eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.3هزار دنبال‌کننده
44 عکس
12 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
تماس قطع شد و بشریٰ دستی به پشتی صندلی اش گرفت و با احتیاط از جا برخاست؛ انگار قد بلندش از همیشه ببندتر شده بود، تصویر خود را در شیشهٔ پنجره میتوانست ببیند؛ صورتی گرد و سفید که با شال کرم رنگش قاب شده بود و چشمانی کشیده و مهربان که سیاهی مردمک چشمانش با مژه های سیاه و بلند و فِردارش، زیبایی چهره اش را دو چندان کرده بود. بشریٰ کیفش را از روی میز آهنی زنگ زده پیش رویش برداشت و روی شانه اش انداخت و همانطور که مثل همیشه چشم به نقاشی های دانش آموزانش بر روی دیوار داشت به طرف در رفت و زیر لب گفت: خدایا کی میشه کل کشور فلسطین به صاحبان اصلی اش برگردد و بچه های فلسطینی در آرامش زندگی کنند؟! بشریٰ از کلاس درس بیرون آمد و همانطور که به نظر می رسید؛ سخت در فکر است؛ راهی را در پیش گرفت و زمانی به خود آمد که متوجه شد؛ راه خانه را اشتباه رفته و ناخوداگاه سر از جلوی خانهٔ ام ثاقب درآورده؛ ادنا با دیدن خانم معلمشان لبخند عمیقی چهره اش را پوشانید و همانطور که جلو می آمد گفت: سلام خانم معلم! خبری از ثاقب شده که اینجا اومدین؟! بشریٰ که انگار تازه متوجه شده بود کجاست لبخندی زد و گفت: ان شاالله ثاقب هم به سلامت پیدا میشود؛ حال مادرت چطوره؟! در این هنگام، سر زنی با روی زرد از پشت توری پنجره مشرف به کوچه پیدا شد و گفت: چه حالی و چه احوالی داشته باشم؟! اون از همسرم که به دست صهیونیست های ظالم کشته شد؛ بعد حسان! دلم خوش بود به ثاقب که مرد خانه ام میشود؛ این هم که ناپدید شد و بعد سرش را به توری چسپاند و با لحنی ملتمسانه ای، ادامه داد: به هرکسی که متوسل میشوم؛ منو میفرستن سمت شوهر شما، هر جا همه او را به نامی می نامند؛ اما همهٔ اشاره ها میرسد به همسر شما! تو را به خدا سوگند می دهم؛ کاری کنید؛ من و این دوتا دختر که یکی از آنها، نوزادی بیش نیست به یک مرد احتیاج داریم. در این هنگام پیرزنی که صورتش از مهربانی لبریز بود و تا آن لحظه بشریٰ متوجه حضورش نشده بود با چهار پایه ای چوبی به سمت او آمد و همانطور که چهارپایه را کنار دیوار گلی خانه قرار میداد؛ دست بشریٰ را در دست گرفت و با اصرار او را روی چهارپایه نشاند و خودش هم کنار دیوار چمباتمه زد؛ با دستان چروک و زمختش، دست ظریف بشریٰ را نوازش کرد و آه کوتاهی کشید و خیره به نقطه ای نامعلوم روی آسمان آبی شد؛ انگار ذهنش او را به سالهای دور می برد و گفت: وقتی می بینم شوهر تو‌ چشم و امید این مردم شده؛ یاد مردی در روزگار قدیم می افتم؛ شیرمردی که سالیان قبل اولین نفری بود که بوی خطر را حس کرد؛ آنزمان من بچه بودم اما درست به خاطر دارم که همه جا از قول رشید، اینچنین نقل می کردند: زمین هایتان را به یهودی های اجنبی نفروشید؛ اینها فکرهای بدی در ذهن دارند و نقشه هایی برای فلسطین کشیده اند که تا نابودی وطن ما را نبینند؛ دست بردار نیستند. عده ای به حرف رشید گوش کردند و چشم بر سود مادی و پول فراوانی که در عوضِ فروش زمین به آنها می دادند؛ بستند و عده ای هم به حرف های رشید نیشخند میزدند و زمین هایشان را فروختند؛ حتی بعد از حمله رژیم غاصب صهیونیست، رشید عَلم به دوش گرفت و با آنها به مقابله پرداخت؛ چندی گذشت و یهودی های صهیون به دنبال رشید خانه به خانه همه جا را زیر و رو کردند؛ اما او زرنگتر از تمام دشمنانش بود و هیچ وقت دست یهودیهای صهیون به او نرسید؛ رشید تک پسر خانواده اش بود و از دار دنیا هم فقط یک پسر داشت؛ همه می دانستند که رشید همانند اجدادش یکّه زاست؛ یعنی خدا فقط یک فرزند به او میدهد؛ پسر رشید هم مردی جسور و شجاع مثل پدرش بود و بعد که ازدواج کرد؛ خدا به او دختری داد؛ این خاندان گوهرهایی بودند که نسل اندر نسل شجاعت در ذاتشان بود و میگویند پسر رشید و دخترش به دام صهیونیست ها افتادند و معلوم نیست چه به سرشان آمده؛ ننه حلیمه با زدن این حرف آه کوتاهی کشید و سپس خیره به صورت زیبای بشریٰ شد و گفت: الان که تعریف شوهر تو را شنیدم؛ یاد آن شیرمرد دوران افتادم؛ بی شک اگر رشید نواده ای داشت... ادامه دارد... @bartareen 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼 .
بشریٰ که شنیدن این داستان برایش آشنا بود؛ حس درونی اش به غلیان افتاد؛ هم می خواست جزئیات بیشتری از خاطرات این خانواده بداند و هم می خواست این راز سر به مهر بماند؛ ناخواداگاه وسط حرف پیرزن دوید و نگذاشت حرف ننه حلیمه به پایان برسد؛ همانطور که با لبخند او را نگاه می کرد گفت: من بروم؛ دیرم شده و بعد همانطور که به طرف زن پشت پنجره دست تکان میداد؛ گفت: سپرده ام به دنبال ثاقب بگردند؛ اگر خبری از او به دست آوردم؛ بی خبرت نمی گذارم. ننه حلیمه چند قدم، خانم معلم را همراهی کرد و همانطور که با نگاه پر از مهرش او را بدرقه می کرد؛ زیر لب گفت: چقدر مهر این دختر به دلم نشسته، خدا خودش و همسرش و فرزند تو راهی اش را حفظ کند بشریٰ به راه افتاد و اینبار ذهنش علاوه بر اینکه درگیر ثاقب بود؛ حول و حوش داستانی که ننه حلیمه تعریف کرده بود؛ پرسه میزد و با این حال سعی کرد راه خانه را درست برود و یکدفعه یاد حرفهای ابو محمد افتاد؛ به سرعت دست داخل کیفش برد و گوشی اش را بیرون آورد؛ وارد آلبوم عکس گوشی شد و به دنبال عکس واضحی از ثاقب بود و بالاخره صورت معصومش را داخل عکسی که در بین بقیهٔ بچه ها بود دید؛ دور عکس ثاقب دایره ای کشید و عکس را داخل صفحه مجازی، برای همسرش فرستاد. بشریٰ عکس را دوباره نگاه کرد؛ چهره شاد و خندان بچه ها که هر کدام آرزویی در دل داشتند و انتهای آرزوی همه شان به آزاد سازی سرزمین شان منتهی میشد. ادامه دارد... @bartareen 🌼🍂🌼🍂🌼🍂
فصل۴ بالاخره بعد از ساعتها حرکت، ماشین به شهری رسید؛ شهری که بوی وطن را میداد اما بوی تن صهیونیست ها در تمام شهر پراکنده بود و آرسینه خوب می دانست که داخل یکی از شهرکهایی شده که اشغالگران صهیونیست به نام خود زده اند. ماشین از خیابان های شهر گذشت و وارد محوطه ساختمان شد و اندکی بعد متوقف شد؛ زنی که همراه آرسینه بود پیاده شد و بازوی او را به سمت خود کشید و به او فهماند تا پیاده شود. آرسینه در حالیکه بازویش در دست آن زن بود از چندین پله بالارفت. در کشویی باز شد و بویی در مشام زن زندانی پیچید؛ بویی بسیار آشنا که او را به سالها پیش میبرد و آرسینه الان متوجه شده بود که دوباره صهیونیست ها برایش نقشه هایی در سر دارند و اما نمی دانست اینبار چشم طمع به کدام عضو از بدن او دوخته اند. بوی الکل و دارو، بوی اعضای بدن انسان که خیلی شبیه هموطنانش بود. آرسینه می فهمید که وارد یک بیمارستان شده؛ اما اگر چشم سر داشت می فهمید که امروز میهمان بزرگترین بیمارستان پوست دنیا«بیمارستان حسده» در فلسطین اشغالی شده است. مأمور زن صهیونیست،طبق دستوری که به او داده بودند؛ زندانی را وارد اتاقی کرد و او را نزدیک تختی برد و کمک کرد تا روی تخت بنشیند و سپس قدم هایی که از زندانی دور می شد، نشان میداد که او در اتاق تنهاست. آرسینه که کنجکاوی اش تحریک شده بود؛ گویی سراپا گوش بود و حس بویایی اش هم به کمک گرفت تا زودتر متوجه شود برای چه بعد از چندین سال، دوباره یاد او افتاده اند؟! آرسینه به یاد حرف پدرش رجاء افتاد: دخترم! جهاد، تنها بازمانده خاندان رشید است؛ رشید نسل اندر نسل یکّه زا بودند؛ اما اگر خدا یک فرزند به خانواده میداد؛ نخبه ای بود که به اندازهٔ یک لشکر انسان، کارایی داشت و تمام پیشینیان به این مطلب صحه می گذارند؛ فرزندان این خانواده در هوش و ذکاوت نظیر نداشتند؛ حتی از لحاظ سیستم بدنی و ژنتیک، با بقیهٔ انسان ها تفاوت فاحشی داشتند؛ بطوریکه صهیونیست ها این تفاوت ها را متوجه شدند و سعی داشتند نسل رشید را به طریقی به خود منتقل کنند و نخبه هایی مانند رشید و فرزندان او، در نسل صهیونیست ها به وجود بیاورند؛ پدرش رجاء بارها از خاطراتی گفته بود که در چنگ صهیونیست و زیر دست جلادان آنها مدام آزمایش میشد و از اعضاء بدنش نمونه می گرفتند تا سر از راز آفرینش این نابغهٔ فلسطینی درآورند؛ آرسینه غرق در خاطراتش بود که ناگهان بویی آشنا حس کرد. او ناخوداگاه در حالیکه هیجان از حرکاتش می بارید از روی تخت بلند شد و همانطور که سعی می کرد؛ دست هایش را به جای چشم هایش به کار گیرد؛ دست به دیوار گرفت؛ هوای اطرافش را با تمام توان به مشام کشید و همانطور که با قدم های لرزانش جلو می آمد بریده بریده گفت: ج...جهاد...جهاد پسرم.. دکتر شای که تازه وارد اتاق شده بود با تعجب به پیرزنِ پیش رو، چشم دوخت و با حرفی که شنیده بود به سرعت اتاق را ترک کرد. پشت سرش صدای زنی در راهرو پیچید؛ دکتر شای، همسرتان اینجاست. آرسینه هم این صدا را شنید: «دکتر شای؟!» یعنی شخصی که وارد اتاق شده بود؛ جهاد نبود؟ ولی او بوی آرسینه را میداد و چه کسی غیر از جهاد می توانست بوی آرسینه را بدهد؟! آرسینه آه کوتاهی کشید و دستش را جلوی دهانش گرفت و زیر لب گفت: خدای من! اشتباه کردم؛ کاش نشنیده باشد که چه گفتم. ادامه دارد... 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂 .
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#قصاب_فرشته_ها #قسمت_۱۲ فصل۴ بالاخره بعد از ساعتها حرکت، ماشین به شهری رسید؛ شهری که بوی وطن را
دکتر شای گوشی را از جیب روپوشش بیرون آورد و همانطور که به همسرش میا اشاره می کرد که داخل اتاق کنارش شود؛ شماره ای را لمس کرد. گوشی زنگ می خورد و دکتر شای به طرف دفتر اختصاصی خودش رفت؛ دفتری که هیچ کس حق ورود به آن را نداشت. در را باز کرد و همزمان که در را می بست؛ صدای پیرمردی در گوشی پیچید: اوه شای پسرم! چی شد به من زنگ زدی؟! دکتر شای روی صندلی چرخدار پشت میز بزرگ شیشه ای نشست و گفت: سلام دکتر شلدون، حالتون چطوره؟! می دونم که الان زمان استراحتتون هست اما یک مورد اضطراری بود که باید تماس می گرفتم. پیرمرد از آن طرف خط خنده بی صدایی کرد و گفت: برای تو همیشه وقت دارم؛ حالا بگو چه چیزی ذهن نابغهٔ ما را به خودش مشغول کرده؟ دکتر شای نفسش را محکم بیرون داد و گفت: اون زن فلسطینی، آرسینه را یادتون هست؟! دکتر شلدون آه کوتاهی کشید و گفت: چطور میشود این موجود اعجاب انگیز را از یاد ببرم؟! زنی که تمام ژنتیک تو را از بدن او کپی کردم و حتی چیزهایی هم از او به خودم انتقال دادم؛ منتها چون زمان مناسبی برای من نبود؛ روی من اثر نگذاشت اما برای تو چون جنین کوچکی بیش نبودی؛ خیلی موفقیت آمیز بود و نتیجه اش هم به خوبی میبینی؛ تو در هر زمینه ای نخبه ای و این حاصل زحمات من هست پسرم! دکتر شای به میان حرف دکتر شلدون دوید و گفت: بله...بله تمام اینها را میدانم و امروز من این زن را آورده ام تا همان کاری که شما برای من کردید؛ من هم برای فرزندم انجام دهم و می خواهم امروز کار را شروع کنم؛ البته مدت هاست تغذیه خاصی برای آرسینه، انجام داده ام تا کارم با موفقیت انجام شود و می خواهم چیزهایی از بدن این زن به بدن همسرم میا تزریق کنم. امیدوارم که فرزندم از من باهوش تر شود؛ اما میترسم که سیستم بدن این پیرزن طاقت نیاورد. دکتر شلدون با خوشحالی گفت: این خیلی خوب هست! حتما انجام بده؛ اما من فکر می کنم چون ژنتیک تو از روی آرسینه کپی برداری شده؛ فرزندت هم خود به خود نابغه خواهد شد. دکتر شای با انگشت روی میز پیش رویش ضرب گرفت و گفت: من هم همین فکر را می کردم؛ منتها با تولد اولین فرزندم و روند بزرگ شدن او دریافتم که «جرج» هیچ بهره ای از آنچه که من دارم نبرده است؛ پس برای دومین فرزندم خواستم همان کاری را کنم که شما کردید اما متوجه چیز عجیبی شدم. دکتر شلدون گلویی صاف کرد و گفت: چه چیزی باعث تعجب تو شده؟! دکتر شای همانطور که به چند دقیقه قبل فکر می کرد؛ گفت: اول اینکه فهمیدم آرسینه علاوه بر تمام خصوصیات متمایزی که داشت؛ قدرت بویایی عجیبی هم دارد؛ او بدون اینکه مرا ببیند از روی بوی بدنم متوجه شد که من ربطی به او دارم و مهم تر اینکه، متوجه شدم او فرزندی به نام جهاد دارد. دکترشلدون که آشکارا از پشت گوشی صدایش می لرزید گفت: نه! امکان ندارد؛ زمانی که ما آرسینه را دستگیر کردیم؛ گویا تازه ازدواج کرده بود و فکر میکنم همسرش هم، همزمان با دستگیری او کشته شد؛ البته این در خد یک حدس است؛ پس امکان نداشت که او بچه ای داشته باشد. دکتر شای خودکار روی میز را برداشت و همانطور که آن را فشار میداد گفت: مگر طبق تحقیقات شما این خانواده یکّه زا نبوده اند؟! پس در هر نسل آنها، یک بچه متولد میشده؛ بنابراین چطور از آرسینه بچه ای به دنیا نیامد با اینکه در پرونده اش اذعان شده که تا سنی که باروری داشته از او تخمک گرفته اند و در رحم برخی خانم ها جایگزین کرده اند؛ اما هیچ تخمکی به ثمر نرسیده؛ پس این آیا نشان نمی دهد که آرسینه قبلا بچه دارشده است؟ ادامه دارد. . @bartareen 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#قصاب_فرشته_ها #قسمت_۱۳ دکتر شای گوشی را از جیب روپوشش بیرون آورد و همانطور که به همسرش میا اشاره
دکتر شلدون که انگار او هم به این موضوع فکر کرده بود؛ با طمأنینه گفت: البته این نظریه تو را، من سالها پیش ارائه کردم؛ اما تمام آزمایشات و عکس برداری های رحمی از این زن می گفت که تا به آنموقع بارداری نداشته؛ اما الان که فکر می کنم میبینم شاید برای دیگران این قبیل عکس برداری و آزمایشات درست جواب دهد؛ ولی برای آرسینه که بدنی فوق العاده عجیب داشت امکان دارد جواب تصویر برداری و معاینات درست از کار در نیاید؛ بدن این زن به طور شگفت انگیزی قادر به ترمیم سریع خود بود؛ پس امکان دارد بچه ای به دنیا آورده باشد؛ اما ما از آن بی خبر باشیم. دکتر شای با شنیدن این حرف از جا بلند شد و گفت: پس باید به هر طریق شده فرزند او را پیدا کنم و اگر این زن که سنش بالا رفته؛ زیر آزمایشاتم دوام نیاورد؛ لااقل بقیه کارم را از طریق پسرش انجام دهم. فقط یک سؤال این وسط ذهنم را مشغول کرده؛ اگر ژنتیک من، کپی برداری از آرسینه است؛ چرا قوهٔ بویایی او اینقدر قوی هست که مرا از روی بوی بدنم تشخیص می دهد؛ اما از من در حد یک انسان عادی ست؟! دکتر شلدون آرام گفت: پسرم! این زن طبیعتی خارق العاده دارد و من با انجام آزمایش های زیاد توانسته ام از هزاران خصوصیات او، فقط چند تایی به تو منتقل کنم که این هم خودش کاری سخت و پیچیده و البته معجزه ای بزرگ بود. دکتر شای سرش را تکان داد و گفت: درست می گوییید؛ کاش میتوانستم من هم این معجزه را برای فرزندم انجام دهم و باید انجام دهم و باید پسر آرسینه را هر کجا که هست پیدا کنم. دکتر شلدون خنده ریزی کرد و گفت: حیف که در انگلستان ساکن هستم؛ وگرنه می آمدم تا با هم عمل کنیم که نتیجه کار بهتر شود؛ ولی چون میدانم تو چه نابغهٔ بزرگی هستی؛ پس نیاز به حضور پیرمردی چون من نیست؛ فقط یک توصیه میکنم؛ پیدا کردن پسر آرسینه را کاری ساده فرض نکن؛ چون اگر همچین موجودی از نسل آرسینه وجود داشته باشد؛ آنقدر باهوش است که به سمت خطر نمی آید؛ اگر هم بیاید با احتیاط می آید. دکتر شای همانطور که به سمت پنجره اتاقش میرفت؛ گفت: می دانم! سخت است؛ اما من میتوانم و با زدن این حرف از دکتر شلدون خدا حافظی کرد و تماس را قطع نمود. ادامه دارد.. . @bartareen 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
دکتر شای از جای برخاست؛ به طرف در رفت و از اتاق خصوصی اش خارج شد؛ خود را به اتاقی که آرسینه آنجا بود رساند. حسی خاص داشت یک نوع دستپاچگی، با اینکه می دانست؛ آرسینه چشمی در سر ندارد که او را ببیند؛ اما باز هم هراسی در دلش افتاده بود؛ آخر طبق تحقیقات خودش و گفتهٔ دکتر شلدون، این زن طبیعتی خارق العاده داشت؛ دکتر شای آرام گفت: نکند او پشت این کاسهٔ خالی چشمهایش، چشم سومی داشته باشد؟! و از تکرار این حرف زیر لب، کمی خنده اش گرفت و حس استرس قبلی اش کمتر شد. دکتر شای وارد اتاق شد؛ دوباره حس بویایی آرسینه به کار افتاد و برای بار دیگر آرسینه بوی خودش را در اطراف حس کرد؛ اما انگار چیز عجیبی در بین بود؛ آرسینه دوباره با تمرکزی بیشتر هوای اطراف را بالا کشید و اینبار همراه بوی خودش، بوی یک یهودی صهیونیست را حس کرد؛ انگار این دو بو در هم آمیخته بود و آرسینه فهمید؛ آنچه را که باید می فهمید. دکتر شای در اتاق را بست؛ آخر او عادت داشت که هیچ کس هنگام کار در کنارش حضور نداشته باشد و می خواست کسی از کارهای خصوصی اش سر در نیاورد و این یک کار فوق العاده محرمانه و خصوصی بود که فقط دکتر شلدون و چند تن از مقام های ارشد امنیتی صهیون از آن اطلاع داشتند. دکتر شای دستگاه روی میز را برداشت و با قدم های شمرده به زن زندانی نزدیک شد؛ کلید دستگاه دستش را که بیشتر شبیه دوربین فیلمبرداری بود؛ فشار داد و چراغ قرمز رنگ بغل دستگاه روشن شد. ادامه دارد... . @bartareen 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
دکتر شای دستگاه را روی پیشانی آرسینه گذاشت و می خواست کارش را شروع کند که گوشی موبایل توی جیب روپوشش شروع به لرزیدن کرد. دکتر شای دستگاه را پایین آورد و گوشی را از جیبش بیرون آورد و می خواست رد تماس کند که با دیدن شماره روی گوشی به سمت میز رفت و تماس را وصل کرد؛ صدای مردی در گوشی پیچید: قربان به دنبال دستور شما، تات الوف یاردن را زیر نظر گرفتیم؛ باید بگویم الان تات آلوف یاردن، داخل ماشین شخصی اش نزدیک بیمارستان حسده است و با ضربه چاقویی که به قلبش فرو رفته در حالت اغماست. انگار دنیا دور سر دکتر شای میچرخید؛ صهیونیست ها نباید یاردن را از دست میدادند؛ به میان حرف او پرید و گفت: فوری او را به بیمارستان حسده منتقل کنید؛ من باید او را نجات دهم؛ او مهره ای مهم و کلیدی ست و البته سوالات زیادی از او دارم. با همکاری کادر پزشکی، سریع داخل بیمارستان شوید؛ خودم وضعیت او را بررسی خواهم کرد و با زدن این حرف، بدون اینکه نگاهی به آرسینه کند به سمت در رفت و در را باز کرد؛ با باز شدن در اتاق، موجی از هوای بیرون به داخل آمد و آرسینه دوباره بوی خودش را حس کرد؛ بویی شدید تر از قبل، دکتر شای از در بیرون رفت و آرسینه هراسان در حالیکه دست هایش را جلو گرفته بود تا به جایی نخورد؛ خود را به در رساند و دوباره نفس کشید؛ او اشتباه نمی کرد؛ این بوی جهاد، پسرش بود و با بویی که از طرف آن دکتر شنیده بود؛ خیلی فرق می کرد؛ آخر این بو، بوی همسرش علی را هم میداد. آرسینه می خواست از اتاق خارج شود و به دنبال این بو، کل بیمارستان را جستجو کند؛ دکتر شای که جلوی در منتظر ورود جسم بیهوش یاردن بود؛ متوجه آرسینه شد؛ به سمت اتاق آمد و او را به داخل هول داد و در اتاق را بست و به سربازی که داخل سالن بود اشاره کرد تا جلوی در بایستد و مراقب این زندانی باشد. دکتر شای منتظر آوردن یاردن بود و به در شیشه ای چشم دوخته بود، او یاردن را به خوبی می شناخت اصلا خودش او را برای این عملیات مهم و حیاتی، یعنی حذف غزه و مردمانش از روی زمین، انتخاب کرده بود؛ زیرا یاردن در جریان داعش و حمله به عراق و سوریه کمک های زیادی کرده بود. یاردن، مهرهٔ اصلی و مغز متفکر داعش، محسوب میشد و بارها و بارها در پوشش داعشی ها به منطقه جنگ وارد میشد و آنها را راهبری می کرد. دکتر شای متوجه شد که جسم بیهوش یاردن روی تخت چرخداری به داخل منتقل شد؛ شای آه کوتاهی کشید و با سرعت به طرف اتاقی رفت و به پرستار اشاره کرد که یاردن را داخل اتاق بیاورند. ادامه دارد... . @bartareen 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
فصل ۵ ابو محمد از ساختمانی که جلسهٔ سرّی در آنجا برگزار شده بود؛ بیرون آمد و مستقیم به طرف ماشین تات آلوف یاردن رفت و بدون اینکه حرکت مشکوکی کند؛ درِ عقب اتومبیل را باز کرد و در کنار دو مردی که عقب ماشین حضور داشتند؛ نشست. یکی از مردها سلام کرد و با لحنی که خوشحالی از آن می بارید؛ گفت: سلام برادر! خدا را شکر که به سلامت آمدید و بعد با اشاره به مرد کناری اش گفت: جناب یاردن خیلی بی قراری می کردند؛ اما وسیلهٔ آرامش شان توی دستهای من بود؛ البته مدام تکرار می کردند که شما را شناسایی می کنند و در بهترین شرایط کشته خواهید شد؛ اما اینها نمی دانند با چه کسی طرف هستند و من هم گفتم برادر ما، صد تا مثل شما را تشنه میبرد تا لب چشمه و تشنه برمی گرداند؛ ولی این آقا باورش نمیشد. ابو محمد که از پشت شیشه های دودی اتومبیل خیره به در ساختمان مورد نظرش بود؛ گفت: سریع پشت فرمان بنشین و هر وقت گفتم حرکت کن. مرد که لباس های تنش او را سرباز درجه پایین اسرائیلی نشان میداد؛ چشمی گفت و همانطور که اسلحهٔ کمری دستش را به طرف ابومحمد میداد؛ گفت: این همان وسیلهٔ القاء آرامشِ تات آلوف پیر بود؛ خدمت شما! ابومحمد سری تکان داد و گفت:یکی از اینها از یاردن به ما رسیده؛ دست خودت باشد؛ برو پشت فرمان بنشین. یاردن که تا آن لحظه خیره به چشمان ابومحمد بود؛ گفت: با من چکار دارید؟! قرار بود به جای من توی جلسهٔ سرّی شرکت کنید؛ که کردید. لطفا من را رها کنید؛ من با شما همکاری کردم و در تمام مدتی هم که داخل ماشین بودم؛ نه صدایی از من درآمد و نه حرکتی کردم که شما لو بروید؛ پس آزادم کنید. ادامه دارد... . @bartareen 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
ابومحمد، سری تکان داد و گفت: نترس یاردن، ما مسلمانها روی حرفمان هستیم اگر مثل الان بچه خوبی باشید؛ آزادت خواهیم کرد؛ اما قبلش باید یک سری اطلاعات در اختیار ما بگذاری؛ لازم هم نیست کسی از این موضوع مطلع بشود و فکر کنم خودت خوب بدانی اگر کسی متوجه خیانتت بشود؛ حتما به دست دوست های خودت، کشته خواهی شد. یاردن با استیصالی در صدایش گفت: هر چیزی که داخل اون جلسه شنیدی کل اطلاعات من هست؛ من بیشتر از این اطلاعات ندارم. در این هنگام ابو محمد بی توجه به حرفهای یاردن به راننده اشاره کرد و گفت: ماشین سفید رنگی که از بغلمان رد شد؛ برو دنبالش...برو گمش نکنی برادر! مرد همانطور که سوئیچ را میچرخاند از داخل آینه نگاهی با محبت به او انداخت و‌ گفت: چشم برادر، خیالتان راحت هر جا برود؛ مثل سایه دنبالش هستم و بعد لبخندی زد و گفت: دست ابو یونس درد نکند چهره شما خیلی شبیه این یاردن شده؛ کارش واقعا عالی هست. یاردن دندانی بهم سایید و رو به ابو محمد گفت: تو کی هستی که خودت را شبیه به من کردی و به جای من جا زدی؟! چشم ها و نگاه تو برای من آشناست. ابو محمد همانطور که تمام حواسش در پی ماشینی بود که تعقیبش می کردند؛ گفت: خیالت راحت، شما من را هیچ جا ندیدی؛ اما من شما را خیلی جاها دیدم؛ جناب ماجدالعزیز! یاردن آشکارا یکّه ای خورد؛ این مرد نامی را بر زبان آورد که کسی از آن نام خبر نداشت؛ اسمی که سالها پیش، زمانی که از طرف اسرائیل مأمور به خدمت و رهبری در گروه داعش شده بود؛ روی او گذاشته بودند؛ هیچ کس از این نام و مأموریتش به جز تعداد معدودی از مقامات ارشد نظامی اسرائیل خبر نداشت؛ حتی داعشی هایی که از او دستور می گرفتند؛ هویت واقعی ماجدالعزیز را نمی دانستند. یاردن یک لحظه کنترلش را از دست داد و یقهٔ ابومحمد را چسپید و گفت: تو کی هستی لعنتی؟! ابو محمد با طمأنینه ای که مختص او بود؛ دست های یاردن را از خودش جدا کرد و گفت: فراموش نکن الان اسیر ما هستی؛ گفتم اگر خوب رفتار کنی آزاد خواهی شد وگرنه... یاردن به میان حرف او دوید و با صدای لرزان گفت: ببخشید! دست خودم نبود و زیر لب حرفی نامفهوم زد و بعد خیره به نقطه ای نامعلوم در روی شیشه اتومبیل شد؛ کاملا معلوم بود که سخت در فکر است؛ انگار می خواست هم اینک کشف کند با چه کسی طرف هست. ابو محمد از پشت، دستی به شانهٔ راننده کشید و گفت: آفرین! همین طور ادامه بده و چشم ازش برندار و رو به یاردن کرد و نام عملیات هایی را به زبان آورد که یاردن آنها را خوب به خاطر داشت؛ عملیات هایی ویرانگر که داعش در آنها شکست خورده بود و باعث خفت ماجدالعزیز شده بود و گفت: نقشهٔ این عملیات ها با من بود و اجرای آنها باکسی بود که من از جان عزیزترش داشتم. با این حرف انگار جرقه ای در ذهن یاردن زده شد و همانطور که به چشمان ابومحمد اشاره می کرد گفت: چشمان تو...نگاه تو شبیه فرماندهی بود که داعشی ها نام عزرائیل دواعش را روی او گذارده بودند و نکند...نه...نه...امکان ندارد من خودم با دستان خودم آن مرد را کشتم و به دست بقیه دادم و سرش را جدا کردند. ادامه دارد... . @bartareen 🌼🍂🌼🍂🌼🍂
ابو محمد که انگار تعلق خاطری به آن قهرمان داشت؛ آه کوتاهی کشید و گفت: خوب می دانی با نامردی او را کشتی؛ چون واژهٔ مردانگی در قاموس شما نمی گنجد؛ اصلا شما مرد نیستید؛ شما قصابی شیطانی هستید؛ اما فراموش نکنید ما انتقام آن بزرگ مرد را از شما گرفتیم. یاردن که انگار هنوز تردید داشت؛ گفت: من مطمئنم او را کشتم و اینقدر اعجاز ندارید که مرده را زنده کنید؛ پس اگر تو عزرائیل دواعش نیستی؛ کیستی و چرا نگاه و چشمانت شبیه اوست؟! کاش صورت واقعی ات را میدیم. ماشین از پیچ خیابان گذشت و تابلوی بیمارستان حسده نمایان شد؛ ابو محمد سری تکان داد و گفت: حدس میزدم این جلاد، شغل اصلی اش چه باشد. یاردن که متوجه شده بود این مرد تیزبین کنارش، رئیس جلسه را که هیچ کدام از شرکت کنندگان نامش را نمی دانستند؛ شناسایی کرده است؛ آرام دستش را به ساق پایش نزدیک کرد و در یک حرکت، خنجری را که داخل پوتینش پنهان کرده بود؛ بیرون کشید و بالا برد؛ او می خواست از غفلت مرد کنارش استفاده کند و خنجر را بین شانه های ابو محمد که خیره به بیرون بود فرود آورد که به یکباره دستش روی هوا خشک شد. دست مردانه و پهلوانی ابو محمد دور مچ او قفل شد؛ یاردن سعی کرد خنجر را داخل بدن ابومحمد فرو کند؛ اما خنجر با هدایت دستان یک پهلوان، راهش را به سمت قلب قصابی که یک عمر، کودکانی پاک و فرشته هایی معصوم را کشته بود؛ باز کرد و بر قلب یاردن نشست. ابو محمد قبل از آنکه خنجر را کامل فرو کند؛ سرش را تکان داد و گفت: فکر کردی می توانی با نامردی، هم پدر را بکشی و هم پسر را؟! در این لحظه راننده تازه متوجه درگیری پشت سرش شد؛ اسلحه کمری را که زیر لباسش پنهان کرده بود؛ بیرون آورد و به طرف رفیقش داد. ابو محمد نگاهی به چشم های بسته یاردن کرد و گفت: نیازی نیست؛ خنجرِ خودش، ساکتش کرده است. مرد لبخندی زد و گفت: این هم انتهای مسیر، ماشین مورد نظر داخل بیمارستان حسده شد؛ چه کنیم؟ ابو محمد ابروهای پهنی را که به عاریت گرفته بود از روی ابروهای خودش جدا کرد. سبیل بالای لبش را هم با احتیاط از جا کند و همانطور که با پشت دست عرق پیشانی اش را می گرفت؛ گفت: ابوناصر! پیاده بشو و خودت را به نزدیک ترین مقر حماس برسان؛ من یک کار کوچکی در این بیمارستان دارم؛ انجام که دادم؛ برمی گردم. ابو ناصر می خواست سفارش کند که فرمانده اش مراقب خودش باشد؛ اما رویش نشد چیزی بگوید؛ چون می دانست فرمانده اش اعجوبه ایست بی نظیر که بارها و بارها به دهان اژدهای آتشین رفته و سالم بیرون آمده؛ پس چشمی گفت و ماشین را کنار خیابان پارک کرد و خیلی عادی از آن پیاده شد و به سمتی حرکت کرد و پشت سرش هم نگاه نکرد که ببیند فرمانده اش کی و کجا رفت. ادامه دارد... . @bartareen 🌼🍂🌼🍂🌼🍂
ابو محمد بیمارستان حسده را که قبل از این چند بار به اینجا آمده بود؛ دور زد. او نقشهٔ این بیمارستان که یکی از مکان های خوفناک و مهم صهیونیست ها بود؛ مانند دیگر مناطق سرّی اسرائیل در ذهن داشت و خوب می دانست؛ بهترین راه ورود به بیمارستان کجا و چگونه است؛ پس یک راست به سمت در کوچکی که پشت بیمارستان واقع شده بود رفت و خیلی زود با لباس خدمهٔ بیمارستان وارد آنجا شد. ابو محمد به دنبال کسی بود که در آن جلسه نقش رئیس را داشت؛ همانکه بویی آشنا میداد و همین امر او را به دنبال این شخص مرموز، کشانیده بود. وارد سالن اصلی شد؛ حواسش به کمک او آمدند و آن مرد را اینبار بدون نقاب جلوی در اتاقی دید؛ با قدم های آرام به او نزدیک میشد که مرد وارد اتاق شد و در را بست؛ باید راهی پیدا می کرد که کشف کند این مرد ناشناس که مطمئنا یکی از بزرگترین دشمنان ملت ها علی الخصوص فلسطینیان است؛ کیست؟ هنوز به اتاق مورد نظر نزدیک نشده بود که در اتاق به شدّت باز شد و آن مرد بیرون آمد؛ یکی از پرستاران که به سمت او می آمد گفت: دکتر شای! جناب تات آلوف جلوی بیمارستان بود؛ الان او را داخل میاورند. ابومحمد سری تکان داد و زیر لب گفت: پس دکتر شای معروف، نخبهٔ قوم برگزیده، تو هستی! اما چرا بوی آشنا می دهی؟! در این هنگام عطری قوی تر و دل انگیزتر در مشامش پیچید. ابومحمد جلوی چارچوب در، شیرزنی را می دید که بوی وطن را میداد؛ ناخوداگاه بر سرعت قدم هایش افزود؛ گویی تمام وجودش آغوش گرمی را طلب می کرد که سالها در انتظارش بود. ادامه دارد... . @bartareen 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼