8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻دوست داشتم داد بزنم آی مردم عروس حضرت آقا اینجاست.
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻🎥ماجرای ایران و کشورهای حاشیه
خلیج فارس این است:
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون جهت سفارش کتاب امینه @gadish12
#امینه
#پارت_۳۶
عقدی که قراراست ،بعد از اتمام جمع آوری محصول نخلستان ، در ایران
انجام شود
همانطور که مشغول خواندن سطر به سطر نوشته های مادرم بودم ،ناگهان با صدای
اذان صبح به خود آمدم، باورم نمیشد ،خواندن این خاطرات آنقدر برایم جذاب بود که من
گذشت زمان را حس نکردم ، دفتر را روی تختم در حالیکه باز بود رها کردم ، کش و
قوسی به خود دادم، از جای برخاستم و برای گرفتن وضو از اتاق خارج شدم که با خاله
هاجر در حالیکه آب از سر و رویش می چکید روبه رو شدم
سلام کردم، خاله هاجر همانطور که لبخند مهربانش را به صورتم می پاشید گفت :سلام
عزیزم...معلوم است که دیشب زود و راحت خوابیدی که بدون اینکه من به اتاقت سری
بزنم ،برای نماز بیدار شدی
لبخندی زدم و گفتم :آره خاله،خبر نداری که چه خوابهای خوشی می دیدم، خاله، من
نمازم را میخوانم ،بعدش هم میخواهم دوباره بخوابم، به قول شما ،هر وقت سیرخواب
شدم ، خودم بیدار می شوم و لازم نیست شما به اتاقم بیاید
خاله همانطور که چادر سفیدش را روی سرش مرتب می کرد گفت :باشه دخترم، راحت
باش ،من فردا بیرون کار دارم، صبحانه ات را آماده روی میز می گذارم و بیرون می
روم، تو تا هروقت دلت خواست بخواب ،اصلا من نیستم که مزاحمت شوم
نمازم را زودتر از همیشه خواندم ، آخر دانستن ادامه ی خاطرات مادرم نرجس، مثل
خوره به جانم افتاده بود
نرجس از خوش شانسی های پشت سر هم که برایشان پیش می آمد ،داستان سرایی
میکرد
از قراردادی که بین پدرش با تاجری بزرگ به نام ابوعدنان (که گویا کارگزار یکی از
شاهزاده های سعودی است) منعقد شده بود ، نوشته بود ،قراردادی که سرشار از منفعت
برای ابو محمد و تمام نخاوله ی اطراف قطیف است و به موجب این قرار داد ،ابومحمد
به عنوان بزرگ نخل داران قطیف و روستاهای اطرافش، متعهد میشد که بهترین
محصولات خرمای قطیف و اطراف را جمع کند و به صورت یکجا به ابوعدنان واگذار
کند و در عوض ، ابو عدنان علاوه بر پول خوبی که پیش پیش بابت خرماها داده بود ،
قول میدهد که هرسال با بالاترین قیمت، محصول نخلستان های قطیف و اطراف آن را
خریداری کند و این معامله همه اش، برد برد است، اولا نخاوله ها دیگر نگران فروش
محصولشان نیستند و در ثانی با قیمتی بالاتر از خرده فروشی و قیمت هایی که تا به حال
فروخته اند، خرمای نخلستانشان را می فروشند و این تأثیر به سزایی در درآمد و معشیت این شیعیان که از هر کار اداری در جامعه ی سعودی ،محرومند؛ می گذاشت
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۳۷
مادرم نوشته بود که پدرش ابومحمد خوشحال از معامله ی پرسودی که انجام داده بود
توسط پسران و اقوام و آشنایان مشغول جمع آوری خرماهای تمام نخل داران شدند و قیمت خرمای هر کس را هنگام خرید ،نقدا از پولی که ابو عدنان داده بود، می پرداخت،
حالا نخلستان ابومحمد تبدیل به انبار بزرگی از خرماهای خریداری شده بود و سرتاسر
باغ پوشیده از سایبان هایی شده بود که با برگ درختان خرما ،درست کرده بودند تا
محصول از گزند آفتاب ،تا مدتی که ابوعدنان برای گرفتن سفارشش مراجعه می کند ،در
امان بماند
به نوشته ی مادرم ،همه چیز به خوبی و خوشی پیش میرود و کل خرمایی که توسط
ابوعدنان پیش خرید شده بود، در نخلستان ابومحمد انبار میشود
طبق نوشته ی مادرم، درست شبی که قرار بود ،فردایش افراد ابوعدنان برای بارگیری
خرماها مراجعه کنند، نرجس دفتر خاطرات پنهانی اش را بر می دارد و به انتهای انبار
و کنار دیواره ی بیرونی نخلستان میرود ،تا با خیالی راحت و دور از چشم دیگران
خاطرات شیرین این روزهایش را بنویسد،
آن شب مهتابی بوده اما باز هم نوشتن در زیر نور مهتاب ، برای مادرم سخت بود، او
که دختر کویر عرب است و در نوع خود شیرزنی باهوش بود، در پشت انبوه خرماهای
انبار ، آتش کوچکی روشن می کند تا در نور آن ،قصه ی زندگی اش را بنگارد، بین
نوشتن متوجه صدایی از پشت سرش می شود، نرجس آخرین سطر را می نویسد و دفتر
را در زیر لباس بلند عربی اش پنهان می کند به سمت صدا می رود ،اینها آخرین نوشته های این صفحه بود که مادرم از آن شب نوشته بود
همانطور که خودم را دخترکی در زیر نور ماه در نخلستان ابومحمد تصور می کردم ،
دفتر را روی سینه ام گذاشتم و چشمانم را بستم و از خستگی یک شب بیداری، به خوابی سنگین فرو رفتم
امینه مشغول جست وخیز در نخلستان زیبایی بود که خرماهای درشت زرد وسیاه به او
چشمک میزد ،ناگاه با احساس کشیده شدن چیزی به روی صورتش از عالم خواب به
بیداری کشیده می شود
امینه چندبار پلک هایش را باز و بسته کرد و با دیدن چهره ی خندان عبدالقادر که بر
روی تخت و کنارش نشسته بود، مانند کو دکی کوچک ،با نازی دخترانه چشمهایش را
مالید، میخواست سرش را بر بازوی پدرش بگذارد و خودش را بیشتر عزیز کند که ناگاه
با دیدن چیزی که در دستان پدرش بود، مانند برق گرفته ها از جا پرید و مثل دزدی که
او را در صحنه ی مجازات گرفته باشند، گفت :س س سلام پدر، کی آمدی؟ و درحالیکه
میخواست نشان دهد ،حالش طبیعی است، دستش را به طرف دفترخاطرات برد و ادامه
داد :دفتر من در دستان شما چه می کند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ما تخفیف میده
#امینه
#پارت_۳۸
عبدالقادر که انگار از اینهمه زیبایی دخترش که با زیرکی زنانه همراه شده بود، لذت
میبرد ،دفتر را به عقب کشید و با دست دیگرش موهای بلند ولطیف امینه را نوازش کرد
و گفت :علیک سلام....اولا دفتر خاطرات متعلق به تو نیست و از آن مادرت است، ثانیا
تو فرشته ای هستی که انگار خلق شده ای تا یاد مادرت نرجس را در خاطرم زنده نمایی
و یادگاریهای باارزش او را به دست من برسانی
امینه با استیصالی در صدایش گفت :پ.. پ ...پدر تو را به روح نرجس، دفتر را به من بده
آخر هنوز آن را تا به آخر نخوانده ام
پدر با لبخندی مرموزانه نوک بینی امینه را فشاری داد و گفت :روح مادرت را قسم نده
که مرا در فشار بگذاری، باشد به وقتش دفتر را به تو خواهم داد، اول باید خودم آن را
بخوانم وبعد نوبت توست، الان هم بلندشو، آبی به سرورویت بزن ،باید در محضر
دادگاهی که من قاضی و شاکی آن هستم حاضر شوی و بگویی این یادگاریهای با ارزش
همسر من را از کجا ربوده ای
امینه که لحن قاطع پدرش را دید و دانست که اصرار کمترین تأثیری در تصمیم پدرش
ندارد، اوفی کرد واز جای برخواست، او چاره ای جز تسلیم نداشت.
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولین حضور سرهنگ ابراهیم ذوالفقاری، در میان مردم، در نهایت فروتنی
هلوووووو برا دخترای کانال😁😁
🔖#مرگ_بر_امریکا
🔖#فتح_خیبر
🔖#رهبر_شهید
-5665338336461185278_1970417606660701.oga
زمان:
حجم:
1.5M
👆👆👆توضیحات حجت الاسلام دکتر نبویان نایب رییس کمیسیون امنیت ملی مجلس شورای اسلامی در مورد عقب نشینی های مکرر دشمن آمریکایی صهیونی ، باز شدن موقتی تنگه هرمز با پرداخت عوارض،
وادعای سگ زرد خبیث در مورد محاصره دریایی
#نبرد_آخر
#هُدِسا
🇮🇷 @hodesanews
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۳۹
عبدالقادر ،دفتر خاطرات غنیمتی را مانند گنجی گرانبها به سینه چسپانیده بود و از شوق
یافتن این یادگاری عزیز، مانند جوانکی که تازه ماشین خریده ، درطول خیابان ویراژ
میداد و به پیش میرفت ، او در ذهن برنامه ها داشت
جلوی خانه اش ایستاد، دفترچه را زیر صندلی ماشین پنهان کرد و کلید خانه را برداشت
زبیده که می دانست ،عبدالقادر به قصد سرزدن به امینه بیرون رفته است ،از اینکه ،
شوهرش برای صرف ناهار نمانده وخیلی زود به خانه برگشته، در دلش عروسی برپا
بود، او حدس میزد که احتمالا مابین پدر و دختر بحثی در گرفته ، اما باز هم متعجب
بود، چرا که عبدالقادر با ماشین داخل خانه نشد و این یعنی، او قصد رفتن به جایی را
دارد
زبیده پرده ی هال را انداخت،دستی به شال روی سرش کشید و همانطور که سیاهی
وسمه ی زیر چشمش را کمرنگ می کرد به سمت درب ورودی هال به راه افتاد و قبل
از اینکه عبدالقادر دستش به دستگیره ی درب برسد، آن را گشود و با لبخندی که روی
لب نشانده بود گفت :به به ....ببینم چه شده که خانه ی زبیده را بر همنشینی آن دخترک
لوس ،ترجیح دادی؟؟ نکند با امینه دعوایتان شده؟ من که گفتم نگذار به دانشگاهی برود
که درآنجا پسر ودختر در کنار هم مینشینند وبا کلی ادا و گناه ،مثال درس می خوانند،
اینجور جاها حجب وحیا را از جوانان می گیرد، آنهم دخترکی که مادر بالای سرش
نیست،وضعش بدتر خواهد بود
عبدالقادر که از اینهمه کینه ی زنش به تنها دخترش ، ناراحت شده بود ،با دست زبیده را
به کناری زد و گفت :این اراجیف چه هست که بهم می بافی؟ امینه ،ادب ونزاکت وحجب
وحیا را از نرجس به ارث برده، اگر او دختر تو بود،شاید وضعش اینگونه که تو می
گویی، میشد و با انگشت اشاره به حالت تهدید به سمت زبیده برگشت و ادامه داد :
فراموش نکن او دختر نرجس است...اگر ناهارت آماده است بگو ناریه غذا را بکشد که
جایی کار دارم، شاید چند روزی طول بکشد
زبیده همانطور که غذا را روی میز میچید گفت :ناریه حالا برای من دم درآورده، به
گوشش رسیده که میخواهیم با شاهزاده ی سعودی وصلت کار شویم، حقوق اضافه
میخواهد، فراموش کرده که او داخل این خانه رشد کرده و پول وپله ای بهم زده.....فعال
ردش کردم تا چند روزی آوارگی بکشد ،آنوقت قدر این جای امن وخوراک خوب و
پوشاک گرانقیمت را می داند ودیگر ادعاهای تازه اش،یادش میرود، حالا تو کجا
میروی؟ باز هم قصد سفر داری؟
عبدالقادر همانطور که آب دست هایش را میگرفت گفت :عجیب است بین تو وناریه
بحثی در بگیرد، شما که همیشه برای راه رفتن روی اعصاب عبدالقادر بینوا، باهم
هماهنگ بودید.....آری یک سفر کوتاه و نزدیک میروم و زود برمی گردم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۴۰
عبدالقادر درحین خوردن غذا به سفری فکر میکرد که در آن همسفرش، همسر عزیزش
نرجس بود
عبدالقادر انگار بال درآورده بود ، خود را درحال پرواز احساس می کرد ، او رو به
خانه ای میرفت که زمانی نرجسش در آنجا نفس می کشید.
اولین خانه ای که در آن
نرجس و عبدالقادر بهم پیوند خوردند و درست چند روز بعد از به دنیا آمدن امینه ، عبدالقادر که نرجس را مانند گنجی برای خود می خواست، به خاطر اینکه زبیده زن
اولش، حالا آدرس خانه ی او را می دانست، و او از طبیعت کینه توز زبیده آگاه بود پس
برای محافظت از این گوهر عزیزش ،منزل او را تغییر داد، اما این لانه ی عشقش را
همچنان نگه داشت و هروقت دلتنگ از این دنیا میشد و هوای نرجس به سرش میزد،
خود را به این خانه میرساند و درتنهایی وسکوت این مکان عقده ی دل میگشود و دلی
سبک می کرد
بالاخره رسید و درب خانه را گشود، ماشین را روی حیاط پارک کرد، دفتر خاطرات
نرجس را در آغوش گرفت و وارد ساختمان شد
دل درون سینه اش مانند گنجشککی میزد، حالش درست مانند زمانی بود که نرجس را
در نخلستان بزرگ پدرش دیده بود، همان لحظه ی اول یک دل نه صد دل ،شیفته ی او
شده بود، حالا خاطرات نرجس و رازهای مگوی این زن زیبا و مهربان ، درون دستانش
بود
وارد اتاق نرجس شد ، خود را روی تخت رهاکرد ،همانطور که به پشت خوابیده بود
شروع به خواندن نمود.
عبدالقادر هرچه که بیشتر میخواند، به راز دیده هایی که از رفتارهای نرجس دیده
بود،بیشتر پی میبرد، به راست ی که در خانواده ای فهیم و دانشمند ودرعین حال معتقد
وباایمان پرورش یافته بود، خانواده ای که روح وروان نرجس را چنان بزرگوارانه
پرورش داده بود که او توانسته بود درسن پایین ، مردی مانند عبدالقادر را تحت تأثیر
خود قرار دهد وحتی خیلی از اعتقادات او را که تحت تعلی م پدرش، عثمان محمد،آموخته
بود، دست خوش تحول قرار داد و به واقعیتی که همیشه برایش وارونه جلوه داده میشد،
رسیده بود
نرجس ،دختری پاک و باحجب وحیا ودرعین حال بسیار زیبا وبی نظیر بود ،دختری که
انگار از همان اول ،ملکوتی بود ومیبایست چندصباحی میهمان این کره ی خاکی باشد ،تا
روح و روان عبدالقادر را متحول نماید
چه زیبا و شیرین و روان همه چیز را بیان کرده بود .عبدالقادر پابه پای نرجس پیش
میامد تا اینکه رسید به شب حادثه......او به خوبی آن روز حادثه را به خاطر میاورد