4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلامتی فرمانده دلها #صلوات
آقای ما آقاترینه
از رهبرا هم بهترینه
دوستت دارم اندازه ی آسمان
اندازه ی تمام کهکشان
کهکشان چیه؟!
دوستت دارم اندازه ی دو تا جهان
تولدت مبارک ای عشق
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
این پست پارسالم در این روز بود، الان دیدمش با بند بندش گریه کردم😭😭
چشم خوردی ماه بلند بالای من😭😭
تولدت توی آسمونها مبارک آقای من😭😭
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۴۲
به سرعت نمازش را خواند ، او با خود میگفت :این سریعترین نمازی بود که عبدالقادر
در عمر چندین وچندساله اش خوانده و دوباره به اتاق برگشت، میخواست ادامه ی ماجرا
را بداند
نرجس از قراردادی مابین پدرش و فردی به نام ابوعدنان ،نام برده بود و عبدالقادر کاملا
مطمئن بود این فرد کس ی نمی تواند باشد جز کارگزار شاهزاده طلال
هر سطری که میخواند ، از عصبانیت ناخوداگاه دندان بهم میسایید وبا خود میگفت :ای
ابوعدنان حیله گر...تو هم از توبره می خوردی و هم از آخور....هم پولهای شاهزاده
طلال را به جیب میزدی و هم عبدالقادربینوا را سرکیسه میکرد ی....خواند وخواند تا
رسید به همان صفحه ای که امینه به آنجا رسیده بود
ادامه ی داستان با قلمی دیگر و اصلا طوری دیگر نوشته شده بود، خط، خطه نرجس
بود ،اما کاملا احساس میشد که نرجس در زمان نوشتن این مطالب احساس امنیت قبل را
نداشته....انگار از این دنیا دلزده وناامید بوده....نرجس از آن شب نحس چنین نوشته
بود:
متوجه صدایی پشت سرم شدم، به سرعت از جا برخاستم و دفترچه را زیر لباسم پنهان
کردم ،آرام آرام به سمتی رفتم که صدا از آنجا میامد ، آهسته گفتم :کیستی؟ مرتضی تو
هستی؟؟ که ناگاه مردی با قدی بلند و روی پوشیده جلویم ظاهرش شد و با صدای
نامفهومی از زیر نقابش گفت :تو دختر ابومحمد هستی؟ نرجس؟؟
باترس سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم ، آن مرد پشت سرم را ،درست همانجایی که
لحظاتی قبل من در آنجا نشسته بودم را نشانم داد وگفت :نگاه کن چه بر سر سرمایه ی
پدرت آوردی..
باورم نمی شد ،شعله های آتش از همان قسمت به آسمان بلند بود
با ترس و تعجب همانطور که به آتش خیره شده بودم، گفتم :اما...اما...کار من نیست،
آتشی که من روشن کرده بودم ،کوچک و بسیار فاصله داشت تا محصول
خرما....امکان ندارد.....اصلا توکیستی و در این تاریکی شب در نخلستان ما چه
میکنی؟
جوابی نشنیدم....وقت رسیدن به جواب نبود ،باید کاری میکردم ،همانطو که به سمت
شعله های آتش پیش میرفتم تا با ریختن خاک شاید بتوانم خاموشش کنم، میخواستم فریاد
بزنم:آتش.....تا دیگران را خبر کنم که نا گاه با ضربتی که از پشت بر سرم فرود آمد ،
چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم
با برخورد اشعه های آفتاب که از پنجره به چشمانم می خورد ،به هوش آمدم و خود را
در اتاقی کوچک با دیوارهای گل اندود، تنها یافتم ، احساس درد و سنگینی در سرم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون جهت سفارش کتاب امینه
#امینه
#پارت_۴۳
داشتم، دست بردم تا سرم را لمس کنم که متوجه شدم با پارچه ای بسته شده، اطرافم را
از نظر گذراندم، به جز کوزه ای آب و چند شاخه با خرماهای خشک شده که از سقف
آویزن بود، چیزی به چشم نمی خورد
در رختخوابم که آنچنان راحت هم نبود غلتی زدم و با خود گفتم :اینجاکجاست ؟ من
اینجا چه میکنم؟ پدر ومادرم، مرتضی...خواهرم...کجایند؟ چرا من تنها به حال خود
رهاشدم؟ می خواستم تکانی به خود بدهم و آرام آرام از جا بلند شوم که درب اتاقک با
صدای قیژی بازشد ، زنی که تقریبا هم سن و سال مادرم بود داخل آمد تا دید که من
بیدارم، با نگاهی سرشار از کینه سر تا پایم را از نظر گذراند وگفت :پس بالاخره بهوش
آمدی دخترک نحس
از این حرف وطرز نگاه او ،ترس سراسر وجودم را گرفت و گفتم :س..س..سلام خانم،
من کجا هستم؟ شما کی هستید؟
زن همانطور که پیاله ی خرمای دستش را به سمتم میداد گفت :سفارش همسرم این است
که تا بهوش آمدی چیزی به خوردت دهم تا از گشنگی نمیری.....نمیدانم چرا اینقدر
سفارشت را میکند و دندان بهم ساید و ادامه داد :اما اگر قصد تجدید فراش داشته باشد
بدان من زندگی را به جانتان زهر خواهم کرد، یک هوو که مثل اژدهای دوسر ،
است،برایم کم بود که حالا عشق جوانی به سرش زده و دخترکی مثل تو را می خواهد به
زندگی ام ببندد و انگشتش را به حالت تهدید جلوی صورتم تکان داد و با خشم گفت :
جانت را بردار و برو به همان جهنم دره ای که بودی ،وگرنه من خودم با همین دستانم
خفه ات می کنم
بغض گلویم را فرو دادم و در حالیکه با آستینم اشک چشمانم را میگرفتم گفتم :ش..شما
اشتباه می کنید ، من نمیدانم شوهرشما کیست ،اصلا نمی دانم دلیل بودن من در اینجا
چیست...من از خودم خانواده دارم ،پدر من جانش به جان فرزندانش بسته است ،هرگز
راضی نمیشود که روزگار دخترش اینچنین شود
زن که انگار حرفهای من را باور نداشت، زهر خندی کرد و گفت :اگر فکر میکنی با
این حرفهایت می توانی مرا گول بزنی، بدان اشتباه میکنی...یعنی...یعنی تو نمیدانی در
خانه ی ابوعدنان ،کارگزار شاهزاده طلال هستی؟؟
با آوردن اسم ابوعدنان...ناگاه صحنه ها جلوی چشمم جانگرفت...قرارداد....خرید
خرما....انبار خرما و آتش .....با هق وهق هرچه از خاطرم گذشته بود برای آن زن
تعریف کردم....آن زن که خود را صفیه معرفی کرد ،با شنیدن حرفهایم ،انگار کمی نرم
شده بود ،پیاله را به دستم داد وبا تحکم گفت :حالا کم اشک بریز، دانه ای خرما در
دهانت بگذار...دیروز که ابوعدنان تو را با حال خراب به اینجا آورد و در این اتاق
انتهای باغ پنهان کرد و مدام اصرار داشت که به تو برسم و نگذارم کسی از وجودت باخبر شود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۴۴
او تأکید میکرد که تو کنیزکی هستی که عاقبت زندگی ما را زیرو رو
خواهی کرد...شک کردم که با این چهره ی زیبا ،عاشقت شده،تو را به نحوی ربوده تا
درفرصت مناسب به عقد خود دربیاورد...اما الان فکر میکنم موضوع چیز دیگری باید
باشد....چیزی که برای ابوعدنان که مردی پول دوست است، منافع زیادی در بر دارد
از شنیدن حرفهای صفیه مو برتنم راست شد،باخود فکر م یکردم ،نکند شک این زن
درست باشد و ابو عدنان قصد تصاحب مرا داشته باشد....اما تا جایی به یاد دارم
ابوعدنان نه نامی از دختران ابو محمد میدانست و نه من را دیده بود...ما همه مقید، بودیم و هیچگاه خود را در انظار نامحرم قرار نمیدادیم ولی او .....هزاران سؤال در سرم
چرخ میخورد ...
صفیه مرا به حال خود رها کرد وهمانطور درب اتاق را باز میکرد تا دنبال کارهای
دیگرش برود گفت :بخور دخترک بی نوا بالاخره تا چند روز آینده مشخص میشود که تو
کیستی و ابوعدنان چه نقشه ای برایت کشیده
من نرجس، دختر عزیزکرده ی ابومحمد بزرگ شیعیان قطیف، الان اسیری بودم دربند
وهابیهای سعودی که نمی دانستم به چه علت تقدیرم چنین شده ،اصلا خانواده ام کجایند؟
از جا بلند شدم و درحالیکه احساس کوفتگی در تمام تن وخصوصا سرم داشتم ، پا را از
درب بیرون گذاشتم و اطراف را از نظر گذراندم، خانه ای بسیار بزرگ بود و گویا این
قسمتی که من زندانی شده بودم ،خرابه ای از ساختمان قدیمی عمارت بود
آرام خودم را به شیر آبی که کمی دورتر بود رساندم وآبی به سروصورتم زدم، کاملا
مشهود بود که این قسمت خانه در دید نیست و شاید سالهاست که مورد استفاده قرار
نگرفته
دم دم های غروب آفتاب بود وضو گرفتم ، با همان حال نزارم به نماز ایستادم و از خدا
خواستم تا این معما را خودش برایم حل کند ومرا از این خرابه واسارت نجات بخشد
هنوز رو به قبله بودم که با صدای قیژ درب متوجه باز شدن درب شدم، اینبار مردی
وارد شد....خجالت می کشیدم ، درست است که شال ولباس بلندم تمام جسمم را می
پوشانید اما هیچ وقت بدون روبنده در دید یک نامحرم قرار نگرفته بودم....آن مرد که به
گمانم همان ابو عدنان بود، به جلو آمد، من از ترس آمیخته با حیای زنانه ام ،به عقب
رفتم
آن مرد قدمی جلوتر گذاشت وگفت :نترس، من به تو آسیبی نمیرسانم، فقط آمده ام ببینم،
حالت روبه راه است
آهسته سرم را تکان دادم وگفتم :س..سلام ،تو را به خدایی که میپرستی بگو بدانم، من
کجا هستم،اصلا برای چه اینجایم؟خانواده ام...پدر ومادرم کجایند؟چرا من اینجا تنهایم
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 ببینید | ناگفتهای از سلاح مخوف پلاسما
- خاطرهای از شهید فخری زاده که تا به حال نشنیدهاید!
🎙 دکتر قاسم زاده نداف
#ایران_قوی
#مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_امریکا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۴۵
آن مرد سری تکان داد وگفت :یادت نمی آید چه دسته گلی به آب دادی؟ تو در نخلستانتان
آتش روشن کردی و ثمره ی زحمت پدر وتمام روستاییان و پول بی زبان شاهزاده طلال
را در چشم زدنی به باد دادی
از شنیدن این حرف زبانم بند آمده بود ،بعد از کلی تلاش و من من کردن گفتم :اما امکان
ندارد، آتشی که من افروخته بودم ،خیلی کم جان بود و فاصله اش هم از محصول خرما
زیاد بود و نمیتوانست آنهمه خرما را شعله ور کند....نه....نه ...امکان ندارد
ابوعدنان گلویی صاف کرد و گفت :چرا آتش اگر با باد همراه شود ،هرچند که ضعیف
باشد،جان میگیرد،شعله می کشد و محصول خرما را نابود میکند وحتی جان انسان را
میستاند، همانطور که جان تمام خانواده ی تو را گرفت
هضم سخنان ابوعدنان برایم سخت بود، یعنی چه....بلند فریاد زدم چه میگویی؟؟
منظورت از این حرفها چیست؟
ابوعدنان نگاهی سرشار از ترحم به من انداخت وگفت :منظورم واضح است، تمام
خرماهای انبار شده در نخلستانتان خاکستر شدند و خانواده ات هم در آتش زنده زنده جان
دادند و تنها کسی که جان سالم از آن آتش مهیب به در برد،تو بودی...آن هم به خاطر
اینکه من جانت را نجات دادم
اشک از چهارگوشه ی چشمانم سرازیر شد...برایم قابل باور نبود....یعنی همه رفته اند
و من مانده ام؟؟
با هق هق گفتم :اگر راست میگویی چرا نگذاشتی من در همانجا بمانم و حداقل با چشم
خود واقعیت را ببینم؟
ابو عدنان که انگار از حرفهای من لجش گرفته بود گفت :کاش گذاشته بودمت، می دانی
اگر آنجا می ماندی چه میشد؟ چون باعث و بانی آتش سوزی و تنها بازمانده ی خانواده ی
ابو محمد تو بودی، شاهزاده طلال درمقابل زیانی که دیده بود، کوچکترین رحمی نمیکرد
و تو را به غنیمت میگرفت و بی شک بقیه ی عمرت را باید زیر دستان شاهزاده های
سعودی دست به دست میشدی ، ابو عدنان دوباره گلویی صاف کرد وگفت :حالا فهمیدی
من چه لطفی در حقت کردم؟
با حرفهای ابوعدنان انگار جهان به یکباره برسرم خراب شده بود، غم از دست دادن
عزیزانم یک طرف و غم اسارت و بی کسی و آینده ای نامعلوم هم یک طرف ،روح و
روانم را بهم میریخت، با ترس گفتم :شما در ازای نجات جان من ،چه میخواهید؟
ابوعدنان خنده ای از سر خوشی کرد وگفت :آفرین عجب دختر فهمیده و تیزبینی
هستی....راستش من از تو چیزی نمی خواهم، چندصباحی به عنوان کلفت ،اینجا کار
میکنی تا کسی را پیدا کنم و به قیمتی خوب ،تو را به او بفروشم....فقط باید قول بدهی از
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۴۶
گذشته ات،از خانواده ات و از اتفاقهایی که برایت رخ داده، با هیچ کس ،حتی آن
شخصی که تو را میخرد چیزی نگویی اگر باد به گوش شاهزاده طلال برساند که من
دختر ابومحمد را نجات داده و پنهان نموده ام ، هم حساب مرا میرسد وهم تو را به
اسارت میگیرد و
دیگر از حرفهای ابوعدنان چیزی نمی فهمیدم، هق هقم هر لحظه بلندتر و گریه ام شدت
میگرفت
وقتی به خود آمدم که در اتاق تنها بودم، به سجده رفتم وبا خدای خودم درددلها کردم
برای عزیزان از دست رفته ام،عزاداری نمودم و به یاد اسارت حرم شهدای کربلا گریه،ها کردم و درآخر توکل به خدا نمودم و سر از سجده برنداشته به خوابی عمیق فرو رفتم
مدتی از ساکن شدنم در خانه ی ابوعدنان میگذشت ،روزها مانند کنیزی کرولال در کار
خانه کمک صفیه می کردم، هیچ کس از من نمی پرسید که هستم وبرای چه اینجایم
، انگار همه شان منتظر حادثه ای فرخنده بودند،
تا اینکه یک روز هنگام عصر که در همان اتاق ساختمان قدیمی در حال استراحت بودم
ابوعدنان با نیشی باز وارد اتاق شد وگفت :ای دخترک رافضی ....امشب شب تقدیر توست ، امشب تجار بزرگ ریاض را دعوت کرده ام ، با آنها راجع به تو سخن گفتم،
حاضر شدند که تو را ببینند و اگر پسندیدند شما را ،پول خوبی در ازایت بدهند
چون دختر حرف گوش کن وبی آزاری بودی، به تو این شانس را می دهم که صاحبت
را خودت انتخاب کنی
ابو عدنان مرا به اتاقی برد که مشرف به اتاق پذیرایی بود و پنجره ای کوچک از آنجا به
پذیرایی باز میشد، او به من گفت :وقتی میهمانان آمدند ،خیلی نامحسوس از داخل پنجره
نگاه کن و هر کدام مدنظرت بود به من بگو
من به این لطف ابوعدنان بهایی نمیدادم، چرا که اسارت وکنیزی، اسارت است چه فرق
میکند در چنگ کدام وهابی گرفتار آیم
اما زمانی که میهمانان رسیدند ، از این لطف ابوعدنان سرشار از شادی شدم...چرا که
دربین چهره های غریبه، چهره ای آشنا دیدم....آری به راستی خودش بود...همان که
چندی قبل ،من وخواهرم او را با سر و روی زخمی بین درختان نخل یافته
بودیمش....مردی ناشناس و مهربان....خدا را شکر کردم از این موهبت
عبدالقادر به اینجای نوشته های نرجس رسید، اشک چشمانش را پاک کرد و آن شب زیبا
و فراموش ناشدنی را در خاطرش مرور کرد
اما نوشته های نرجس با قراری که با ابو عدنان گذاشته بود ،در تفاوتی آشکار بود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۴۷
او دقیقا به یاد داشت ، وقتی عشق نرجس در جای جای قلبش ریشه دوانده بود، برای به
دست آوردن او دست به هر کاری میزد، او میدانست که ابومحمد بزرگ شیعیان قطیف
محال است دختر نوجوانش را به مردی چون او بدهد ، مردی که همسن خودش بود و یکی از تجار وهابی به نامی بود که ارتباط او با خاندان سلطنتی از روز روشن تر
بود
باید راهی برای بدست آوردن نرجس پیدا می کرد...اگر از راز دلش به شاهزاده طلال
میگفت ،او میتوانست کمک به سزایی بکند، اما ترسش از این بود که شاهزاده طلال که
در هوسرانی دست شیطان را هم از پشت بسته بود، با دیدن نرجس زیبایش، او را از آن
خود کند
عبدالقادر در عین ناامیدی دست به دامان ابوعدنان شد و بسیار متعجب شد وقتی دید
ابوعدنان با اطمینان به او گفت :بسپار به دست من، فقط سر کیسه را شل کن...به زودی
نرجس را در حجله ی عروسیت خواهی یافت
عبدالقادر که حاضر بود برای بدست آوردن نرجس تمام ثروتش را بدهد، با روی باز
پیشنهاد ابو عدنان را پذیرفت.
یک ماه بعد از آن قرار، ابو عدنان پول هنگفتی را از عبدالقادر طلب کرد و گفت :ابو محمد را با این پول راضی کردم، اما او شرط گذاشته که بعد از عقد دخترش با شما،
هرگز او را به قطیف نیاوری چون نمیخواهد که دیگر شیعیان از وصلت بزرگشان با
یک وهابی مطلع شوند ،او همچنین تأکید کرده بود که از ماجرای این قرار و رد و بدل
کردن نرجس در مقابل پول،به دخترک بینوا چیزی نگوید،حتی از خانواده ی ابو محمد
حرفی به میان نیاورد و اجازه دهد آن دختر در شادی زندگی کند
گرچه باورکردن این حرفها که از جانب یک پدر زده شده باشد ،برای عبدالقادر سخت
بود اما به قول ابوعدنان ،وقتی انسان در مضیقه ی مالی قرار میگیرد دست به هرکاری
میزند ، شیعیان عربستان همیشه ی خدا در مضیقه و سختی بودند، عبدالقادر باخود فکر
میکرد،شاید ابومحمد با این تصمیمش، خواسته هم دخترکش درناز و نعمت باشد و هم با
ستاندن آن پول، زندگی دیگر فرزندانش را سرو سامان دهد
اما حالا با خواندن دفتر خاطرات نرجس، او به واقعیت دست یافته بود....واقعیتی که
سالها در دل پر از مهر نرجسش پنهان بود، عبدالقادر مردی سخت بود ،اما با خواندن
سرگذشت غمبار عشق زندگی اش ،مانند کودکی زار زار گریه می کرد
او دستانش را مشت کرد و مدام بر زانو میکوبید.....او باید ابوعدنان را پیدا میکرد وتمام
وقایع را آنگونه که بود از زبانش بیرون می کشید، هنوز ابهامات زیادی در این قصه
بود که باید برای عبدالقادر روشن می شد
24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الله اکبر الله اکبر
موشک اخر زمانی
پلاسما و موشک رستاخیز
و موشک های دیگه عزیزان
حتما پخش کنید...
👉 @CH1405 سخنرانیمهدی محمدی .opus
زمان:
حجم:
2.9M
#میلاد_حضرت_معصومه
#روز_دختر مبارک
📌 گزارش بهروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 25
🎙 مهدی محمدی
مشاور رئیس مجلس در امور راهبردی
🗓 30 فروردین 1405
#مهدی_محمدی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۴۸
عبدالقادر از هرم آتش دلش، مانند مجنونی بی قرار از جا برخاست، به عادت قدیمی
اش، روی حیاط رفت و شلنگ آب را روی سرش باز کرد....انگار نرجس زنده شده بود
و با صدای لطیف و مهربانش میگفت :نکن مرد....هوای شب این کویر گزنده است
سرما میخوری و نرجس بیچاره می شود، بیا داخل بیا..
عبدالقادر انگار خورد و خوراک و
گشنگی و بی خوابی را فراموش کرده بود
با سر و رویی خیس آب به سمت اتاق رفت و دوباره در دنیای نرجس غرق شد، این زن
زیبا بدون اینکه از واقعیت موضوع خبر داشته باشد ، مدام به جان عبدالقادر دعای خیر
میکرد و درجای جای دفترش با محبتی خاص وخالص از او یاد کرده بود
نرجس خاطره ی اولین باری که با شوهرش محرم خانه ی خدا شده بود را با نوشته
هایی زیبا و لطیف ،نگاشته بود ، توصیف نرجس از صحن و سرای کعبه ،مانند تعاریف
عاشقی بود که در وصف معشوقش به زبان می آورد، براستی که این از دل و جان
عاشق خدایش بود و همین بود که خدا هم او را گلچین نمود
عبدالقادر هم قدم با نرجس پیش میرفت ، صفحات آخر دفترچه بود....خدای من....نرجس
باز پرده از رازی برداشته بود که عبدالقادر بیچاره از آن بی خبر بود ....باورش برایش
سخت بود، کلمه به کلمه و سطر به سطر صفحه را بارها و بارها خواند، نرجس اینچنین
نوشته بود:
حال و هوای این روزهایم دگرگون است ،نمیدانم حسم به من درست می گوید
یانه....حالم دقیقا مثل زمانی ست که امینه را باردار بودم، اما امکان ندارد بعد از اینهمه
سال یعنی دوباره؟؟
امروز عبدالقادر از من خواهش کرد که با او به میهمانی زبیده ،هوویم بروم....بعد از
چندین سال ،این اولین باری ست که زبیده مرا به خانه اش دعوت کرده ،احساسات
متناقضی دارم ، اما دلم به نوعی به شور و ولوله است انگار میخواهد مرا از آینده خبر
دهد و مژده ی وصلی در کار است
صفحه ی بعد ،آخرین صفحه از نوشته های نرجس بود
میهمانی خانه ی زبیده به خوبی آغاز شد، خنده های امینه و مهربانی زبیده را می دیدم ،
انگار دنیا را به من داده بودند ، اما همش احساس میکردم در پس این مهربانی هویم
رازی نهفته است ، تا اینکه وقت غذا دلم زیر و رو شد ، آهسته بدون اینکه کسی شک
کند، ناهار را خورده و نخورده از جا برخاستم ،با تشکری کوتاه به سمت توالت رفتم و
هرچه خورده بودم بالا آوردم ، حالا دیگر مطمئن بودم ، که باردارم....از تصور اینکه
این خبر را به عبدالقادر و امینه دهم ، لبخندی روی لبهایم نشست وهنگام بیرون آمدن از
توالت با ناریه مواجه شدم، ناریه که زنی تیز بود از حال واحوالم به راز درونم پی برد