#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۲۰
ابو محمد بیمارستان حسده را که قبل از این چند بار به اینجا آمده بود؛ دور زد. او نقشهٔ این بیمارستان که یکی از مکان های خوفناک و مهم صهیونیست ها بود؛ مانند دیگر مناطق سرّی اسرائیل در ذهن داشت و خوب می دانست؛ بهترین راه ورود به بیمارستان کجا و چگونه است؛ پس یک راست به سمت در کوچکی که پشت بیمارستان واقع شده بود رفت و خیلی زود با لباس خدمهٔ بیمارستان وارد آنجا شد.
ابو محمد به دنبال کسی بود که در آن جلسه نقش رئیس را داشت؛ همانکه بویی آشنا میداد و همین امر او را به دنبال این شخص مرموز، کشانیده بود.
وارد سالن اصلی شد؛ حواسش به کمک او آمدند و آن مرد را اینبار بدون نقاب جلوی در اتاقی دید؛ با قدم های آرام به او نزدیک میشد که مرد وارد اتاق شد و در را بست؛ باید راهی پیدا می کرد که کشف کند این مرد ناشناس که مطمئنا یکی از بزرگترین دشمنان ملت ها علی الخصوص فلسطینیان است؛ کیست؟
هنوز به اتاق مورد نظر نزدیک نشده بود که در اتاق به شدّت باز شد و آن مرد بیرون آمد؛ یکی از پرستاران که به سمت او می آمد گفت: دکتر شای! جناب تات آلوف جلوی بیمارستان بود؛ الان او را داخل میاورند.
ابومحمد سری تکان داد و زیر لب گفت: پس دکتر شای معروف، نخبهٔ قوم برگزیده، تو هستی! اما چرا بوی آشنا می دهی؟! در این هنگام عطری قوی تر و دل انگیزتر در مشامش پیچید.
ابومحمد جلوی چارچوب در، شیرزنی را می دید که بوی وطن را میداد؛ ناخوداگاه بر سرعت قدم هایش افزود؛ گویی تمام وجودش آغوش گرمی را طلب می کرد که سالها در انتظارش بود.
ادامه دارد...
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
@bartareen
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۲۱
در همین حین، دکتر شای که متوجه آن زن شده بود به سمت در اتاق برگشت؛ در را بست و مأموری را جلوی آن گذاشت.
ابو محمد می خواست به هر طریق شده وارد اتاق شود؛ اما باید احتیاط می کرد.
دکتر شای با سرعت به طرف تخت چرخداری که کسی غیر از یاردن روی آن نبود؛ حرکت کرد.
ابو محمد زیر لب گفت: چه زود کشفش کردند و ناخوداگاه به سمت دکتر شای حرکت کرد؛ او می خواست تا جایی که امکان دارد؛ آنها را همراهی کند تا با یک تیر دو نشان بزند؛ هم وضعیت یاردن را بداند و هم از نزدیک دکتر شای و حرکات و رفتارش را ببیند؛ شاید چیزی میدید یا می شنید که به ارتباط او و این بوی آشنا پی میبرد؛ پس به طرف آنها حرکت کرد؛ خیلی زود لبهٔ تخت چرخدار در دستش بود و طوری وانمود می کرد که می خواهد کمک دهد.
یک لحظه دکتر شای نگاهش به صورت او افتاد؛ انگار کمی گیج شده بود و رو به ابومحمد گفت: تو از کدام قسمت هستی؟ چرا چهره ات ....
دکتر شای حرفش را نیمه تمام گذاشت؛ یاردن وارد بخش جراحی شد؛ ابو محمد احساس خطر می کرد و خوب می دانست آن نگاه و این حرف، گواه یک خطر قریب الوقوع هست؛ چون تعریف زیادی از دکتر شای شنیده بود که نام و چهره تمام کارکنان بیمارستان را مانند یک کامپیوتر در ذهنش ثبت می کند؛ پس به سرعت راه رفته را برگشت و از مسیر منتهی به سردخانه زودتر به محل خروجش میرسید؛ همانطور که داشت جلو میرفت؛ مردی تختی را به جلو داد و گفت: تو مأمور تحویل این بینواها هستی؟! زود از در پشتی بیمارستان خارجشان کن و برو کنار جاده، نزدیک اردوگاه فلسطینی ها، این جسدها را بیانداز؛ ابو محمد همانطور که نگاه می کرد به چهرهٔ سه کودک معصومی که مثل فرشته ها بودند و مشخص بود که سلاخی شده اند و مهم تر اینکه یکی از آن صورت ها، تصویری آشنا بود؛ شانه ای بالا انداخت و گفت: به من چنین مأموریتی ندادند و از آنجا دور شد و مانند قرقی خود را به محل ورودش رساند؛ لباس هایش را برداشت؛ وقت عوض کردن نبود؛ همانطور که آنها را زیر بغلش گرفته بود از بیمارستان خارج شد. ابو محمد بغض گلویش را فرو خورد او حالا فهمیده بود دانش آموز گمشدهٔ همسرش بشریٰ کجاست.
دقایقی بعد، ابو محمد با لباس های قبلی که لباس نظامیان اسرائیلی بود از جلوی در اصلی بیمارستان رد شد و کاملا متوجه بود که بیمارستان حالت جنگی به خود گرفته و همه در تکاپو بودند تا یک مورد مشکوک را پیدا کنند.
ادامه دارد..
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
@bartareen
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۲۲
پتویی به رنگ خاک بر
کف تونل گسترده بودند؛ دور تا دور پتو، شش مرد با چهره هایی مصمم نشسته بودند و چشم به مردی داشتند که او غرق در نقشهٔ پیش رویش بود و هراز گاهی با خودکار دستش چیزی روی نقشه می نوشت؛ بعد از گذشت دقایقی نقشه را وسط گذاشت به طوریکه همه به آن اشراف داشتند؛ سرش را بالا گرفت؛ گرچه سنش از جمع روبه رو بیشتر نبود و حتی از چند نفری کمتر هم بود؛ اما با نگاهی گرم و پدرانه جمع را نگاه کرد و گفت: خوب عزیزان من! نقشهٔ پیش رو، نقاط مهم و استراتژیک صهیونیست هاست؛ نقاطی حیاتی که اگر موفق به نفوذ و تخریب در آنها شویم؛ میتوانیم تن تمام دشمنان را بلرزانیم و با یاری پروردگار، ملت را از این وضعی که در آن هستند؛ نجات دهیم و چراغ امید را در دل ناامیدِ هموطنان مان روشن کنیم.
همه با تکان دادن سر حرفهای فرمانده را تایید کردند؛ یکی از آن بین که سنش از بقیه کمتر بود؛ گلویی صاف کرد و گفت: فرمانده! ما بی صبرانه منتظر دفاع از عزت و شرف ملت مان هستیم؛ آیا می شود تخمین زد وقت این حمله کی و نقطهٔ آغازین آن کجاست؟ و آیا این را در نظر گرفته اید که اگر این حمله ناکام شود؛ چه بلایی بر سر هموطنان ستمدیدهٔ ما خواهد آمد؟! آخر طبق نخوتی که از دشمن سراغ داریم؛ خوب می دانیم آنها مبارزه ما را با سنگ هایی که شاید آسیبی جزئی به دشمن بزند را برنمی تابند و بارها شده که کودکی را به جرم پرت کردن یک سنگ شهید کرده اند؛ حال اگر با چنین حمله ای که از نظر آنها گستاخانه است مواجه شوند؛ پاسخشان می تواند کل نوار غزه را در بربگیرد و به مردم آسیبی وحشتناک بزند.
ابو محمد اجازه داد تا صارم حرفهایش را به طور کامل بزند و بعد همانطور که نگاهی کلی به جمع می کرد؛ گفت: صارم سوال خوبی مطرح کرد و باید جوابی قانع کننده به او داد تا شما هم این جواب را به گوش دیگر اعضاء برسانید؛ ابو محمد آه کوتاهی کشید و گفت: سالهای سال بود که فکر می کردم مادرم را از دست داده ام؛ اما زمانی که بزرگ شدم و قد کشیدم؛ پدرم، پرده از رازی برداشت که دلیلی شد برایم؛ تا پای در میدان جهاد و مبارزه گذارم؛ او به من گفت که مادرم در دستان صهیونیست ها اسیر شده است و سالهاست علی رغم تمام تلاشی که پدرم کرده بود؛ نتوانسته خبری از سلامت مادر به دست آورد؛ گرچه پدرم امید به فضل خدا داشت؛ اما سخنانش چندان امیدوار کننده نبود؛ من برای آزادی مادرم برخواستم و سعی کردم برای پیدا کردن ردّی از او به هر جایی در سرزمین های اشغالی سرک بکشم و امروز که در خدمت شما هستم؛ میدانم که مادرم زنده است و در چنگ یهودی های صهیون اسیر است؛ عزمم را جزم کردم تا او را به مدد خداوند آزاد سازم و اما در این راه چیزهایی بر من عیان شد که شنیدنش برای هر فلسطینی، برای هر انسان آزاده ای دردناک است؛ نمیدانم! شاید خدا می خواست پیدا کردن مادر، بهانه ای شود تا سر از نقشه های شومی درآورم که قرار است نام غزه و مردم مظلومش را از صحنهٔ گیتی محو نماید.
با شنیدن سخنان ابو محمد، نفس در سینهٔ مردان پیش رویش حبس شده بود؛ آنها می دانستند که فرمانده هیچ وقت حرفی از سر بی اطلاعی نمی زند؛ پس سراپا گوش شده بودند تا بفمهند او چه کشف کرده است.
ابو محمد نفسش را آرام بیرون داد و با لحنی غمبار ادامه داد: سالهاست که سرزمین فلسطین علی الخصوص اینجا، غزه تبدیل شده به زندانی رو باز، زندانی که با فنس های آهنی و خاردار محصور شده؛ ما برای انجام تمام امور و پیش پا افتاده ترین کارها باید از صهیونیست ها اجازه بگیریم و برای تمام امور با ارادهٔ آنها پیش برویم؛ بارها و بارها پیش آمده که مادران این سرزمین نوزادان خود را در این ایست و بازرسی و پشت فنس ها داخل آمبولانس به دنیا آورده اند و چه بسیار از مادرانی که حتی نتوانستند صدای نوزادشان هم بشنوند و در هنگام زایمان چشم از دنیا فرو بستند و چه بسیار مادرانی که با نوزادان در شکم به خاک رفتند؛ هستند کسانی که عزیزانشان به طریقی از این حصار گذشتند و اینک حق ورود به اینجا را ندارند و سالهاست در حسرت دیدن روی خواهر و برادر و مادر و همسر و شنیدن صدای فرزندان شان به سر می برند؛ ملت ما، زندانی دست یهودیان صهیون شده اند؛ ما حبسی هایی هستیم که تنها راه فرارمان، داشتن پر پرواز است و فقط اگر پرنده شویم و به آسمان برویم؛ توانایی گریختن داریم و این زندگی نیست که لیاقت انسان های آزاده را داشته باشد و واقعیتی ست که موجود است؛ عده ای از ما با دیدن این وضع، روزی صد بار میمیریم و زنده می شویم و عده ای هم سعی می کنند؛ خود را با این وضع عادت دهند و کاش حیله های یهود صهیون به همینجا ختم میشد؛ سالهاست که اسرائیل با اعضاء بدن کودک و بزرگ ما، تجارتی پرسود راه انداخته و صدای اعتراض ما در هیاهوی ابرقدرت ها گم شده و مغرضانه هیچ کس توجهی به ندای دادخواهی ما ندارد.
#طاهره_سادات_حسینی
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۲۳
ابو محمد با صدایی محکم و بلند ادامه داد: برادران! عزیزان من! دشمن خوابی هولناک برای ما دیده؛ او اراده کرده تا با نقشه هایی شوم که رضایت ابر قدرت ها و حتی برخی کشورهای عربی هم در آن موجود هست؛ غزه را با خاک یکسان کند و تمام مردم ما را چه بزرگ چه کوچک، چه زن و چه مرد و چه کودک در یک حملهٔ غافلگیرانه بکشد و این سرزمین را از آن خود کند؛ همانطور که قبلا فلسطین را تکه تکه کرد و صاحب شد؛ اینک کل غزه را می خواهد.
در اطراف غزه، قدم به قدم و نقطه به نقطه کیبودص برپا کرده اند تا اگر کسی از ساکنان غزه، راه فراری پیدا کرد؛ شکار نظامیان ساکن کیبودص ها شود.
و حالا که من و تو و ما می دانیم در سر این خونخواران تاریخ چه می گذرد؛ اگر حرکتی نکنیم و از ملت خود دفاع نکنیم؛ مغضوب درگاه خدا قرار می گیریم؛ چرا که دفاع از وطن و مظلومان و جهاد در راه آزادی از دستورات خداوند متعال است.
در این هنگام، صارم با بغضی در گلو گفت: فرمانده! من جواب سؤالم را گرفتم؛ راه را نشانمان دهید؛ من یک جان ناقابل دارم؛ آنهم تقدیم به آزادی وطنم می کنم و اگر صد جان هم داشتم؛ باز هم همین می کردم. به خدا قسم نه تنها من که تمام فلسطینیان حاضرند کشته شوند اما سرزمین شان از چنگال این دیو سیرتان آزاد گردد؛ حالا امر کنید کی و کجا حمله کنیم.
ابو محمد لبخندی زد و گفت: صبر کنید! اینک با وجود اطلاعاتی که داریم و صهیونیست ها نمی دانند که ما مطلع هستیم؛ ابتکار عمل دست ماست؛ بروید و افراد تحت فرمان خود را آماده کنید؛ فعلا چیزی درباره حمله به کسی نگویید؛ هرکس که باید مطلع شود را خودمان آگاه می کنیم؛ باید طبق نقشه ای حساب شده و پنهانی پیش برویم. زمان حمله را هم تحرکات دشمن مشخص می کند. ان شاءالله پیروزی از آن ماست.
۲#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
هرکی خلبان روپیدا کنه بگه
ما پول مول میلیاردی تو بساط نداریم😁😁
ولی هرکی پیدا کرد
زنده بیارش
هدیه داستان میدیم😂😂😂😂
خوبه😂
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
هرکی خلبان روپیدا کنه بگه ما پول مول میلیاردی تو بساط نداریم😁😁 ولی هرکی پیدا کرد زنده بیارش هدیه د
خلبانو پیدا کنید.
وی آی پی داستان میدیم
بدویییدد
چی شد
کی پیدا کرد😅😅😅
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#قصاب_فرشته_ها #قسمت_۲۳ ابو محمد با صدایی محکم و بلند ادامه داد: برادران! عزیزان من! دشمن خوابی هو
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۲۴
ابومحمد نگاهی به ساعت مچی دستش کرد و بعد از توضیحاتی کوتاه، پایان جلسه را اعلام کرد. همهٔ افراد، تحت تدابیر امنیتی از تونل خارج شدند؛ فرمانده هم به دنبال آنها بیرون آمد و بدون معطلی به طرف ابوناصر که با موتوری روشن انتظار او را می کشید؛ رفت و با یک حرکت پشت سر او روی ترک موتور نشست و همانطور که به شانه اش میزد؛ گفت: سلام ابوناصر برو به طرف تونل شماره هشت، برو که دیرمان شده است.
ابوناصر که انگار این تونل زیرزمینی برایش خیلی جالب بود با هیجانی در صدایش گفت: ابومحمد می خواهی دوباره نبوغی دیگر به خرج دهید و اختراعی دیگر رو کنید؟!
ابو محمد لبخندی زد و گفت: نه باید تجهیزاتمان را بررسی کنم و به چند متخصص فن نشان دهم؛ عجله ام هم برای این موضوع است.
ابو ناصر چشمی گفت و با سرعت از روی خاک های بیابان به جلو می رفت.
تونل زیر زمینی شماره هشت به نوعی تونل مرکزی محسوب میشد و به تمامی تونل های حماس راه داشت؛ البته ورودی تمام تونل ها طوری مسدود و پوشیده بود؛ بطوریکه شخصی خارجی که وارد به نقشه آن نبود؛ کشف ورودی ها برایش سخت و یا شاید ناممکن بود و اگر زمانی اسرائیل این تونل اصلی را کشف می کرد؛ شاید می توانست با تلاش و تیزبینی ورودی های دیگر را کشف و به بقیهٔ تونل ها دست یابد.
بعد از دقایقی موتور سواری، بالاخره به مکان مورد نظر رسیدند؛ اینجا هم بیابانی بود که در جای جایش گیاهان وحشی روییده بود و اصلا به نظر نمی رسید جای خاصی باشد.
ابو محمد پیاده شد و همزمان گرد و خاکی از کمی دورتر به هوا برخاست و بعد از لحظاتی موتوری دیگر با سه راکب در پیش چشم شان ظاهر شد. موتور دوم به موازات آنها ایستاد؛ هر سه سرنشین با چفیه هایی قرمز رنگ صورتشان را پوشیده بودند.
ابومحمد به طرف آنها رفت و همانطور که آغوشش را باز کرده بود؛ گفت: خوش آمدید عزیزان من!
میهمانان بدون آنکه رویشان را باز کنند با ابومحمد خوش و بش کردند. زبانشان عربی بود و اما لهجه ای نداشتند و این نشان میداد که زبان عربی، زبان مادری میهمانان نیست.
ابو محمد با اشاره به ابوناصر و موتور سوار دیگر، آنها را مرخص کرد و ابوناصر خوب می دانست؛ با وجود اعتماد زیادی که بین فرمانده و زیردستانش است؛ حفظ جان میهمانان برایش خیلی مهم است.
موتورها که دور شدند؛ ابو محمد ساعتی را که به دست چپش بسته بود نگاه کرد و بعد دست راستش را بالا آورد و ضربه ای به صفحه ساعت مچی دست چپش زد و بعد از گذشت لحظاتی انگار خاک بیابان تکان خورد و به کنار رفت؛ دریچه ای آهنین نمودار و با صدای قیژی از هم باز شد.
ابومحمد با اجازه ای گفت و از نردبانی که دهانهٔ تونل بود! شروع به پایین رفتن کرد و دو مرد دیگر هم پشت سرش حرکت کردند.
داخل تونل شدند و ابومحمد با فشاردادن کلیدی ردیف لامپ های کوچک سقف را روشن کرد؛ لامپ هایی که مانند کرم های شب تاب ریز و درخشان بودند و بعد دوباره با زدن ضربه ای به صفحه ساعتش در تونل را بست.
تونلی عریض که پهنایش آنچنان بود که دو تانک جنگی به راحتی در کنار هم قرار می گرفتند.
ابو محمد شانه به شانه میهمانانش قدم برمی داشت و همانطور که آنها رویشان را باز می کردند؛ مشغول حرف های دوستانه بودند؛ یکی از مردها نگاهی تحسین آمیزی به تونلی که بی انتها به نظر می رسید؛ کرد و گفت: ببین مجاهد راه خدا! داخل این زیر زمین اگر هوا برای تنفس کم بیاورید چه می کنید؟
ابو محمد لبخندی زد و گفت: عباس جان انگار هنوز درست ما را نشناختی! برای این هم فکری کردیم و بعد رشته لامپ های بالای سرشان را نشان داد و گفت: پشت این لامپ ها در فاصله های معین هواخوری های نامحسوسی تعبیه شده؛ با زدن کلید لامپ ها، روکش فلزی شیارها به طور اتوماتیک کنار میرود و هوای تازه وارد تونل میشود.
در این هنگام مرد دیگر به سخن درآمد و گفت: ای عباس...تو اعجازهای برادرمان جهاد و پدرش را در جنگ با داعشی ها از یاد برده ای؟! جهاد، نابغه ای تکرار ناشدنی ست عباس!
عباس سری تکان داد و گفت: می دانم سعید جان، می خواستم کمی شوخی کنم؛ حالا تندتر حرکت کنید که خیلی دوست دارم بدانم چه عجایبی در انتظارمان هست.
هر سه مرد با قدم های محکم به پیش رفتند و در حین رفتن؛ ابومحمد جاهایی از تونل را نشان عباس و سعید می داد که دیوارهٔ آنجا هیچ فرقی با بقیهٔ جاهای تونل نداشت اما ابومحمد برایشان توضیح داد که اینجا ورودی های تونل های دیگر است و کمی جلوتر دست به دیواره تونل کشید و گفت: اینجا هم ورودی یک تونل است؛ حدس بزنید انتهایش به کجا می رسد؟!
عباس و سعید سؤالی او را نگاه کردند و عباس با خنده گفت: احتمالا به قدس شریف!
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۲۵
جهاد لبخندی زد و گفت: نه اشتباه کردید؛ دهانه این تونل درست از مرکز یکی از کیبودص های اسرائیلی باز می شود؛ البته آنها نمی دانند و اصلا چنین چیزی به مخیله شان هم نمی رسد.
سعید شروع به دست زدن کرد و جهاد همانطور که پیش می رفت؛ گفت: این که چیزی نیست؛ ما تونلی داریم که ورودی اش نزدیک مکان امنیتی و محافظت شدهٔ «گردان 8200» اسرائیل است.
عباس با شنیدن این حرف، با لحنی سرشار از تعجب گفت: جهاد شما چطوری این کار را کردید؟! گردان مخفی اسرائیل که کمتر کسی از وجود آن خبر دارد؛ شما آنجا تونل دارید؟!
جهاد سری تکان داد و گفت: بله داریم؛ منتها پهنای آن تونل به اندازه ایستادن یک انسان عادی ست.
عباس و سعید که از این همه زیرکی به وجد آمده بودند؛ شروع به گفتنِ ذکر ماشاالله کردند و سعید با صدای بلند صلوات می فرستاد.
در همین حین انگار به انتهای تونل رسیده بودند.
جهاد به سمتی رفت؛ اهرم کوچکی که زیاد جلب توجه نمی کرد را پایین کشید و دیواره نازکی به رنگ خاک کنار رفت و تجهیزات نظامی عجیب و غریبی در دید آنها قرار گرفت
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۲۶
از تونل اصلی وارد جایی شدند که انگار اتاقی جداگانه بود؛ آنجا هم با رشته لامپ های کوچک روشن بود.
عباس نگاهی به اطراف کرد او خوب میدانست که آنچه می بیند تجهیزات اولیه جنگ است اما در این بین وسیله ای عجیب توجهش را جلب کرد؛ بدون گفتن حرفی به طرفش رفت و همانطور که با تعجب و خنده به آن اشاره می کرد؛ گفت: در مملکت ما به این میگویند:« پنکه سقفی» مگر اینطور نیست سعید؟ اینجا به چه نامی شناخته می شود؟!
سعید هم جلو رفت و دستی به آن کشید و گفت: راست میگوید عباس! دو طرفش که پره های پنکه هستند و بعد رو به جهاد گفت: اینا چی چی هست؟
جهاد لبخندی زد و گفت: اینها اختراع خودمان هست؛ من اسم «اَجل ناگهانی صهیون» را روی آن گذاشته ام و بعد شروع به توضیح دادن در مورد طریقه ساخت و نحوهٔ استفاده از آن کرد.
عباس و سعید با دقت به تمام صحبت های جهاد که جای برادر آنها را داشت؛ گوش می کردند؛ جهاد نفسی تازه کرد و گفت: خوب حالا من از شما می خواهم برای ساختن این ماشین مرگ صهیونیست ها کمکم کنید؛ ما برای عملیاتی که در پیش داریم؛ چندین دستگاه از این نمونه را می خواهیم و البته اگر یادتان باشد که در جنگ با داعش چگونه از کمترین امکانات، بهترین سلاح جنگی و بمب دست ساز را می ساختیم؛ اینجا هم باید به افراد ما آموزش ساختن این سلاح های ساده را بدهید و البته انبار دیگری پشت این انبار هست که داخلش در حال کار بر روی یک موشک هستم؛ موشکی جدید که اسرائیل را در بهت فرو خواهد برد؛ برای تولید این موشک هم به کمک شما نیازمندم؛ آخر من در چندین جبهه باید تلاش کنم و وقتم محدود است و برای همین دست به دامان برادران عزیز و همسنگران قدیمی ام شدم.
عباس جلو آمد و همانطور که جهاد را در آغوش می گرفت؛ گفت: من عاشق مبارزه با دشمنان دین خدا هستم؛ خصوصا اگر دشمن پیش رویم، یهود صهیون باشد که از ابتدای اسلام کینه ای شتری از مسلمانان و ائمه ما داشت و هر کجا که اسلام ضربه خورده؛ از حیلهٔ این دشمن مکار و زبون بوده است.
سعید هم یکی از دست هایش را روی شانه عباس و یکی هم روی شانه جهاد گذاشت و گفت: و من نیز عاشق شهادتم و با اشاره به دستگاه کنارش ادامه داد: ولی این وسیله چشم جهانی را خیره می کند و شاید تیتر اول خبر روزنامه های جهان شود«به زانو در آوردن ارتش تا دندان مسلح صهیونیست با پنکه سقفی»
وبا زدن این حرف، هر سه دوست شروع به خندیدن کردند.
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
🌺🌺🌺🌺🌺
مژده، مژده مژده
به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده است
با توجه به اینکه اکثر مردم شبها رزم شبانه دارند و در این اجتماعات خاطرات شیرین و بامزه و طنز پیش می آید، ما قصد داریم این خاطرات را یکجا جمع کنیم.
بزرگواران هر خاطره شیرینی که از ایام جنگ رمضان ۱۴۰۵ رو دارید بنویسید
بهترین ها گلچین میشه
و انشالله چاپ هم میکنیم
و گذشته از اینها، این گروه محفلی خواهد بود که کمی از برخی استرس های این ایام دور باشیم و جهاد الی الله را با روحیه ای بیشتر ادامه دهیم.
ارسال خبر و موارد متفرقه در گروه ممنوع است، فقط و فقط خاطرات طنز❤️
لینک گروه طنز جبهه👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3715040796C8f940ac3e3
با تشکر.....حسینی
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
🌺🌺🌺🌺🌺 مژده، مژده مژده به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده
دوستان عضو گروه طنز جبهه بشید هدیه
داستان دریافت کنید😅😅