eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون آن مرد سری تکان داد وگفت :یادت نمی آید چه دسته گلی به آب دادی؟ تو در نخلستانتان آتش روشن کردی و ثمره ی زحمت پدر وتمام روستاییان و پول بی زبان شاهزاده طلال را در چشم زدنی به باد دادی از شنیدن این حرف زبانم بند آمده بود ،بعد از کلی تلاش و من من کردن گفتم :اما امکان ندارد، آتشی که من افروخته بودم ،خیلی کم جان بود و فاصله اش هم از محصول خرما زیاد بود و نمی‌توانست آنهمه خرما را شعله ور کند....نه....نه ...امکان ندارد ابوعدنان گلویی صاف کرد و گفت :چرا آتش اگر با باد همراه شود ،هرچند که ضعیف باشد،جان میگیرد،شعله می کشد و محصول خرما را نابود میکند وحتی جان انسان را می‌ستاند، همانطور که جان تمام خانواده ی تو را گرفت هضم سخنان ابوعدنان برایم سخت بود، یعنی چه....بلند فریاد زدم چه میگویی؟؟ منظورت از این حرفها چیست؟ ابوعدنان نگاهی سرشار از ترحم به من انداخت و‌گفت :منظورم واضح است، تمام خرماهای انبار شده در نخلستانتان خاکستر شدند و خانواده ات هم در آتش زنده زنده جان دادند و تنها کسی که جان سالم از آن آتش مهیب به در برد،تو بودی...آن هم به خاطر اینکه من جانت را نجات دادم اشک از چهارگوشه ی چشمانم سرازیر شد...برایم قابل باور نبود....یعنی همه رفته اند و من مانده ام؟؟ با هق هق گفتم :اگر راست میگویی چرا نگذاشتی من در همانجا بمانم و حداقل با چشم خود واقعیت را ببینم؟ ابو عدنان که انگار از حرفهای من لجش گرفته بود گفت :کاش گذاشته بودمت، می دانی اگر آنجا می ماندی چه میشد؟ چون باعث و بانی آتش سوزی و تنها بازمانده ی خانواده ی ابو محمد تو بودی، شاهزاده طلال درمقابل زیانی که دیده بود، کوچکترین رحمی نمیکرد و تو را به غنیمت میگرفت و بی شک بقیه ی عمرت را باید زیر دستان شاهزاده های سعودی دست به دست میشدی ، ابو عدنان دوباره گلویی صاف کرد وگفت :حالا فهمیدی من چه لطفی در حقت کردم؟ با حرفهای ابوعدنان انگار جهان به یکباره برسرم خراب شده بود، غم از دست دادن عزیزانم یک طرف و غم اسارت و بی کسی و آینده ای نامعلوم هم یک طرف ،روح و روانم را بهم میریخت، با ترس گفتم :شما در ازای نجات جان من ،چه میخواهید؟ ابوعدنان خنده ای از سر خوشی کرد وگفت :آفرین عجب دختر فهمیده و تیزبینی هستی....راستش من از تو چیزی نمی خواهم، چندصباحی به عنوان کلفت ،اینجا کار میکنی تا کسی را پیدا کنم و به قیمتی خوب ،تو را به او بفروشم....فقط باید قول بدهی از
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون گذشته ات،از خانواده ات و از اتفاقهایی که برایت رخ داده، با هیچ کس ،حتی آن شخصی که تو را میخرد چیزی نگویی اگر باد به گوش شاهزاده طلال برساند که من دختر ابومحمد را نجات داده و پنهان نموده ام ، هم حساب مرا میرسد وهم تو را به اسارت میگیرد و دیگر از حرفهای ابوعدنان چیزی نمی فهمیدم، هق هقم هر لحظه بلندتر و گریه ام شدت میگرفت وقتی به خود آمدم که در اتاق تنها بودم، به سجده رفتم وبا خدای خودم درددلها کردم برای عزیزان از دست رفته ام،عزاداری نمودم و به یاد اسارت حرم شهدای کربلا گریه،ها کردم و درآخر توکل به خدا نمودم و سر از سجده برنداشته به خوابی عمیق فرو رفتم مدتی از ساکن شدنم در خانه ی ابوعدنان میگذشت ،روزها مانند کنیزی کرولال در کار خانه کمک صفیه می کردم، هیچ کس از من نمی پرسید که هستم وبرای چه اینجایم ، انگار همه شان منتظر حادثه ای فرخنده بودند، تا اینکه یک روز هنگام عصر که در همان اتاق ساختمان قدیمی در حال استراحت بودم ابوعدنان با نیشی باز وارد اتاق شد وگفت :ای دخترک رافضی ....امشب شب تقدیر توست ، امشب تجار بزرگ ریاض را دعوت کرده ام ، با آنها راجع به تو سخن گفتم، حاضر شدند که تو را ببینند و اگر پسندیدند شما را ،پول خوبی در ازایت بدهند چون دختر حرف گوش کن وبی آزاری بودی، به تو این شانس را می دهم که صاحبت را خودت انتخاب کنی ابو عدنان مرا به اتاقی برد که مشرف به اتاق پذیرایی بود و پنجره ای کوچک از آنجا به پذیرایی باز میشد، او به من گفت :وقتی میهمانان آمدند ،خیلی نامحسوس از داخل پنجره نگاه کن و هر کدام مدنظرت بود به من بگو من به این لطف ابوعدنان بهایی نمیدادم، چرا که اسارت وکنیزی، اسارت است چه فرق میکند در چنگ کدام وهابی گرفتار آیم اما زمانی که میهمانان رسیدند ، از این لطف ابوعدنان سرشار از شادی شدم...چرا که دربین چهره های غریبه، چهره ای آشنا دیدم....آری به راستی خودش بود...همان که چندی قبل ،من وخواهرم او را با سر و روی زخمی بین درختان نخل یافته بودیمش....مردی ناشناس و مهربان....خدا را شکر کردم از این موهبت عبدالقادر به اینجای نوشته های نرجس رسید، اشک چشمانش را پاک کرد و آن شب زیبا و فراموش ناشدنی را در خاطرش مرور کرد اما نوشته های نرجس با قراری که با ابو عدنان گذاشته بود ،در تفاوتی آشکار بود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون او دقیقا به یاد داشت ، وقتی عشق نرجس در جای جای قلبش ریشه دوانده بود، برای به دست آوردن او دست به هر کاری میزد، او می‌دانست که ابومحمد بزرگ شیعیان قطیف محال است دختر نوجوانش را به مردی چون او بدهد ، مردی که همسن خودش بود و یکی از تجار وهابی به نامی بود که ارتباط او با خاندان سلطنتی از روز روشن تر بود باید راهی برای بدست آوردن نرجس پیدا می کرد...اگر از راز دلش به شاهزاده طلال میگفت ،او میتوانست کمک به سزایی بکند، اما ترسش از این بود که شاهزاده طلال که در هوسرانی دست شیطان را هم از پشت بسته بود، با دیدن نرجس زیبایش، او را از آن خود کند عبدالقادر در عین ناامیدی دست به دامان ابوعدنان شد و بسیار متعجب شد وقتی دید ابوعدنان با اطمینان به او گفت :بسپار به دست من، فقط سر کیسه را شل کن...به زودی نرجس را در حجله ی عروسیت خواهی یافت عبدالقادر که حاضر بود برای بدست آوردن نرجس تمام ثروتش را بدهد، با روی باز پیشنهاد ابو عدنان را پذیرفت. یک ماه بعد از آن قرار، ابو عدنان پول هنگفتی را از عبدالقادر طلب کرد و گفت :ابو محمد را با این پول راضی کردم، اما او شرط گذاشته که بعد از عقد دخترش با شما، هرگز او را به قطیف نیاوری چون نمیخواهد که دیگر شیعیان از وصلت بزرگشان با یک وهابی مطلع شوند ،او همچنین تأکید کرده بود که از ماجرای این قرار و رد و بدل کردن نرجس در مقابل پول،به دخترک بینوا چیزی نگوید،حتی از خانواده ی ابو محمد حرفی به میان نیاورد و اجازه دهد آن دختر در شادی زندگی کند گرچه باورکردن این حرفها که از جانب یک پدر زده شده باشد ،برای عبدالقادر سخت بود اما به قول ابوعدنان ،وقتی انسان در مضیقه ی مالی قرار میگیرد دست به هرکاری میزند ، شیعیان عربستان همیشه ی خدا در مضیقه و سختی بودند، عبدالقادر باخود فکر میکرد،شاید ابومحمد با این تصمیمش، خواسته هم دخترکش درناز و نعمت باشد و هم با ستاندن آن پول، زندگی دیگر فرزندانش را سرو سامان دهد اما حالا با خواندن دفتر خاطرات نرجس، او به واقعیت دست یافته بود....واقعیتی که سالها در دل پر از مهر نرجسش پنهان بود، عبدالقادر مردی سخت بود ،اما با خواندن سرگذشت غمبار عشق زندگی اش ،مانند کودکی زار زار گریه می کرد او دستانش را مشت کرد و مدام بر زانو میکوبید.....او باید ابوعدنان را پیدا میکرد وتمام وقایع را آنگونه که بود از زبانش بیرون می کشید، هنوز ابهامات زیادی در این قصه بود که باید برای عبدالقادر روشن می شد
24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الله اکبر الله اکبر موشک اخر زمانی پلاسما و موشک رستاخیز و موشک های دیگه عزیزان حتما پخش کنید...
👉 @CH1405 سخنرانیمهدی محمدی .opus
زمان: حجم: 2.9M
مبارک 📌 گزارش به‌روزرسانی وضعیت جنگ - شماره 25 🎙 مهدی محمدی مشاور رئیس مجلس در امور راهبردی 🗓 30 فروردین 1405
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون عبدالقادر از هرم آتش دلش، مانند مجنونی بی قرار از جا برخاست، به عادت قدیمی اش، روی حیاط رفت و شلنگ آب را روی سرش باز کرد....انگار نرجس زنده شده بود و با صدای لطیف و مهربانش میگفت :نکن مرد....هوای شب این کویر گزنده است سرما میخوری و نرجس بیچاره می شود، بیا داخل بیا.. عبدالقادر انگار خورد و خوراک و گشنگی و بی خوابی را فراموش کرده بود با سر و رویی خیس آب به سمت اتاق رفت و دوباره در دنیای نرجس غرق شد، این زن زیبا بدون اینکه از واقعیت موضوع خبر داشته باشد ، مدام به جان عبدالقادر دعای خیر میکرد و درجای جای دفترش با محبتی خاص وخالص از او یاد کرده بود نرجس خاطره ی اولین باری که با شوهرش محرم خانه ی خدا شده بود را با نوشته هایی زیبا و لطیف ،نگاشته بود ، توصیف نرجس از صحن و سرای کعبه ،مانند تعاریف عاشقی بود که در وصف معشوقش به زبان می آورد، براستی که این از دل و جان عاشق خدایش بود و همین بود که خدا هم او را گلچین نمود عبدالقادر هم قدم با نرجس پیش میرفت ، صفحات آخر دفترچه بود....خدای من....نرجس باز پرده از رازی برداشته بود که عبدالقادر بیچاره از آن بی خبر بود ....باورش برایش سخت بود، کلمه به کلمه و سطر به سطر صفحه را بارها و بارها خواند، نرجس اینچنین نوشته بود: حال و هوای این روزهایم دگرگون است ،نمیدانم حسم به من درست می گوید یانه....حالم دقیقا مثل زمانی ست که امینه را باردار بودم، اما امکان ندارد بعد از اینهمه سال یعنی دوباره؟؟ امروز عبدالقادر از من خواهش کرد که با او به میهمانی زبیده ،هوویم بروم....بعد از چندین سال ،این اولین باری ست که زبیده مرا به خانه اش دعوت کرده ،احساسات متناقضی دارم ، اما دلم به نوعی به شور و ولوله است انگار میخواهد مرا از آینده خبر دهد و مژده ی وصلی در کار است صفحه ی بعد ،آخرین صفحه از نوشته های نرجس بود میهمانی خانه ی زبیده به خوبی آغاز شد، خنده های امینه و مهربانی زبیده را می دیدم ، انگار دنیا را به من داده بودند ، اما همش احساس میکردم در پس این مهربانی هویم رازی نهفته است ، تا اینکه وقت غذا دلم زیر و رو شد ، آهسته بدون اینکه کسی شک کند، ناهار را خورده و نخورده از جا برخاستم ،با تشکری کوتاه به سمت توالت رفتم و هرچه خورده بودم بالا آوردم ، حالا دیگر مطمئن بودم ، که باردارم....از تصور اینکه این خبر را به عبدالقادر و امینه دهم ، لبخندی روی لبهایم نشست وهنگام بیرون آمدن از توالت با ناریه مواجه شدم، ناریه که زنی تیز بود از حال واحوالم به راز درونم پی برد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون و درحالیکه دستم را در دستانش گرفته بود به سمت آشپزخانه برد ، صندلی را تعارفم کرد و بانویش را صدا زد...زبیده وارد شد و ناریه با ناز وادا روبه زبیده گفت :تبریک میگویم بانو ، انگار قرار است تولدی دیگر در خانه ی عبدالقادر رقم بخورد و رو به من ادامه داد :ببین میهمانی زبیده به نرجس افتاده زبیده که انگار از این خبر جا خورده بود ،با چشمکی پنهانی که از نگاه من دور نماند رو به ناریه گفت :خوش خبر باشی ناریه...چرا نشسته ای ؟؟برو آن معجونی را که در زمان بارداری من ،برای سلامت خود و کودکم درست میکردی را آماده کن تا نرجس بانو بخورد و قوت بگیرد با این اشاره ی زبیده ، ناریه دست بکار شد و خیلی زود لیوانی از نوشیدنی قرمز رنگی را جلویم گرفت، هر چه گفتم ،طبیعت من با این خوردنی ها سازگار نیست، قبول نکرد و با چرب زبانی زبیده ،تمام معجون را که مزه ای گس و ترش وتلخ میداد، بخوردم دادند به محض خوردن معجون حالم دگرگون شد و درون شکمم شروع به سوختن نمود ،انگار آتشی که به جان نخلستانمان افتاد، درون من شعله می کشید ، حالم خوش نبود ، امینه که دختری زرنگ وباهوش بود، با دیدن حال من اصرار به برگشتن کرد ،بعد از ساعتی به خانه برگشتیم.....هر ساعت که میگذشت حالم بدتر وبدتر میشد، عبدالقادر به دنبال کاری فوری رفت و من هم برای اینکه ،دخترم امینه دلنگران نشود ،جلوی او به زور خودم را عادی جلوه میدادم، فقط به خاله هاجر خبر بارداری ام را دادم و او با دیدن رنگ و روی پریده ی من ،مدام اسپند دود می کند و این رنگ زرد را نشانه ی آن خبر مسرت بخش میداند.... اما من میدانم هرچه بود در آن معجون بود....انگار گداخته های آتشفشان درونش میجوشید.....چه کردی با من زبیده؟؟ به چه گناهی؟؟ خدا از تو بگذرد آتش به جانم دادی و نوشته ی نرجس همین جا پایان یافته بود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون صبح زود بود و صابر مثل همیشه با سروصدا بیدار شده بود و همانطور که صبحانه اش را می خورد از مادرش زبیده سؤال کرد :هیچ خبری از جانب خانواده ی شاهزاده طلال نشده؟ زبیده سری تکان داد وهمانطور برای پسر ته تغاریش لقمه میگرفت گفت :نگران نباش همین روزها خبرهای خوبی خواهد شد، دختر شاهزاده است ، کم کسی نیست، ناز وادا دارد....چند روزی صبر کن و اگر خبری نشد به پدرت میسپارم تا او تماس بگیرد و نظرشان را بپرسد صابر چایی را با هورتی بلند بالا کشید برای رفتن به سر کارش از جا بلند شد زبیده صدای بسته شدن درب حیاط را شنید و همانطور که ظرفهای روی میز را جمع می کرد ، به ناریه بد وبیراه می گفت ، چرا که با رفتن او ، تمام کارهای خانه به دوش زبیده افتاده بود، زبیده در فکرش به دنبال پیدا کردن کلفتی دیگر بود که صدای باز شدن درب هال به گوشش خورد ته مانده ی مربا را داخل شیشه اش خالی کرد و بدون اینکه سرش را برگرداند گفت :چه شده صابر ؟ باز چه چیزی جا گذاشته ای؟ برگشت به طرف هال و با دیدن وضع نامرتب و موهای آشفته و چشمهای به خون نشسته ی عبدالقادر ،حرف در دهانش خشکید زبیده احساس خطر می کرد، هر قدمی که عبدالقادر به او نزدیک میشد، او هم به همان نسبت عقب میرفت ، تا اینکه پشتش به درب یخچال خورد ،زبیده با ترسی در کلامش گفت :س س سلام....چه شده؟ چرا اینگونه آشفته ای؟ عبدالقادر سینه به سینه ی زبیده ایستاد ، دست بر گلوی او نهاد وبا فریادی که تا به حال هیچکس از او نشنیده بود گفت :چراااا؟؟ ای عفریته ی بد ذات، چرا نرجس مرا کشتی؟؟
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون زبیده که غافلگیر شده بود و گلویش از فشار دستان عبدالقادر ،درد گرفته بود ، تلاش کرد تا خود را نجات دهد، فشار دست عبدالقادر کمتر شده، زبیده نفس بلندی کشید و گفت :چه کسی چنین دروغ بزرگی در حق من گفته؟ عبدالقادر نفسش را محکم توی صورت زبیده داد و گفت :لازم نیست دروغ بگویی، من میدانم تو نرجس را با معجونی سمی ،مسموم کردی باعث مرگش شدی....تو میدانستی او باردار است اما باز هم نقشه ی شیطانی ات را عملی کردی، بگو چرااا؟ به چه گناهی ها؟؟ زبیده که حالا میفهمید ،شوهرش کاملا بر کار او آگاه شده ، با فشاری که به عبدالقادر وارد کرد، او را به کناری زد و گفت :پس ناریه زهر خودش را به من ریخت؟ بگذار ببینمش می دانم چگونه حسابش را برسم، حتما به تو نگفته که خودش کار اصلی را انجام داده، اگر من نقشه ی کشتن آن زن رافضی را کشیدم، ناریه بود که لوازمش را فراهم کرد حتی خود او داروی زهرآگین را به حلق ززززنت ریخت عبدالقادر از اینهمه خباثت زبیده ،آتش گرفته بود او به راحتی آب خوردن به گناه بزرگی که انجام داده بود اعتراف کرد، قتلی که از نظر زبیده کار چندان بزرگی هم نبود عبدالقادر دنبال چیزی بود تا با آن به زبیده حمله کند، کاردی که روی میز آشپزخانه بود را برداشت و به سمت او یورش برد زبیده خنده ی ترسناکی کرد و گفت :نکند با این میخواهی مرا بکشی؟ بگذارش کنار آن کارد ماست هم نمیبرد....فراموش نکن که من مثل آن زنک رافضی بی کس وکار نیستم، اگر کوچکترین زخمی بردارم ، خوب میدانی که نمی توانی از چنگ ایل وطایفه ی ، متعصب من ،جان سالم به در ببری... عبدالقار بار دیگر خود را به زبیده رساند ، کارد را به کناری انداخت و یقه ی او را محکم چسپید ، همانطور که کل بدن زبیده را با کشیدن یقه اش تکان میداد گفت :مرا از طایفه ی گشنه گدایت نترسان ، اگر بخواهم توی ابلیس را بکشم ،با همین دستها خفه ات می کنم، آمدم به من بگویی چرا؟؟ به چه جرمی آن زن پاک و بیگناه را کشتی؟ آیا به خاطر اینکه هوویت بود او را به زهر کینه ات مسموم کردی؟ آخر تو چه جور زنی هستی، درتمام عربستان رسم است که مردان دو سه ویا حتی چهار زن دارند اما تو .... زبیده به میان حرف عبدالقادر پرید و گفت :آری همه ی مردان چند زن دارند ، اما قسمت زبیده ی نگون بخت بود که هوویش یک کافر واجب القتل باشد...جرم نرجست،اعتقادات مزخرف و شرک آلود او بود....جرم نرجست عشق او به غیر از خدا و کمک گرفتن از بنده های او بود واین یعنی...یعنی شریک قرار دادن دیگران در کار خدا.....خودم با گوشهای خودم شنیدم که مفتی اعظم میگفت :هرکس یک رافضی را
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون بکشد ،بهشت بر او واجب میشود....پس من هم نرجس را کشتم تا زمین از لوث وجود او پاک و بهشت برای من محیا شود عبدالقادر که از اینهمه اعتقادات پوچ و شیطانی که مفتی های وهابی به خورد ساده اندیشانی مثل زبیده میدادند بر خود پیچید و با نعره ای گفت :خاک بر سرت زبیده، آن بهشتی که مولوی ها ومفتی ها به تو بشارت داده اند ، بهشت سوزانی ست که عاقبت ابلیس در آنجا رقم خواهد خورد، راه بهشت تو از جنت و فردوس جداست ، به خدا قسم که امثال تو ،بوی بهشت را هم نخواهید شنید ....در ثانی تو که با نرجس نشست و برخاستی نداشتی از کجا به این اطمینان رسیدی که او شیعه است؟ زبیده خودش را روی مبل پشت سرش انداخت و گفت :تو خودت باعث شدی که من به این راز پی ببرم، یادت است بیست سال پیش، تو در سفری تجاری بسر میبردی، نیمه های شب ،با صدای تلفن از خواب پریدم ،ناریه گوشی را برداشت وگفت تو پشت خط هستی، تو با یک شور در صدایت واستیصالی در لحن کلامت به من گفتی که نرجس درد زایمانش گرفته، نشانی خانه ات را که همیشه از من پنهان داشتی ،دادی و سفارش ، کردی خودم را به هاجر، کنیز نرجس برسانم وبه او کمک کنم ، تو آن شب قول مشتلقهای گرانقیمتی به من دادی به شرط اینکه جان مادر و بچه به سلامت باشد آن موقع تمام حس حسادتم که می توانستم نسبت به هوویم داشته باشم بر باد رفت ، فقط به این فکر می کردم که به آن زن بینوا که معلوم بود بی کس وکار است کمک کنم وقتی به منزل نرجس رسیدم که دردهای آخرش را می کشید ،ساعتی بعد علایم تولد امینه نمایان شد ، دردی جانکاه به جان آن زن جوان افتاد ، نرجست در حال مدهوشی بود که نا گاه با ناله ی آخر یک یاعلی گفت و دخترت پا به این دنیا گذاشت ، آنجا بود که فهمیدم ،هوویم یک رافضی ست.....او به جای کمک از خدا و یاالله گفتن، سخن شرک آمیز میزد و یاعلی گفت.....حاال متوجه شدی از کجا فهمیدم....درضمن نگو که از رافضی بودن زنت بی خبر بودی که باور نمیکنم....بی شک گناه تو هم که سالها هم بالین یک کافر بودی، مرگ است....مرگ عبدالقار با خشم به زبیده نگاه کرد و گفت :به خدا تو خود خودشیطانی....بدان برای آخرتت، جهنم سوزان را با این کارت برای خود خریدی و من هم قول میدهم این دنیا را برایت جهنمی سوزان کنم....شک نکن عبدالقادر میخواست از جا برخیزد که باز زبیده به حرف آمد و بغض گلویش را فرو داد و گفت :لعنت به طالع وبخت نحس من که با عبدالقادر پیوند خورد، لعنت به تو که در تقدیر زبیده بودی ،لعنت به پدر من که برای مال دنیا ،دخترش را ارزانی مردی با اعتقادات سبک تودرآورد .... هرگز یادم نمیرود آن زمان که دخترکی جوان بودم و هزار آرزو در ذهن میپروراندم ، تمام حرف و فکر پدرم به چنگ آوردن اموال بی
730.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما این روزها خودمان را سرگرم میکنیم تا روزگار بدون شما سَر شود.
🔰این چهار آقا زاده را بیشتر بشناسید😔 ✅اینها کسانی‌اند که وقت آن رسیده ملت رشید ایران، جُرم‌شان را بشناسد و حق خود را از این جماعت بگیرد! 1⃣ پدرشان قبل از انقلاب، منبری معروف، مُفسِّر قرآن و نهج‌البلاغه بود 2⃣ همان پدری که مبارزی خطرناک بود؛ سال‌ها در زندان و حتّی به ایرانشهر تبعید شده بود؛ 3⃣ بعد از انقلاب، امام جمعه تهران؛ رزمنده و فرمانده جنگ و ۸ سال رئیس‌جمهور ایران هم شده بود! 4⃣ ۳۷ سال پدرشان رهبر هم شد؛ ولی اینها زیربار هیچ پُست دولتی و فعالیّت اقتصادی نرفتند که این مهم، قطعاً باید جُرم‌انگاری شود! 5⃣ هرچه ویلا در ایران بود به نام این‌ها بود؛ ولی همه مستأجر بودند و مُبلّغ دین 6⃣ در همه فتنه‌‌های علیه انقلاب، با بصیرت کنار ملت و یار انقلاب بودند و هیچ رابطه‌ای هم با فتنه‌گران نداشتند 7⃣ هرچه شرکت‌های لیزینگ و معادن و چاه‌های نفت بود؛ به نام این‌ها می‌خورد؛ ولی خودشان سرگرم تحصیل, تدریس و تبلیغ دین بودند خبری نداشتند؛ 8⃣ هیچ حساب‌ ارزی نداشتند؛ ولی عرض و طول خدمت به مردم را خیلی باور داشتند و در وسط میدان بودند؛ 9⃣ ۳۷سال فرزندانِ بزرگ رهبر جهان اسلام بودند؛ این هم جُرم‌شان است که هیچ جا دیده نمی‌شدند؛ سهمی نخواستند و رسانه‌ای نشدند؛ 💠 در پایان هم، سهم‌شان از انقلاب شده؛ فرزند شهید شدن؛ برادر شهید شدن؛ دایی شهید شدن؛ اين آقازاده‌های واقعی، همان فرزندان آیت الله شهید آقاسید علی خامنه‌ای‌ که خارچشم یهود و دشمنان داخلی بوده و خواهند بود. 🇮🇷