❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون جهت سفارش کتاب امینه
#امینه
#پارت_۴۱
روزی که به نیتی دیگر پا به املاک ابومحمد گذاشته بود اما در دام عشقی شیرین گرفتار
آمده بود
خوب یادش میامد آن روزگار با شاهزاده طلال حشر و نشر داشت و یکی از دوستان
صمیمی شاهزاده محسوب میشد، تا اینکه کارگزار شاهزاده طلال ، ابوعدنان که همیشه
خود را به عبدالقادر نزدیک میکرد، البته این همراهی برای او سود فراوانی در بر
داشت به عبدالقادر خبر میدهد که بعضی عوامل شاهزاده طلال ،به او خبر داده اند که
روی زمین یکی از شیعیان قطیف، چاهی نفت پیدا کرده اند، البته صاحب ملک از وجود
این چاه بی خبر است، ابوعدنان به عبدالقادر توصیه کرد ،تا قبل از اینکه شاهزاده طلال به خودبجنبد وبخواهد به نحوی زمین آن شخص را صاحب شود و عبدالقادر با صاحب
زمین وارد معامله شود و به بهایی اندک زمینی که مانند گنجی گرانبها می ماند را از آن
خود کند
و آن روز حادثه، عبدالقادر برای بازدید زمین و صحبت با صاحب آن به منطقه ی قطیف رفته بود و درست وقتی که زمین را از نزدیک دید و راستی گفته های
ابوعدنان را مشاهده کرد ،برای دیداری با صاحب آن که گویا در نزدیکی همان زمین
نخلستانی بزرگ داشت، راهی میشود و متأسفانه قبل از دیدن صاحب نخلستان، عده ای ،
روی پوشیده به سر او میریزند و عبدالقادر را به قصد کشت میزنند و او هیچ وقت
نفهمید آن افراد مهاجم از طرف چه کسی مأمور به انجام این ضربت بر جسم عبدالقادر
بودند و اگر روال بعد از بهبود او ،مانند قبل بود ،عبدالقادر تحقیقات وسیعی می کرد تا
سر از راز این تجاوز درآورد ،اما بازی روزگار طوری دیگر رقم خورد و عبدالقادر که
بعد از آن میهمانی ناخواسته در دام عشق نرجس گرفتار شده بود ،دل از دنیا وتمام
ظواهرش کنده بود وتنها چیزی که برای او اهمیت داشت ،رسیدن به نرجس، این
دخترک نیک سیرت ونیکو صورت بود
ادامه ی اتفاق را نرجس در نوشته هایش مو به مو توصیف کرده بود، منتها این دخترک
زیبا از عشقی که در این بین شکل گرفت و سرنوشت او را دستخوش تغییر نمود ،بی
خبر بود
عبدالقادر به اینجای دفتر که رسید ، چون به نوعی با سرنوشت او گره خورده بود، با
دقت بیشتری مطالب را می خواند
از توصیف های نرجس که از آن مرد غریبه با سرو روی خونین و ماجراهای بعد از آن
نموده بود ، غرق لذت میشد تا اینکه به مطلبی برخورد که برای عبدالقادر تازگی داشت،
مطلبی که بوی توطئه ای کثیف را میداد که سالها عبدالقادر از آن بی خبر بود
صدای اذان مغرب بلند شد ،اما عبدالقادر می خواست باقی ماجرا را بداند ، از جا
برخاست و مهیا برای ادای نماز شد
War report No24 mohammadi 2901405 part1.mp3
زمان:
حجم:
24.7M
🎙 گزارش بهروزرسانی وضعیت جنگ
(بخش اول، وضعیت میدان نظامی)
مهدی محمدی
29 فروردین 1405
War report No24 mohammadi 2901405 part2.mp3
زمان:
حجم:
21.7M
🎙 گزارش بهروزرسانی وضعیت جنگ
(بخش دوم، آتشبس لبنان)
مهدی محمدی
29 فروردین 1405
War report No24 mohammadi 2901405 part3.mp3
زمان:
حجم:
21.6M
🎙 گزارش بهروزرسانی وضعیت جنگ
(بخش سوم، تنگه هرمز)
مهدی محمدی
29 فروردین 1405
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مخابره پیام بی سیم سپاه پاسداران
تنگه هرمز فقط با دستور امام خامنهای باز خواهد شد نه با توییت احمقها، دستور نیروی دریایی سپاه از کانال ۱۶ به کشتیهای حاضر در خلیج فارس
این خطاب توئیتش ترامپ هست
ولی ایهام داره 😁
متن پیام مخابره شده یکی از کشتی هایی که قرار بود رد بشه
نیروی دریایی سپاه تانکر سانمار هرالد سانمار هرالد، نیروی دریایی سپاه
به من اجازه دادی
اجازه دادی برم
اسم من تو لیستتون دومیه
بهم اجازه دادی برم حالا شلیک میکنی
بذار برگردم 😁
😂😂😂
لذذذذذذت ببرید
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلامتی فرمانده دلها #صلوات
آقای ما آقاترینه
از رهبرا هم بهترینه
دوستت دارم اندازه ی آسمان
اندازه ی تمام کهکشان
کهکشان چیه؟!
دوستت دارم اندازه ی دو تا جهان
تولدت مبارک ای عشق
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
این پست پارسالم در این روز بود، الان دیدمش با بند بندش گریه کردم😭😭
چشم خوردی ماه بلند بالای من😭😭
تولدت توی آسمونها مبارک آقای من😭😭
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۴۲
به سرعت نمازش را خواند ، او با خود میگفت :این سریعترین نمازی بود که عبدالقادر
در عمر چندین وچندساله اش خوانده و دوباره به اتاق برگشت، میخواست ادامه ی ماجرا
را بداند
نرجس از قراردادی مابین پدرش و فردی به نام ابوعدنان ،نام برده بود و عبدالقادر کاملا
مطمئن بود این فرد کس ی نمی تواند باشد جز کارگزار شاهزاده طلال
هر سطری که میخواند ، از عصبانیت ناخوداگاه دندان بهم میسایید وبا خود میگفت :ای
ابوعدنان حیله گر...تو هم از توبره می خوردی و هم از آخور....هم پولهای شاهزاده
طلال را به جیب میزدی و هم عبدالقادربینوا را سرکیسه میکرد ی....خواند وخواند تا
رسید به همان صفحه ای که امینه به آنجا رسیده بود
ادامه ی داستان با قلمی دیگر و اصلا طوری دیگر نوشته شده بود، خط، خطه نرجس
بود ،اما کاملا احساس میشد که نرجس در زمان نوشتن این مطالب احساس امنیت قبل را
نداشته....انگار از این دنیا دلزده وناامید بوده....نرجس از آن شب نحس چنین نوشته
بود:
متوجه صدایی پشت سرم شدم، به سرعت از جا برخاستم و دفترچه را زیر لباسم پنهان
کردم ،آرام آرام به سمتی رفتم که صدا از آنجا میامد ، آهسته گفتم :کیستی؟ مرتضی تو
هستی؟؟ که ناگاه مردی با قدی بلند و روی پوشیده جلویم ظاهرش شد و با صدای
نامفهومی از زیر نقابش گفت :تو دختر ابومحمد هستی؟ نرجس؟؟
باترس سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم ، آن مرد پشت سرم را ،درست همانجایی که
لحظاتی قبل من در آنجا نشسته بودم را نشانم داد وگفت :نگاه کن چه بر سر سرمایه ی
پدرت آوردی..
باورم نمی شد ،شعله های آتش از همان قسمت به آسمان بلند بود
با ترس و تعجب همانطور که به آتش خیره شده بودم، گفتم :اما...اما...کار من نیست،
آتشی که من روشن کرده بودم ،کوچک و بسیار فاصله داشت تا محصول
خرما....امکان ندارد.....اصلا توکیستی و در این تاریکی شب در نخلستان ما چه
میکنی؟
جوابی نشنیدم....وقت رسیدن به جواب نبود ،باید کاری میکردم ،همانطو که به سمت
شعله های آتش پیش میرفتم تا با ریختن خاک شاید بتوانم خاموشش کنم، میخواستم فریاد
بزنم:آتش.....تا دیگران را خبر کنم که نا گاه با ضربتی که از پشت بر سرم فرود آمد ،
چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم
با برخورد اشعه های آفتاب که از پنجره به چشمانم می خورد ،به هوش آمدم و خود را
در اتاقی کوچک با دیوارهای گل اندود، تنها یافتم ، احساس درد و سنگینی در سرم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون جهت سفارش کتاب امینه
#امینه
#پارت_۴۳
داشتم، دست بردم تا سرم را لمس کنم که متوجه شدم با پارچه ای بسته شده، اطرافم را
از نظر گذراندم، به جز کوزه ای آب و چند شاخه با خرماهای خشک شده که از سقف
آویزن بود، چیزی به چشم نمی خورد
در رختخوابم که آنچنان راحت هم نبود غلتی زدم و با خود گفتم :اینجاکجاست ؟ من
اینجا چه میکنم؟ پدر ومادرم، مرتضی...خواهرم...کجایند؟ چرا من تنها به حال خود
رهاشدم؟ می خواستم تکانی به خود بدهم و آرام آرام از جا بلند شوم که درب اتاقک با
صدای قیژی بازشد ، زنی که تقریبا هم سن و سال مادرم بود داخل آمد تا دید که من
بیدارم، با نگاهی سرشار از کینه سر تا پایم را از نظر گذراند وگفت :پس بالاخره بهوش
آمدی دخترک نحس
از این حرف وطرز نگاه او ،ترس سراسر وجودم را گرفت و گفتم :س..س..سلام خانم،
من کجا هستم؟ شما کی هستید؟
زن همانطور که پیاله ی خرمای دستش را به سمتم میداد گفت :سفارش همسرم این است
که تا بهوش آمدی چیزی به خوردت دهم تا از گشنگی نمیری.....نمیدانم چرا اینقدر
سفارشت را میکند و دندان بهم ساید و ادامه داد :اما اگر قصد تجدید فراش داشته باشد
بدان من زندگی را به جانتان زهر خواهم کرد، یک هوو که مثل اژدهای دوسر ،
است،برایم کم بود که حالا عشق جوانی به سرش زده و دخترکی مثل تو را می خواهد به
زندگی ام ببندد و انگشتش را به حالت تهدید جلوی صورتم تکان داد و با خشم گفت :
جانت را بردار و برو به همان جهنم دره ای که بودی ،وگرنه من خودم با همین دستانم
خفه ات می کنم
بغض گلویم را فرو دادم و در حالیکه با آستینم اشک چشمانم را میگرفتم گفتم :ش..شما
اشتباه می کنید ، من نمیدانم شوهرشما کیست ،اصلا نمی دانم دلیل بودن من در اینجا
چیست...من از خودم خانواده دارم ،پدر من جانش به جان فرزندانش بسته است ،هرگز
راضی نمیشود که روزگار دخترش اینچنین شود
زن که انگار حرفهای من را باور نداشت، زهر خندی کرد و گفت :اگر فکر میکنی با
این حرفهایت می توانی مرا گول بزنی، بدان اشتباه میکنی...یعنی...یعنی تو نمیدانی در
خانه ی ابوعدنان ،کارگزار شاهزاده طلال هستی؟؟
با آوردن اسم ابوعدنان...ناگاه صحنه ها جلوی چشمم جانگرفت...قرارداد....خرید
خرما....انبار خرما و آتش .....با هق وهق هرچه از خاطرم گذشته بود برای آن زن
تعریف کردم....آن زن که خود را صفیه معرفی کرد ،با شنیدن حرفهایم ،انگار کمی نرم
شده بود ،پیاله را به دستم داد وبا تحکم گفت :حالا کم اشک بریز، دانه ای خرما در
دهانت بگذار...دیروز که ابوعدنان تو را با حال خراب به اینجا آورد و در این اتاق
انتهای باغ پنهان کرد و مدام اصرار داشت که به تو برسم و نگذارم کسی از وجودت باخبر شود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۴۴
او تأکید میکرد که تو کنیزکی هستی که عاقبت زندگی ما را زیرو رو
خواهی کرد...شک کردم که با این چهره ی زیبا ،عاشقت شده،تو را به نحوی ربوده تا
درفرصت مناسب به عقد خود دربیاورد...اما الان فکر میکنم موضوع چیز دیگری باید
باشد....چیزی که برای ابوعدنان که مردی پول دوست است، منافع زیادی در بر دارد
از شنیدن حرفهای صفیه مو برتنم راست شد،باخود فکر م یکردم ،نکند شک این زن
درست باشد و ابو عدنان قصد تصاحب مرا داشته باشد....اما تا جایی به یاد دارم
ابوعدنان نه نامی از دختران ابو محمد میدانست و نه من را دیده بود...ما همه مقید، بودیم و هیچگاه خود را در انظار نامحرم قرار نمیدادیم ولی او .....هزاران سؤال در سرم
چرخ میخورد ...
صفیه مرا به حال خود رها کرد وهمانطور درب اتاق را باز میکرد تا دنبال کارهای
دیگرش برود گفت :بخور دخترک بی نوا بالاخره تا چند روز آینده مشخص میشود که تو
کیستی و ابوعدنان چه نقشه ای برایت کشیده
من نرجس، دختر عزیزکرده ی ابومحمد بزرگ شیعیان قطیف، الان اسیری بودم دربند
وهابیهای سعودی که نمی دانستم به چه علت تقدیرم چنین شده ،اصلا خانواده ام کجایند؟
از جا بلند شدم و درحالیکه احساس کوفتگی در تمام تن وخصوصا سرم داشتم ، پا را از
درب بیرون گذاشتم و اطراف را از نظر گذراندم، خانه ای بسیار بزرگ بود و گویا این
قسمتی که من زندانی شده بودم ،خرابه ای از ساختمان قدیمی عمارت بود
آرام خودم را به شیر آبی که کمی دورتر بود رساندم وآبی به سروصورتم زدم، کاملا
مشهود بود که این قسمت خانه در دید نیست و شاید سالهاست که مورد استفاده قرار
نگرفته
دم دم های غروب آفتاب بود وضو گرفتم ، با همان حال نزارم به نماز ایستادم و از خدا
خواستم تا این معما را خودش برایم حل کند ومرا از این خرابه واسارت نجات بخشد
هنوز رو به قبله بودم که با صدای قیژ درب متوجه باز شدن درب شدم، اینبار مردی
وارد شد....خجالت می کشیدم ، درست است که شال ولباس بلندم تمام جسمم را می
پوشانید اما هیچ وقت بدون روبنده در دید یک نامحرم قرار نگرفته بودم....آن مرد که به
گمانم همان ابو عدنان بود، به جلو آمد، من از ترس آمیخته با حیای زنانه ام ،به عقب
رفتم
آن مرد قدمی جلوتر گذاشت وگفت :نترس، من به تو آسیبی نمیرسانم، فقط آمده ام ببینم،
حالت روبه راه است
آهسته سرم را تکان دادم وگفتم :س..سلام ،تو را به خدایی که میپرستی بگو بدانم، من
کجا هستم،اصلا برای چه اینجایم؟خانواده ام...پدر ومادرم کجایند؟چرا من اینجا تنهایم