eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی میگن هر بچه ای که پا به این دنیا می گذاره، رزق خانواده را زیاد می کنه واقعا درسته، چون هر کدوم از پسرای من به دنیا آمدند وضع مالی ما بهتر و بهتر می شد، کلا رفاه توی زندگیمون بیشتر می شد و من اینو به چشم خودم دیدم تا اینکه امیر ارسلان به دنیا اومد. باز‌ هم بعد چند روز از به دنیا اومدن پسر سومم، زندگی روند قبلی اش را طی کرد و باز هم من مهمون خونه حکیمه خانم بودم یا بهتر بگم من مثل یک خدمتکار بی جیره و مواجب برای خونه ای بودم که کل خرجش را شوهرم می داد. ارسلان پنج شش ماهه بود یه شب که از خونه حکیمه خانم میومدیم، یاسر بهم گفت یه سورپرایز ویژه برام داره و من میدونستم وقتی یاسر اینجور میگه حتما یه خبرایی هست، چون یاسر معمولا به من محبت می کرد و برای کادوهای دم دستی اش هیچ‌وقت اینجور نمی گفت، اتفاقا سالگرد ازدواجمون هم بود هر چی اصرار کردم که ببینم چی هست، یاسر با شیطنت و حرکاتش منو کنجکاو تر می کرد و اما نمی گفت چه خبر شده.. از خونه حکیمه خانک زدیم بیرون، دیدم یاسر به طرف خونه خودمون نمیره و‌توی همون کوچه خونه مادرش یکسر این پا و اون پا می کنه، اشاره کردم به بچه ها و گفتم چرا نمیریم؟! بچه ها یخ زدن خوب... یاسر سری تکان داد و گفت: یه چند دقیقه صبر کن تا از رفتنمون بگذره می خوام ماشین را روشن کنم و صداش مادرم را نکشونه بیرون... من فهمیدم خبرایی هست و شیطنت منم گل کرد و چشمکی زدم و گفتم: خوب بیا ماشین را خلاص کن و هلش بدیم و اون طرف تر روشنش کن... یاسر بشکنی زد و گفت: افرین! چرا این به ذهن خودم نرسید و بعد همون کاری را کردیم که من گفتم از حرکات یاسر متعجب شده بودم، اگر کسی میومد توی کوچه و ما را با این وضع میدید حتما کلی بهمون می خندید و شایدم براش سوال پیش میومد که ماشینی درست هست را چرا باید هل داد و... ۷۰
ماشین و روشن کردیم، بچه ها که قبلش خواب توی چشماشون جولان میداد الان مثل سه تا جوجه که سرحال و قبراق دنبال شیطنت بازی بودند توی ماشین نشستند و ما حرکت کردیم. یاسر کوچه و خیابون ها را تند تند طی می کرد، از این خیابون به اون خیابون، از این محله به اون محله خیلی از محله ی زندگی مون فاصله گرفتیم و من متعجب بودم یاسر این موقع شب می خواد ما را کجا ببره؟! و بالاخره بعد از چهل و پنج دقیقه رانندگی انگار به مقصد رسیدیم و یاسر جلوی یک در بزرگ مشکی رنگ که گلهای زیبای سفیدی روش حکاکی شده بود ایستاد و به ما گفت پیاده بشیم. امیر ارسلان توی آغوشم خواب رفته بود برا همین گفتم: یاسر نصف شبی ما را برداشتی اومدی این سر شهر و میگی پیاده شین؟! آخه با این بچه چطوری... یاسر محمد جواد و امیر حسین را پیاده کرد و بعد امیر ارسلان را از بغل من گرفت و گفت: بانو جان! پیاده بشو ضرر نمی کنی هااا پیاده شدم و در کمال تعجب یاسر به سمت خونه رفت و دسته کلیدی از جیبش بیرون آورد و در خونه را باز کرد و گفت: بفرمایید! به خونه خودتون خوش آمدین... باورم نمیشد، یاسر خونه گرفته بود، اونم خونه ای که حداقل چهل و پنج دقیقه با ماشین، با خونه مادرش فاصله داشت و این چیزی بود که من در رؤیا هم نمی تونستم ببینم با خوشحالی وارد خونه شدیم خونه بزرگ و دلباز و شیک و البته نوساز بود با خیاط گلکاری شده و باغچه ای که چند تا درخت توش به چشم می خورد ساختمان خونه هم سه خواب و خیلی شیک بود و به سبک جدید که تازه مد شده بود آشپز خونه اوپن باشه و کمتر کسی خونه اش به این شکل بود، ساخته شده بود. مشخص بود این خونه با نظریات یاسر ساخته یا بازسازی شده خیلی خوشحال بودم و وقتی تصور می کردم حکیمه خانم بفهمه، چهره اش چه شکلی میشه بیشتر ذوق می کردم چون اونا نمی تونستن باز هم بیان تپی این محله ور دل ما، کرایه خونه اینجا خیلی بالا بود، تقریبا چهار برابر کرایه اون خونه شان پس اصلا نمی تونستند تصور اومدن اینجا را هم بکنن ۷۱
یاسر واقعا سورپرایزم کرد، بعد از مدتها که از ازدواجمون میگذشت یه خونه خریده بود، اونم خونه ای بزرگ و زیبا که از همه مهم تر این بود از مادر و خواهراش و خانواده اش دور میشدیم و این هدیه ی پنهانی و ویژه این خانه بود. چند روز بعد حکیمه خانم از خرید این خونه آگاه شد، انگار که آتشی به جانش افتاده بود، یک سره مثل مرغ سرکنده توی خونه راه می رفت و به زمین و زمان فحش میداد و هر بار که چشمش به من می افتاد، فکر می کرد همه چیز زیر سر منه و با نگاه و حرکات و کلامش به من متلک می انداخت و نیش و زخم زبان می زد. اما دیگه برای من مهم نبود این دیگه آخرین روزهای حضور اجباری من توی این خونه بود، با خودم می گفتم بگذار آخرین عقده هاش هم خالی کنه، اما نمی دونستم این زن بالاخره راهی برای چزوندن ما پیدا میکند. خلاصه بعد از گذشت دو هفته از خرید خونه ما راهی خونه ی جدید شدیم. داداشا و آبجیا و بچه هاشون همراه مادرم همگی اومدن کمک و خیلی زود خونه با وسایل کهنه و نو چیده شد، مادرم از اینکه من مستقل شده بودم خیلی خوشحال بود و مدام اشک میریخت و میگفت: دیدی گفتم صبر کن، گذشت زمان همه چی را درست میکنه، اینم نتیجه اش، درسته یه کم زمان برد اما بالاخره درست شد و بعد آه بلندی کشید و ادامه داد: کاش پدرت هم زنده بود و این روزها را میدید ... اشکم دراومد، چقدر دوست داشتم یه مهمونی توی خونه خودم میگرفتم و کل خانواده ام را دعوت می کردم، اما الان دیگه پدرم توی آسمون ها بود و این آرزو روی دلم می موند. ۷۲
روز دومی بود که مستقر شده بودیم، خیلی خوشحال بودم، آخه روز قبل که اولین تجربه ی زندگی مشترک مستقل ما بود، با اینکه دور و برم شلوغ پلوغ از وسایل بود و کلی کار کرده بودم و خسته شده بودم، اما خیلی شیرین و دلچسپ بود، اصلا استقلال یه مزه دیگه میداد، کار کردن توی خونه خودت یه مزه دیگه داشت، پخت و پز برای شوهر و بچه های خودت یه لذت تموم نشدنی بود،یعنی برای من اینجور بود. اون روز یه فسنجون خوشمزه گذاشته بودم، آخه یاسر فسنجون دوست داشت و در کنارش مرغ هم پرست کرده بودم، یه نوع مرغ بریانی که از هنرهای دست خودم بود و توی قابلمه نیکل و با یه تیکه آجر راحت میشد درستش کرد و عجب طعمی هم داشت. بوی مرغ بریان و عطر فسنجون کل خونه را برداشته بود، نگاه کردم روی ساعت نزدیک دو بود، پس دست به کار شدم تا سفره را بندازم، چون الانا بود که یاسر می رسید و چون کارش سخت و خسته کننده بود و همیشه گشنه میرسید خونه، تصمیم داشتم به محض ورود به خونه یک راست سر سفره بیاد و دلی از عزا در بیاره... سفره را پهن کردم و با سلیقه ی تمام و کلی شوق و ذوق مشغول چیدن وسایل شدم سرویس چینی گل سرخی را که یاسر خیلی دوست داشت بیرون آوردم و محمد جواد ازم گرفت و برد توی هال، انگار بچه هم از اینکه توی خونه خودمون می بایست نهار بخوریم ذوق داشت و در همین حین زنگ در را زدند. نگاهم به ساعت دوخته شده دو و پنج دقیقه ظهر...خودش بود یاسر بود، اما یاسر که کلید داشت. با خودم گفتم اونم می خواد ما را تا دم در بکشونه بریم استقبالش... می خواستم از جا بلند بشم و برم در را باز کنم که امیر حسین با زبون شیرین بچگیش گفت: مامان! من در را باز کنم؟! لبخندی زدم و‌گفتم باز کن عزیزم و با زدن این حرف دستام تند تند شروع به کار نمود تا سفره زودتر چیده بشه و یاسر حیرون نشه مرغ شکم پر و بریانی را داخل دیز گذاشتم که حس کردم صدایی غیر از صدای یاسر می آید ۷۳
زهر_وفا دیز مرغ بریان را وسط سفره گذاشتم و از جا بلند شدم، خودم را به پنجره هال که مشرف به در خانه بود رساندم و پرده هریر سفید با گلهای طلایی رنگ را کنار زدم و با دیدن حکیمه خانم و اعوان و انصارش انگار یک تشت آب سرد روی سرم ریختند و با خودم گفتم اینا را کی دعوت کرده، حکیمه خانم و سمیرا که بودن هیچ، سهیلا و دو تا پسراش هم بودن...سفره وسط بود و نمی شد کارش کرد و حکیمه خانم هنوز به در ساختمان نرسیده بود که یاسر هم در خونه را باز کرد داخل شد. حکیمه خانم اومد توی خونه، دست خالی بود، یعنی سر زده که اومده بود هیچ، حتی یه پر کاه هم برای کادو نیاورده بود، مثلا ما خونه نو اومده بودیم، اونم خونه ای که برای خودمون بود و همه رسم داشتن کادو بیارن اما انگار همچی رسم هایی اینا نداشتن حکیمه خانم داخل شد و من همانطور که آب دهنم را قورت می دادم سرم را تکان دادم و گفتم: س...س...سلام خوش آمدین... حکیمه خانم نگاه خیره اش را به من دوخت و گفت: علیک سلام چی شده انگار برقت گرفته؟! نترس ما اجنه نیستیم خانواده شوهرتیم! به سفره اشاره کردم و گفتم: خوش آمدین، من که چیزی نگفتم بفرمایید نهار حکیمه خانم پرو پرو اشاره کرد به دختراش و گفت: بنشینین تا سرد نشده بخورین و بعد به من که داشتم با یاسر سلام علیک میکردم نگاه کرد و گفت: دختره ی چش سفید! ایقد زیر پای این پسر نادون من نشستی و ورور گفتی تا از اون محله کشوندیش این محله، چون فاصله زیاده به خیال خودت فکر کردی میتونی از من که مادرشم دورش کنی اما کور خوندی... حکیمه خانم باز افتاده بود روی منبر سخنرانی و متلک نگاه عاجزانه ام را به یاسر دوختم و گفتم: یاسرررر! مامانت... یاسر که ترسید من چیزی بگم اوضاع خراب تر بشه صداش را بلند کرد و گفت: به به! عجب بویی...بانو جان زحمت کشیدی غذا را بکش که روده کوچکه روده بزرگه را خورد... با شنیدن این حرف تکلیف خودم را دونستم و بی صدا به سمت آشپزخونه رفتم اما می شنیدم که حکیمه خانم به یاسر می گفت: والا مرد بودن مردهای قدیم، اینقدر لی لی به لالای این دختره نذار، ببین کی بهت گفتم، یک روزی همچی بزنتت زمین که خودت نفهمی از کجا خوردی، مرد باید زهر چشم داشته باشه یعنی چی بااانو جان... چندشم میشه... خودم را به نشنیدن زدم و شروع کردم با امیر حسین که کنارم بود حرف زدن تا صدای حکیمه خانم را نشنوم ۷۴
زهر_وفا این ناگهانی و سر زده اومدن حکیمه خانم تمومی نداشت و تازه شروع ماجرا بود، دیگه شوهر سهیلا هم ماشین داشت دم به دقیقه خونه ما بودن، حتی میدیدی شب ساعت ده شب بلند می شدن میومدن خونه و من با سه تا بچه قد و نیم قد می بایست جلوی اینا خم و راست بشم، همیشه هم سمیرا و سهیلا و بچه هاش همراهش بودن، انگار خونه من هتل چند ستاره خانواده شوهرم شده بود، میومدن و به خودشون اجازه می دادن که همه جا سرک بکشند، اصلا نگه داشتن حریم خصوصی هیچ‌معنایی نداشت، انگار خونه حکیمه خانم به خونه من نقل مکان کرده بوده، با وجود این مزاحمت ها من نمی تونستم یک مهمانی درست حسابی برای دل خودم بگیرم یعنی هر وقت اراده می کردم یکی از دوستام یا خانواده همکارای یاسر را دعوت کنم، حکیمه خانم و بچه هاش هم بدون دعوت یکی از پایه های مهمونی بودند و حتی روزهای تعطیل و عید هم نمی تونستم مسافرت برم و اگر می خواستیم بدون حضور حکیمه خانم بریم مسافرت می بایست اینقدر راست و دروغ سر هم کنیم تا اینا را بپیچونیم و بریم یک طرفی اونم تازه اگر بعدا متوجه می شدن که چه خبر بوده، حسابم با کرام الکاتبین بود. خیلی از این وضعیت اذیت می شدم، اما تمام اینا را به خاطر محبت های گاه و بیگاه یاسر تحمل می کردم. یاسر طوری رفتار می کرد که تمام دنیاش در من خلاصه میشه و از لحاظ مالی و رفاهی سعی می کرد من و بچه ها در رفاه باشیم. چند سال با همین وضعیت گذشت و بچه ها قد کشیدن، منم به فکر افتادم که برای خودم کاری کنم، زمانی بود که زمزمه های گرون شدن خونه بلند شده بود و اینو چون یاسر توی کار ساختمان سازی بود بهم گفت، یه روز به یاسر گفتم که می خوام طلاهام را بفروشم و اگر بشه باهاشون یه خونه نقلی به اسم خودم بخرم، آخه طلا زیاد داشتم هم طلاهای سر سفره عقد بود، هم طلاهایی که برا کادو تولد بچه هام آورده بودند و هم طلاهایی که یاسر گاه و بیگاه برام می خرید، تقریبا قابل توجه بودند یاسر از اینهمه ریز بینی و آینده نگری من به وجد اومده بود و خیلی زود یک واحد آپارتمان نوسار که نقلی و دو خوابه بود برام پیدا کرد و زودتر از انچه که تصورش را بکنیم، خونه را به نام من خرید. خیلی ذوق داشتم، البته این خونه فاصله اش با خونه خودمون زیاد بود، اما مهم نبود، من می خواستم اجاره بدمش تا یه درآمد برای خودم باشه که خبر این خونه خریده به حکیمه خانم رسید و... ۷۵
زهر_وفا درست صبح روز بعد از خرید خانه حکیمه خانم هوو کشان همراه دختراش درست ساعت ده شب که سفره ی شام پهن بود خودش را به خانه ی ما رساند و من که پیش بینی این سرزدن ها را می کردم همیشه چند پیمانه برنج اضافه تر می گذاشتم و آن شب هم شکر خدا شام را بیشتر از تعداد خودمان درست کردم حکیمه خانم بدون تعارف و مثل روال قبل سر سفره نشست و همانطور که دو لپی غذا را می خورد با نگاهی تیز به من چشم دوخت و گفت: شنیدم که خونه خریدین...مبارکه...ما نامحرم بودیم که بهمون بگین؟! قاشق را روی پلوها گذاشتم و گفتم: اگه نامحرم بودین و نمی خواستیم بفهمین که الانم خبردار نمی شدین.. حکیمه خانم دندانی بهم سایید رو به یاسر گفت: خدا شانس بده! مادر و خواهرت خونه اجاره نشینی باشن و تو دوتا دوتا خونه بخری اونم تازه به اسم زنت بگیری، ملیحه پیشونی سفید هست که از در و دیوار براش پول و مال میباره... یاسر سرش را بالا گرفت و برخلاف همیشه که جلوی مادرش ساکت بود گفت: پول خرید خونه مال خود ملیحه بوده، پس به نام خودش هم می باست باشه، اصلا خودش پیشنهاد داد خونه بخره و من فقط براش خونه پیدا کردم همین... حکیمه خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت: همچی میگه از پول خودش بوده یکی نفهمه فکر می کنه شب و روز به کار بوده و درآمد داشته و... خیلی ناراحت شدم ولی تحمل کردم و فقط پریدم وسط حرفش و گفتم: منم مثل شما که توی خونه زندگیتون زحمت می کشید، زحمت می کشم، طلاهام را فروختم و خونه گرفتم بعدم مال من و یاسر نداره، اصلا مهم نیست به اسم من هست، می خوایین شما بیاین بشینین توش... تا این حرف را که بیشتر جنبه ی تعارف داشت من زدم حکیمه خانم از خدا خواسته گفت.. ۷۶
فوری ومهم عزیزان ودوستان گرامی مستحضرباشید تیم سایبری موساد با اکانت (کاربرایتا) درحال ارسال پیام به اعضای کانالها وگروه‌های ایتا هستند پیام می‌دهند و نسخه جعلی ایتا را ارسال می‌کنند در قالب بروزرسانی ایتا به هیچ عنوان پیام را باز نکنید و برنامه را هم نصب نکنید تا مورد هک دشمن قرار نگیرید... ایتا | تلگرام| اینستاگرام | بله | روبیکا | ┄┅┅┅┅┄❅🆔❅┄┅┅┅┅┄ 💠 @resanestan_semnan
زهر_وفا حکیمه خانم لحنش نرم تر شد و گفت: خوب کار درست هم همینه، ما چرا باید توی خونه ی یک خوابه و اجاره ای باشیم در حالیکه شما خونه دوخوابه دارین که خالی هم هست.. باورم نمی شد حکیمه خانم به این سرعت مال من را تصاحب کنه، اما برام مهم نبود، مهم این بود که خونه به نام من بود، حالا چند صباحی هم اینا بنشینن توش، درسته اگر اجاره می دادمش هر ماه یه منبع درآمد مستقل داشتم، اما رزق ما هم می رسید و شکر خدا از لحاظ مالی در رفاه بودم و یاسر مردی باعرضه بود که میدونست چه جوری پول دربیاره یک هفته از خرید خونه ام می گذشت که حکیمه خانم به خانه ای که به نام من بود اسباب کشی کرد، البته از اون روز به بعد رفتارش با من کمی ملایم تر شد گرچه باز هم طعنه و متلک بهم میزد اما کمتر از قبل شده بود، سمیرا و سهیلا هم رفتارشون بهتر شد. زندگی به سرعت می گذشت و بچه ها قد می کشیدند. امیر ارسلان شش سالش شده بود که طوفان حوادث زندگی ام را در نوردید و داغی بر دل من گذاشت، داغی سخت و کمر شکن... مادرم که بعد از مرگ ناگهانی پدرم، تمام امید من و خانواده ام بود، بیش از این دوری پدرم را تاب نیاورد و در یک روز سرد و غمگین رخت سفر بست و ما را تنها گذاشت. داغ پدرم خیلی سخت بود اما فراق مادرم برای من کمر شکن شد، دیگه شب و روزم را نمی دونستم، عذاب وجدان داشتم، آخه بعد از ازدواجم اینقدر درگیر این زندگی و مشکلاتش شده بودم که وقت رسیدن و سر زدن به خانواده ام را نداشتم، گرچه اگر هم سر میزدم بعدش باران طعنه و متلک حکیمه خانم روی سرم می بارید و شاید یکی از دلایلی که کمتر به خانواده سر می زدم همین بود و الان که پدر و مادرم را نداشتم سخت پشیمان بودم و با خودم می گفتم: کاش هر روز و هر هفته بهشون سر میزدم، به درک که حکیمه خانم بهم طعنه متلک می انداخت در عوض اوقات بیشتری را کنار والدینم بودم.. اما پشمانی سودی نداشت، زمان که گذشت به عقب بر نمی گردد. زندگی در جریان بود، هر چند سرد و بی روح و پر از دلتنگی ۷۷
زهر_وفا زندگی من یکنواخت شده بود و زمان به سرعت می گذشت. حکیمه خانم در خانه ای که به نام من بود ساکن شده بود، هر چند از ما دور بود اما باز هم دخالت هایش ادامه داشت و رفت و آمدهای هر روزه و وقت و بی وقتشان مانند قبل و حتی بدتر از قبل بود. هر چه زمان می گذشت انگار حس حسادت این زن بیشتر می شد، یعنی من امید داشتم که این زن پا به سن بگذراد و رفتارش تغییر کند اما این امیدی واهی بود و هر چه زمان می گذشت وضع به مراتب بدتر می شد تا جایی که اگر زمانی یاسر به مناسبتی به من هدیه میداد یا من می خواستم جشنی چیزی به مناسبت تولد همسر و بچه هایم بگیرم، با پررویی تمام اعتراض می کرد و گاهی با فحش و حرفهای رکیک به من حمله می کرد و رفتارش آنقدر زشت بود که باعث اعتراض سهیلا و سمیرا هم میشد و من باز تحمل می کردم، چاره ای نداشتم، اگر دهن به دهنش می گذاشتم کار بدتر می شد و من این را نمی خواستم پس بهترین راه این بود که کم محلش کنم. اینها گوشه ای کوچک از زندگی من بود که من فقط به خاطر محبت همسرم یاسر، نادیده شان می گرفتم اما نمی دانستم که روزگار نامردتر از این حرفهاست و شاید بهتر باشد بگویم که آدمیزاد غیر قابل پیش بینی و گاهی تنوع طلب و بی چشم و رو می شود که باعث تعجب همگان میشود. البته این را هم بگویم وقتی زندگی اطرافیانم را نگاه می کردم به این نتیجه میرسیدم هیچ زندگی ای چهار گوشه اش کامل نیست، یکی مال و املاک دارد و بچه ندارد و در آرزوی بچه است،یکی بچه دارد و از لحاظ مالی در مضیقه است، یکی مال و منال و بچه دارد اما سلامتی ندارد و درگیر بیماریست، خلاصه هر کس به طریقی گرفتار است و هرکس به طریقی امتحان و ابتلا می شود و گویا ابتلای من هم اینطور بود و اگر خانه و زندگی و بچه هایم را می خواستم حفظ کنم به نظرم تنها راهش همین صبر بود و خود را به کر و کوری زدن... سالها مثل برق و باد می گذشت و بچه ها بیصدا بزرگ و بزرگ تر می شدند و ما هم پیر و پیرتر می شدیم. محمد جواد و امیر حسین و امیر ارسلان قد کشیدند و وقتی به خود آمدم که پسرهایم هر کدام یک پا مرد شده بودند ۷۸
زهر_وفا یاسر از لحاظ کار و امور مالی پیشرفت کرده بود و شرکت ساختمان سازی اش را توسعه داده بود، بخش های بیشتری اضافه کرده بود و کارمندهای بیشتری استخدام کرده بود و حالا علاوه بر شرکت مرکزی که داخل تهران داشت چند شرکت کوچکتر به عنوان نماینده شرکت اصلی در شهرستان های مختلف راه انداخته بود و به قول معروف پول پارو می کرد. یاسر اخلاقش تغییر نکرده بود و همانطور که پول در می آورد مانند قبل هم با دست و دلبازی تمام پولها را خرج می کرد، اصلا اعتقادش این بود که زن و بچه باید در رفاه باشند. حالا ما علاوه بر دو تا خانه ای که از قبل داشتیم صاحب چند آپارتمان دیگه هم بودیم، یاسر برای خودش ماشین شاسی بلند خریده بود و برای من هم ماشین گرفته بود و البته من هم استعداد رانندگی داشتم و به راحتی گواهی نامه گرفتم و حالا برای انجام کارهای روزمره بسیار راحت بودم. حکیمه خانم همچنان ساکن خانه ی من بود و سمیرا هم ازدواج کرده و صاحب دو بچه شده بود و سهیلا هم دوتا بچه دیگه اضافه کرده بود، خانواده یاسر شلوغ تر از قبل شده بود و این بدان معنا بود که زحمت من هم بیشتر از قبل شده بود. محمد جواد دانشجوی مهندسی دانشگاه تهران بود و امیر حسین هم در ابتدای ورود به دانشگاه و امیر ارسلان هم دبیرستان بود. امیر ارسلان توی درس ریاضی کمی لنگ می زد، برادرهایش آنقدر سرشان شلوغ بود که توجهی به این مطلب نداشتند و من دربه در دنبال کسی بودم که با امیر ارسلان ریاضی کار کند در همین احوالات بودیم که منشی شرکت ساختمانی یاسر که دختری جوان بود، ازدواج کرد و ما مجبور شدیم اطلاعیه برای جذب منشی بدهیم. بعد از یک هفته بالاخره یاسر نظرش بر دختر خانمی شهرستانی که یک سال از محمد جواد بزرگتر بود افتاد و او را استخدام کرد. رؤیا دختری سبزه و نه چندان زیبا بود که تحصیلاتش در رشته ی ریاضی بود، خانواده شان فقیر بودند و طبق گفته ی رؤیا، او مجبور به کار کردن برای تامین معاش و زندگی شان بود. درست است رؤیا قیافه ی زیبایی نداشت اما زبانش بسیار چرب و نرم بود و انگار خدا برای بازاریابی او را خلق کرده بود و به راحتی آب خوردن می توانست هر کسی را جذب خودش کند. ۷۹