هدایت شده از KHAMENEI.IR
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 ببینید؛ نماهنگ جدید KHAMENEI.IR
📹 مثل فرعون
✏️ رهبر انقلاب: آن بابایی که با نخوت و غرور نشسته آنجا راجع به همهی دنیا قضاوت میکند، او هم بداند که معمولاً مستبدّین و مستکبران عالم،
✏️ از قبیل فرعون و نمرود و رضاخان و محمّدرضا و امثال اینها، وقتی که در اوج غرور بودند سرنگون شدند،
👈 این هم سرنگون خواهد شد. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
🎨 در همین موضوع پوستر «مثل فرعون» را از اینجا ببینید.
📥 سایت
🖥 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 رهبر انقلاب: انشاءالله به زودیِ زود، خداوند احساس پیروزی را در دلهای همهی مردم ایران رواج بدهد. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
📥 نسخه قابل چاپ | استوری
💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از KHAMENEI.IR
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✏️ رهبر انقلاب: در طول سال روزی نباشد که شما قرآن را باز نکنید و قرآن را تلاوت نکنید.
📣 #هر_روز_یک_صفحه_قرآن_بخوانید
💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 توصیه حضرت آیتالله خامنهای به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت
❤️رهبر انقلاب اسلامی در پاسخ به سوالی، قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل را برای پیروزی جبهه مقاومت توصیه کردند.
💻 Farsi.khamenei.ir
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
روزها سپری می شد، با اینکه دو تا بچه داشتم اما هنوز عزیز دردانه ی خانواده بودم و خواهر و برادرا مثل بچگی هام منو دوست داشتند و هوای من را داشتند و من هیچ وقت از اتفاقاتی که توی زندگی ام می افتاد برای اونها نمی گفتم، چرا که کاری از دستشون بر نمی آمد و اگر من چیزی می گفتم غیر از اینکه غم و غصه ای بخورن کاری نمی تونستند بکنند، نهایتا داداشام می تونستند یه تذکر لسانی به یاسر بدن که اونم میگفت چشم چشم اما بعدش به خاطر ترس از مادرش همون روند قبلی طی می شد با این تفاوت که من همسرم را جلوی خانواده ام سکه یک پول کرده بودم و من اینو نمی خواستم، می خواستم حرمت ها نگه داشته بشه، درسته خودم سختی می کشیدم اما لااقل خانواده ام فکر می کردند از همه لحاظ خوشبختم،البته برخورد یاسر توی جمع و توی خلوت خیلی خوب بود و هیچ وقت به من بی احترامی نمی کرد، از طرفی بریز و به پاش هم داشت و هر چی که من اراده می کردم برام فراهم می کرد و منم دلخوش به همین محبت های یاسر بودم.
مادرم هم که کمی از اوضاع و احوال زندگیم خبر داشت، به کسی چیزی نمی گفت و الان هم خودش درگیر درد دوری و فراق از پدرم شده بود و اوضاع زندگی و روحی و عاطفی اش بهم ریخته بود، گرچه خواهرها و برادرانم هوایش را داشتند اما وقتی اون کسی را که دلت طلب می کنه در کنارت نیست، زندگی پر از غم و غصه می گذره و وضعیت مادر من هم همین بود.
امیر حسین و محمد جواد بزرگ و شیرین شده بودند که دوباره باردار شدم
اینبار می دانستم که بارداری و آمدن فرزند سوم هم باز هیچ تاثیری در زندگی من نخواهد داشت و زندگی یکنواخت من همان هست که از اول بود.
خواست خدا بر این تعلق گرفته بود که در طالع من فقط فرزند پسر باشد، البته خدا را شکر می کردم بابت وجودشان، پسر سومم امیر ارسلان انگار قدمش پر از نور بود و در عین ناباوری آن معجزه ای که انتظارش را می کشیدم از راه رسید و...
۶۹
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
وقتی میگن هر بچه ای که پا به این دنیا می گذاره، رزق خانواده را زیاد می کنه واقعا درسته، چون هر کدوم از پسرای من به دنیا آمدند وضع مالی ما بهتر و بهتر می شد، کلا رفاه توی زندگیمون بیشتر می شد و من اینو به چشم خودم دیدم تا اینکه امیر ارسلان به دنیا اومد.
باز هم بعد چند روز از به دنیا اومدن پسر سومم، زندگی روند قبلی اش را طی کرد و باز هم من مهمون خونه حکیمه خانم بودم یا بهتر بگم من مثل یک خدمتکار بی جیره و مواجب برای خونه ای بودم که کل خرجش را شوهرم می داد.
ارسلان پنج شش ماهه بود یه شب که از خونه حکیمه خانم میومدیم، یاسر بهم گفت یه سورپرایز ویژه برام داره و من میدونستم وقتی یاسر اینجور میگه حتما یه خبرایی هست، چون یاسر معمولا به من محبت می کرد و برای کادوهای دم دستی اش هیچوقت اینجور نمی گفت، اتفاقا سالگرد ازدواجمون هم بود هر چی اصرار کردم که ببینم چی هست، یاسر با شیطنت و حرکاتش منو کنجکاو تر می کرد و اما نمی گفت چه خبر شده..
از خونه حکیمه خانک زدیم بیرون، دیدم یاسر به طرف خونه خودمون نمیره وتوی همون کوچه خونه مادرش یکسر این پا و اون پا می کنه، اشاره کردم به بچه ها و گفتم چرا نمیریم؟! بچه ها یخ زدن خوب...
یاسر سری تکان داد و گفت: یه چند دقیقه صبر کن تا از رفتنمون بگذره می خوام ماشین را روشن کنم و صداش مادرم را نکشونه بیرون...
من فهمیدم خبرایی هست و شیطنت منم گل کرد و چشمکی زدم و گفتم: خوب بیا ماشین را خلاص کن و هلش بدیم و اون طرف تر روشنش کن...
یاسر بشکنی زد و گفت: افرین! چرا این به ذهن خودم نرسید و بعد همون کاری را کردیم که من گفتم
از حرکات یاسر متعجب شده بودم، اگر کسی میومد توی کوچه و ما را با این وضع میدید حتما کلی بهمون می خندید و شایدم براش سوال پیش میومد که ماشینی درست هست را چرا باید هل داد و...
۷۰
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
ماشین و روشن کردیم، بچه ها که قبلش خواب توی چشماشون جولان میداد الان مثل سه تا جوجه که سرحال و قبراق دنبال شیطنت بازی بودند توی ماشین نشستند و ما حرکت کردیم.
یاسر کوچه و خیابون ها را تند تند طی می کرد، از این خیابون به اون خیابون، از این محله به اون محله خیلی از محله ی زندگی مون فاصله گرفتیم و من متعجب بودم یاسر این موقع شب می خواد ما را کجا ببره؟!
و بالاخره بعد از چهل و پنج دقیقه رانندگی انگار به مقصد رسیدیم و یاسر جلوی یک در بزرگ مشکی رنگ که گلهای زیبای سفیدی روش حکاکی شده بود ایستاد و به ما گفت پیاده بشیم.
امیر ارسلان توی آغوشم خواب رفته بود برا همین گفتم: یاسر نصف شبی ما را برداشتی اومدی این سر شهر و میگی پیاده شین؟! آخه با این بچه چطوری...
یاسر محمد جواد و امیر حسین را پیاده کرد و بعد امیر ارسلان را از بغل من گرفت و گفت: بانو جان! پیاده بشو ضرر نمی کنی هااا
پیاده شدم و در کمال تعجب یاسر به سمت خونه رفت و دسته کلیدی از جیبش بیرون آورد و در خونه را باز کرد و گفت: بفرمایید! به خونه خودتون خوش آمدین...
باورم نمیشد، یاسر خونه گرفته بود، اونم خونه ای که حداقل چهل و پنج دقیقه با ماشین، با خونه مادرش فاصله داشت و این چیزی بود که من در رؤیا هم نمی تونستم ببینم
با خوشحالی وارد خونه شدیم
خونه بزرگ و دلباز و شیک و البته نوساز بود
با خیاط گلکاری شده و باغچه ای که چند تا درخت توش به چشم می خورد
ساختمان خونه هم سه خواب و خیلی شیک بود و به سبک جدید که تازه مد شده بود آشپز خونه اوپن باشه و کمتر کسی خونه اش به این شکل بود، ساخته شده بود.
مشخص بود این خونه با نظریات یاسر ساخته یا بازسازی شده
خیلی خوشحال بودم و وقتی تصور می کردم حکیمه خانم بفهمه، چهره اش چه شکلی میشه بیشتر ذوق می کردم چون اونا نمی تونستن باز هم بیان تپی این محله ور دل ما، کرایه خونه اینجا خیلی بالا بود، تقریبا چهار برابر کرایه اون خونه شان پس اصلا نمی تونستند تصور اومدن اینجا را هم بکنن
۷۱
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر واقعا سورپرایزم کرد، بعد از مدتها که از ازدواجمون میگذشت یه خونه خریده بود، اونم خونه ای بزرگ و زیبا که از همه مهم تر این بود از مادر و خواهراش و خانواده اش دور میشدیم و این هدیه ی پنهانی و ویژه این خانه بود.
چند روز بعد حکیمه خانم از خرید این خونه آگاه شد، انگار که آتشی به جانش افتاده بود، یک سره مثل مرغ سرکنده توی خونه راه می رفت و به زمین و زمان فحش میداد و هر بار که چشمش به من می افتاد، فکر می کرد همه چیز زیر سر منه و با نگاه و حرکات و کلامش به من متلک می انداخت و نیش و زخم زبان می زد.
اما دیگه برای من مهم نبود این دیگه آخرین روزهای حضور اجباری من توی این خونه بود، با خودم می گفتم بگذار آخرین عقده هاش هم خالی کنه، اما نمی دونستم این زن بالاخره راهی برای چزوندن ما پیدا میکند.
خلاصه بعد از گذشت دو هفته از خرید خونه ما راهی خونه ی جدید شدیم.
داداشا و آبجیا و بچه هاشون همراه مادرم همگی اومدن کمک و خیلی زود خونه با وسایل کهنه و نو چیده شد، مادرم از اینکه من مستقل شده بودم خیلی خوشحال بود و مدام اشک میریخت و میگفت: دیدی گفتم صبر کن، گذشت زمان همه چی را درست میکنه، اینم نتیجه اش، درسته یه کم زمان برد اما بالاخره درست شد و بعد آه بلندی کشید و ادامه داد: کاش پدرت هم زنده بود و این روزها را میدید ...
اشکم دراومد، چقدر دوست داشتم یه مهمونی توی خونه خودم میگرفتم و کل خانواده ام را دعوت می کردم، اما الان دیگه پدرم توی آسمون ها بود و این آرزو روی دلم می موند.
۷۲
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
روز دومی بود که مستقر شده بودیم، خیلی خوشحال بودم، آخه روز قبل که اولین تجربه ی زندگی مشترک مستقل ما بود، با اینکه دور و برم شلوغ پلوغ از وسایل بود و کلی کار کرده بودم و خسته شده بودم، اما خیلی شیرین و دلچسپ بود، اصلا استقلال یه مزه دیگه میداد، کار کردن توی خونه خودت یه مزه دیگه داشت، پخت و پز برای شوهر و بچه های خودت یه لذت تموم نشدنی بود،یعنی برای من اینجور بود.
اون روز یه فسنجون خوشمزه گذاشته بودم، آخه یاسر فسنجون دوست داشت و در کنارش مرغ هم پرست کرده بودم، یه نوع مرغ بریانی که از هنرهای دست خودم بود و توی قابلمه نیکل و با یه تیکه آجر راحت میشد درستش کرد و عجب طعمی هم داشت.
بوی مرغ بریان و عطر فسنجون کل خونه را برداشته بود، نگاه کردم روی ساعت نزدیک دو بود، پس دست به کار شدم تا سفره را بندازم، چون الانا بود که یاسر می رسید و چون کارش سخت و خسته کننده بود و همیشه گشنه میرسید خونه، تصمیم داشتم به محض ورود به خونه یک راست سر سفره بیاد و دلی از عزا در بیاره...
سفره را پهن کردم و با سلیقه ی تمام و کلی شوق و ذوق مشغول چیدن وسایل شدم
سرویس چینی گل سرخی را که یاسر خیلی دوست داشت بیرون آوردم و محمد جواد ازم گرفت و برد توی هال، انگار بچه هم از اینکه توی خونه خودمون می بایست نهار بخوریم ذوق داشت و در همین حین زنگ در را زدند.
نگاهم به ساعت دوخته شده دو و پنج دقیقه ظهر...خودش بود یاسر بود، اما یاسر که کلید داشت.
با خودم گفتم اونم می خواد ما را تا دم در بکشونه بریم استقبالش...
می خواستم از جا بلند بشم و برم در را باز کنم که امیر حسین با زبون شیرین بچگیش گفت: مامان! من در را باز کنم؟!
لبخندی زدم وگفتم باز کن عزیزم و با زدن این حرف دستام تند تند شروع به کار نمود تا سفره زودتر چیده بشه و یاسر حیرون نشه
مرغ شکم پر و بریانی را داخل دیز گذاشتم که حس کردم صدایی غیر از صدای یاسر می آید
۷۳
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۴
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
دیز مرغ بریان را وسط سفره گذاشتم و از جا بلند شدم، خودم را به پنجره هال که مشرف به در خانه بود رساندم و پرده هریر سفید با گلهای طلایی رنگ را کنار زدم و با دیدن حکیمه خانم و اعوان و انصارش انگار یک تشت آب سرد روی سرم ریختند و با خودم گفتم اینا را کی دعوت کرده، حکیمه خانم و سمیرا که بودن هیچ، سهیلا و دو تا پسراش هم بودن...سفره وسط بود و نمی شد کارش کرد و حکیمه خانم هنوز به در ساختمان نرسیده بود که یاسر هم در خونه را باز کرد داخل شد.
حکیمه خانم اومد توی خونه، دست خالی بود، یعنی سر زده که اومده بود هیچ، حتی یه پر کاه هم برای کادو نیاورده بود، مثلا ما خونه نو اومده بودیم، اونم خونه ای که برای خودمون بود و همه رسم داشتن کادو بیارن
اما انگار همچی رسم هایی اینا نداشتن
حکیمه خانم داخل شد و من همانطور که آب دهنم را قورت می دادم سرم را تکان دادم و گفتم: س...س...سلام خوش آمدین...
حکیمه خانم نگاه خیره اش را به من دوخت و گفت: علیک سلام چی شده انگار برقت گرفته؟! نترس ما اجنه نیستیم خانواده شوهرتیم!
به سفره اشاره کردم و گفتم: خوش آمدین، من که چیزی نگفتم بفرمایید نهار
حکیمه خانم پرو پرو اشاره کرد به دختراش و گفت: بنشینین تا سرد نشده بخورین و بعد به من که داشتم با یاسر سلام علیک میکردم نگاه کرد و گفت: دختره ی چش سفید! ایقد زیر پای این پسر نادون من نشستی و ورور گفتی تا از اون محله کشوندیش این محله، چون فاصله زیاده به خیال خودت فکر کردی میتونی از من که مادرشم دورش کنی اما کور خوندی...
حکیمه خانم باز افتاده بود روی منبر سخنرانی و متلک
نگاه عاجزانه ام را به یاسر دوختم و گفتم: یاسرررر! مامانت...
یاسر که ترسید من چیزی بگم اوضاع خراب تر بشه صداش را بلند کرد و گفت: به به! عجب بویی...بانو جان زحمت کشیدی غذا را بکش که روده کوچکه روده بزرگه را خورد...
با شنیدن این حرف تکلیف خودم را دونستم و بی صدا به سمت آشپزخونه رفتم اما می شنیدم که حکیمه خانم به یاسر می گفت: والا مرد بودن مردهای قدیم، اینقدر لی لی به لالای این دختره نذار، ببین کی بهت گفتم، یک روزی همچی بزنتت زمین که خودت نفهمی از کجا خوردی، مرد باید زهر چشم داشته باشه یعنی چی بااانو جان... چندشم میشه...
خودم را به نشنیدن زدم و شروع کردم با امیر حسین که کنارم بود حرف زدن تا صدای حکیمه خانم را نشنوم
۷۴
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
این ناگهانی و سر زده اومدن حکیمه خانم تمومی نداشت و تازه شروع ماجرا بود، دیگه شوهر سهیلا هم ماشین داشت دم به دقیقه خونه ما بودن، حتی میدیدی شب ساعت ده شب بلند می شدن میومدن خونه و من با سه تا بچه قد و نیم قد می بایست جلوی اینا خم و راست بشم، همیشه هم سمیرا و سهیلا و بچه هاش همراهش بودن، انگار خونه من هتل چند ستاره خانواده شوهرم شده بود، میومدن و به خودشون اجازه می دادن که همه جا سرک بکشند، اصلا نگه داشتن حریم خصوصی هیچمعنایی نداشت، انگار خونه حکیمه خانم به خونه من نقل مکان کرده بوده، با وجود این مزاحمت ها من نمی تونستم یک مهمانی درست حسابی برای دل خودم بگیرم یعنی هر وقت اراده می کردم یکی از دوستام یا خانواده همکارای یاسر را دعوت کنم، حکیمه خانم و بچه هاش هم بدون دعوت یکی از پایه های مهمونی بودند و حتی روزهای تعطیل و عید هم نمی تونستم مسافرت برم و اگر می خواستیم بدون حضور حکیمه خانم بریم مسافرت می بایست اینقدر راست و دروغ سر هم کنیم تا اینا را بپیچونیم و بریم یک طرفی اونم تازه اگر بعدا متوجه می شدن که چه خبر بوده، حسابم با کرام الکاتبین بود.
خیلی از این وضعیت اذیت می شدم، اما تمام اینا را به خاطر محبت های گاه و بیگاه یاسر تحمل می کردم.
یاسر طوری رفتار می کرد که تمام دنیاش در من خلاصه میشه و از لحاظ مالی و رفاهی سعی می کرد من و بچه ها در رفاه باشیم.
چند سال با همین وضعیت گذشت و بچه ها قد کشیدن، منم به فکر افتادم که برای خودم کاری کنم، زمانی بود که زمزمه های گرون شدن خونه بلند شده بود و اینو چون یاسر توی کار ساختمان سازی بود بهم گفت، یه روز به یاسر گفتم که می خوام طلاهام را بفروشم و اگر بشه باهاشون یه خونه نقلی به اسم خودم بخرم، آخه طلا زیاد داشتم هم طلاهای سر سفره عقد بود، هم طلاهایی که برا کادو تولد بچه هام آورده بودند و هم طلاهایی که یاسر گاه و بیگاه برام می خرید، تقریبا قابل توجه بودند
یاسر از اینهمه ریز بینی و آینده نگری من به وجد اومده بود و خیلی زود یک واحد آپارتمان نوسار که نقلی و دو خوابه بود برام پیدا کرد و زودتر از انچه که تصورش را بکنیم، خونه را به نام من خرید.
خیلی ذوق داشتم، البته این خونه فاصله اش با خونه خودمون زیاد بود، اما مهم نبود، من می خواستم اجاره بدمش تا یه درآمد برای خودم باشه که خبر این خونه خریده به حکیمه خانم رسید و...
۷۵