صدای همه ی زنها در اومد و میگفتن حجاب نداشتیم و ... من گفتم تقصیر اون بنده خدا چی هست، شما خودتون را سفت بگیرین و...
مامانم پقی زد زیر خنده و گفت: پس جلو زبون خودت را نتونستی بگیری و کار دستت داد!
با تعجب گفتم: کار دستم داد؟! نکنه کسی اومده شکایتم را کرده؟!
مادرم همانطور که از جاش بلند می شد گفت: پاشو جا خوابت را جمع کن، خانم خواستگار پیدا کردند، اونم همون آقایی که میگی خوشگل بود..
مادرم این حرف را زد و از اتاق بیرون رفت، انگار خودش هم یه جورایی هول شده بود و البته منم تازه فهمیدم چه سوتی دادم و جلو مادرم به کیومرث گفته بودم خوشگل، مثل لبو صورتم سرخ شد.
خلاصه اون روز، سر سفره ی نهار، البته وقتی من بشقاب به دست پاشدم برم سمت آشپزخونه، قبل از اینکه سفره جمع بشه، مادرم با سیاست های مخصوص به خودش قضیه ی خواستگاری کیومرث را گفت و من نمی دونستم برخورد بابا و داداش مجید چی میتونه باشه
۹
#زهر_وفا
#قسمت۱۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
داخل آشپز خانه شدم اما تمام هوش و حواسم توی هال بود، مادرم کم کم قضیه کیومرث را گفت، پدرم که انگار داشت شنیده هایش بالا و پایین می کرد، سکوت کرده بود که صدای مجید بلند شد:
اگر این آقایی که میگی اینهمه خوبه و همه چی تمام هست و دخترا براش سرو دست میشکنن، چرا سیاره خانم که هشت تا دختر داره یکی از دختراش را بهش نمیده؟!
مادرم گفت: ببین پسرم، طرف باید به دلت بنشینه، حتما دخترای سیاره خانم به دل این آقا ننشستن وگرنه دخترای سیاره خانم که گوهر هستن گوهر...
مجید که خیلی روی من حساس بود، اصلا کل خانواده روی من حساس بودن گفت: ولی باید یه تحقیق درست حسابی ازشون کنیم، نمیشه که دختر دسته گل را به هر کسی داد.
پدرم گلویی صاف کرد و گفت: اینجور که تعریف کردن ازش، باید آدم نرمالی باشه، اما به قول مجید تحقیق لازمه، از طرفی دختر بالاخره باید ازدواج کنه، حالا چه بهتر که با یک آدم خوب و مؤمن و تأیید شده ای بره زیر یک سقف...
پدرم رشته ی کلام را به دست گرفته بود و برخلاف مجید از حرفاش بر می آمد که موافق این ازدواج هست و همین باعث میشد قند توی دل من آب بشه...
ble.ir/join/D3XHwcgFnk
عزیزان داستان زهر وفا
در کانال بله
قسمت ۵۲ هست
وجلوتره
کسی خاست عضو بشه
بخونه
#زهر_وفا
#قسمت۱۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
خیلی زود همه چی گذشت، حالا کل خانواده از این پیشنهاد با خبر بودند، داداشام از اینور و اونور تحقیقات کرده بودند و نتیجه ی همه ی تحقیقات این بود که کیومرث سربلند بیرون آمده بود و همه اونو تایید کرده بودند و انگار پسری خودساخته و همه چی تمام بود که از قضا همافر هم بود و توی این دوره ای که پول به سختی گیر میامد، ایشون حقوق بگیر دربار بود و خیالمون بابت مخارج زندگی راحت بود، البته به همین نسبت کارش هم سخت بود و همانطور که سیاره خانم گفته بود، ممکن بود هر چند سال یک بار محل خدمت کیومرث تغییر کنه و هر بار توی یک شهر و یک استان باشه.
شب شده بود و قرار بود مثل روز بعد مراسم آشنایی انجام بشه، خانواده مون دور هم جمع بودن و بحثشون پیرامون زندگی من بود، خواهرا و عروس هام از این بخت و اقبال شیرین احساس رضایت می کردند و کیومرث را لایق این میدونستند که داماد آخر خانواده بشه، اما نمی دونم چرا من احساس می کردم، مجید علی رغم اینکه کیومرث را تایید کرده بود اما از یه موضوعی ناراحت بود و شاید ته دلش نمی خواست من با کیومرث ازدواج کنم، شایدم من بد احساس کرده بودم و مجید هم مشکلی نداشت ولی فکر می کردم مجید یه جورایی سرد هست.
خانواده حرفاشون را زدند و قرار شد جواب اصلی را بعد از آشنایی اولیه بدیم.
یک روز گذشت، دل توی دلم نبود، قرار بود شب خانواده کیومرث برای آشنایی بیان، از اول صبح چند دست لباس عوض کردم، اما هیچ کدوم به دلم نمی نشست، چون دفعه ی اول بود که کیومرث می خواست توی لباس خونه منو ببینه، خیلی حساس بودم باید خوب ظاهر می شدم.
اذان مغرب را گفته بودند که خواهرام و شوهرشاشون با عروس ها و داداشام البته بدون بچه هاشون یکی یکی اومدن، چون می خواستن جلسه ی اولیه خونه خلوت باشه، قرار شده بود هیچ کس بچه هاش را نیاره
میوه ها را شستم و خشک کردم، ظرف شیشه ای سبز رنگ که پایه ای پیچ در پیچ داشت و گلوله های ریز و تیله مانند دور آن، بهش جلوه ای خاص داده بود را جلوی روم گذاشتم و با دقت مشغول چیدن میوه ها شدم.
یک طرف سیب های سرخ و یک طرف انگورهایی که از درخت انگور روی حیاط چیده شده بود را با سلیقه به زیبایی چیدم.
می خواستم هندوانه را قاچ کنم و داخل ظرف دیگه بگذارم که سرو صدای خواهرم مهوش از بیرون بلند شد: کجایی عروس خانم پیدات نیست؟!
سرم را بالا گرفتم و همانطور که خجالت می کشیدم، چون تا این لحظه کسی بهم نگفته بود عروس خانم، لبخندی زدم و گفتم: می خوام هندونه را داخل ظرف...
مهوش نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت: پاشو...پاشو برو یه لباس درست درمون بپوش، مثلا عروسی هااا، پاشو الان مهمان ها میرسن...
۱۱
#زهر_وفا
#قسمت۱۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
از جا بلند شدم و گفتم: آخه هر لباسی را امتحان کردم، اما هیچ کدام به دلم نمی نشینه...
مهوش که همیشه حواسش به این امور بود، دست منو گرفت و همانطور که من را دنبال خودش می کشوند گفت: بیا بریم که سورپرایز برات دارم
با هم داخل اتاق شدیم، مهوش به طرف کمد لباس که داخل دیوار در آورده بودند رفت و در کمد لباس با صدای قیژی باز شد و از گوشه ی اونم به پلاستیک بیرون کشید و همانطور که دست می برد تا لباس داخل پلاستیک را بیرون بکشه گفت: این لباس را من فقط یه بار پوشیدم، یادته توی عروسی دختر عمو، اما لامصب برام تنگ شد، ولی اندازه تو هست، بپوش ببینم بهت میاد...
خدای من! لباس صورتی رنگ ساتن که سر آستین ها و جلوی یقه اش
منجق و ملیله های صورتی رنگ دوخته شده بود، این لباس واقعا به مهوش میومد اما چون یه ذره تپل شده بود عملا بی استفاده بود.
به مهوش گفتم پشتش را کنه به من و لباس را پوشیدم و روسری که زمینه اش صورتی رنگی بود و همراهش آورده بود را روی سرم انداختم، گلهای آبی روی روسری و زمینه ی صورتی اون به چهره ام طراوت خاصی داده بود.
مهوش روش را برگردوند و تا منو توی لباس دید چشماش یه برقی زد و گفت: وای ملیحه چقدر خوشگل شدی، امشب با این لباس آقا داماد را دیوونه میکنی...
از شنیدن واژه ی داماد یکهو خون به سمت صورتم هجوم اورد و مطمئن بودم که الان صورتم گل انداخته، در همین حین مامان در را باز کرد و گفت: کجایین شما؟! زودتر بیاین برین توی آشپزخونه که وقتی مهمونا... یکدفعه چشمش به من افتاد، حرفش را قطع کرد و همانطور که داخل اتاق میشد آغوشش را باز کرد و گفت: ملیحه! دختر قشنگم، چه خوشگل و باوقار شدی و بعد منو محکم تو آغوش گرفت و همانطور که صداش از بغض می لرزید گفت: آخه من دوری تو را چطور تحمل کنم؟! چقدر زود بزرگ شدی! و بعد بغضش ترکید و می خواست گریه کنه که مهوش پادرمیونی کرد و گفت: واه مامان!هنوز نه به داره و نه به باره گریه زاری راه انداختی؟! مگه ما عروس شدیم، رفتیم و دیگه ندیدیتمون که برای ملیحه اینکار میکنی..
مادرم بوسه ای از گونه ام گرفت وگفت: شما همه تون بچه های عزیز من هستین اما ملیحه ته تغاری هست بهش عادت کردم
۱۲
#زهر_وفا
#قسمت۱۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
اون زمان آرایش کردن و این خزعبلات مد نبود، زیبایی ها و چهره ها واقعی بود و مصنوعی نشده بود، با پوشیدن لباس و همون سر و صورت ساده و بی آلایش وارد آشپزخونه شدم.
بوی چای تازه دم با هل همراه شده بود وعطر دلنشینی را در فضای آشپزخونه ایجاد کرده بود.
بچه هامون هر کسی مشغول کاری بود، داداشا توی هال داشتند با مامان و بابا صحبت می کردن، منم روم نمی شد از آشپزخونه بیام بیرون، تا اینکه صدای زنگ در بلند شد.
با صدای زنگ در انگار قلبم هری پایین ریخت، خودم را به پنجره کوچک آشپزخونه که کنار اجاق گاز بود رساندم و پرده ی پنجره را یه ذره کنار زدم، از این زاویه قسمتی از درخت انگور دیده میشد و میتونستم مهمانها را یه نظر ببینم.
چشمم به حیاط بود، داداش مجید در را باز کرد، هیچی نمیدیدم، فقط چند تا سایه ی مبهم و صدای سلام و علیک رسمی می شنیدم.
بالاخره جلو اومدن ، یه مرد میانسال که مشخص بود پدر کیومرث هست و دو تا خانم که یکیشون سیاره خانم همسایه ما بود و یکیش هم شبیه سیاره خانم اما کمی جوان تر نشون میداد ولی با همون حجاب و وقار سیاره خانم که معلوم بود مادر داماد هست.
پشت سرش هم کیومرث و یه زن و مرد دیگه که احتمالا خواهر و برادر کیومرث بودن..
آاخ چشمم به کیومرث افتاد یه حالی شدم، اون قد و قامت توی کت و شلوار کرم رنگ با پیرهن سفید، دیدنی تر شده بود، بزنم به تخته خیلی خوشگل و خوش تیپ بود و توی این لباس برازنده تر و زیباتر شده بود.
غرق دیدن کیومرث بودم که دست یکی اومد روی شونه ام...
با دستپاچگی به عقب برگشتم، آبجی مهوش بود با خنده گفت: دختر اونطوری که مامان میگفت تو که داماد را دیدی، بیا کنار این بار ما این آقا پسر خوش شانس را رؤیت کنیم
با خجالت خودم را کشیدم کنار و گفتم: همون که کت و شلوار کرم داره...
مهوش اوفی کرد و گفت: ندیدمش، همین جا باش، من برم توی هال و با گفتن این حرف به سمت در آشپزخونه رفت و قبل از اینکه از آشپزخونه بیرون بره برگشت و گفت: ملیحه! نیای جلو در سرک بکشی زشته هااا
می دونستم شوخی میکنه، سرم را پایین انداختم و بغل کابینت ایستادم.
صدای همهمه و خوش و بش از توی هال میومد، کم کم صداها فرو نشست و سکوت همه جا را فرا گرفت که سیاره خانم شروع به حرف زدن کرد، اول که از کیومرث تعریف کرد و بعد هم شروع مرد از من تعریف کردن، انگار سیاره خانم می خواست هر طور شده این وصلت سر بگیره و بعد پدر داماد حرفهایی زد اما کیومرث حرفی نزد و بعد دیگه نوبت بابا و داداشام شد
هر کسی حرفی میزد و من توی دلم یه هیجان عجیبی بود، یه استرس شیرین...
تا اینکه بالاخره یکی به یاد من افتاد ، فکر کنم مادر کیومرث بود که گفت: حالا این عروس خانم نمی خواد بیاد ما روی قشنگش را ببینیم؟!
ناخوداگاه دست و پام شروع به لرزیدن کرد و دیگه نفهمیدم کی چی گفت و وقتی به خود اومدم که خواهر بزرگم مهری داشت چای میریخت تا من ببرم.
۱۳
#زهر_وفا
#قسمت۱۴
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
چادر سفید با گلهای ریز صورتی رنگ را روی سرم مرتب کردم و سینی چای را برداشتم و همانطور که دستهام میلرزید و آهنگ جرینگ جرینگ استکان ها که بهم می خورد مایه ی استرس بیشترم شده بود رفتم داخل هال، سرم را پایین انداختم و گفتم سلام...
از هر طرف صدای به به، سلام و... بلند شد
آروم سرم را گرفتم بالا، قبل از اومدن مهری بهم گفته بود که هر کسی کجا نشسته اما من اینقدری دستپاچه بودم همه چی را قاطی میدیدم و تا سرم را بالا گرفتم نگاهم با همون نگاه توی خونه ی سیاره خانم تلاقی پیدا کرد.
ناخوداگاه لرزش دستهام بیشتر شد و از خدا می خواستم کاش این سینی چای نبود، آخه مطمئنم بودم به محض اینکه قدمی بردارم سینی و استکان ها با هم سرنگون میشه..
نمی دونم مجید استرس را از صورتم خوند یا اینکه خدا به دلش داد، شایدم اون رگ غیرت برادرانه اش گل کرد، از کنار دیوار پا شد و اومد سمتم و همانطور که سینی چای را ازم میگرفت گفت: تا جایی شنیدیم عروس خانم برای خواستگاری چای میاره، الان که جلسه آشنایی هست، پس چای را من میچرخونم و بعد به من اشاره کرد که برگردم سمت آشپزخونه...
با اینکه دوست داشتم توی جمع باشم و کمی اطراف و افراد را بررسی کنم، اما دیگه نمی تونستم روی حرف داداش بزرگم نه بگم، برای همین سینی را دادم دست مجید و به سرعت خودم را انداختم توی آشپزخونه...
صدای اعتراض بلند شد و فک کنم صدای خواهر کیومرث بود که از همه بلندتر گفت: خوب عروس خانم را چرا فراری دادین؟! ما می خواییم ایشون را بیشتر ببینیم و آشنا بشیم در همین حین با حرف سیاره خانم همهمه خوابید که گفت: به به! دختر نیست که...یک پارچه جواهره، کسی اینطور حرف دادشش را گوش کنه، حتما حرف شوهرش هم میزاره روی سرش دیگه...
خلاصه اون شب گذشت و انگار دوتا خانواده از هم خوششون اومده بود و قرار شد آخر هفته برای خواستگاری رسمی بیان خونه مون...
نمی دونم چرا اما همه اش حس می کردم مجید به این وصلت رضایت نداره، البته مخالفتی نمی کرد اما از حرکاتش میتونستم بفهمم یه چیزی هست این ما بین...
۱۴
#زهر_وفا
#قسمت۱۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یک هفته مثل برق و باد گذشت و حالا شب خواستگاری بود
خانه مان شلوغ بود، از طرف کیومرث نزدیک ده نفری بودند و ما هم کل خانواده به اضافه عمه و عمو و دایی و خاله بودیم.
از اقوامم هر کس کیومرث را میدید تاییدش می کرد و همه از اینکه بخت و اقبال خوبی نصیبم شده احساس خوشحالی می کردند و به من تبریک می گفتند.
از نظر من کیومرث مردی همه چی تمام بود و واقعا هم بود و می توانست هر دختری را خوشبخت کند.
مراسم خواستگاری هم با خوبی و خوشی برگزار شد و روز بعد از خواستگاری کیومرث به خانه ی ما آمد، دل توی دلم نبود، حالا رسما نامزدی شده بودیم و کیومرث می خواست به طور خصوصی با من صحبت کند.
پدر و مادرم مخالفتی نداشتند، یادمه وقتی می خواستم داخل اتاق برم و با کیومرث صحبت کنم مجید من را به کناری کشید و گفت: ملیحه جان! خواهر عزیزم می دونم کیومرث پسر خوبی هست، اما شرایط کاریش هم در نظر بگیر، ایشون همافر هست و این یعنی هر چند سال یک بار باید به یه شهر و استان جدید برین، یعنی میشی مارکو پلو، کل ایران را می گردی، این خوبه منتها فکر این را هم کردی تویی که عادت کردی به خانواده، چه طوری می خوای دوری خانواده ات را طاقت بیاری؟!
تازه از این ور فکر ما هم باش، همه ی بچه ها و خصوصا پدر و مادرمون به تو وابسته هستند، فکر دوری را هم بکن و این موضوع را توی صحبت هاتون مطرح کن و ببین نظر کیومرث چی هست
مجید راست می گفت، موضوعی را گوشزد کرد که برای من خیلی مهم بود و تا این موقع بهش فکر نکرده بودم، یعنی نمی خواستم فکر کنم اما الان که یک قدمی عقد بودیم باید مطرح می کردم.
با چادر سفید گل گلی وارد اتاق شدم، ظرف میوه ای که مادرم آماده کرده بود را مقابل کیومرث روی زمین گذاشتم.
کیومرث کنار دیوار نشسته بود و به پشتی تکیه داده بود و توی این پیراهن خط خطی قهوه ای و شلوار کرم رنگ، با موهایی که از تمیزی می درخشید و صورتی صاف و یکدست، خیلی دلنشین شده بود.
دوست داشتم مدتها بنشینم و فقط نگاهش کنم، اما خجالت می کشیدم
با کمی فاصله روی پتوی کناره ای بغل دیوار نشستم و همانطور که با انگشتای دستم بازی می کردم گفتم: ببخشید..ب..بفرمایید میوه بخورین...
کیومرث لبخند ملیحی روی لب هاش نشاند وگفت: چشم بانو! اما اگر سیب سرخ را جاز بزنم بی احترامی به شما نمیشه؟! آخه بشقاب و کاردی نیست...
وای خدای من! تازه یادم افتاد که بشقاب نیاوردم خواستم از جا بلند بشم که تقه ای به در خورد و مامان که حواسش به همه چی بود با سینی چای که کنارش بشقاب و کارد هم بود وارد اتاق شد و سینی را کنار ظرف میوه ها گذاشت و همانطور که با اشاره چشم و ابرو چیزی نامفهوم بهم می گفت رو به کیومرث گفت: یه گلویی تازه کنید و بعد بنشین به حرف و با زدن این حرف اتاق را ترک کرد.
کیومرث از مامان تشکر کرد و جالبه گفت: دستتون درد نکنه مامان!
یعنی هنوز هیچی نشده مادر من را برا خودش مصادره کرد.
۱۵