زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۴
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
دیز مرغ بریان را وسط سفره گذاشتم و از جا بلند شدم، خودم را به پنجره هال که مشرف به در خانه بود رساندم و پرده هریر سفید با گلهای طلایی رنگ را کنار زدم و با دیدن حکیمه خانم و اعوان و انصارش انگار یک تشت آب سرد روی سرم ریختند و با خودم گفتم اینا را کی دعوت کرده، حکیمه خانم و سمیرا که بودن هیچ، سهیلا و دو تا پسراش هم بودن...سفره وسط بود و نمی شد کارش کرد و حکیمه خانم هنوز به در ساختمان نرسیده بود که یاسر هم در خونه را باز کرد داخل شد.
حکیمه خانم اومد توی خونه، دست خالی بود، یعنی سر زده که اومده بود هیچ، حتی یه پر کاه هم برای کادو نیاورده بود، مثلا ما خونه نو اومده بودیم، اونم خونه ای که برای خودمون بود و همه رسم داشتن کادو بیارن
اما انگار همچی رسم هایی اینا نداشتن
حکیمه خانم داخل شد و من همانطور که آب دهنم را قورت می دادم سرم را تکان دادم و گفتم: س...س...سلام خوش آمدین...
حکیمه خانم نگاه خیره اش را به من دوخت و گفت: علیک سلام چی شده انگار برقت گرفته؟! نترس ما اجنه نیستیم خانواده شوهرتیم!
به سفره اشاره کردم و گفتم: خوش آمدین، من که چیزی نگفتم بفرمایید نهار
حکیمه خانم پرو پرو اشاره کرد به دختراش و گفت: بنشینین تا سرد نشده بخورین و بعد به من که داشتم با یاسر سلام علیک میکردم نگاه کرد و گفت: دختره ی چش سفید! ایقد زیر پای این پسر نادون من نشستی و ورور گفتی تا از اون محله کشوندیش این محله، چون فاصله زیاده به خیال خودت فکر کردی میتونی از من که مادرشم دورش کنی اما کور خوندی...
حکیمه خانم باز افتاده بود روی منبر سخنرانی و متلک
نگاه عاجزانه ام را به یاسر دوختم و گفتم: یاسرررر! مامانت...
یاسر که ترسید من چیزی بگم اوضاع خراب تر بشه صداش را بلند کرد و گفت: به به! عجب بویی...بانو جان زحمت کشیدی غذا را بکش که روده کوچکه روده بزرگه را خورد...
با شنیدن این حرف تکلیف خودم را دونستم و بی صدا به سمت آشپزخونه رفتم اما می شنیدم که حکیمه خانم به یاسر می گفت: والا مرد بودن مردهای قدیم، اینقدر لی لی به لالای این دختره نذار، ببین کی بهت گفتم، یک روزی همچی بزنتت زمین که خودت نفهمی از کجا خوردی، مرد باید زهر چشم داشته باشه یعنی چی بااانو جان... چندشم میشه...
خودم را به نشنیدن زدم و شروع کردم با امیر حسین که کنارم بود حرف زدن تا صدای حکیمه خانم را نشنوم
۷۴
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
این ناگهانی و سر زده اومدن حکیمه خانم تمومی نداشت و تازه شروع ماجرا بود، دیگه شوهر سهیلا هم ماشین داشت دم به دقیقه خونه ما بودن، حتی میدیدی شب ساعت ده شب بلند می شدن میومدن خونه و من با سه تا بچه قد و نیم قد می بایست جلوی اینا خم و راست بشم، همیشه هم سمیرا و سهیلا و بچه هاش همراهش بودن، انگار خونه من هتل چند ستاره خانواده شوهرم شده بود، میومدن و به خودشون اجازه می دادن که همه جا سرک بکشند، اصلا نگه داشتن حریم خصوصی هیچمعنایی نداشت، انگار خونه حکیمه خانم به خونه من نقل مکان کرده بوده، با وجود این مزاحمت ها من نمی تونستم یک مهمانی درست حسابی برای دل خودم بگیرم یعنی هر وقت اراده می کردم یکی از دوستام یا خانواده همکارای یاسر را دعوت کنم، حکیمه خانم و بچه هاش هم بدون دعوت یکی از پایه های مهمونی بودند و حتی روزهای تعطیل و عید هم نمی تونستم مسافرت برم و اگر می خواستیم بدون حضور حکیمه خانم بریم مسافرت می بایست اینقدر راست و دروغ سر هم کنیم تا اینا را بپیچونیم و بریم یک طرفی اونم تازه اگر بعدا متوجه می شدن که چه خبر بوده، حسابم با کرام الکاتبین بود.
خیلی از این وضعیت اذیت می شدم، اما تمام اینا را به خاطر محبت های گاه و بیگاه یاسر تحمل می کردم.
یاسر طوری رفتار می کرد که تمام دنیاش در من خلاصه میشه و از لحاظ مالی و رفاهی سعی می کرد من و بچه ها در رفاه باشیم.
چند سال با همین وضعیت گذشت و بچه ها قد کشیدن، منم به فکر افتادم که برای خودم کاری کنم، زمانی بود که زمزمه های گرون شدن خونه بلند شده بود و اینو چون یاسر توی کار ساختمان سازی بود بهم گفت، یه روز به یاسر گفتم که می خوام طلاهام را بفروشم و اگر بشه باهاشون یه خونه نقلی به اسم خودم بخرم، آخه طلا زیاد داشتم هم طلاهای سر سفره عقد بود، هم طلاهایی که برا کادو تولد بچه هام آورده بودند و هم طلاهایی که یاسر گاه و بیگاه برام می خرید، تقریبا قابل توجه بودند
یاسر از اینهمه ریز بینی و آینده نگری من به وجد اومده بود و خیلی زود یک واحد آپارتمان نوسار که نقلی و دو خوابه بود برام پیدا کرد و زودتر از انچه که تصورش را بکنیم، خونه را به نام من خرید.
خیلی ذوق داشتم، البته این خونه فاصله اش با خونه خودمون زیاد بود، اما مهم نبود، من می خواستم اجاره بدمش تا یه درآمد برای خودم باشه که خبر این خونه خریده به حکیمه خانم رسید و...
۷۵
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۶
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
درست صبح روز بعد از خرید خانه حکیمه خانم هوو کشان همراه دختراش درست ساعت ده شب که سفره ی شام پهن بود خودش را به خانه ی ما رساند و من که پیش بینی این سرزدن ها را می کردم همیشه چند پیمانه برنج اضافه تر می گذاشتم و آن شب هم شکر خدا شام را بیشتر از تعداد خودمان درست کردم
حکیمه خانم بدون تعارف و مثل روال قبل سر سفره نشست و همانطور که دو لپی غذا را می خورد با نگاهی تیز به من چشم دوخت و گفت: شنیدم که خونه خریدین...مبارکه...ما نامحرم بودیم که بهمون بگین؟!
قاشق را روی پلوها گذاشتم و گفتم: اگه نامحرم بودین و نمی خواستیم بفهمین که الانم خبردار نمی شدین..
حکیمه خانم دندانی بهم سایید رو به یاسر گفت: خدا شانس بده! مادر و خواهرت خونه اجاره نشینی باشن و تو دوتا دوتا خونه بخری اونم تازه به اسم زنت بگیری، ملیحه پیشونی سفید هست که از در و دیوار براش پول و مال میباره...
یاسر سرش را بالا گرفت و برخلاف همیشه که جلوی مادرش ساکت بود گفت: پول خرید خونه مال خود ملیحه بوده، پس به نام خودش هم می باست باشه، اصلا خودش پیشنهاد داد خونه بخره و من فقط براش خونه پیدا کردم همین...
حکیمه خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت: همچی میگه از پول خودش بوده یکی نفهمه فکر می کنه شب و روز به کار بوده و درآمد داشته و...
خیلی ناراحت شدم ولی تحمل کردم و فقط پریدم وسط حرفش و گفتم: منم مثل شما که توی خونه زندگیتون زحمت می کشید، زحمت می کشم، طلاهام را فروختم و خونه گرفتم بعدم مال من و یاسر نداره، اصلا مهم نیست به اسم من هست، می خوایین شما بیاین بشینین توش...
تا این حرف را که بیشتر جنبه ی تعارف داشت من زدم حکیمه خانم از خدا خواسته گفت..
۷۶
فوری ومهم
عزیزان ودوستان گرامی مستحضرباشید
تیم سایبری موساد با اکانت (کاربرایتا) درحال ارسال پیام به اعضای کانالها وگروههای ایتا هستند پیام میدهند و نسخه جعلی ایتا را ارسال میکنند در قالب بروزرسانی ایتا به هیچ عنوان پیام را باز نکنید و برنامه را هم نصب نکنید تا مورد هک دشمن قرار نگیرید...
#رسانستان_استان_سمنان
ایتا | تلگرام| اینستاگرام | بله | روبیکا |
┄┅┅┅┅┄❅🆔❅┄┅┅┅┅┄
💠 @resanestan_semnan
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۷
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
حکیمه خانم لحنش نرم تر شد و گفت: خوب کار درست هم همینه، ما چرا باید توی خونه ی یک خوابه و اجاره ای باشیم در حالیکه شما خونه دوخوابه دارین که خالی هم هست..
باورم نمی شد حکیمه خانم به این سرعت مال من را تصاحب کنه، اما برام مهم نبود، مهم این بود که خونه به نام من بود، حالا چند صباحی هم اینا بنشینن توش، درسته اگر اجاره می دادمش هر ماه یه منبع درآمد مستقل داشتم، اما رزق ما هم می رسید و شکر خدا از لحاظ مالی در رفاه بودم و یاسر مردی باعرضه بود که میدونست چه جوری پول دربیاره
یک هفته از خرید خونه ام می گذشت که حکیمه خانم به خانه ای که به نام من بود اسباب کشی کرد، البته از اون روز به بعد رفتارش با من کمی ملایم تر شد گرچه باز هم طعنه و متلک بهم میزد اما کمتر از قبل شده بود، سمیرا و سهیلا هم رفتارشون بهتر شد.
زندگی به سرعت می گذشت و بچه ها قد می کشیدند.
امیر ارسلان شش سالش شده بود که طوفان حوادث زندگی ام را در نوردید و داغی بر دل من گذاشت، داغی سخت و کمر شکن...
مادرم که بعد از مرگ ناگهانی پدرم، تمام امید من و خانواده ام بود، بیش از این دوری پدرم را تاب نیاورد و در یک روز سرد و غمگین رخت سفر بست و ما را تنها گذاشت.
داغ پدرم خیلی سخت بود اما فراق مادرم برای من کمر شکن شد، دیگه شب و روزم را نمی دونستم، عذاب وجدان داشتم، آخه بعد از ازدواجم اینقدر درگیر این زندگی و مشکلاتش شده بودم که وقت رسیدن و سر زدن به خانواده ام را نداشتم، گرچه اگر هم سر میزدم بعدش باران طعنه و متلک حکیمه خانم روی سرم می بارید و شاید یکی از دلایلی که کمتر به خانواده سر می زدم همین بود و الان که پدر و مادرم را نداشتم سخت پشیمان بودم و با خودم می گفتم: کاش هر روز و هر هفته بهشون سر میزدم، به درک که حکیمه خانم بهم طعنه متلک می انداخت در عوض اوقات بیشتری را کنار والدینم بودم..
اما پشمانی سودی نداشت، زمان که گذشت به عقب بر نمی گردد.
زندگی در جریان بود، هر چند سرد و بی روح و پر از دلتنگی
۷۷
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۸
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
زندگی من یکنواخت شده بود و زمان به سرعت می گذشت.
حکیمه خانم در خانه ای که به نام من بود ساکن شده بود، هر چند از ما دور بود اما باز هم دخالت هایش ادامه داشت و رفت و آمدهای هر روزه و وقت و بی وقتشان مانند قبل و حتی بدتر از قبل بود.
هر چه زمان می گذشت انگار حس حسادت این زن بیشتر می شد، یعنی من امید داشتم که این زن پا به سن بگذراد و رفتارش تغییر کند اما این امیدی واهی بود و هر چه زمان می گذشت وضع به مراتب بدتر می شد تا جایی که اگر زمانی یاسر به مناسبتی به من هدیه میداد یا من می خواستم جشنی چیزی به مناسبت تولد همسر و بچه هایم بگیرم، با پررویی تمام اعتراض می کرد و گاهی با فحش و حرفهای رکیک به من حمله می کرد و رفتارش آنقدر زشت بود که باعث اعتراض سهیلا و سمیرا هم میشد و من باز تحمل می کردم، چاره ای نداشتم، اگر دهن به دهنش می گذاشتم کار بدتر می شد و من این را نمی خواستم پس بهترین راه این بود که کم محلش کنم.
اینها گوشه ای کوچک از زندگی من بود که من فقط به خاطر محبت همسرم یاسر، نادیده شان می گرفتم اما نمی دانستم که روزگار نامردتر از این حرفهاست و شاید بهتر باشد بگویم که آدمیزاد غیر قابل پیش بینی و گاهی تنوع طلب و بی چشم و رو می شود که باعث تعجب همگان میشود.
البته این را هم بگویم وقتی زندگی اطرافیانم را نگاه می کردم به این نتیجه میرسیدم هیچ زندگی ای چهار گوشه اش کامل نیست، یکی مال و املاک دارد و بچه ندارد و در آرزوی بچه است،یکی بچه دارد و از لحاظ مالی در مضیقه است، یکی مال و منال و بچه دارد اما سلامتی ندارد و درگیر بیماریست، خلاصه هر کس به طریقی گرفتار است و هرکس به طریقی امتحان و ابتلا می شود و گویا ابتلای من هم اینطور بود و اگر خانه و زندگی و بچه هایم را می خواستم حفظ کنم به نظرم تنها راهش همین صبر بود و خود را به کر و کوری زدن...
سالها مثل برق و باد می گذشت و بچه ها بیصدا بزرگ و بزرگ تر می شدند و ما هم پیر و پیرتر می شدیم.
محمد جواد و امیر حسین و امیر ارسلان قد کشیدند و وقتی به خود آمدم که پسرهایم هر کدام یک پا مرد شده بودند
۷۸
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۷۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر از لحاظ کار و امور مالی پیشرفت کرده بود و شرکت ساختمان سازی اش را توسعه داده بود، بخش های بیشتری اضافه کرده بود و کارمندهای بیشتری استخدام کرده بود و حالا علاوه بر شرکت مرکزی که داخل تهران داشت چند شرکت کوچکتر به عنوان نماینده شرکت اصلی در شهرستان های مختلف راه انداخته بود و به قول معروف پول پارو می کرد.
یاسر اخلاقش تغییر نکرده بود و همانطور که پول در می آورد مانند قبل هم با دست و دلبازی تمام پولها را خرج می کرد، اصلا اعتقادش این بود که زن و بچه باید در رفاه باشند.
حالا ما علاوه بر دو تا خانه ای که از قبل داشتیم صاحب چند آپارتمان دیگه هم بودیم، یاسر برای خودش ماشین شاسی بلند خریده بود و برای من هم ماشین گرفته بود و البته من هم استعداد رانندگی داشتم و به راحتی گواهی نامه گرفتم و حالا برای انجام کارهای روزمره بسیار راحت بودم.
حکیمه خانم همچنان ساکن خانه ی من بود و سمیرا هم ازدواج کرده و صاحب دو بچه شده بود و سهیلا هم دوتا بچه دیگه اضافه کرده بود، خانواده یاسر شلوغ تر از قبل شده بود و این بدان معنا بود که زحمت من هم بیشتر از قبل شده بود.
محمد جواد دانشجوی مهندسی دانشگاه تهران بود و امیر حسین هم در ابتدای ورود به دانشگاه و امیر ارسلان هم دبیرستان بود.
امیر ارسلان توی درس ریاضی کمی لنگ می زد، برادرهایش آنقدر سرشان شلوغ بود که توجهی به این مطلب نداشتند و من دربه در دنبال کسی بودم که با امیر ارسلان ریاضی کار کند
در همین احوالات بودیم که منشی شرکت ساختمانی یاسر که دختری جوان بود، ازدواج کرد و ما مجبور شدیم اطلاعیه برای جذب منشی بدهیم.
بعد از یک هفته بالاخره یاسر نظرش بر دختر خانمی شهرستانی که یک سال از محمد جواد بزرگتر بود افتاد و او را استخدام کرد.
رؤیا دختری سبزه و نه چندان زیبا بود که تحصیلاتش در رشته ی ریاضی بود، خانواده شان فقیر بودند و طبق گفته ی رؤیا، او مجبور به کار کردن برای تامین معاش و زندگی شان بود.
درست است رؤیا قیافه ی زیبایی نداشت اما زبانش بسیار چرب و نرم بود و انگار خدا برای بازاریابی او را خلق کرده بود و به راحتی آب خوردن می توانست هر کسی را جذب خودش کند.
۷۹
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۸۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
نزدیک یک ماه از استخدام رؤیا می گذشت، من درگیر درس و مدرسه امیر ارسلان بودم و یک روز به محمد جواد اعتراض کردم و به او امر کردم که باید برای برادر کوچکترش وقت بگذارد و در درس ریاضی به او کمک کند.
محمد جواد که واقعا سری شلوغ داشت در جواب خواسته ام گفت: مامان به خدا من خیلی درگیرم اصلا وقتم نمیشه، چرا به رؤیا منشی شرکت بابا نمی گین بیاد ریاضی یادش بده؟! رؤیا دختر خیلی زرنگی هست و خیلی هم باهوشه، تحصیلاتش هم که توی رشته ی ریاضی هست، از طرفی دستش هم تهی از مال دنیا هست، شما با یک تیر دو نشان بزن
به ایشون پیشنهاد بده بیاد معلم خصوصی امیر ارسلان بشه، من مطمئنم که معلم خوبی خواهد بود، هم مشکل درس ریاضی ارسلان حل میشه، هم به همین بهانه می تونیم یه کمک مالی به این دختر بکنیم..
محمد جواد که این حرف را زد، توی فکر رفتم، به نظرم راه خوبی بود، هم من دست یه بنده خدا را می گرفتم و هم اینکه مشکل ارسلان حل میشد، برای همین به یاسر این پیشنهاد را دادم و یاسر هم مخالفتی نکرد و فقط گفت تایم تدریس ریاضی را زمانی بگذارید که شرکت تعطیل باشد البته تمام اینا در صورتی محقق میشد که رؤیا قبول می کرد معلم ارسلان بشه.
یک روز خودم رفتم شرکت و با رؤیا صحبت کردم، یادمه که اون روز رؤیا مثل ابر بهار اشک ریخت و از مشکلات زندگی اش حرف میزد، از پدر و مادر مریضش گفت و از خواهر برادرای قد و نیم قدش که خرجشون بر دوش رؤیا بود و از اینکه من همچی پیشنهادی دادم خدا را شکر کرد و خیلی ممنون من بود، حتی چند بار می خواست دست منو ببوسه اما من اجازه ندادم تا این حد خودش را کوچک کند
از هفته ی بعدش رؤیا هر شب یک ساعت به خانه ما می آمد و با ارسلان ریاضی کار می کرد.
رابطه منو رؤیا صمیمی تر شده بود و تازه می فهمیدم این دختر بیچاره با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنه و دوست داشتم هر کاری براش انجام بدم و حتی...
۸۰
ble.ir/join/D3XHwcgFnk
عزیزان داستان زهر وفا
در کانال بله
جلوتره
کسی خاست عضو بشه
بخونه
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۸۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
خیلی وقتا رؤیا را برای شام نگهش می داشتم و حتی زمانی که از خونه ام میرفت، نهار فرداش هم همراهش می کردم، یعنی دقیقا محبت هایی که یک مادر در حق بچه اش میتونست بکنه، من در حق این دختر می کردم و اعتقادم این بود و هست که پیش خدا گم نمیشه.
دیگه از هر طریقی می خواستم کمکش کنم و سعی می کردم زیر پوستی هواش را داشته باشم، دیدم هر کمکی می کنم استقبال می کنه و نه نمیگه، یعنی اونقدرا مغرور نبود که بهش بربخوره شاید بهتر باشه بگم که عزت نفس آنچنانی نداشت و هر کمک و مساعدتی را با جان و دل می پذیرفت و منم که اینجور میدیم کم نمیذاشتم و هر کاری از دستم برمی امد انجام می دادم و گاهی برای خواهر برادراش لباس می گرفتم گاهی هم لباس های پسرا و حتی خودم را که استفاده نمی کردم به رؤیا می دادم، البته لباس ها اکثر نو بود و شاید از هر کدوم یکی دوبار استفاده شده بود، رؤیا هم بدش نمی یومد، کار به جایی رسید که زمانی پرده ها و مبلمان خونه را عوض کردم، خودش پیشنهاد داد که وسایل قدیمی را به اون بدم، منم با کمال میل بهش میدادم.
رؤیا دختر زرنگی بود و خیلی هم باهوش بود و از زمانی که معلم خصوصی ارسلان شده بود، ارسلان توی درس ریاضی کلی پیشرفت کرده بود و همه ی خانواده از این امر خوشحال بودیم.
خلاصه اون سال ارسلان با نمره ریاضی عالی، درسش را تموم کرد و ما این پیشرفت تحصیلی را مدیون رؤیا بودیم.
امیر حسین کنکور قبول شد و توی رشته ی مورد علاقه اش مشغول تحصیل شد و محمد جواد هم لیسانسش را گرفت و توی یه شرکت مهندسی مشغول به کار شد و هنوز تازه سر کار رفته بود که متوجه شدم پسر بزرگم عاشق شده و باید براش آستین بالا بزنم.
محمد جواد هم دقیقا مثل باباش احساساتی پر شور و گرم داشت و عین باباش می خواست زود ازدواج کنه اما دیگه دوران تغییر کرده بود و حداقلش این بود درسش را تمام کند و بعد بره پی ازدواج و حالا که تازه دانشگاه را پشت سر گذاشته بود، فیلش یاد هندستون کرد و بدون رودربایسی بهم گفت که زن می خواد
۸۱
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۸۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
موضوع ازدواج محمد جواد را به یاسر گفتم و یاسر خیلی راحت با مسئله برخورد کرد و به قول معروف اوکی کار را داد.
اما قبل از هر کاری دوست داشتمجابه جا بشم و به یه خونه ی نوسازتر اسباب کشی کنم که یاسر موافقت کرد و یه آپارتمان شیک و بزرگ و دلباز توی یک مجتمع ترو تمیز خرید و خیلی زود به خونه ی جدید اسباب کشی کردیم.
حالا زندگیم رنگ و بویی دیگه گرفته بود، حکیمه خانم که دیگه پا به سن گذاشته بود، کمتر خودش را به خونه زندگی ما می رسوند البته بچه هاش هم هر کدوم سرگرم زندگی خودشون بودند و دیگه مثل سابق وقت و حوصله ی اونو نداشتند که دنبال مادرشون راه بیافتند تا توی زندگی من سرک بکشند
خدا را شکر می کردم که بعد از کشیدن اینهمه سختی، بالاخره روز راحتی منم فرا رسید.
حالا که خونه را جابه جا کرده بودیم دوباره محمد جواد خواسته اش را تکرار کرد و اینبار می بایست براش آستین بالا بزنم و یک زن خوب بگیرم که متوجه شدم آقا پسر ما خودش یه دختر را زیر نظر کرده، انگار از همدانشگاهی هاش بود که چشم محمد جواد را گرفته بود.
نازنین دختر زیبا و سربه زیری بود، وقتی برای تحقیق رفتیم، همه ی اهل محل از ایمان و اصالت خانواده اش تعریف می کردند و این نشان می داد که محمد جواد راه را درست رفته، البته محمد جواد زیر دست من تربیت شده بود، پسری محجوب و مؤمن که نماز و روزه اش به جا بود و طوری بزرگش کرده بودم که توی همه ی مسائل وجدان و اخلاقیات مد نظرش بود.
محمد جواد از زمان کودکی هایش خاطرات خوبی نداشت و برخورد بد مادربزرگ و خانواده ی پدری اش با من، توی ذهنش مانده بود اما با اینحال کوچکترین بی احترامی به آنها نمیکرد، چون خواست من این بود.
۸۲