فصل ۲
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۵
۲
شش مرد با لباس های نظامی و نقابی برصوت که کدی گوشهٔ نقابشان نوشته شده بود؛ روبه روی هم دور میز کنفرانس نشسته و انگار منتظر کسی بودند.
هیچ کس حرفی نمیزد تا مبادا شناخته شود. این جلسه سرّی بود و گویا مغزهای متفکر دور هم گرد آمده بودند تا با همفکری هم تصمیمات مهم و حیاتی اتخاذ کنند.
اتاق نیمه تاریک بود و پشت صندلی که بر صدر میز گذاشته شده بود؛ پرچمی از یک ستاره شوم که طرح رویش رؤیای تصاحب از نیل تا فرات را داشت به چشم می خورد.
بعد از گذشت دقایقی درِ پشت اتاق که مشخص بود مختص میهمانان اختصاصی است؛ باز شد و مردی بلندقامت که او هم مانند دیگران نقاب برچهره داشت و فقط با این تفاوت که کدی روی نقابش نبود؛ وارد شد و به دنبالش سربازی که او هم نقاب داشت و گویا محافظ فرد پیش رویش بود؛ داخل شد.
حضار به احترام او از جا بلند شدند. آن مرد به طرف صندلی صدر مجلس رفت و با اشاره دست، دیگران را امر به نشستن کرد. فرد محافظ درست پشت سرش قرار گرفت.
مرد به پشتی صندلی اش تکیه داد و اینچنین شروع کرد: به نام نامی قوم برگزیده، قومی که اشرف تمام مخلوقات است و سروری می کند بر دنیا و دنیا باید تحت سیطره اش باشد و همهٔ مردم دنیا، چونان چهارپایانی مطیع، به آنها خدمت کنند.
این جلسه، آخرین جلسه از جلسات سرّی ماست و جلسه ایست که به جمع بندی نهایی رسیده ایم. نتیجه را اعلام می کنیم و طبق همان پیش میرویم؛ باید دقت داشته باشید حتی یک کلمه از این جلسه نباید به بیرون درز کند که اگر کوچکترین چیزی بیرون برود؛ بانی آن، به اشد مجازات می رسد و جانش را از دست خواهد داد.
شش مرد پیش رو همزمان سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند و سخنران جلسه گلویی صاف
کرد و ادامه داد:
همانطور که در جلسات قبل گفتیم ما در نقطهٔ حساسی از زمان هستیم. بعد از اینکه آقای نتانیاهو طرح صلح ابراهیم را در سال ۲۰۲۰ به سازمان ملل ارائه کرد؛ کار اصلی ما شروع شد. هدفی که هفتاد سال پیش با پایه ریزی کشورمان آغاز شد و اینک وظیفهٔ ماست تا به سرانجام برسانیمش.
باید بگویم نتانیاهو با ارائه این طرح که نتیجهٔ سالها کنکاش گروهی بود؛ هوشمندی خودش را نشان داد.
برگزیدن نام «صلح ابراهیم» نیز طبق نقشه قبلی بود. همانطور که می دانید مسلمانان به طور سنتی پیامبرشان، ابراهیم را به عنوان پدر اسلام می دانند و ما هم آن را پدر یهود میدانیم؛ چرا که ابراهیم، پدر اسحاق که یهودیان خود را فرزندان او می خوانند و پدر اسماعیل که مسلمانان خود را فرزندان او می دانند است و این اسم یک هوشمندی خارق العاده بود تا کشورهای عربی را که در ظاهر ادعای مسلمانی دارند با خود همراه کنیم؛ آنها بدون آنکه بدانند چه نیتی در پس این طرح است؛ فریب ظاهرش را خورده و با ما هم پیمان خواهند شد. در ابتدای ارائه طرح صلح ابراهیم، آمریکا از ما حمایت کرد و ترامپ این طرح را «معامله قرن» نامید و امارات اولین کشور عربی بود که صلح ابراهیم را تایید کرد و بعد از آن، بحرین و اردن و مصر و سودان و مراکش هم به امضاء کنندگان این طرح پیوستند و باید به شما مژده دهم که مقامات اسرائیل و آمریکا در حال رایزنی با کشور عربستان هستند تا حمایت آنان را هم بدست آوریم و آن وقت است که آن واقعهٔ بزرگ را رقم خواهیم زد؛ اتفاقی که هفتاد سال پیش باید می افتاد و نیافتاد.
سخنران اندکی سکوت کرد تا عکس العمل افراد پیش رویش را ببیند. در این هنگام مردی که روی صندلی در انتهای میز نشسته بود با صدایی رسا گفت: خوب آنچه را که میبایست انجام دهیم؛ آیا در طول این هفتاد سال انجام نداده ایم؟! به موجب طرح صلح ابراهیم کل کرانه باختری و نوار غزه باید جزء کشور اسرائیل شود و هیچ نامی از فلسطین باقی نماند؛ حال فرض کنید ما کاری کردیم که این طرح ممکن شد؛ با مردم فلسطین که نام فلسطینی دارند و در این مناطق ساکن هستند چکار باید کرد؟! آیا با کشورهای اطراف به توافق رسیده اید تا آوارگان فلسطینی را در محلی اسکان دهند؟!
سخنران از زیر نقاب خیره به کدی که کنار نقاب آن مرد حک شده، بود.
مرد نقاب پوش ساکت شد و سخنران بدون تعلل با لحنی محکم گفت: قرار نیست آوره ای به جا بماند. شما که عضو اصلی این جلسات بودید باید میفهمیدید که ما در تاریخی که به زودی اعلام می کنیم در یک حمله ناگهانی از زمین و هوا و دریا، آنچنان بمب بر سر ساکنان کرانه باختری و نوار غزه میریزیم که آنجا را تبدیل به خانه ارواح می کنیم و هیچ جنبنده ای حتی مورچه های این مناطق از آنجا زنده بیرون نخواهند آمد. سخنران اندکی تعلل کرد و ادامه داد: و هر کس که زنده از مناطق فلسطینی بیرون بیاید؛ از دهکده ها و کیبودص هایی که دور تا دور مناطق احداث کرده ایم؛ نمی تواند جان سالم به در ببرد؛ چرا که تمام ساکنان این دهکده ها مجهز به اسلحه ام16 هستند و از کودک و بزرگ، همه سربازی جانفدا برای اسرائیل می باشند.
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۶
در این هنگام باز همان مرد با التهابی در صدایش گفت: اگر طرحتان با موفقیت مواجه شد؛ برای کشتاری که به راه می اندازید چه جوابی به مردم دنیا و افکار عمومی میدهید؟!
سخنران سری تکان داد و گفت: این هم سوال خوبی ست. برای آن نیز چاره ای اندیشیده ایم که لازم نیست اینجا بیان شود اما قسمتی از آن را بیان می کنم؛ اولاً در حمله به مناطق فلسطینی با سرعت عمل کار می کنیم و سعی می نماییم؛ ظرف چند روز حتی کمتر از یک هفته، اثری از فلسطین و فلسطینیان در روی زمین باقی نماند و این سرعت عمل، برگ برنده ماست و تا دنیا بخواهد به خود بیاید؛ مرزهای اسرائیل همه جا را در نوردیده و دوم اینکه، ما چیزی در دست داریم که دست دیگران از او کوتاه است. امیدوارم از یاد نبرده باشید که هوش مصنوعی با تمام امکاناتش تحت اختیار ماست و همزمان با حمله نظامی، این هوش مصنوعی هم مانند یک بازوی قدرتمند به امداد ما می آید و شک نکنید که پیروزی از آن قوم برگزیده است و البته از اینها گذشته ما قبل از این، تایید کشورهای اطراف را به دست آورده ایم و آنها ما را محق میدانند و هر کس که جلوی ما بایستد را به عنوان تروریست، اعلام می کنیم.
باز هم هر شش شنونده سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند. سخنران جلسه، نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد: و اما هدف از این جلسه، آنچه گفتم را دیگران که طرح به آنها ابلاغ شده مو به مو انجام میدهند و اما شما!
۶
ادامه دارد
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۷
سخنران نگاهی به افراد پیش رو کرد و ادامه داد: طرح صلح ابراهیم برای ما هزینه بر هست. البته ما چاره ای اندیشیده ایم که این هزینه از جیب کشورهای هم پیمانمان تأمین بشود. ما از آنها مقدار مشخصی پول دریافت می کنیم و در قبالش به آنها خدمات ارائه میدهیم؛ به این طریق که ما با ایجاد کشور یکپارچه اسرائیل یک منطقه تجاری ایجاد می کنیم که کارش ترانزیت کالا از هر نوعی ست؛ در این صورت، هم کشورهای هم پیمان سود خوبی میبرند و هم اسرائیل تبدیل به یک قطب تجاری قدرتمند می شود و سود هنگفتی نصیبمان خواهد شد.
سخنران اندکی سکوت کرد و در این هنگام باز همان مردی که دفعهٔ پیش اظهار نظر کرده بود به سخن درآمد و گفت: گفته های شما درست، اما آیا فکر این را کرده اید که با وجود نیروهای ایرانی در تنگهٔ هرمز و باب المندب هم که تحت اختیار حوثی های یمن است؛ چگونه ما به مقاصد اقتصادی مان میرسیم؟! نکند قرار است برای اجرای این طرح، همزمان با نیروهای ایرانی و یمنی و افکار عمومی دنیا بجنگیم؟!
سخنران نیش خندی زد و گفت: جنگ ما با تمام اینها که گفتید؛ شروع شده؛ اما جنگی نرم و بی صدا، ما برای این مشکل هم راهکاری اندیشیده ایم.
سخنران با اشاره به محافظش، نقشه جنگی را از داخل کیف سامسونتی که او حمل میکرد؛ بیرون آورد وروی میز گذاشت وهمزمان صفحه مانیتور پشت سرش، آن نقشه را به تصویر کشید و گفت قرار است راه جدیدی برای تبادل کالا از شرق به غرب ایجاد شود؛ یعنی ایجادیک راه آهن از ساحل شرقی امارات و بندر فجیره و از آنجا به جنوب فلسطین که به بندر اشکلول می رسد. بعد هم باید بگویم؛ این طرح، سالها تحت نظر سازمانهای جاسوسی ام آی سیکس وسازمان سیا و سازمان موساد و بهترین اندیشکده های استراتژیک دنیا بوده؛ تا به این طرح جامع رسیدیم.
حضار با شنیدن این حرف شروع به دست زدن کردند. سخنران با تکان دادن سر تشکر کرد و شروع به بیان طرح نقشهٔ اصلی نبرد پیش رو کرد. نبردی نابرابر که همچون خنجری زهرآگین از پشت به سرزمین فلسطین، فرود می آمد.
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
۷
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۸
دکتر شای همانطور که با چشم های سبز رنگش، خیره به صفحه گوشی بود؛ گفت: سامی! تندتر برو احتمالا الان زندانی را به بیمارستان منتقل کرده باشند. باید از همین ساعت شروع کنم تا آنچه که برایش برنامه ریزی کرده ام؛ عملی شود.
سامی چشمی گفت و بعد با لحنی مردد، گفت: اون آقا که داخل جلسه مدام، سوال پشت سوال میپرسید کی بود؟! جلسات قبل، همه شنونده بودند؛ اما انگار این جلسه یه تکونی به خودشون داده بودند.
دکتر شای سرش را از روی گوشی بالا آورد و همانطور که با تعجب به سامی نگاه می کرد؛ گفت: چه جالب! پس تو هم متوجه شدی! کد روی نقابش را نگاه کردم اون تات آلوف یاردن بود. اصلا به نظر من قیافه اش هم تغییر کرده بود؛ کمی لاغرتر و کشیده تر از قبل شده بود. به نظرت اینطور نیست؟!
سامی که فرمان ماشین را محکم چسپیده بود؛ گفت: خوب شما توی جلسات زیادی شرکت می کنید و توی اکثر زمینه ها صاحب نظرید و خیلی هم باهوشید که به همه چیز توجه می کنید. اما من مثل شما باهوش نیستم؛ چیزی توی خاطرم نمیمونه و بعد، نفسش را محکم بیرون داد و گفت: دکتر شای! اگر اسرائیل دو نفر دیگه مثل شما داشت؛ الان روزگارش فرق کرده بود و کل دنیا را به دست آورده بود.
دکتر شای که از شنیدن این تعریف، لبخندی روی لبش نشسته بود؛ گفت: با تدبیری که اندیشیده ام؛ قرار است کل نخبه های دنیا را یه جا جمع کنیم؛ همه یک جا برای یک هدف!
سامی دنده را عوض کرد و گفت: اما هیچ نخبه ای به پای شما نمیرسد. شما یک دکتر حاذق، یه جراح ماهر، یه مهندس عالی، یه نظامی متفکر یعنی همه چی را باهم دارید و فکر نکنم کسی در کل دنیا، نمونهٔ شما پیدا شود.
دکتر شای که اولین بار نبود این تعاریف را از زبان یک نفر می شنید. سری تکان داد و زیر لب گفت: قراره یکی دیگه مثل خودم، خلق کنم؛ همانطور که من را بوجود آوردند؛ من هم، پسرم اوفیر را بوجود می آورم؛ شاید اون خیلی باهوش تر از من شد.
سامی با اینکه سالها مثل یک زیر دست وفادار در خدمت دکتر شای بود؛ اما از حرفهای نامفهوم او چیزی نمی فهمید.
دکتر شای شماره ای را روی گوشی لمس کرد و به محض وصل شدن گفت: سلام! از همین الان، تات الوف یاردن را زیر نظر بگیرید؛ امروز زیادی حرف میزد و کمی هم مشکوک بود. تمام حرکاتش را به من اطلاع بدهید؛ خیلی مهم هست و با زدن این حرف گوشی اش را قطع کرد.
سامی که انگار گیج شده بود گفت: یعنی واقعا به یاردن مشکوک شدید؟! حرف و صحبت هاش بد نبود!
دکتر شای سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: بد نبود؛ زیادی هم خوب بود و این منو مشکوک میکند. در ضمن احساس من میگه که باید بهش مشکوک باشم و احساساتم هیچ وقت به من دروغ نمیگوید؛ از طرفی جلسه امروز، فوق سرّی بود. نباید کسی ازش باخبر بشود که اگر شد؛ هر چه رشته ایم پنبه می شود.
ماشین از پیچ خیابان عبور کرد و ساختمان بیمارستان «حسده» در دید آنها قرار گرفت.
«بیمارستان حسده» بزرگترین بیمارستان پوست دنیا که در اسرائیل بنا شده بود و داخل این بیمارستان انواع جنایت ها انجام میشد و تعداد زیادی پوست، از تن انسان های مختلف و کودکان و بزرگان و اسرای فلسطینی جدا میشد و در انبارهای یخ و محفظه های فلزی، داخل هیدروژن مایع و دمای زیر صفر نگهداری می شود و از آن، برای ترمیم پوست سربازها و نیروهای اسراییلی که درجنگ و اتفاقات، زخمی میشوند؛ استفاده میشود و البته این ظاهر قضیه است و هزاران استفاده دیگر از این پوست های به یغما رفته می شود.
ماشین روی محوطهٔ بیمارستان متوقف شد و دکتر شای پیاده شد و همانطور که در ماشین را می بست؛ رو به سامی گفت: سریع به منزل ما برو و همسرم میا را با خودت بیاور؛ فقط مراقب باش در طول مسیر هیچ ناراحتی برایش پیش نیاید.
سامی چشمی گفت و دکتر شای، در ماشین را بست و به سمت در پشتی بیمارستان حرکت کرد؛ همان دری که مختص عبور و مرور او بود.
ادامه دارد
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۹🎬:
فصل ۳
بشری برای چندمین بار صفحهٔ ساعت دستش را لمس کرد؛ همان ساعتی که جزء آخرین اکتشافات و یا بهتر بگوییم؛ ابداعات همسرش بود. ساعتی که حکم ساعت و تلفن همراه بشریٰ را داشت و با نبض او کار می کرد و نشان دهندهٔ سلامت او نیز بود و درست عین این ساعت را همسرش ابو محمد، بر دست داشت و یک نوع رمز زندگی و نشان زنده ماندن بود؛ به این ترتیب که اگر آن را لمس می کردند و تماس وصل میشد نشان میداد که طرف مقابل هنوز نبضش می زند و زنده است و اگر تماس وصل نمیشد؛ نشان از این داشت که طرفِ تماس، در عالم دنیا نیست.
بشریٰ دوباره صفحه ساعت را لمس کرد، زنگ های پی درپی مؤید این بود که نبض ابو محمد، میزند و اما از اینکه جواب نمیداد؛ نگرانی او زیاد شده بود؛ آخر طبق توصیهٔ ابو محمد، تا نزدیک ظهر او کار داشت؛ از همان کارها که هیچکس نباید مطلع میشد و به نوعی سرّی بود؛ اما الان که چند ساعت از ظهر گذشته بود؛ پس چرا جواب نمیداد؟!
بشریٰ که نگرانی از حرکاتش میبارید؛ روی صندلی چوبی نشست. ماه های آخر بارداری اش بود و کمی سنگین شده بود، جنین داخل شکمش هم مدام ول می خورد، انگار نگرانی مادر به بچه هم منتقل شده بود؛ بشریٰ همانطور که به صندلی های خالی کلاس پیش رویش نگاه می کرد؛ دستی به روی شکمش کشید و گفت: آرام بگیر محمد! ان شاالله الان خبری از پدرت می شود و گویی مرغ آمین به راه بود که ساعت دستش شروع به زنگ زدن کرد.
زنِ نگران، لبخندی زد؛ آخر هیچ کس به غیر از ابو محمد نمی توانست باشد؛ چون این ساعت یک گوشی مخصوص بود؛ گوشی ای که فقط به همسرش وصل میشد و فقط از او تماس دریافت می کرد.
بشریٰ با اشاره ای به صفحه ساعت، تماس را وصل کرد؛ قیافهٔ مردانهٔ جهاد با صورت گندمین و چشمانم درشت مشکی که وقتی به آدم نگاه می کرد؛ انگار تا عمق وجودش را می خواند با ابروهای کمانی پر و کشیده، لبهای کلفت مردانه و ریش پر و سیاه او را تصور کرد؛ صدای آرام همسرش در گوشی پیچید؛ صدایی که انگار با احتیاط صحبت می کرد: سلام خانم گلم! ببخشید نتوانستم باران رحمتِ تماسهایت را جواب بدهم.
بشریٰ لبخندش پررنگ تر شد و گفت: سلام از ماست آقا! اینبار می بخشمت چون خوب میشناسمت و میدانم بی دلیل کاری را نمی کنید، کجایی آقا؟! نگرانت شدم و البته موضوعی هست که باید...
صدای آرام ابو محمد آهسته تر از قبل در گوشی پیچید و گفت: جایی هستم که امکانش نیست؛ زیاد صحبت کنم؛ فقط مژده ای به تو می دهم؛ به گمانم گمگشته ای که سالها دنبالش بودم؛ هم اینک در نزدیکی من است.
بشریٰ با هیجان زیاد به وسط حرف همسرش دوید وگفت: راست می گویی؟ یعنی مادرت را پیدا کرده ای؟!
محمد آرام نفسش را بیرون داد و گفت: نشانه هایی از او یافتم و آن نشانه ها را دنبال کردم؛ حدس میزنم که مادرم در نزدیکی من است.
بشری که قلبش به تلاطم افتاده بود؛ گفت: خدا را صد هزار مرتبه شکر! کاش ثاقب، شاگرد کلاس سومم را هم پیدا می کردی؛ چند روز است که مدرسه نیامده به خانه اش هم سر زده ام؛ مادرش هم خبر چندانی از او ندارد؛ تنها چیزی که به یاد دارد این است؛ گویا ام ثاقب، درد زایمانش می گیرد؛ ثاقب که پدرش را تازه از دست داده بود؛ همراه مادر می شود تا او را به بیمارستان برساند و متاسفانه صهیونیست ها آنقدر این مادر باردار را پشت فنس ها نگه میدارند که بچه داخل آمبولانس به دنیا می آید؛ ثاقب که خونش به جوش می آید با سنگ به سربازان صهیونیست حمله می کند و دیگر مادر چیزی نمی فهمد و وقتی که چشم باز می کند؛ فقط نوزادش را کنارش می بیند که از ثاقب خبری نیست؛ خدا به داد دلش برسد؛ اگر زمانی پسرِ من، اینچنین شود؛ من زنده نخواهم ماند.
ابومحمد آه کوتاهی می کشد و برای اینکه حال و هوای همسرش را عوض کند؛ می گوید: فعلا که پسرمان محکم به مادرش چسپیده؛ بگذار به دنیا بیاید؛ بعد غصهٔ روزگار آینده اش را بخور؛ الان هم وقتم تنگ است فقط تمام مشخصات ثاقب را به گوشی دیگرم بفرست؛ اگر عکسی هم از او داری برایم ارسال کن.
بشریٰ سری تکان داد و چشمی گفت و هنوز می خواست سوال کند که همسرش کی به خانه می آید که تماس قطع شد و صدای بوق ممتد در گوشی پیچید
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۱۰
تماس قطع شد و بشریٰ دستی به پشتی صندلی اش گرفت و با احتیاط از جا برخاست؛ انگار قد بلندش از همیشه ببندتر شده بود، تصویر خود را در شیشهٔ پنجره میتوانست ببیند؛ صورتی گرد و سفید که با شال کرم رنگش قاب شده بود و چشمانی کشیده و مهربان که سیاهی مردمک چشمانش با مژه های سیاه و بلند و فِردارش، زیبایی چهره اش را دو چندان کرده بود. بشریٰ کیفش را از روی میز آهنی زنگ زده پیش رویش برداشت و روی شانه اش انداخت و همانطور که مثل همیشه چشم به نقاشی های دانش آموزانش بر روی دیوار داشت به طرف در رفت و زیر لب گفت: خدایا کی میشه کل کشور فلسطین به صاحبان اصلی اش برگردد و بچه های فلسطینی در آرامش زندگی کنند؟!
بشریٰ از کلاس درس بیرون آمد و همانطور که به نظر می رسید؛ سخت در فکر است؛ راهی را در پیش گرفت و زمانی به خود آمد که متوجه شد؛ راه خانه را اشتباه رفته و ناخوداگاه سر از جلوی خانهٔ ام ثاقب درآورده؛ ادنا با دیدن خانم معلمشان لبخند عمیقی چهره اش را پوشانید و همانطور که جلو می آمد گفت: سلام خانم معلم! خبری از ثاقب شده که اینجا اومدین؟!
بشریٰ که انگار تازه متوجه شده بود کجاست لبخندی زد و گفت: ان شاالله ثاقب هم به سلامت پیدا میشود؛ حال مادرت چطوره؟!
در این هنگام، سر زنی با روی زرد از پشت توری پنجره مشرف به کوچه پیدا شد و گفت: چه حالی و چه احوالی داشته باشم؟! اون از همسرم که به دست صهیونیست های ظالم کشته شد؛ بعد حسان! دلم خوش بود به ثاقب که مرد خانه ام میشود؛ این هم که ناپدید شد و بعد سرش را به توری چسپاند و با لحنی ملتمسانه ای، ادامه داد: به هرکسی که متوسل میشوم؛ منو میفرستن سمت شوهر شما، هر جا همه او را به نامی می نامند؛ اما همهٔ اشاره ها میرسد به همسر شما! تو را به خدا سوگند می دهم؛ کاری کنید؛ من و این دوتا دختر که یکی از آنها، نوزادی بیش نیست به یک مرد احتیاج داریم.
در این هنگام پیرزنی که صورتش از مهربانی لبریز بود و تا آن لحظه بشریٰ متوجه حضورش نشده بود با چهار پایه ای چوبی به سمت او آمد و همانطور که چهارپایه را کنار دیوار گلی خانه قرار میداد؛ دست بشریٰ را در دست گرفت و با اصرار او را روی چهارپایه نشاند و خودش هم کنار دیوار چمباتمه زد؛ با دستان چروک و زمختش، دست ظریف بشریٰ را نوازش کرد و آه کوتاهی کشید و خیره به نقطه ای نامعلوم روی آسمان آبی شد؛ انگار ذهنش او را به سالهای دور می برد و گفت: وقتی می بینم شوهر تو چشم و امید این مردم شده؛ یاد مردی در روزگار قدیم می افتم؛ شیرمردی که سالیان قبل اولین نفری بود که بوی خطر را حس کرد؛ آنزمان من بچه بودم اما درست به خاطر دارم که همه جا از قول رشید، اینچنین نقل می کردند: زمین هایتان را به یهودی های اجنبی نفروشید؛ اینها فکرهای بدی در ذهن دارند و نقشه هایی برای فلسطین کشیده اند که تا نابودی وطن ما را نبینند؛ دست بردار نیستند. عده ای به حرف رشید گوش کردند و چشم بر سود مادی و پول فراوانی که در عوضِ فروش زمین به آنها می دادند؛ بستند و عده ای هم به حرف های رشید نیشخند میزدند و زمین هایشان را فروختند؛ حتی بعد از حمله رژیم غاصب صهیونیست، رشید عَلم به دوش گرفت و با آنها به مقابله پرداخت؛ چندی گذشت و یهودی های صهیون به دنبال رشید خانه به خانه همه جا را زیر و رو کردند؛ اما او زرنگتر از تمام دشمنانش بود و هیچ وقت دست یهودیهای صهیون به او نرسید؛ رشید تک پسر خانواده اش بود و از دار دنیا هم فقط یک پسر داشت؛ همه می دانستند که رشید همانند اجدادش یکّه زاست؛ یعنی خدا فقط یک فرزند به او میدهد؛ پسر رشید هم مردی جسور و شجاع مثل پدرش بود و بعد که ازدواج کرد؛ خدا به او دختری داد؛ این خاندان گوهرهایی بودند که نسل اندر نسل شجاعت در ذاتشان بود و میگویند پسر رشید و دخترش به دام صهیونیست ها افتادند و معلوم نیست چه به سرشان آمده؛ ننه حلیمه با زدن این حرف آه کوتاهی کشید و سپس خیره به صورت زیبای بشریٰ شد و گفت: الان که تعریف شوهر تو را شنیدم؛ یاد آن شیرمرد دوران افتادم؛ بی شک اگر رشید نواده ای داشت...
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۱۱
بشریٰ که شنیدن این داستان برایش آشنا بود؛ حس درونی اش به غلیان افتاد؛ هم می خواست جزئیات بیشتری از خاطرات این خانواده بداند و هم می خواست این راز سر به مهر بماند؛ ناخواداگاه وسط حرف پیرزن دوید و نگذاشت حرف ننه حلیمه به پایان برسد؛ همانطور که با لبخند او را نگاه می کرد گفت: من بروم؛ دیرم شده و بعد همانطور که به طرف زن پشت پنجره دست تکان میداد؛ گفت: سپرده ام به دنبال ثاقب بگردند؛ اگر خبری از او به دست آوردم؛ بی خبرت نمی گذارم.
ننه حلیمه چند قدم، خانم معلم را همراهی کرد و همانطور که با نگاه پر از مهرش او را بدرقه می کرد؛ زیر لب گفت: چقدر مهر این دختر به دلم نشسته، خدا خودش و همسرش و فرزند تو راهی اش را حفظ کند
بشریٰ به راه افتاد و اینبار ذهنش علاوه بر اینکه درگیر ثاقب بود؛ حول و حوش داستانی که ننه حلیمه تعریف کرده بود؛ پرسه میزد و با این حال سعی کرد راه خانه را درست برود و یکدفعه یاد حرفهای ابو محمد افتاد؛ به سرعت دست داخل کیفش برد و گوشی اش را بیرون آورد؛ وارد آلبوم عکس گوشی شد و به دنبال عکس واضحی از ثاقب بود و بالاخره صورت معصومش را داخل عکسی که در بین بقیهٔ بچه ها بود دید؛ دور عکس ثاقب دایره ای کشید و عکس را داخل صفحه مجازی، برای همسرش فرستاد.
بشریٰ عکس را دوباره نگاه کرد؛ چهره شاد و خندان بچه ها که هر کدام آرزویی در دل داشتند و انتهای آرزوی همه شان به آزاد سازی سرزمین شان منتهی میشد.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۱۲
فصل۴
بالاخره بعد از ساعتها حرکت، ماشین به شهری رسید؛ شهری که بوی وطن را میداد اما بوی تن صهیونیست ها در تمام شهر پراکنده بود و آرسینه خوب می دانست که داخل یکی از شهرکهایی شده که اشغالگران صهیونیست به نام خود زده اند.
ماشین از خیابان های شهر گذشت و وارد محوطه ساختمان شد و اندکی بعد متوقف شد؛ زنی که همراه آرسینه بود پیاده شد و بازوی او را به سمت خود کشید و به او فهماند تا پیاده شود.
آرسینه در حالیکه بازویش در دست آن زن بود از چندین پله بالارفت. در کشویی باز شد و بویی در مشام زن زندانی پیچید؛ بویی بسیار آشنا که او را به سالها پیش میبرد و آرسینه الان متوجه شده بود که دوباره صهیونیست ها برایش نقشه هایی در سر دارند و اما نمی دانست اینبار چشم طمع به کدام عضو از بدن او دوخته اند.
بوی الکل و دارو، بوی اعضای بدن انسان که خیلی شبیه هموطنانش بود. آرسینه می فهمید که وارد یک بیمارستان شده؛ اما اگر چشم سر داشت می فهمید که امروز میهمان بزرگترین بیمارستان پوست دنیا«بیمارستان حسده» در فلسطین اشغالی شده است.
مأمور زن صهیونیست،طبق دستوری که به او داده بودند؛ زندانی را وارد اتاقی کرد و او را نزدیک تختی برد و کمک کرد تا روی تخت بنشیند و سپس قدم هایی که از زندانی دور می شد، نشان میداد که او در اتاق تنهاست.
آرسینه که کنجکاوی اش تحریک شده بود؛ گویی سراپا گوش بود و حس بویایی اش هم به کمک گرفت تا زودتر متوجه شود برای چه بعد از چندین سال، دوباره یاد او افتاده اند؟!
آرسینه به یاد حرف پدرش رجاء افتاد: دخترم! جهاد، تنها بازمانده خاندان رشید است؛ رشید نسل اندر نسل یکّه زا بودند؛ اما اگر خدا یک فرزند به خانواده میداد؛ نخبه ای بود که به اندازهٔ یک لشکر انسان، کارایی داشت و تمام پیشینیان به این مطلب صحه می گذارند؛ فرزندان این خانواده در هوش و ذکاوت نظیر نداشتند؛ حتی از لحاظ سیستم بدنی و ژنتیک، با بقیهٔ انسان ها تفاوت فاحشی داشتند؛ بطوریکه صهیونیست ها این تفاوت ها را متوجه شدند و سعی داشتند نسل رشید را به طریقی به خود منتقل کنند و نخبه هایی مانند رشید و فرزندان او، در نسل صهیونیست ها به وجود بیاورند؛ پدرش رجاء بارها از خاطراتی گفته بود که در چنگ صهیونیست و زیر دست جلادان آنها مدام آزمایش میشد و از اعضاء بدنش نمونه می گرفتند تا سر از راز آفرینش این نابغهٔ فلسطینی درآورند؛ آرسینه غرق در خاطراتش بود که ناگهان بویی آشنا حس کرد.
او ناخوداگاه در حالیکه هیجان از حرکاتش می بارید از روی تخت بلند شد و همانطور که سعی می کرد؛ دست هایش را به جای چشم هایش به کار گیرد؛ دست به دیوار گرفت؛ هوای اطرافش را با تمام توان به مشام کشید و همانطور که با قدم های لرزانش جلو می آمد بریده بریده گفت: ج...جهاد...جهاد پسرم..
دکتر شای که تازه وارد اتاق شده بود با تعجب به پیرزنِ پیش رو، چشم دوخت و با حرفی که شنیده بود به سرعت اتاق را ترک کرد.
پشت سرش صدای زنی در راهرو پیچید؛ دکتر شای، همسرتان اینجاست.
آرسینه هم این صدا را شنید: «دکتر شای؟!» یعنی شخصی که وارد اتاق شده بود؛ جهاد نبود؟ ولی او بوی آرسینه را میداد و چه کسی غیر از جهاد می توانست بوی آرسینه را بدهد؟!
آرسینه آه کوتاهی کشید و دستش را جلوی دهانش گرفت و زیر لب گفت: خدای من! اشتباه کردم؛ کاش نشنیده باشد که چه گفتم.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#قصاب_فرشته_ها #قسمت_۱۲ فصل۴ بالاخره بعد از ساعتها حرکت، ماشین به شهری رسید؛ شهری که بوی وطن را
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۱۳
دکتر شای گوشی را از جیب روپوشش بیرون آورد و همانطور که به همسرش میا اشاره می کرد که داخل اتاق کنارش شود؛ شماره ای را لمس کرد.
گوشی زنگ می خورد و دکتر شای به طرف دفتر اختصاصی خودش رفت؛ دفتری که هیچ کس حق ورود به آن را نداشت. در را باز کرد و همزمان که در را می بست؛ صدای پیرمردی در گوشی پیچید: اوه شای پسرم! چی شد به من زنگ زدی؟!
دکتر شای روی صندلی چرخدار پشت میز بزرگ شیشه ای نشست و گفت: سلام دکتر شلدون، حالتون چطوره؟! می دونم که الان زمان استراحتتون هست اما یک مورد اضطراری بود که باید تماس می گرفتم.
پیرمرد از آن طرف خط خنده بی صدایی کرد و گفت: برای تو همیشه وقت دارم؛ حالا بگو چه چیزی ذهن نابغهٔ ما را به خودش مشغول کرده؟
دکتر شای نفسش را محکم بیرون داد و گفت: اون زن فلسطینی، آرسینه را یادتون هست؟!
دکتر شلدون آه کوتاهی کشید و گفت: چطور میشود این موجود اعجاب انگیز را از یاد ببرم؟! زنی که تمام ژنتیک تو را از بدن او کپی کردم و حتی چیزهایی هم از او به خودم انتقال دادم؛ منتها چون زمان مناسبی برای من نبود؛ روی من اثر نگذاشت اما برای تو چون جنین کوچکی بیش نبودی؛ خیلی موفقیت آمیز بود و نتیجه اش هم به خوبی میبینی؛ تو در هر زمینه ای نخبه ای و این حاصل زحمات من هست پسرم!
دکتر شای به میان حرف دکتر شلدون دوید و گفت: بله...بله تمام اینها را میدانم و امروز من این زن را آورده ام تا همان کاری که شما برای من کردید؛ من هم برای فرزندم انجام دهم و می خواهم امروز کار را شروع کنم؛ البته مدت هاست تغذیه خاصی برای آرسینه، انجام داده ام تا کارم با موفقیت انجام شود و می خواهم چیزهایی از بدن این زن به بدن همسرم میا تزریق کنم. امیدوارم که فرزندم از من باهوش تر شود؛ اما میترسم که سیستم بدن این پیرزن طاقت نیاورد.
دکتر شلدون با خوشحالی گفت: این خیلی خوب هست! حتما انجام بده؛ اما من فکر می کنم چون ژنتیک تو از روی آرسینه کپی برداری شده؛ فرزندت هم خود به خود نابغه خواهد شد.
دکتر شای با انگشت روی میز پیش رویش ضرب گرفت و گفت: من هم همین فکر را می کردم؛ منتها با تولد اولین فرزندم و روند بزرگ شدن او دریافتم که «جرج» هیچ بهره ای از آنچه که من دارم نبرده است؛ پس برای دومین فرزندم خواستم همان کاری را کنم که شما کردید اما متوجه چیز عجیبی شدم.
دکتر شلدون گلویی صاف کرد و گفت: چه چیزی باعث تعجب تو شده؟!
دکتر شای همانطور که به چند دقیقه قبل فکر می کرد؛ گفت: اول اینکه فهمیدم آرسینه علاوه بر تمام خصوصیات متمایزی که داشت؛ قدرت بویایی عجیبی هم دارد؛ او بدون اینکه مرا ببیند از روی بوی بدنم متوجه شد که من ربطی به او دارم و مهم تر اینکه، متوجه شدم او فرزندی به نام جهاد دارد.
دکترشلدون که آشکارا از پشت گوشی صدایش می لرزید گفت: نه! امکان ندارد؛ زمانی که ما آرسینه را دستگیر کردیم؛ گویا تازه ازدواج کرده بود و فکر میکنم همسرش هم، همزمان با دستگیری او کشته شد؛ البته این در خد یک حدس است؛ پس امکان نداشت که او بچه ای داشته باشد.
دکتر شای خودکار روی میز را برداشت و همانطور که آن را فشار میداد گفت: مگر طبق تحقیقات شما این خانواده یکّه زا نبوده اند؟! پس در هر نسل آنها، یک بچه متولد میشده؛ بنابراین چطور از آرسینه بچه ای به دنیا نیامد با اینکه در پرونده اش اذعان شده که تا سنی که باروری داشته از او تخمک گرفته اند و در رحم برخی خانم ها جایگزین کرده اند؛ اما هیچ تخمکی به ثمر نرسیده؛ پس این آیا نشان نمی دهد که آرسینه قبلا بچه دارشده است؟
ادامه دارد.
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
@bartareen
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#قصاب_فرشته_ها #قسمت_۱۳ دکتر شای گوشی را از جیب روپوشش بیرون آورد و همانطور که به همسرش میا اشاره
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۱۴
دکتر شلدون که انگار او هم به این موضوع فکر کرده بود؛ با طمأنینه گفت: البته این نظریه تو را، من سالها پیش ارائه کردم؛ اما تمام آزمایشات و عکس برداری های رحمی از این زن می گفت که تا به آنموقع بارداری نداشته؛ اما الان که فکر می کنم میبینم شاید برای دیگران این قبیل عکس برداری و آزمایشات درست جواب دهد؛ ولی برای آرسینه که بدنی فوق العاده عجیب داشت امکان دارد جواب تصویر برداری و معاینات درست از کار در نیاید؛ بدن این زن به طور شگفت انگیزی قادر به ترمیم سریع خود بود؛ پس امکان دارد بچه ای به دنیا آورده باشد؛ اما ما از آن بی خبر باشیم.
دکتر شای با شنیدن این حرف از جا بلند شد و گفت: پس باید به هر طریق شده فرزند او را پیدا کنم و اگر این زن که سنش بالا رفته؛ زیر آزمایشاتم دوام نیاورد؛ لااقل بقیه کارم را از طریق پسرش انجام دهم. فقط یک سؤال این وسط ذهنم را مشغول کرده؛ اگر ژنتیک من، کپی برداری از آرسینه است؛ چرا قوهٔ بویایی او اینقدر قوی هست که مرا از روی بوی بدنم تشخیص می دهد؛ اما از من در حد یک انسان عادی ست؟!
دکتر شلدون آرام گفت: پسرم! این زن طبیعتی خارق العاده دارد و من با انجام آزمایش های زیاد توانسته ام از هزاران خصوصیات او، فقط چند تایی به تو منتقل کنم که این هم خودش کاری سخت و پیچیده و البته معجزه ای بزرگ بود.
دکتر شای سرش را تکان داد و گفت: درست می گوییید؛ کاش میتوانستم من هم این معجزه را برای فرزندم انجام دهم و باید انجام دهم و باید پسر آرسینه را هر کجا که هست پیدا کنم.
دکتر شلدون خنده ریزی کرد و گفت: حیف که در انگلستان ساکن هستم؛ وگرنه می آمدم تا با هم عمل کنیم که نتیجه کار بهتر شود؛ ولی چون میدانم تو چه نابغهٔ بزرگی هستی؛ پس نیاز به حضور پیرمردی چون من نیست؛ فقط یک توصیه میکنم؛ پیدا کردن پسر آرسینه را کاری ساده فرض نکن؛ چون اگر همچین موجودی از نسل آرسینه وجود داشته باشد؛ آنقدر باهوش است که به سمت خطر نمی آید؛ اگر هم بیاید با احتیاط می آید.
دکتر شای همانطور که به سمت پنجره اتاقش میرفت؛ گفت: می دانم! سخت است؛ اما من میتوانم و با زدن این حرف از دکتر شلدون خدا حافظی کرد و تماس را قطع نمود.
ادامه دارد..
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
@bartareen
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼