eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#داستان_واقعی #زهر_وفا #قسمت۷ صبح شده بود، اصلا نفهمیدم دیشب کی خوابم برد، اشعه های خورشید که از
نمی دونم چه اتفاقی افتاد که حرفهای واضح سیاره خانم تبدیل به پچ پچی مبهم شد، خیلی دلم می خواست بدونم چی دارن می گن اما هر چی بیشتر تلاش می کردم، کمتر می فهمیدم چی میگه خودم فکر می کردم الان نظر خانواده ام راجع به کیومرث چی میتونه باشه! خانواده ام روی من حساس بودن، چون دختر ته تغاری خونه بودم، نه تنها پدر و مادرم که حتی دو تا آبجیام و دو تا داداشم هم روم حساس بودن، همین داداش مجید نفسش روی من در می آمد و این کار را مشکل می کرد، البته اینطور که سیاره خانم می گفت و از ظاهر این آقا بر می آمد، طرف آدم با وجناتی بود و احتمالا مقبول واقع می شد. سیاره خانم چند دقیقه ای پچ پچ کرد و بعد از جا بلند شد، مشخص بود در حال رفتن هست و گفت: پس حاج خانم! خبر از خودتون با حسین آقا مشورت کنید و نتیجه را به من اطلاع بدین و اینم توجه داشته باشین، کیومرث پسر خیلی خوبیه و لایق بهترین ها هست. مادرم مدام چشم چشم می گفت، صدای باز شدن در هال بلند شد، سریع از جام بلند شدم، خواستم برم توی هال اما روم نشد، اینجوری مادرم میفهمید که بیدار بودم و حرفاشون را شنیدم، برای همین خودم را رسوندم به جاخوابم و دراز کشیدم و یک جوری خودم را بخواب زدم که انگار خواب پادشاه هفتم را میبینم. پنج دقیقه بعدش مادرم اومد توی اتاق و گفت: پاشو...پاشو ملیحه، لنگ ظهر شد، دو روز دیگه عروست کردم توی خونه شوهر هم بخوای اینجوری دل بخواب بدی که زندگیت واویلاست، پاشو دیگه...پاشو بگو ببینم دیروز توی خونه سیاره خانم چه دسته گلی آب دادی... ادامه دارد‌..‌ @bartareen 🌺🌿🌼🌺🌿
دوستان عزیز برای مریضی التماس دعا داریم شب شهادت حضرت ام البنین ذکرراهدیه کنید و خواهشا دعا کنید خبر خوب بشنویم 🥺🥺
توی جا غلتی زدم و همانطور که دستهام را به دو طرف باز می کردم و با حالت خواب آلود گفتم: سلام مامان! صبح به خیر! چی شده اول صبحی اومدی بالا سرم داد و بیداد می کنی؟! مادرم یه نگاه بهم کرد و گفت: اولا ساعت ده صبح شده، ثانیا کجا داد و بیداد کردم؟! روی جا خواب نشستم و گفتم: میگین دیروز چه دسته گلی به آب دادم! آخه ما غیر از قران خوندن توی خونه سیاره خانم چه کاری می تونیم بکنیم. مادرم کنارم نشست و گفت: دیروز اتفاق خاصی نیافت؟! یعنی هیچ کس خونه سیاره خانم نیومد؟! خنده ریزی کردم و گفتم: هیچ کس که نه! یعنی کل محله خونه ی سیاره خانم بودن ، آخه این سواله میپرسین مامان؟! خونه سیاره خانم انگار کاروانسراست خوب. مادرم چشماش را ریز کرد و گفت: نه منظورم خانم های محله نبود، هیچ مردی نیومد؟! ابروهام را توی هم کشیدم و همانطور که وانمود می کردم فکر می کنم گفتم: عه...چرا...چرا...یه آقای جوون و خوشگل اومد، بی هوا هم اومد تو خونه، صدای همه ی زنها در اومد و میگفتن حجاب نداشتیم و ... من گفتم تقصیر اون بنده خدا چی هست، شما خودتون را سفت بگیرین و... مامانم پقی زد زیر خنده و گفت: پس جلو زبون خودت را نتونستی بگیری و کار دستت داد! با تعجب گفتم: کار دستم داد؟! نکنه کسی اومده شکایتم را کرده؟! مادرم همانطور که از جاش بلند می شد گفت: پاشو جا خوابت را جمع کن، خانم خواستگار پیدا کردند، اونم همون آقایی که میگی خوشگل بود.. مادرم این حرف را زد و از اتاق بیرون رفت، انگار خودش هم یه جورایی هول شده بود و البته منم تازه فهمیدم چه سوتی دادم و جلو مادرم به کیومرث گفته بودم خوشگل، مثل لبو صورتم سرخ شد. خلاصه اون روز، سر سفره ی نهار، البته وقتی من بشقاب به دست پاشدم برم سمت آشپزخونه، قبل از اینکه سفره جمع بشه، مادرم با سیاست های مخصوص به خودش قضیه ی خواستگاری کیومرث را گفت و من نمی دونستم برخورد بابا و داداش مجید چی میتونه باشه ۹
داخل آشپز خانه شدم اما تمام هوش و حواسم توی هال بود، مادرم کم کم قضیه کیومرث را گفت، پدرم که انگار داشت شنیده هایش بالا و پایین می کرد، سکوت کرده بود که صدای مجید بلند شد: اگر این آقایی که میگی اینهمه خوبه و همه چی تمام هست و دخترا براش سرو دست میشکنن، چرا سیاره خانم که هشت تا دختر داره یکی از دختراش را بهش نمیده؟! مادرم گفت: ببین پسرم، طرف باید به دلت بنشینه، حتما دخترای سیاره خانم به دل این آقا ننشستن وگرنه دخترای سیاره خانم که گوهر هستن گوهر... مجید که خیلی روی من حساس بود، اصلا کل خانواده روی من حساس بودن گفت: ولی باید یه تحقیق درست حسابی ازشون کنیم، نمیشه که دختر دسته گل را به هر کسی داد. پدرم گلویی صاف کرد و گفت: اینجور که تعریف کردن ازش، باید آدم نرمالی باشه، اما به قول مجید تحقیق لازمه، از طرفی دختر بالاخره باید ازدواج کنه، حالا چه بهتر که با یک آدم خوب و مؤمن و تأیید شده ای بره زیر یک سقف... پدرم رشته ی کلام را به دست گرفته بود و برخلاف مجید از حرفاش بر می آمد که موافق این ازدواج هست و همین باعث میشد قند توی دل من آب بشه...
ble.ir/join/D3XHwcgFnk عزیزان داستان زهر وفا در کانال بله قسمت ۵۲ هست وجلوتره کسی خاست عضو بشه بخونه
خیلی زود همه چی گذشت، حالا کل خانواده از این پیشنهاد با خبر بودند، داداشام از اینور و اونور تحقیقات کرده بودند و نتیجه ی همه ی تحقیقات این بود که کیومرث سربلند بیرون آمده بود و همه اونو تایید کرده بودند و انگار پسری خودساخته و همه چی تمام بود که از قضا همافر هم بود و توی این دوره ای که پول به سختی گیر میامد، ایشون حقوق بگیر دربار بود و خیالمون بابت مخارج زندگی راحت بود، البته به همین نسبت کارش هم سخت بود و همانطور که سیاره خانم گفته بود، ممکن بود هر چند سال یک بار محل خدمت کیومرث تغییر کنه و هر بار توی یک شهر و یک استان باشه. شب شده بود و قرار بود مثل روز بعد مراسم آشنایی انجام بشه، خانواده مون دور هم جمع بودن و بحثشون پیرامون زندگی من بود، خواهرا و عروس هام از این بخت و اقبال شیرین احساس رضایت می کردند و کیومرث را لایق این میدونستند که داماد آخر خانواده بشه، اما نمی دونم چرا من احساس می کردم، مجید علی رغم اینکه کیومرث را تایید کرده بود اما از یه موضوعی ناراحت بود و شاید ته دلش نمی خواست من با کیومرث ازدواج کنم، شایدم من بد احساس کرده بودم و مجید هم مشکلی نداشت ولی فکر می کردم مجید یه جورایی سرد هست. خانواده حرفاشون را زدند و قرار شد جواب اصلی را بعد از آشنایی اولیه بدیم. یک روز گذشت، دل توی دلم نبود، قرار بود شب خانواده کیومرث برای آشنایی بیان، از اول صبح چند دست لباس عوض کردم، اما هیچ کدوم به دلم نمی نشست، چون دفعه ی اول بود که کیومرث می خواست توی لباس خونه منو ببینه، خیلی حساس بودم باید خوب ظاهر می شدم. اذان مغرب را گفته بودند که خواهرام و شوهرشاشون با عروس ها و داداشام البته بدون بچه هاشون یکی یکی اومدن، چون می خواستن جلسه ی اولیه خونه خلوت باشه، قرار شده بود هیچ کس بچه هاش را نیاره میوه ها را شستم و خشک کردم، ظرف شیشه ای سبز رنگ که پایه ای پیچ در پیچ داشت و گلوله های ریز و تیله مانند دور آن، بهش جلوه ای خاص داده بود را جلوی روم گذاشتم و با دقت مشغول چیدن میوه ها شدم. یک طرف سیب های سرخ و یک طرف انگورهایی که از درخت انگور روی حیاط چیده شده بود را با سلیقه به زیبایی چیدم. می خواستم هندوانه را قاچ کنم و داخل ظرف دیگه بگذارم که سرو صدای خواهرم مهوش از بیرون بلند شد: کجایی عروس خانم پیدات نیست؟! سرم را بالا گرفتم و همانطور که خجالت می کشیدم، چون تا این لحظه کسی بهم نگفته بود عروس خانم، لبخندی زدم و گفتم: می خوام هندونه را داخل ظرف... مهوش نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت: پاشو...پاشو برو یه لباس درست درمون بپوش، مثلا عروسی هااا، پاشو الان مهمان ها میرسن... ۱۱
از جا بلند شدم و گفتم: آخه هر لباسی را امتحان کردم، اما هیچ کدام به دلم نمی نشینه... مهوش که همیشه حواسش به این امور بود، دست منو گرفت و همانطور که من را دنبال خودش می کشوند گفت: بیا بریم که سورپرایز برات دارم با هم داخل اتاق شدیم، مهوش به طرف کمد لباس که داخل دیوار در آورده بودند رفت و در کمد لباس با صدای قیژی باز شد و از گوشه ی اونم به پلاستیک بیرون کشید و همانطور که دست می برد تا لباس داخل پلاستیک را بیرون بکشه گفت: این لباس را من فقط یه بار پوشیدم، یادته توی عروسی دختر عمو، اما لامصب برام تنگ شد، ولی اندازه تو هست، بپوش ببینم بهت میاد... خدای من! لباس صورتی رنگ ساتن که سر آستین ها و جلوی یقه اش منجق و ملیله های صورتی رنگ دوخته شده بود، این لباس واقعا به مهوش میومد اما چون یه ذره تپل شده بود عملا بی استفاده بود. به مهوش گفتم پشتش را کنه به من و لباس را پوشیدم و روسری که زمینه اش صورتی رنگی بود و همراهش آورده بود را روی سرم انداختم، گلهای آبی روی روسری و زمینه ی صورتی اون به چهره ام طراوت خاصی داده بود. مهوش روش را برگردوند و تا منو توی لباس دید چشماش یه برقی زد و گفت: وای ملیحه چقدر خوشگل شدی، امشب با این لباس آقا داماد را دیوونه میکنی... از شنیدن واژه ی داماد یکهو خون به سمت صورتم هجوم اورد و مطمئن بودم که الان صورتم گل انداخته، در همین حین مامان در را باز کرد و گفت: کجایین شما؟! زودتر بیاین برین توی آشپزخونه که وقتی مهمونا... یکدفعه چشمش به من افتاد، حرفش را قطع کرد و همانطور که داخل اتاق میشد آغوشش را باز کرد و گفت: ملیحه! دختر قشنگم، چه خوشگل و باوقار شدی و بعد منو محکم تو آغوش گرفت و همانطور که صداش از بغض می لرزید گفت: آخه من دوری تو را چطور تحمل کنم؟! چقدر زود بزرگ شدی! و بعد بغضش ترکید و می خواست گریه کنه که مهوش پادرمیونی کرد و گفت: واه مامان!هنوز نه به داره و نه به باره گریه زاری راه انداختی؟! مگه ما عروس شدیم، رفتیم و دیگه ندیدیتمون که برای ملیحه اینکار میکنی.. مادرم بوسه ای از گونه ام گرفت و‌گفت: شما همه تون بچه های عزیز من هستین اما ملیحه ته تغاری هست بهش عادت کردم ۱۲
اون زمان آرایش کردن و این خزعبلات مد نبود، زیبایی ها و چهره ها واقعی بود و مصنوعی نشده بود، با پوشیدن لباس و همون سر و صورت ساده و بی آلایش وارد آشپزخونه شدم. بوی چای تازه دم با هل همراه شده بود وعطر دلنشینی را در فضای آشپزخونه ایجاد کرده بود. بچه هامون هر کسی مشغول کاری بود، داداشا توی هال داشتند با مامان و بابا صحبت می کردن، منم روم نمی شد از آشپزخونه بیام بیرون، تا اینکه صدای زنگ در بلند شد. با صدای زنگ در انگار قلبم هری پایین ریخت، خودم را به پنجره کوچک آشپزخونه که کنار اجاق گاز بود رساندم و پرده ی پنجره را یه ذره کنار زدم، از این زاویه قسمتی از درخت انگور دیده میشد و میتونستم مهمانها را یه نظر ببینم. چشمم به حیاط بود، داداش مجید در را باز کرد، هیچی نمیدیدم، فقط چند تا سایه ی مبهم و صدای سلام و علیک رسمی می شنیدم. بالاخره جلو اومدن ، یه مرد میانسال که مشخص بود پدر کیومرث هست و دو تا خانم که یکیشون سیاره خانم همسایه ما بود و یکیش هم شبیه سیاره خانم اما کمی جوان تر نشون میداد ولی با همون حجاب و وقار سیاره خانم که معلوم بود مادر داماد هست. پشت سرش هم کیومرث و یه زن و مرد دیگه که احتمالا خواهر و برادر کیومرث بودن.. آاخ چشمم به کیومرث افتاد یه حالی شدم، اون قد و قامت توی کت و شلوار کرم رنگ با پیرهن سفید، دیدنی تر شده بود، بزنم به تخته خیلی خوشگل و خوش تیپ بود و توی این لباس برازنده تر و زیباتر شده بود. غرق دیدن کیومرث بودم که دست یکی اومد روی شونه ام... با دستپاچگی به عقب برگشتم، آبجی مهوش بود با خنده گفت: دختر اونطوری که مامان میگفت تو که داماد را دیدی، بیا کنار این بار ما این آقا پسر خوش شانس را رؤیت کنیم با خجالت خودم را کشیدم کنار و گفتم: همون که کت و شلوار کرم داره... مهوش اوفی کرد و گفت: ندیدمش، همین جا باش، من برم توی هال و با گفتن این حرف به سمت در آشپزخونه رفت و قبل از اینکه از آشپزخونه بیرون بره برگشت و گفت: ملیحه! نیای جلو در سرک بکشی زشته هااا می دونستم شوخی میکنه، سرم را پایین انداختم و بغل کابینت ایستادم. صدای همهمه و خوش و بش از توی هال میومد، کم کم صداها فرو نشست و سکوت همه جا را فرا گرفت که سیاره خانم شروع به حرف زدن کرد، اول که از کیومرث تعریف کرد و بعد هم شروع مرد از من تعریف کردن، انگار سیاره خانم می خواست هر طور شده این وصلت سر بگیره و بعد پدر داماد حرفهایی زد اما کیومرث حرفی نزد و بعد دیگه نوبت بابا و داداشام شد هر کسی حرفی میزد و من توی دلم یه هیجان عجیبی بود، یه استرس شیرین... تا اینکه بالاخره یکی به یاد من افتاد ، فکر کنم مادر کیومرث بود که گفت: حالا این عروس خانم نمی خواد بیاد ما روی قشنگش را ببینیم؟! ناخوداگاه دست و پام شروع به لرزیدن کرد و دیگه نفهمیدم کی چی گفت و وقتی به خود اومدم که خواهر بزرگم مهری داشت چای میریخت تا من ببرم. ۱۳
چادر سفید با گلهای ریز صورتی رنگ را روی سرم مرتب کردم و سینی چای را برداشتم و همانطور که دستهام میلرزید و آهنگ جرینگ جرینگ استکان ها که بهم می خورد مایه ی استرس بیشترم شده بود رفتم داخل هال، سرم را پایین انداختم و گفتم سلام... از هر طرف صدای به به، سلام و... بلند شد آروم سرم را گرفتم بالا، قبل از اومدن مهری بهم گفته بود که هر کسی کجا نشسته اما من اینقدری دستپاچه بودم همه چی را قاطی میدیدم و تا سرم را بالا گرفتم نگاهم با همون نگاه توی خونه ی سیاره خانم تلاقی پیدا کرد. ناخوداگاه لرزش دستهام بیشتر شد و از خدا می خواستم کاش این سینی چای نبود، آخه مطمئنم بودم به محض اینکه قدمی بردارم سینی و استکان ها با هم سرنگون میشه.. نمی دونم مجید استرس را از صورتم خوند یا اینکه خدا به دلش داد، شایدم اون رگ غیرت برادرانه اش گل کرد، از کنار دیوار پا شد و اومد سمتم و همانطور که سینی چای را ازم میگرفت گفت: تا جایی شنیدیم عروس خانم برای خواستگاری چای میاره، الان که جلسه آشنایی هست، پس چای را من میچرخونم و بعد به من اشاره کرد که برگردم سمت آشپزخونه... با اینکه دوست داشتم توی جمع باشم و کمی اطراف و افراد را بررسی کنم، اما دیگه نمی تونستم روی حرف داداش بزرگم نه بگم، برای همین سینی را دادم دست مجید و به سرعت خودم را انداختم توی آشپزخونه... صدای اعتراض بلند شد و فک کنم صدای خواهر کیومرث بود که از همه بلندتر گفت: خوب عروس خانم را چرا فراری دادین؟! ما می خواییم ایشون را بیشتر ببینیم و آشنا بشیم در همین حین با حرف سیاره خانم همهمه خوابید که گفت: به به! دختر نیست که...یک پارچه جواهره، کسی اینطور حرف دادشش را گوش کنه، حتما حرف شوهرش هم میزاره روی سرش دیگه... خلاصه اون شب گذشت و انگار دوتا خانواده از هم خوششون اومده بود و قرار شد آخر هفته برای خواستگاری رسمی بیان خونه مون... نمی دونم چرا اما همه اش حس می کردم مجید به این وصلت رضایت نداره، البته مخالفتی نمی کرد اما از حرکاتش میتونستم بفهمم یه چیزی هست این ما بین... ۱۴
یک هفته مثل برق و باد گذشت و حالا شب خواستگاری بود خانه مان شلوغ بود، از طرف کیومرث نزدیک ده نفری بودند و ما هم کل خانواده به اضافه عمه و عمو و دایی و خاله بودیم. از اقوامم هر کس کیومرث را میدید تاییدش می کرد و همه از اینکه بخت و اقبال خوبی نصیبم شده احساس خوشحالی می کردند و به من تبریک می گفتند. از نظر من کیومرث مردی همه چی تمام بود و واقعا هم بود و می توانست هر دختری را خوشبخت کند. مراسم خواستگاری هم با خوبی و خوشی برگزار شد و روز بعد از خواستگاری کیومرث به خانه ی ما آمد، دل توی دلم نبود، حالا رسما نامزدی شده بودیم و کیومرث می خواست به طور خصوصی با من صحبت کند. پدر و مادرم مخالفتی نداشتند، یادمه وقتی می خواستم داخل اتاق برم و با کیومرث صحبت کنم مجید من را به کناری کشید و گفت: ملیحه جان! خواهر عزیزم می دونم کیومرث پسر خوبی هست، اما شرایط کاریش هم در نظر بگیر، ایشون همافر هست و این یعنی هر چند سال یک بار باید به یه شهر و استان جدید برین، یعنی میشی مارکو پلو، کل ایران را می گردی، این خوبه منتها فکر این را هم کردی تویی که عادت کردی به خانواده، چه طوری می خوای دوری خانواده ات را طاقت بیاری؟! تازه از این ور فکر ما هم باش، همه ی بچه ها و خصوصا پدر و مادرمون به تو وابسته هستند، فکر دوری را هم بکن و این موضوع را توی صحبت هاتون مطرح کن و ببین نظر کیومرث چی هست مجید راست می گفت، موضوعی را گوشزد کرد که برای من خیلی مهم بود و تا این موقع بهش فکر نکرده بودم، یعنی نمی خواستم فکر کنم اما الان که یک قدمی عقد بودیم باید مطرح می کردم. با چادر سفید گل گلی وارد اتاق شدم، ظرف میوه ای که مادرم آماده کرده بود را مقابل کیومرث روی زمین گذاشتم. کیومرث کنار دیوار نشسته بود و به پشتی تکیه داده بود و توی این پیراهن خط خطی قهوه ای و شلوار کرم رنگ، با موهایی که از تمیزی می درخشید و صورتی صاف و یکدست، خیلی دلنشین شده بود. دوست داشتم مدتها بنشینم و فقط نگاهش کنم، اما خجالت می کشیدم با کمی فاصله روی پتوی کناره ای بغل دیوار نشستم و همانطور که با انگشتای دستم بازی می کردم گفتم: ببخشید..ب..بفرمایید میوه بخورین... کیومرث لبخند ملیحی روی لب هاش نشاند و‌گفت: چشم بانو! اما اگر سیب سرخ را جاز بزنم بی احترامی به شما نمیشه؟! آخه بشقاب و کاردی نیست... وای خدای من! تازه یادم افتاد که بشقاب نیاوردم خواستم از جا بلند بشم که تقه ای به در خورد و مامان که حواسش به همه چی بود با سینی چای که کنارش بشقاب و کارد هم بود وارد اتاق شد و سینی را کنار ظرف میوه ها گذاشت و همانطور که با اشاره چشم و ابرو چیزی نامفهوم بهم می گفت رو به کیومرث گفت: یه گلویی تازه کنید و بعد بنشین به حرف و با زدن این حرف اتاق را ترک کرد. کیومرث از مامان تشکر کرد و جالبه گفت: دستتون درد نکنه مامان! یعنی هنوز هیچی نشده مادر من را برا خودش مصادره کرد. ۱۵
تمام حرکات کیومرث دل هر دختری را می لرزوند، اینقدر با متانت برخورد می کرد که ناخوداگاه جذبش می شدم و البته مزه پرانی های اصولی و لطیفانه اش هم دلم را برده بود کیومرث دست برد و چای خوشرنگی را که مادرم ریخته بود و بوی هل همراه بخار از آن به هوا بلند بود را برداشت و گفت: به به! این چای خوردن دارد، آن هم در کنار یاری شوخ چشم... از شنیدن این اصطلاح خنده ام گرفت و همانطور که سعی می کردم خنده ام را بخورم سرم را پایین انداختم و گفتم: چه شاعرانه... کیومرث لبخندی زد و گفت: این از هنرهای بانو بود، بعد از رؤیت جانبعالی در مجلس قران و آن برخوردهای بعدش، از یک همافر تبدیل شدم به عاشقی که طبع شعر پیدا کرد و اینک شعرش در حال فوران است. از اینهمه احساسات کیومرث سر ذوق آمده بودم اما انگار کلمه ی«همافر» در ذهنم اکو می شد و به دنبالش حرفهای مجید در سرم می پیچید. می خواستم به طریقی بحث را شروع کنم که انگار کیومرث حرف ناگفته ی مرا خواند و‌خودش شروع به صحبت کرد: راستش ملیحه بانو! بنده قبل از دیدن شما، دخترهای زیادی دیدم، از طبقه های مختلف، هم مرفه و پولدار و هم متوسط و گاهی هم فقیر، دخترهای زیبا و با وقار، اما هیچ کدام نتوانست نظر من را به خودش جلب کند. خواهر و مادر هم در این امر فعال بودند و اغلب هر ماه کاندیدی برای ازدواج با من در نظر می گرفتند اما واقعا هیچ کدام نتوانست مرا جذب خودش کند به طوریکه کم کم همه از ازدواج من ناامید شدند و اما بالاخره قسمت من در خانه ی خاله ام سیاره خانم به سمتم آمد و از روزی که شما را دیدم، یک لحظه هم از فکرتان بیرون نیامدم. باید بگم من سخت پسندم اما گوهر پسندم و الان هم به خودم می بالم که شما را انتخاب کردم، مهربان و خون گرمم، دیر عصبانی می شوم ، اهل گردش و تفریح و البته نماز و روزه ام هم به جاست، درست است که کارمند دولت هستم اما گاهی بعضی از سیاست های دولت و حکومت مرا آزار می دهد و بعد صدایش را آهسته کرد و گفت: راحت بگویم، من از شاه خوشم نمی آید و... هر چه که کیومرث حرف میزد، من بیشتر و بیشتر جذبش می شدم و به این نتیجه میرسیدم که مرد زندگی ست تا اینکه... ۱۶
کیومرث گفتنی ها را گفت و همانطور که سیب سرخی از ظرف میوه برمی داشت و به سمتم میداد گفت: بفرمایید! حالا شما هر انچه دل تنگتان می خواهد بگویید هجوم خون را به صورتم حس می کردم و مطمئن بودم الان مثل لبو سرخ شدم، اصلا اینهمه کمرویی از من بعید بود. دست بردم و سیب را گرفتم، همانطور که توی دستم می چرخاندمش و سعی می کردم فشار روحی ام را با فشار دادن سیب تخلیه کنم، سعی کردم بر احساساتم فائق بیام و واقع بینانه حرف بزنم و از حرفهای احساسی پرهیز کنم،چون این جلسه جلسه ی مهمی بود، با آینده ی من در ارتباط بود و می بایست هوشمندانه عمل کنم. بعد از کمی سکوت آب دهنم را قورت دادم و گفت: راستش...راستش شما از هر نظر مرد کاملی هستید، یعنی طبق شناختی که تا امروز از شما بدست آوردم، مطمئنم می تونید هر دختری را خوشبخت کنید اما... به این جای حرفم رسیدم کمی تعلل کردم تا بتونم جملات را درست پشت سرهم بچینم. کیومرث که مشخص بود منتظره تا ادامه ی حرف من را بشنوه با هیجانی در صدایش گفت: اما چی؟! بنده از نظر بانو عیب و ایرادی دارم که باید برطرفش کنم؟! با حالتی دستپاچه گفتم: نه...نه..شما عیبی ندارید، راستش...راستش این عیب برای من هست، من خیلی به خانواده ام وابسته ام و البته خانواده ام هم به من وابسته اند، یعنی...یعنی اگرم ازدواج کنم باید زود به زود خانواده ام را ببینم وگرنه از لحاظ روحی بهم می ریزم. با سختی این حرف را زدم و سرم را پایین انداختم و خیره به گلهای قالی شدم. کیومرث با طمأنینه ای در کلامش گفت: همین...فقط همین؟! خوب شرایط را طوری فراهم می کنم که بانو زود به زود خانواده اش را ببیند سرم را بالا گرفتم و به چهره ی مصمم کیومرث خیره شدم و گفتم: آخه چطوری؟ شما که مدام تهران نیستین، همافر هستین، هر سال خدامیدونه کجای این کشور پهناور بندازنتون، یه بار شمال، یه بار جنوب و... آخه با این وجود چطور می تونید همچی حرفی بزنید؟! کیومرث نفس کوتاهی کشید و گفت: من یا حرفی نمیزنم یا اگر بزنم روی حرفم هستم، به من و حرفام شک نکن بانو... ۱۷