24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الله اکبر الله اکبر
موشک اخر زمانی
پلاسما و موشک رستاخیز
و موشک های دیگه عزیزان
حتما پخش کنید...
👉 @CH1405 سخنرانیمهدی محمدی .opus
زمان:
حجم:
2.9M
#میلاد_حضرت_معصومه
#روز_دختر مبارک
📌 گزارش بهروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 25
🎙 مهدی محمدی
مشاور رئیس مجلس در امور راهبردی
🗓 30 فروردین 1405
#مهدی_محمدی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۴۸
عبدالقادر از هرم آتش دلش، مانند مجنونی بی قرار از جا برخاست، به عادت قدیمی
اش، روی حیاط رفت و شلنگ آب را روی سرش باز کرد....انگار نرجس زنده شده بود
و با صدای لطیف و مهربانش میگفت :نکن مرد....هوای شب این کویر گزنده است
سرما میخوری و نرجس بیچاره می شود، بیا داخل بیا..
عبدالقادر انگار خورد و خوراک و
گشنگی و بی خوابی را فراموش کرده بود
با سر و رویی خیس آب به سمت اتاق رفت و دوباره در دنیای نرجس غرق شد، این زن
زیبا بدون اینکه از واقعیت موضوع خبر داشته باشد ، مدام به جان عبدالقادر دعای خیر
میکرد و درجای جای دفترش با محبتی خاص وخالص از او یاد کرده بود
نرجس خاطره ی اولین باری که با شوهرش محرم خانه ی خدا شده بود را با نوشته
هایی زیبا و لطیف ،نگاشته بود ، توصیف نرجس از صحن و سرای کعبه ،مانند تعاریف
عاشقی بود که در وصف معشوقش به زبان می آورد، براستی که این از دل و جان
عاشق خدایش بود و همین بود که خدا هم او را گلچین نمود
عبدالقادر هم قدم با نرجس پیش میرفت ، صفحات آخر دفترچه بود....خدای من....نرجس
باز پرده از رازی برداشته بود که عبدالقادر بیچاره از آن بی خبر بود ....باورش برایش
سخت بود، کلمه به کلمه و سطر به سطر صفحه را بارها و بارها خواند، نرجس اینچنین
نوشته بود:
حال و هوای این روزهایم دگرگون است ،نمیدانم حسم به من درست می گوید
یانه....حالم دقیقا مثل زمانی ست که امینه را باردار بودم، اما امکان ندارد بعد از اینهمه
سال یعنی دوباره؟؟
امروز عبدالقادر از من خواهش کرد که با او به میهمانی زبیده ،هوویم بروم....بعد از
چندین سال ،این اولین باری ست که زبیده مرا به خانه اش دعوت کرده ،احساسات
متناقضی دارم ، اما دلم به نوعی به شور و ولوله است انگار میخواهد مرا از آینده خبر
دهد و مژده ی وصلی در کار است
صفحه ی بعد ،آخرین صفحه از نوشته های نرجس بود
میهمانی خانه ی زبیده به خوبی آغاز شد، خنده های امینه و مهربانی زبیده را می دیدم ،
انگار دنیا را به من داده بودند ، اما همش احساس میکردم در پس این مهربانی هویم
رازی نهفته است ، تا اینکه وقت غذا دلم زیر و رو شد ، آهسته بدون اینکه کسی شک
کند، ناهار را خورده و نخورده از جا برخاستم ،با تشکری کوتاه به سمت توالت رفتم و
هرچه خورده بودم بالا آوردم ، حالا دیگر مطمئن بودم ، که باردارم....از تصور اینکه
این خبر را به عبدالقادر و امینه دهم ، لبخندی روی لبهایم نشست وهنگام بیرون آمدن از
توالت با ناریه مواجه شدم، ناریه که زنی تیز بود از حال واحوالم به راز درونم پی برد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۴۹
و درحالیکه دستم را در دستانش گرفته بود به سمت آشپزخانه برد ، صندلی را تعارفم
کرد و بانویش را صدا زد...زبیده وارد شد و ناریه با ناز وادا روبه زبیده گفت :تبریک
میگویم بانو ، انگار قرار است تولدی دیگر در خانه ی عبدالقادر رقم بخورد و رو به من
ادامه داد :ببین میهمانی زبیده به نرجس افتاده
زبیده که انگار از این خبر جا خورده بود ،با چشمکی پنهانی که از نگاه من دور نماند
رو به ناریه گفت :خوش خبر باشی ناریه...چرا نشسته ای ؟؟برو آن معجونی را که در
زمان بارداری من ،برای سلامت خود و کودکم درست میکردی را آماده کن تا نرجس بانو
بخورد و قوت بگیرد
با این اشاره ی زبیده ، ناریه دست بکار شد و خیلی زود لیوانی از نوشیدنی قرمز رنگی
را جلویم گرفت، هر چه گفتم ،طبیعت من با این خوردنی ها سازگار نیست، قبول نکرد و
با چرب زبانی زبیده ،تمام معجون را که مزه ای گس و ترش وتلخ میداد، بخوردم دادند
به محض خوردن معجون حالم دگرگون شد و درون شکمم شروع به سوختن نمود ،انگار
آتشی که به جان نخلستانمان افتاد، درون من شعله می کشید ، حالم خوش نبود ، امینه که
دختری زرنگ وباهوش بود، با دیدن حال من اصرار به برگشتن کرد ،بعد از ساعتی به
خانه برگشتیم.....هر ساعت که میگذشت حالم بدتر وبدتر میشد، عبدالقادر به دنبال کاری
فوری رفت و من هم برای اینکه ،دخترم امینه دلنگران نشود ،جلوی او به زور خودم را
عادی جلوه میدادم، فقط به خاله هاجر خبر بارداری ام را دادم و او با دیدن رنگ و روی
پریده ی من ،مدام اسپند دود می کند و این رنگ زرد را نشانه ی آن خبر مسرت بخش
میداند....
اما من میدانم هرچه بود در آن معجون بود....انگار گداخته های آتشفشان
درونش میجوشید.....چه کردی با من زبیده؟؟ به چه گناهی؟؟ خدا از تو بگذرد آتش به
جانم دادی
و نوشته ی نرجس همین جا پایان یافته بود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۰
صبح زود بود و صابر مثل همیشه با سروصدا بیدار شده بود و همانطور که صبحانه
اش را می خورد از مادرش زبیده سؤال کرد :هیچ خبری از جانب خانواده ی شاهزاده
طلال نشده؟
زبیده سری تکان داد وهمانطور برای پسر ته تغاریش لقمه میگرفت گفت :نگران نباش
همین روزها خبرهای خوبی خواهد شد، دختر شاهزاده است ، کم کسی نیست، ناز وادا دارد....چند روزی صبر کن و اگر خبری نشد به پدرت میسپارم تا او تماس بگیرد و نظرشان را بپرسد
صابر چایی را با هورتی بلند بالا کشید برای رفتن به سر کارش از جا بلند شد
زبیده صدای بسته شدن درب حیاط را شنید و همانطور که ظرفهای روی میز را جمع
می کرد ، به ناریه بد وبیراه می گفت ، چرا که با رفتن او ، تمام کارهای خانه به دوش
زبیده افتاده بود، زبیده در فکرش به دنبال پیدا کردن کلفتی دیگر بود که صدای باز شدن
درب هال به گوشش خورد
ته مانده ی مربا را داخل شیشه اش خالی کرد و بدون اینکه سرش را برگرداند گفت :چه
شده صابر ؟ باز چه چیزی جا گذاشته ای؟ برگشت به طرف هال و با دیدن وضع
نامرتب و موهای آشفته و چشمهای به خون نشسته ی عبدالقادر ،حرف در دهانش
خشکید
زبیده احساس خطر می کرد، هر قدمی که عبدالقادر به او نزدیک میشد، او هم به همان
نسبت عقب میرفت ، تا اینکه پشتش به درب یخچال خورد ،زبیده با ترسی در کلامش
گفت :س س سلام....چه شده؟ چرا اینگونه آشفته ای؟
عبدالقادر سینه به سینه ی زبیده ایستاد ، دست بر گلوی او نهاد وبا فریادی که تا به حال
هیچکس از او نشنیده بود گفت :چراااا؟؟ ای عفریته ی بد ذات، چرا نرجس مرا کشتی؟؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۱
زبیده که غافلگیر شده بود و گلویش از فشار دستان عبدالقادر ،درد گرفته بود ، تلاش
کرد تا خود را نجات دهد، فشار دست عبدالقادر کمتر شده، زبیده نفس بلندی کشید و
گفت :چه کسی چنین دروغ بزرگی در حق من گفته؟
عبدالقادر نفسش را محکم توی صورت زبیده داد و گفت :لازم نیست دروغ بگویی، من
میدانم تو نرجس را با معجونی سمی ،مسموم کردی باعث مرگش شدی....تو میدانستی او باردار است اما باز هم نقشه ی شیطانی ات را عملی کردی، بگو چرااا؟ به چه
گناهی ها؟؟
زبیده که حالا میفهمید ،شوهرش کاملا بر کار او آگاه شده ، با فشاری که به عبدالقادر
وارد کرد، او را به کناری زد و گفت :پس ناریه زهر خودش را به من ریخت؟ بگذار
ببینمش می دانم چگونه حسابش را برسم، حتما به تو نگفته که خودش کار اصلی را
انجام داده، اگر من نقشه ی کشتن آن زن رافضی را کشیدم، ناریه بود که لوازمش را
فراهم کرد حتی خود او داروی زهرآگین را به حلق ززززنت ریخت
عبدالقادر از اینهمه خباثت زبیده ،آتش گرفته بود او به راحتی آب خوردن به گناه بزرگی
که انجام داده بود اعتراف کرد، قتلی که از نظر زبیده کار چندان بزرگی هم نبود
عبدالقادر دنبال چیزی بود تا با آن به زبیده حمله کند، کاردی که روی میز آشپزخانه بود
را برداشت و به سمت او یورش برد
زبیده خنده ی ترسناکی کرد و گفت :نکند با این میخواهی مرا بکشی؟ بگذارش کنار آن
کارد ماست هم نمیبرد....فراموش نکن که من مثل آن زنک رافضی بی کس وکار نیستم، اگر کوچکترین زخمی بردارم ، خوب میدانی که نمی توانی از چنگ ایل وطایفه ی ،
متعصب من ،جان سالم به در ببری...
عبدالقار بار دیگر خود را به زبیده رساند ، کارد را به کناری انداخت و یقه ی او را
محکم چسپید ، همانطور که کل بدن زبیده را با کشیدن یقه اش تکان میداد گفت :مرا از
طایفه ی گشنه گدایت نترسان ، اگر بخواهم توی ابلیس را بکشم ،با همین دستها خفه ات
می کنم، آمدم به من بگویی چرا؟؟ به چه جرمی آن زن پاک و بیگناه را کشتی؟ آیا به
خاطر اینکه هوویت بود او را به زهر کینه ات مسموم کردی؟ آخر تو چه جور زنی هستی، درتمام عربستان رسم است که مردان دو سه ویا حتی چهار زن دارند اما تو ....
زبیده به میان حرف عبدالقادر پرید و گفت :آری همه ی مردان چند زن دارند ، اما
قسمت زبیده ی نگون بخت بود که هوویش یک کافر واجب القتل باشد...جرم
نرجست،اعتقادات مزخرف و شرک آلود او بود....جرم نرجست عشق او به غیر از خدا
و کمک گرفتن از بنده های او بود واین یعنی...یعنی شریک قرار دادن دیگران در کار
خدا.....خودم با گوشهای خودم شنیدم که مفتی اعظم میگفت :هرکس یک رافضی را
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۲
بکشد ،بهشت بر او واجب میشود....پس من هم نرجس را کشتم تا زمین از لوث وجود او پاک و بهشت برای من محیا شود
عبدالقادر که از اینهمه اعتقادات پوچ و شیطانی که مفتی های وهابی به خورد ساده
اندیشانی مثل زبیده میدادند بر خود پیچید و با نعره ای گفت :خاک بر سرت زبیده، آن
بهشتی که مولوی ها ومفتی ها به تو بشارت داده اند ، بهشت سوزانی ست که عاقبت
ابلیس در آنجا رقم خواهد خورد، راه بهشت تو از جنت و فردوس جداست ، به خدا قسم
که امثال تو ،بوی بهشت را هم نخواهید شنید ....در ثانی تو که با نرجس نشست
و برخاستی نداشتی از کجا به این اطمینان رسیدی که او شیعه است؟
زبیده خودش را روی مبل پشت سرش انداخت و گفت :تو خودت باعث شدی که من به
این راز پی ببرم، یادت است بیست سال پیش، تو در سفری تجاری بسر میبردی، نیمه
های شب ،با صدای تلفن از خواب پریدم ،ناریه گوشی را برداشت وگفت تو پشت خط
هستی، تو با یک شور در صدایت واستیصالی در لحن کلامت به من گفتی که نرجس
درد زایمانش گرفته، نشانی خانه ات را که همیشه از من پنهان داشتی ،دادی و سفارش ،
کردی خودم را به هاجر، کنیز نرجس برسانم وبه او کمک کنم ، تو آن شب قول
مشتلقهای گرانقیمتی به من دادی به شرط اینکه جان مادر و بچه به سلامت باشد
آن موقع تمام حس حسادتم که می توانستم نسبت به هوویم داشته باشم بر باد رفت ، فقط
به این فکر می کردم که به آن زن بینوا که معلوم بود بی کس وکار است کمک کنم
وقتی به منزل نرجس رسیدم که دردهای آخرش را می کشید ،ساعتی بعد علایم تولد
امینه نمایان شد ، دردی جانکاه به جان آن زن جوان افتاد ، نرجست در حال مدهوشی
بود که نا گاه با ناله ی آخر یک یاعلی گفت و دخترت پا به این دنیا گذاشت ، آنجا بود
که فهمیدم ،هوویم یک رافضی ست.....او به جای کمک از خدا و یاالله گفتن، سخن
شرک آمیز میزد و یاعلی گفت.....حاال متوجه شدی از کجا فهمیدم....درضمن نگو که
از رافضی بودن زنت بی خبر بودی که باور نمیکنم....بی شک گناه تو هم که سالها هم
بالین یک کافر بودی، مرگ است....مرگ
عبدالقار با خشم به زبیده نگاه کرد و گفت :به خدا تو خود خودشیطانی....بدان برای
آخرتت، جهنم سوزان را با این کارت برای خود خریدی و من هم قول میدهم این دنیا را
برایت جهنمی سوزان کنم....شک نکن
عبدالقادر میخواست از جا برخیزد که باز زبیده به حرف آمد و بغض گلویش را فرو داد
و گفت :لعنت به طالع وبخت نحس من که با عبدالقادر پیوند خورد، لعنت به تو که در
تقدیر زبیده بودی ،لعنت به پدر من که برای مال دنیا ،دخترش را ارزانی مردی با
اعتقادات سبک تودرآورد ....
هرگز یادم نمیرود آن زمان که دخترکی جوان بودم و
هزار آرزو در ذهن میپروراندم ، تمام حرف و فکر پدرم به چنگ آوردن اموال بی
730.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما این روزها خودمان را سرگرم میکنیم تا روزگار بدون شما سَر شود.
🔰این چهار آقا زاده را بیشتر بشناسید😔
✅اینها کسانیاند که وقت آن رسیده ملت رشید ایران، جُرمشان را بشناسد و حق خود را از این جماعت بگیرد!
1⃣ پدرشان قبل از انقلاب، منبری معروف، مُفسِّر قرآن و نهجالبلاغه بود
2⃣ همان پدری که مبارزی خطرناک بود؛ سالها در زندان و حتّی به ایرانشهر تبعید شده بود؛
3⃣ بعد از انقلاب، امام جمعه تهران؛ رزمنده و فرمانده جنگ و ۸ سال رئیسجمهور ایران هم شده بود!
4⃣ ۳۷ سال پدرشان رهبر هم شد؛ ولی اینها زیربار هیچ پُست دولتی و فعالیّت اقتصادی نرفتند که این مهم، قطعاً باید جُرمانگاری شود!
5⃣ هرچه ویلا در ایران بود به نام اینها بود؛ ولی همه مستأجر بودند و مُبلّغ دین
6⃣ در همه فتنههای علیه انقلاب، با بصیرت کنار ملت و یار انقلاب بودند و هیچ رابطهای هم با فتنهگران نداشتند
7⃣ هرچه شرکتهای لیزینگ و معادن و چاههای نفت بود؛ به نام اینها میخورد؛ ولی خودشان سرگرم تحصیل, تدریس و تبلیغ دین بودند خبری نداشتند؛
8⃣ هیچ حساب ارزی نداشتند؛ ولی عرض و طول خدمت به مردم را خیلی باور داشتند و در وسط میدان بودند؛
9⃣ ۳۷سال فرزندانِ بزرگ رهبر جهان اسلام بودند؛ این هم جُرمشان است که هیچ جا دیده نمیشدند؛ سهمی نخواستند و رسانهای نشدند؛
💠 در پایان هم، سهمشان از انقلاب شده؛ فرزند شهید شدن؛ برادر شهید شدن؛ دایی شهید شدن؛ اين آقازادههای واقعی، همان فرزندان آیت الله شهید آقاسید علی خامنهای که خارچشم یهود و دشمنان داخلی بوده و خواهند بود.
🇮🇷
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۳
حساب و کتاب عثمان محمد بود، روزی نبود که بگذرد و پدرم حرف از تو و پدرت
نزند، او میگفت که عثمان محمد برای تک پسرش ،درب خانه ی اکثر تجار ریاض را
زده ، اما هیچکدام حاضر نشده اند که به او دختر دهند، چرا که از بخت بدش عبدالقادر
از مادری شیر خورده که رافضی بوده، مادری که به گناه این شرک بزرگش، به دست
عثمان محمد خفه می شود اما گویا آن زن تا آخرین لحظه ی زندگی اش دست از
اعتقادات کفرآمیزش بر نداشته....بله مردم گناه مادرت را به پای تو نوشتند....به خاطر
همین گناه...بخت در خانه ی ما را زد، پدرت به خواستگاری من آمد و به پدرم گفت :
درست است که شما جزء طبقه ی اشراف نیستید ،اما چیزی دارید که خیلی از ثروتمندان
ندارند...شما اعتقاداتتان محکم وراسخ است وگمانم در کل عربستان طایفه ای پیدا نشود،
آنچنان که شما به اعتقادات محمدبن عبدالوهاب وابن
تیمیه ،معتقدید،باشد
من دخترت را خواستگاری میکنم و ثروت فراونی تحت اختیارت قرار می دهم ، اما
انتظار دارم در مقابل ،دخترت روی روح و روان عبدالقادر تأثیر گذارد واز این پسر
یک مرد متعصب و وهابی واقعی بسازد ،
پدرم با روی باز قبول کرد و من هم که قامت زیبای تو و ثروت افسانه ای پدرت ،چشم
عقلم را کور کرده بود، از شادی در پوست خود نمی گنجیدم
عبدالقادر که با یادآوری گذشته و مرگ مادرش که هنگامی او هفت ساله بود، اتفاق افتاده
بود، روح وروان زخم خورده اش ،بار دیگر آتش گرفته بود، از جا بلند شد و گفت :
سریع وسایلت را جمع کن ، تو لایق این خانه وزندگی نیستی، میخواهم برایت زندگی
بسازم که در خور خودت است
تو را نمی کشم ، اما کاری میکنم که روزی صد بار بمیری و زنده شوی زبیده از این
تهدید ،شوهرش برخود لرزید، می دانست که عبدالقادر مردی نیست که حرفی الکی
بزند، او میگوید وبه گفته هایش عمل میکند...پس حتما آینده ای دردناک در انتظار او
خواهد بود
باید فکری می کرد و راهی میجست
جانش را نجات میداد
عبدالقادر بدون اینکه نگاهی به او بیاندازد به سمت حمام حرکت کرد
زبیده که انگار منتظر چنین فرصتی بود، با سرعت به سمت اتاقش رفت ، تمام
زیورالات باارزش و پولها و پس اندازش را که مبلغ قابل توجهی هم میشد برداشت
چمدانی را که هر وقت عزم سفر میکرد ،رفیق راهش بود را باز کرد و لباسهای ،
رنگاررنگ وگرانقیمت را در آن چپاند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۴
عبا و روبنده اش را پوشید و با سرعت از خانه خارج شد، آنقدر عجله داشت که حتی
برنگشت پشت سرش را نگاه کند، باید تا فرصت بود از این خانه دور میشد و خود را به
ایل و طایفه اش میرساند
عبدالقادر حوله را به خود پیچید و تمام اتاقها را نگاهی انداخت....درست همان طور که
می خواست ،زبیده تهدید او را جدی گرفته و از خانه بیرون رفته
عبدالقادر می دانست که برگشتی در کار زبیده نخواهد بود ، خود او هم دوست نداشت
دستش به خون ابلیسی چون زبیده آغشته شود و از آن طرف ،ایل وتبارش علم
خونخواهی بر دارند، این مرد عرب از جان خود ترسی نداشت، تنها ترسش از دست
دادن امینه بود ،او آینده نگر بود و میترسید در میان آشوب طایفه ی زبیده ، تیر کینه
شان بر سینه ی دخترک عزیزش که تنها یادگار نرجس بود، بنشیند
پس طبق نقشه پیش رفت ،تا زبیده خود ،با پای خویش از خانه ی عبدالقادر برود
حالا باید دنبال ابوعدنان میگشت ،بی شک او خیلی حرفها برای گفتن داشت .خود را
خشک کرد ولباس مرتبی پوشید ، آدرس منزل ابوعدنان را میدانست ،البته خانه ای که
بیش از بیست سال پیش می شناخت، به قصد منزل ابو عدن ان از خانه بیرون زد، بعد از
نیم ساعتی رانندگی به محل مورد نظر رسید
ماشین را پارک کرد و جلوی درب خانه ایستاد ، ناگاه به یاد آن شب خاطره انگیز افتاد،
شبی که تنها به خانه ی ابوعدنان آمد و همراه با نرجس از خانه بیرون آمد انگار این
خانه تغییر محسوسی نکرده بود ، چندبار کوبه ی در را زد ،صدایی نیامد، دستش را
روی زنگ رنگ و رو رفته ی درب گذاشت و به شدت فشار داد...اما باز هم جوابی
نیامد ،انگار که اینجا منزل ارواح است ،سنگ بزرگی برداشت و باعصبانیت و محکم
به درب کوبید، ناگاه زنی با روبنده از پنجره ی خانه ی روبه رو صدا زد :آهای
مرد....چه خبر است؟ از خانه ی متروک چه می خواهی؟؟
عبدالقادر رویش را به زن نمود وگفت :اینجا....اینجا منزل ابوعدنان است ، با صاحب
خانه کار دارم
زن خنده ی ریزی کرد و گفت :خانه ی ابوعدنان بود، سالهاست از اینجا رفته اند ،یعنی
ساکن اینجا نیستند
عبدالقادر به پنجره نزدیک تر شد و گفت :خواهرم شما می دانید الان ،کجا
هستند؟آدرسی از آنها داری؟
زن که لنگه ی پنجره را بازتر میکرد گفت :آدرسی ندارم، اما هر چند سال یکبار ،یکی
از اعضای خانواده میاید وسری هم به این خانه میزند، میگویند از عربستان رفته اند،
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۴
گویا ابو عدنان پول وپله ای بهم زده و با صفیه و بچه هایش مقیم یکی از کشورهای
خارجی شده اند...حالا کجا ؟ نمی دانم برادر
عبدالقادر تشکری از آن خانم نمود و همانطور که سخت در فکر یافتن راهی ،برای پیدا
کردن آدرس ابوعدنان بود، سوار بر ماشین شد
او میخواست به سمت خانه ی امینه برود ویکباره فکری از خاطرش عبور کرد و راه
کج نمود و راهی قصر شاهزاده طلال شد .بی شک آنها از محل زندگی ابوعدنان خبر
داشتند
درب ورودی خانه ی شاهزاده طلال ایستاد، خانه ای که از قصر ملکه سبأ هم باشکوهتر
بود، نگهبان خانه، جلوی عبدالقادر را گرفت علت آمدنش را جویا شد و از او پرسید آیا
برای آمدن با کارگزار شاهزاده ،هماهنگی کرده ای؟
عبدالقادر خود را معرفی نمود و گفت :من عبدالقادر محمد،یکی از تجار ریاض و
دوست قدیمی شاهزاده طلال هستم و اخیرا هم قصد وصلت با این خانواده را داشتم، الان هم آمدم تا برای موضوعی شاهزاده را ببینم....نگهبان خنده ای کرد که دندان های
سفیدش را درصورت سیاهش به نمایش گذاشت وگفت :می خواهی دختر بدهی یا عروس
بستانی؟؟ حتما برای گرفتن جواب همان وصلت آمده ای؟؟ اما باید بگویم ،بی وقت آمده
ای ،شاهزاده در منزلش نیست و گمانم تا شب هم برنگردد
عبدالقادر از اینهمه بدشانسی سری تکان داد و گفت :من کار کوچکی دارم ،شاید خودت
بتوانی کمکم کنی و در همین حین دست در جیب کرد و مقداری پول بیرون آورد و در
مشت نگهبان جای داد
نگهبان که با دیدن اسکناس ها ،لبخندش پر رنگ تر شده بود گفت :چه می خواهی؟
عبدالقادر گفت :سالها پیش با کارگزار شاهزاده حشر ونشر داشتم ، الان برای کاری
لازم است ببینمش ،نشانی منزلش را داشتم ،به آنجا سری زدم ،اما انگار سالهاست از
اینجا ،یعنی از عربستان رفته اند، نامش ابوعدنان بود
نگهبان به میان حرفش دوید گفت :نام آشنایی ست، چند لحظه صبر کن،الان بر
میگردم
بعد از دقایقی ،نگهبان که انگار دست پر آمده بود ،با نیشی که تا بنا گوش باز بود
کاغذی به سمت ابوعدنان داد و گفت :انگار رفیقت خیلی وضعش خوب است ، پرس وجو کردم، یکی از دست اندر کاران قصر شاهزاده او را میشناخت ، گویا در ترکیه
ساکن است ،آدرسی از او نداشتند اما این شماره تلفن همراهش است.
عبدالقادر که از شنیدن این خبر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، کاغذ را نگاهی
انداخت و از نگهبان تشکری نمود و به سمت ماشینش حرکت کرد