730.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما این روزها خودمان را سرگرم میکنیم تا روزگار بدون شما سَر شود.
🔰این چهار آقا زاده را بیشتر بشناسید😔
✅اینها کسانیاند که وقت آن رسیده ملت رشید ایران، جُرمشان را بشناسد و حق خود را از این جماعت بگیرد!
1⃣ پدرشان قبل از انقلاب، منبری معروف، مُفسِّر قرآن و نهجالبلاغه بود
2⃣ همان پدری که مبارزی خطرناک بود؛ سالها در زندان و حتّی به ایرانشهر تبعید شده بود؛
3⃣ بعد از انقلاب، امام جمعه تهران؛ رزمنده و فرمانده جنگ و ۸ سال رئیسجمهور ایران هم شده بود!
4⃣ ۳۷ سال پدرشان رهبر هم شد؛ ولی اینها زیربار هیچ پُست دولتی و فعالیّت اقتصادی نرفتند که این مهم، قطعاً باید جُرمانگاری شود!
5⃣ هرچه ویلا در ایران بود به نام اینها بود؛ ولی همه مستأجر بودند و مُبلّغ دین
6⃣ در همه فتنههای علیه انقلاب، با بصیرت کنار ملت و یار انقلاب بودند و هیچ رابطهای هم با فتنهگران نداشتند
7⃣ هرچه شرکتهای لیزینگ و معادن و چاههای نفت بود؛ به نام اینها میخورد؛ ولی خودشان سرگرم تحصیل, تدریس و تبلیغ دین بودند خبری نداشتند؛
8⃣ هیچ حساب ارزی نداشتند؛ ولی عرض و طول خدمت به مردم را خیلی باور داشتند و در وسط میدان بودند؛
9⃣ ۳۷سال فرزندانِ بزرگ رهبر جهان اسلام بودند؛ این هم جُرمشان است که هیچ جا دیده نمیشدند؛ سهمی نخواستند و رسانهای نشدند؛
💠 در پایان هم، سهمشان از انقلاب شده؛ فرزند شهید شدن؛ برادر شهید شدن؛ دایی شهید شدن؛ اين آقازادههای واقعی، همان فرزندان آیت الله شهید آقاسید علی خامنهای که خارچشم یهود و دشمنان داخلی بوده و خواهند بود.
🇮🇷
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۳
حساب و کتاب عثمان محمد بود، روزی نبود که بگذرد و پدرم حرف از تو و پدرت
نزند، او میگفت که عثمان محمد برای تک پسرش ،درب خانه ی اکثر تجار ریاض را
زده ، اما هیچکدام حاضر نشده اند که به او دختر دهند، چرا که از بخت بدش عبدالقادر
از مادری شیر خورده که رافضی بوده، مادری که به گناه این شرک بزرگش، به دست
عثمان محمد خفه می شود اما گویا آن زن تا آخرین لحظه ی زندگی اش دست از
اعتقادات کفرآمیزش بر نداشته....بله مردم گناه مادرت را به پای تو نوشتند....به خاطر
همین گناه...بخت در خانه ی ما را زد، پدرت به خواستگاری من آمد و به پدرم گفت :
درست است که شما جزء طبقه ی اشراف نیستید ،اما چیزی دارید که خیلی از ثروتمندان
ندارند...شما اعتقاداتتان محکم وراسخ است وگمانم در کل عربستان طایفه ای پیدا نشود،
آنچنان که شما به اعتقادات محمدبن عبدالوهاب وابن
تیمیه ،معتقدید،باشد
من دخترت را خواستگاری میکنم و ثروت فراونی تحت اختیارت قرار می دهم ، اما
انتظار دارم در مقابل ،دخترت روی روح و روان عبدالقادر تأثیر گذارد واز این پسر
یک مرد متعصب و وهابی واقعی بسازد ،
پدرم با روی باز قبول کرد و من هم که قامت زیبای تو و ثروت افسانه ای پدرت ،چشم
عقلم را کور کرده بود، از شادی در پوست خود نمی گنجیدم
عبدالقادر که با یادآوری گذشته و مرگ مادرش که هنگامی او هفت ساله بود، اتفاق افتاده
بود، روح وروان زخم خورده اش ،بار دیگر آتش گرفته بود، از جا بلند شد و گفت :
سریع وسایلت را جمع کن ، تو لایق این خانه وزندگی نیستی، میخواهم برایت زندگی
بسازم که در خور خودت است
تو را نمی کشم ، اما کاری میکنم که روزی صد بار بمیری و زنده شوی زبیده از این
تهدید ،شوهرش برخود لرزید، می دانست که عبدالقادر مردی نیست که حرفی الکی
بزند، او میگوید وبه گفته هایش عمل میکند...پس حتما آینده ای دردناک در انتظار او
خواهد بود
باید فکری می کرد و راهی میجست
جانش را نجات میداد
عبدالقادر بدون اینکه نگاهی به او بیاندازد به سمت حمام حرکت کرد
زبیده که انگار منتظر چنین فرصتی بود، با سرعت به سمت اتاقش رفت ، تمام
زیورالات باارزش و پولها و پس اندازش را که مبلغ قابل توجهی هم میشد برداشت
چمدانی را که هر وقت عزم سفر میکرد ،رفیق راهش بود را باز کرد و لباسهای ،
رنگاررنگ وگرانقیمت را در آن چپاند
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۴
عبا و روبنده اش را پوشید و با سرعت از خانه خارج شد، آنقدر عجله داشت که حتی
برنگشت پشت سرش را نگاه کند، باید تا فرصت بود از این خانه دور میشد و خود را به
ایل و طایفه اش میرساند
عبدالقادر حوله را به خود پیچید و تمام اتاقها را نگاهی انداخت....درست همان طور که
می خواست ،زبیده تهدید او را جدی گرفته و از خانه بیرون رفته
عبدالقادر می دانست که برگشتی در کار زبیده نخواهد بود ، خود او هم دوست نداشت
دستش به خون ابلیسی چون زبیده آغشته شود و از آن طرف ،ایل وتبارش علم
خونخواهی بر دارند، این مرد عرب از جان خود ترسی نداشت، تنها ترسش از دست
دادن امینه بود ،او آینده نگر بود و میترسید در میان آشوب طایفه ی زبیده ، تیر کینه
شان بر سینه ی دخترک عزیزش که تنها یادگار نرجس بود، بنشیند
پس طبق نقشه پیش رفت ،تا زبیده خود ،با پای خویش از خانه ی عبدالقادر برود
حالا باید دنبال ابوعدنان میگشت ،بی شک او خیلی حرفها برای گفتن داشت .خود را
خشک کرد ولباس مرتبی پوشید ، آدرس منزل ابوعدنان را میدانست ،البته خانه ای که
بیش از بیست سال پیش می شناخت، به قصد منزل ابو عدن ان از خانه بیرون زد، بعد از
نیم ساعتی رانندگی به محل مورد نظر رسید
ماشین را پارک کرد و جلوی درب خانه ایستاد ، ناگاه به یاد آن شب خاطره انگیز افتاد،
شبی که تنها به خانه ی ابوعدنان آمد و همراه با نرجس از خانه بیرون آمد انگار این
خانه تغییر محسوسی نکرده بود ، چندبار کوبه ی در را زد ،صدایی نیامد، دستش را
روی زنگ رنگ و رو رفته ی درب گذاشت و به شدت فشار داد...اما باز هم جوابی
نیامد ،انگار که اینجا منزل ارواح است ،سنگ بزرگی برداشت و باعصبانیت و محکم
به درب کوبید، ناگاه زنی با روبنده از پنجره ی خانه ی روبه رو صدا زد :آهای
مرد....چه خبر است؟ از خانه ی متروک چه می خواهی؟؟
عبدالقادر رویش را به زن نمود وگفت :اینجا....اینجا منزل ابوعدنان است ، با صاحب
خانه کار دارم
زن خنده ی ریزی کرد و گفت :خانه ی ابوعدنان بود، سالهاست از اینجا رفته اند ،یعنی
ساکن اینجا نیستند
عبدالقادر به پنجره نزدیک تر شد و گفت :خواهرم شما می دانید الان ،کجا
هستند؟آدرسی از آنها داری؟
زن که لنگه ی پنجره را بازتر میکرد گفت :آدرسی ندارم، اما هر چند سال یکبار ،یکی
از اعضای خانواده میاید وسری هم به این خانه میزند، میگویند از عربستان رفته اند،
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۴
گویا ابو عدنان پول وپله ای بهم زده و با صفیه و بچه هایش مقیم یکی از کشورهای
خارجی شده اند...حالا کجا ؟ نمی دانم برادر
عبدالقادر تشکری از آن خانم نمود و همانطور که سخت در فکر یافتن راهی ،برای پیدا
کردن آدرس ابوعدنان بود، سوار بر ماشین شد
او میخواست به سمت خانه ی امینه برود ویکباره فکری از خاطرش عبور کرد و راه
کج نمود و راهی قصر شاهزاده طلال شد .بی شک آنها از محل زندگی ابوعدنان خبر
داشتند
درب ورودی خانه ی شاهزاده طلال ایستاد، خانه ای که از قصر ملکه سبأ هم باشکوهتر
بود، نگهبان خانه، جلوی عبدالقادر را گرفت علت آمدنش را جویا شد و از او پرسید آیا
برای آمدن با کارگزار شاهزاده ،هماهنگی کرده ای؟
عبدالقادر خود را معرفی نمود و گفت :من عبدالقادر محمد،یکی از تجار ریاض و
دوست قدیمی شاهزاده طلال هستم و اخیرا هم قصد وصلت با این خانواده را داشتم، الان هم آمدم تا برای موضوعی شاهزاده را ببینم....نگهبان خنده ای کرد که دندان های
سفیدش را درصورت سیاهش به نمایش گذاشت وگفت :می خواهی دختر بدهی یا عروس
بستانی؟؟ حتما برای گرفتن جواب همان وصلت آمده ای؟؟ اما باید بگویم ،بی وقت آمده
ای ،شاهزاده در منزلش نیست و گمانم تا شب هم برنگردد
عبدالقادر از اینهمه بدشانسی سری تکان داد و گفت :من کار کوچکی دارم ،شاید خودت
بتوانی کمکم کنی و در همین حین دست در جیب کرد و مقداری پول بیرون آورد و در
مشت نگهبان جای داد
نگهبان که با دیدن اسکناس ها ،لبخندش پر رنگ تر شده بود گفت :چه می خواهی؟
عبدالقادر گفت :سالها پیش با کارگزار شاهزاده حشر ونشر داشتم ، الان برای کاری
لازم است ببینمش ،نشانی منزلش را داشتم ،به آنجا سری زدم ،اما انگار سالهاست از
اینجا ،یعنی از عربستان رفته اند، نامش ابوعدنان بود
نگهبان به میان حرفش دوید گفت :نام آشنایی ست، چند لحظه صبر کن،الان بر
میگردم
بعد از دقایقی ،نگهبان که انگار دست پر آمده بود ،با نیشی که تا بنا گوش باز بود
کاغذی به سمت ابوعدنان داد و گفت :انگار رفیقت خیلی وضعش خوب است ، پرس وجو کردم، یکی از دست اندر کاران قصر شاهزاده او را میشناخت ، گویا در ترکیه
ساکن است ،آدرسی از او نداشتند اما این شماره تلفن همراهش است.
عبدالقادر که از شنیدن این خبر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، کاغذ را نگاهی
انداخت و از نگهبان تشکری نمود و به سمت ماشینش حرکت کرد
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاربر عرب نوشته بود
زنان ایرانی رو نگاه کنید چگونه اند
مردان عرب رو ببینید چگونه اند.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۵
هزاران فکر در ذهن او میگذشت که باید هر کدام را تک به تک عملی میکرد، برای
اولین کار، لازم بود با وکیلش تماس بگیرد
او قصد داشت،از میان شرکتهایی که در ریاض داشت، سه شرکتی را که هرکدام را
یکی از پسرانش اداره می کرد ، به نام خود آنان بزند و بقیه ی املاک وشرکتها و هرچه
داشت ونداشت را به نام امینه کند....آخر او به امینه بیشتر ازهمه ، حتی خودش،
اطمینان داشت و از طرفی نمی خواست حق امینه ، بین جنگی که بی شک در آینده ای
نه چندان دور، درپیش رو داشت ،ضایع شود و تمام این کارها را قبل از رفتن به ترکیه
و دیدن ابو عدنان میبایست انجام دهد
عبدالقادر از این دنیا هیچ نمی خواست ،او جای دنجی لازم داشت که دراین سن پیری،
باقی عمرش را درکنار دختر عزیزش سرکند
عبدالقادر وارد خانه شد و به سلام خاله هاجر ،جوابی آهسته داد و یک راست به سمت
اتاق نرجس رفت ،تا مدارکی را که همراهش بود در گاوصندوق آن اتاق بگذارد که
ناگهان درب اتاق امینه باز شد و امینه با روی خندان راه را بر او بست وگفت :سلام
بر پدر عزیزم....سلام بر عاشق تنها....ببینم دفتر غنیمتی را گرفتی و غیبتان زد؟ نگفتی
با دل دخترکت چه کردی؟ حتی جواب تماسهایم را هم ندادی
عبدالقادر برخلاف همیشه که از سخنان ونازهای دخترانه ی امینه ،قند در دلش آب میشد
و با لبخند جوابش را میداد...آرام امینه را به کناری زد و گفت :کمی صبر کن دخترم،
مقداری کار دارم ، صبرکن پیشت میایم و با این حرف کلید را به درب اتاق نرجس
انداخت، داخل شد ودرب را پشت سرش بست
امینه متعجب از این برخورد پدرش رو به خاله هاجر گفت :خاله....پدرم را چه بود؟
چرا رفتارش اینجوری شده ؟؟
خاله هاجر لبخندی زد وگفت :مرد است و هزار فکر وخیال و دردسر ...دنیای مردان
خیلی پیچیده است...نگران نشو ...به قول پدرت ،صبر کن ،بالاخره میفهمی
امینه شانه ای بالا انداخت ، به طرف اتاقش رفت و درحالیکه زیر لب می گفت :یعنی
دفتر مادر را چه کرده؟ وارد اتاقش شد
عبدالقادر مانند کودکی که مادر خود را گم کرده و بعداز مدتها او را یافته و خود را به
دامان مادر میاندازد، خود را رو ی تخت نرجس رهاکرد ، او در اینجا تنها بود و عطر
تن نرجس در مشامش پیچیده بود ، بغضش را شکست و سرش را روی متکا فشار میداد
تا صدای هق هقش به گوش کسی نرسد...آخر او عبدالقادر بود، تاجر بزرگ ریاض و
قوی ترین مرد دنیای امینه...مردی به مانند سروی کهنسال که با هیچ ضربتی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۶
نمیشکند....اما او الان با دانستن رازهای زندگی معشوقه اش ، قلبش بدجور شکسته
بود....در دل با نرجس رازها گفت و با خدایش عهدها کرد
ساعتی بعد که کمی سبک شده بود، دفتر نرجس را که مابین انبوه مدارک واسناد ،پنهان
کرده بود، بیرون آورد، بوسه ای بر آن زد ، دفتر را به سینه اش چسپانید و گفت :
نرجسم ...مرا به خاطر تمام قصور واشتباهاتم ببخش ،قول میدهم جبران کنم ....من در
محافظت از تو کوتاهی کردم، قول میدهم با تمام وجود از ثمره ی عشقمان و میوه ی
نرجسم مراقبت کنم
سپس به سمت گاو صندوق مخفی اتاق که هیچ کس جز نرجس از وجود آن خبر نداشت
، رفت و دفتر را به همراه تمام مدارک ،پنهان نمود،
عبدالقادر چندین بار شماره ی ابوعدنان را گرفت و باز هم در دسترس نبود ،بنابراین از
جا برخاست و بیرون از اتاق رفت ، آبی به سروصورتش زد وبا صدای خاله هاجر که
آنها را برای صرف ناهار دعوت می کرد به سمت آشپزخانه رفت ، همانطور که صندلی
را عقب می کشید ،امینه هم آمد و با نگاهی به پدر، اخمهایش به هم رفت وگفت :
پدر؛احساس می کنم امروز کمی دگرگون هستی، می شود دلیل این آشفتگی و ورم
چشمهایتان را بگویید؟
عبدالقادر همانطور که ظرف غذایی را که خاله هاجر برایش کشیده بود میگرفت گفت :
تو چرا میپرسی...خودت که بهتر می دانی،یعنی راحت تر میتوانی حدس بزنی....دیروز
به محض اینکه از اینجا رفتم ،مشغول خواندن دفتر نرجس شدم و تا صبح طول کشید،
دلیل این آشفتگی و چشمهای ورم کرده ام هم چیزی جز بی خوابی دیشب نمی تواند
باشد، الان آمده ام اینجا و می خواهم در آرامش این خانه آنقدر بخوابم که خستگی از تنم
بیرون برود
امینه با تعجبی که در صدایش موج میزد ،گفت :یعنی باور کنم که شب تا صبح جلوی
چشمان زبیده ،دست نوشته های هوویش را خواندی و این زن فضول هم نخواست سر
در بیاورد که چه چیزی اینچنین شوهرش را به خود مشغول کرده که خواب را بر خود
حرام نموده؟
عبدالقادر با یادآوری زبیده ، قاشق غذا را قبل از اینکه به دهان ببرد ، پایین آورد ،آه
کوتاهی کشید و گفت :پیش زبیده نبودم
امینه دوباره جا خورد وگفت :یعنی...یعنی
خاله هاجر که تا این لحظه سکوت کرده بود ، در حالیکه چشمهایش را ریز می کرد رو
به امینه گفت :کم حرف بزن دختر ، بگذار پدرت غذایش را در آرامش بخورد ، وقت
زیاد است ، می بینی که به گفته ی پدرت ،انگار قصد دارد امشب هم پیش ما بماند
امینه که از این زهرچشم خاله هاجر کمی دلخور شده بود گفت :باشه ....بفرمایید من
لال میشم و عبدالقادر انگار مسخ شده بود و نه چیزی میدید و نه میشنید ،خیره به غذایش
غرق در افکارش،پلک هم نمی زد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۵۷
چند روز در سکوت گذشت و عجیب اینکه روزها صبح زود عبدالقادر از خانه بیرون
میزد و شب هم به خانه پیش امینه وخاله هاجر میامد و هیچ توجهی هم به نگاه های
سرشار از سؤال امینه نمی کرد، خاله هاجر که عمری گذرانده بود ،کاملا حس میکرد
که یک اتفاق بین زبیده وعبدالقادر افتاده وگرنه عبدالقادر یک شب درمیان پیش زبیده بود
و حتی وقتهایی هم که پیش امینه وخاله هاجر بود، زنگ های وقت وبی وقت زبیده او را
راحت نمیگذاشت، اما این چند روز خبری از هیچ چیز نبود ، انگار زبیده نامی در تقدیر
عبدالقادر نبوده
خاله هاجر بشقاب پلو را به دست امینه داد وگفت :بخور عزیزکم
امینه به وسط حرف او دوید و گفت :خاله به نظرت امشب هم پدر به خانه ی ما می آید؟
خاله هاجر به نشانه ی بله سری تکان داد و امینه گفت :خاله...تو که بهتر از من پدرم
را میشناسی ،بگو ببینم چرا رفتارش اینچنین شده ؟ ساکت است و مدام در عالم خود
غرق است وعجیب اینکه نه به فکر زبیده است نه زنش احوالی از او میگیرد
خاله هاجر لقمه ای در دهان گذاشت وهمانطور که انگشتش را می لیسید گفت :اینکه از
روز روشن تر است با زبیده جنگی سخت کرده ، آنقدر مهم بوده که هیچکدامشان حاضر
نیستند برای برقراری صلح ،پا پیش گذارند و این سکوت پدرت هم در ادامه ی همان
جنگ است و من فکر میکنم ،پدرت در حال گرفتن تصمیم بزرگی است، این روزها
خیلی پاپی اش نشو، بگذار هر وقت خودش آرام شد و تکلیفش را با خود مشخص کرد،
جلو خواهد آمد، آنوقت هرچه خواستی از او بپرس
امینه لبخندی زد وگفت :واقعا زن تیزبینی هستی و مردان را چه خوب میشناسی ، خدا
را شکر که در تنهایی مادرم ،سر راهش قرار گرفتی وخدا را بیشتر سپاس که اینک در
تنهایی امینه هم مادری می کنی برای من....دوستت دارم خاله هاجر
خاله هاجر که از این حرف امینه ذوق کرده بود ،برای مزاح خنده ای کرد وگفت :ای
دخترک ورپریده؛ اگر برایت مادری می کنم، چرا به من می گویی خاله هاجر؟
با شوخی و خنده ناهار را خوردند و امینه مثل چندین روز پیش به اتاقش پناه برد، کم کم
میبایست ،باروبنه سفر را ببندد ،چون تعطیالت بین ترم دانشگاهشان رو به اتمام بود و
امینه دلش برای حال وهوای دانشگاه و آن جوان شیعه ی جذاب و با حیا ،یک ذره شده
بود
به روال روزهای پیشین ،شام هم در سکوت وبا حضور پدر خانواده صرف شد
امینه از خاله هاجر تشکری کرد وگفت :خیلی خوشمزه بود ، ممنون....خاله هاجر
ظرفها را من میشورم
خاله لبخندی زد و گفت :نیازی نیست عزیزم ، ظرفها را که ماشین ظرفشویی میشوید، تو به کارهایت برس ،می دانم این روزها سرت شلوغ است.
امینه وارد اتاقش شد و یک راست به سمت چمدان مسافرتی اش رفت و لباسهایی که
خاله آماده کرده بود را مرتب داخل چمدان گذاشت ، یک دفعه یاد صندوقچه ی
یادگاریهای مادر افتاد، صندوق را از زیر تخت بیرون کشید ، درب آن را باز کرد و آن
عکس سیاه وسفید را برداشت ،جعبه را به زیر تخت هل داد ،عکس را بار دیگر نگاهی
کرد و بادست روی صورت دو خواهر کشید وگفت :چرا نشد که بفهمم ،سرنوشت مادرم
به کجا کشید ، این روزها که نمیشود با پدرم هم کلام شد ،میترسم نامی از آن دفترچه
War report No27 mohammadi 03021405 part1.mp3
زمان:
حجم:
22.8M
گزارش بهروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 27 بخش اول (وضعیت میدان)
مهدی محمدی - 3 اردیبهشت 1405
War report No27 mohammadi 03021405 part2 (1).mp3
زمان:
حجم:
26.6M
گزارش بهروزرسانی وضعیت جنگ - شماره 27 بخش دوم (جنبه جنگ شناختی)
مهدی محمدی - 3 اردیبهشت 1405