eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
👉 @CH1405 سخنرانی1_25998032909.opus
زمان: حجم: 5.2M
🎙استاد_جعفری 🔴گزارش جنگ شماره ۶۰؛ بازگشت دشمن به نبرد در فکرها؛ نگاهی به جنگ با ایران و ارتباط آن با جبهه شرق
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ عالیه این کلیپ... 🔺خیلی نامردی اگر ببینی و منتشرش نکنی. این کلیپ سند مظلومیت و اقتدار نیروهای مسلح ماست ✊ شما را بخدا انتشار بدید تا کمترین حقی که شهدای نیروهای مسلح بر گردن ما دارن ادا بشه خداوند رحمت کند جمیع شهدای ما را 🤲🏻اللَّهُمَّ اجْعَلْنِا فِي دِرْعِكَ الْحَصِينَةِ الَّتِي تَجْعَلُ فِيهَا مَنْ تُرِيدُ.🪷
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴تجربه‌گر نزدیک به مرگ: رمز رخ دادن ظهور را به من گفتند
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون ببرم ،نگاه عکس دختربچه ی کوچک تر کرد و ادامه داد :مادر امشب به خواب شوهرت بیا و سفارش کن که دفترچه را به من پس دهد ناگاه دستان مردانه ی پدرش دور شانه هایش حلقه شد و گفت :ای دخترک زرنگ حالا می خواهی بوسیله ی روح مادرت به خواسته ات برسی؟ و ناگاه با دیدن عکس درون دست امینه، چشمانش را بازتر کرد و ادامه داد :عه عه این چی هست؟ از کجا آوردیش؟ یعنی تو همیشه برای غافلگیر کردن پدرت ،چیزی برای عرضه خواهی داشت و دست برد و عکس را از دست امینه بیرون کشید عکس را نگاهی انداخت و پشتش را خواند و گفت :چقدر این یکی شبیه بچگیهای توست....این این عکس مادرت است درسته؟ از کجا پیدایش کردی هااا؟؟ امینه دست برد عکس را بگیرد و در همین حین گفت :پدر تو را به جان امینه ، دیگر این عکس را صاحب نشوید....این عکس لابه لای برگه های همان دفترچه ای بود که از من ربودی اش عبدالقادر عکس را به امینه داد وگفت :باشد مال تو ....برای من همان دفترچه کافی ست امینه اخمهایش درهم رفت و گفت :اما...اما شما قول دادید ، دست نوشته های مادر را بخوانید و بعد آن را به من برگردانید....حالا که می دانم آن را خوانده اید....جان من ،آن را پس دهید و آهسته تر ادامه داد :آخر من هیچ از گذشته ی مادر، خانواده اش، نمی دانم...این دفترچه کمک بزرگی برای من بود عبدالقادر امینه را روی تخت نشاند و همانطور که وسایلی که در اطراف پراکنده بود نگاه می کرد گفت :ببینم اولا اینجا زلزله آمده؟ ثانیا من روی حرفم هستم ، دفترچه را به وقتش به تو خواهم داد، اما نه الان ....هر چه هم از مادرت می خواهی بدانی، از من بپرس امینه که باز تیرش به سنگ خورده بود گفت :اولا زلزله نیامده ومن مشغول جمع کردن وسایلم بودم ،چون باید برگردم جده و به درس ودانشگاهم برسم ،ثانیا من می خواهم، همه چیز را درباره ی مادرم، بدانم...راستی تا آنجا که خاطرات مادر را خواندم هیچ اثری از شما در خاطراتش نبود....شما چگونه وارد زندگی آنها شدید؟ آنطور که از نوشته های مادر برمی آمد، مادرم دختر یکی از بزرگان قطیف وشیعه مذهب بوده، به چه دلیل شما که سن پدر او را داشتید و دارای زن وفرزند بودید و ازهمه مهم تر سنگ دولت وهابی را به سینه میزدید ،شما را به همسری برگزید؟؟ ویک سؤال مهم تر اینکه، شما از همان اول اعتقاداتتان مانند اهل سنت و منطقی تر بود ،یا اول وهابی بودید و کم کم تغییر رویه دادید؟ آخر من عمق کینه ی زبیده که یک وهابی متعصب است را نسبت به شیعیان وحتی اهل سنت ،حس کرده ام...آخر یک جای کار ایراد دارد، کسی که
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون اینچنین منطقی ست ویک شیعه را به همسری می گیرد ،چگونه در اولین ازدواجش با یک وهابی متعصب پیمان زناشویی میبندد؟؟ عبدالقادر که از اینهمه درک وشعور وفهم دخترش غرق حیرت شده بود گفت :حقا که دختر همان نرجس هستی....سؤالاتی پرسیدی که جواب هر کدامشان ،داستان یک عمر زندگیست....اما اشکال ندارد تاجایی که خسته نشوی ،به اختصار جواب هر کدام را خواهم داد...فقط اول به من بگو تا کجای داستان مادرت را خوانده ای؟ امینه از اینکه میدید ،پدرش بعد ازچندین روز مهر سکوتش را شکسته ،غرق شادی شده بود گفت :من ...من تا آن قسمت که نرجس پنهانی دفترچه خاطراتش را به انتهای نخلستان که انبار محصول خرما بود، برد ومشغول نوشتن خاطرات شد، خواندم ...همانجا که صدایی از پشت سرش میشنود و با عجله دفتر را زیر لباسش پنهان میکند فقط قبل از اینکه داستانهایتان را بگوید، یک سؤال کوچک دارم، آیا شما با زبیده دعوایتان شده؟؟ عبدالقادر آهی کشید و گفت :آری ...ان شالله ..دیگر زبیده ای در زندگی من نخواهد بود امینه که از این حرف عبدالقادر کلا گیج شده بود ، ب ا تعجب گفت :یعنی عبدالقادر نگذاشت امینه حرفش را بزند وگفت :امشب را نمی خواهم با حرف زدن درباره ی این زن مکار به جانم زهر کنم، می خواهم از مادرت بگویم اگر تا اینجای دفتر خوانده باشی ،حتما آن قسمت را که مادرت درباره ی پیدا کردن مردی با سرو روی خونین در نخلستان ،بود خوانده ای؟؟ امینه باشوق جواب داد :آری...آری...خیلی زیبا وهیجان انگیز بود ،چقدر هم آن مرد را جذاب ومهربان معرفی کرده بود عبدالقادر لبخندی زد وگفت :آن غریبه ی زخمی....من بودم در میان تعجب امینه ، عبدالقادر که با به یاد آوردن آن روزگار ،انگار خود را در آن فضا احساس می کرد ادامه داد :آن شب دست تقدیر مرا یا بهتر بگویم نرجس را جلوی راهم قرار داد با احساس خنکی پارچه ای بر روی صورتم ، به هوش آمدم ، به محض اینکه چشم گشودم فکر کردم ، مرده ام والان در بهشت برین میهمان دو حوریه ی زیبای بهشتی هستم ، آخر دو دختر را روبه رویم میدیدم که در زیبایی از فرشتگان آسمان هم پیشی گرفته بودند
دختری که به نظر میرسید بزرگتر باشد ،تا متوجه باز شدن چشم های من شد ،سریع به دختر کوچکتر گفت :نرجس ....عبا و روبنده هایمان را بیاور...انگار بهوش آمده ، گناه است که خود را در دید نامحرم قرار دهیم ،هر چند که آن نامحرم زخمی و حالش اینچنین زار باشد با شنیدن این حرف ،برای اینکه دیدن آن چهره های آسمانی را از دست ندهم ،دوباره خود را به بیهوشی زدم ، بی هوشی که از صدهوشیاری، آگاهانه تر بود ، با بسته شدن دوباره ی چشمانم ، آن دخترک که حالا میدانستم نامش نرجس است، خنده ی ریزی کرد و با لحنی آمیخته با شیطنت کودکانه گفت :نترس انگار از دیدن ما دوتا شوکه شد و روحش،فرار را بر قرار ترجیح داد و دوباره درعالم بیهوشی فرو رفت دختر بزر گتر که انگار قضیه را جدی گرفته بود با لحنی محکم گفت :اووف کم مسخره بازی دربیاور ،برو این کاسه ی آب را عوض کن ،میبینی که تبدیل به خونابه شده ،برو دعا کن تا آمدن پدر زنده بماند ،پدر که بیاید خیالم راحت می شود چون او دوای هر درد و مرضی را میداند ....خلاصه آن شب من در عالم آن دختران ، غرق شدم و مهر نرجس به جان و دلم افتاد ، با آمدن پدرشان که همانند دخترانش ، مردی بسیار مهربان و الحق در نوع خود دانشمندی فرهیخته بود و با رسیدگی های او ، حال من روبه بهبود رفت و من دو روز بعد حالم آنقدر خوب شده بود که میتوانستم به ریاض مراجعه کنم و طی تحقیقاتی متوجه شوم که چه کسانی و از جانب چه کسی ،به من حمله کردند....گرچه حدس زدنش کار چندان سختی نبود ، اما در آن زمان ،من تازه طعم عشق و خواستن را چشیده بودم ، به هیچ چیز جز رسیدن به مادرت فکر نمی کردم ، حالم را بد جلوه میدادم تا بهانه ای برای ماندن داشته باشم، گرچه بعد از آمدن ابو محمد ، کمتر نرجس را میدیدم وهروقت هم که در دید من قرار میگرفت با روی پوشیده وعبا و روبنده ظاهر میشد....اما دل من ، خوش بود که در هوای نفس میکشم ، که نرجس تنفس میکند خلاصه به طریقی که شاید بعدها برایت گفتم ،بالاخره به مادرت رسیدم ....چه روزگار شیرینی بود، من ، عبدالقادر پنجاه ساله در محضر نرجس پانزده ساله ،مانند کودکی نوپا بودم که مشق عشق می کردم....نرجس طبق تربیت صحیحی که بر پایه ی آن رشد کرده بود ، چنان با من رفتار میکرد که فکر میکردم، زنی فهمیده و کهنسال در قالب دخترکی نوجوان قرار گرفته ، او در هر زمینه ای اطلاعات داشت و این نشان از نبوغ و اصالت خانوادگی اش داشت ، بعد از اینکه او را به عقد خود درآوردم ،مادرت که تمام امنیت و آرامشی که به دست آورده بود را مدیون من می دانست ، سعی میکرد ، کوچکترین کاری نکند که باعث رنجش خاطرم شود ، او در عین اینکه زنی مطیع و فرمانبردار بود ، اما با رفتارش تأثیر به سزایی در من وحتی اعتقاداتم گذاشت من با اعتقادات پدرم ، عثمان محمد که یک وهابی متعصب بود ، بزرگ شده بودم و به تدبیر او ، با زبیده که تنها هنر ایل وطایفه شان دشمنی شدید با تشییع و نزدیکی زیاد با
محمدبن عبدالوهاب، بود ، ازدواج کردم ، زبیده هم تمام سعیش بر این بود تا در ادامه ی تعلیمات عثمان محمد، اعتقادات مرا محکم کند ، اما احساس من اینچنین بود که حرکات او مملو از نفاق ودو رویی و خالی از عشق و دوست داشتن بود، او میخواست مرا جذب خود کند تا وظیفه ای را که پدرم به او واگذار کرده بود به نحو احسن به انجام رساند تا طبق وعده ی پدرم ، صاحب قسمت عظیمی از ثروت مثال زدنی، عثمان محمد شود....البته من درظاهر طوری رفتار می کردم که هم عقیده با آنها هستم ، اما درونم همیشه انگار چیزی کم داشتم ، به دنبال حقیقتی بودم که همگان از من پنهان می کردند، شاید از خودشان هم پنهان بود وآنها هم گناهی جز غفلت و بی خبری نداشتند و این غفلت، نتیجه ی فضای خفقان آوری بود که حکومت وهابی آل سعود برجامعه ی عربستان حاکم کرده بود، خلاصه کنم....دلم همیشه به تکاپو بود تا با باز شدن روزنه ای هر چند کوچک ، به واقعیتی بزرگ دست یابم، واقعیتی که روح سرکشم را آرام سازد....و درست زمانی که با نرجس ازدواج کردم ،آن روزنه را یافتم ، چون مرد بودم و غرورم اجازه نمیداد از اعتقادات نرجس و ریشه ی آن سؤال کنم ، طوری عمل می کردم که نرجس از من سؤال نماید ، روزی با نقشه ی قبلی و طبق رفتار وهابی ها ، شروع به بد وبیراه گفتن به شیعیان کردم و گفتم ، شما دست کافران را از پشت بسته اید ، چرا که اگر آنها سنگی را میتراشند و از آن بت درست میکنند و به عنوان خدا پرستش می کنند ، همیشه در همه حال از همان بتشان استمداد می نمایند وکمک میگیرند وحاجت می خواهند ، اما شما شیعیان ، با اینکه ادعا دارید خدای نادیده را پرستش می کنید ، هر وقت کارتان گیر می کند به جای یا الله گفتن، یاعلی و یا حسین و یا زهرا می گویید و این حرکت عین کفر است ،چرا که کمک علی وحسن وحسین و ...را در کنار کمک خدا قرار دادید وآنها را نعوذبالله شریک خدا نموده اید نرجس مانند همیشه سرش را پایین انداخت و گفت :گمان می کنم می خواهی مرا امتحان کنید ، پس به عنوان یک شاگرد مکتب به این سؤالتان اینگونه جواب میدهم ،آری ما شیعیان یاعلی ویازهرا و ...میگویم و با این گفته هایمان قصد شرک و کفر نداریم ، بلکه به درگاه خدا واسطه میبریم که خدا به خاطر این واسطه ای که دوستش دارد، حاجتمان را بدهد و دردمان را دوا کند ، مگر نه این است که اگر تو حاجتی از همین پادشاه سعودی داشته باشی ، برای اینکه زودتر به هدفت برسی ،دنبال یک آشنا ،یک واسطه ،یک فرد عزیز می گردی که پادشاه به او ارادت داشته باشد و تو با استمداد وکمک ونفوذ آن واسطه ، حاجتت را از پادشاه میگیری و اینهم درست همانند همان یاعلی و ...گفتن ماست آن زمان از این جواب هوشمندانه ی مادرت ، غرق شگفتی شدم ،اما میخواستم به طریقی سخت تر او را بیازمایم ،پس گفتم ،آن شخصی که من واسطه میکنم در پیشگاه
پادشاه ،زنده است ،در حالیکه کسانی که شما از آنها استمداد میطلبید ، سالهاست مرده اند نرجس لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت :آی مرد عرب طوری حرف میزنی که انگار در عمرت نماز نخوانده ای و قرآن هم به گوشت نخورده...مگر نه این است که خداوند در قران میفرمایید :همانا کسانی که در راه خدا کشته شده اند ، زنده اند ونزد ما روزی میخورند و مگر تو هر صبح وظهر وشام در پایان نمازت به حضرت محمد ص سلام نمی دهی....پس او زنده است که سلامش میدهی باز هم در محضر این زن جوان کم آوردم ، بدون اینکه کلامی جوابش بگویم ، از جابرخاستم و همانطور که در اطراف اتاق قدم میزدم ،گفتم :پس اینطور که تو میگویی ، تمام اعتقادات وهابیت ، پوچ و بی معنی و خود ساخته است نرجس سری تکان داد و گفت :بارها و بارها از پدرم شنیدم ،که طبق اسناد موجود در تاریخ ، وهابیت را هیچ کاری با مسلمانان و اهل سنت نیست ، ریشه و نسل تمام وهابیها و این آل سعود برمیگردد به یهودیان عربستان ، یهودیانی که با کشورهای غربی وبعضا انگلیسی دست به یکی کردند ومناسبات اقتصادی وسیاسی ودینی را بین خودشان تقسیم نمودند و برای ضربه زدن به اسلام ،این کاملترین دین عالم ، مذهبی من درآوردی را ساخته اند تا در اول کار وجهه ی زیبای اسالم را خراب کند و در گام دوم به مقاصد اقتصادی ،سیاسی و شیطان پرستی خود برسند ....به خدا قسم که وهابیت نیست مگر دین شیطان و شیطان پرستی و هیچ ربطی هم به اسلام ندارد نرجس خون مسلمانی اش به جوش آمده بود و می خواست به هر طریقی مرا قانع کند....از اینهمه اطلاعات زنی در این سن ، شگفت زده شده بودم ، نرجس آنقدر دلیل و برهان داشت که همه ی دلایلش ،اصیل و درست بود و کم کم من به حقیقت واقعی دست یافتم ، حقیقتی که برای من وامثال من وارونه جلوه داده شده بود ، حالا از تمام شاهزاده های سعودی متنفر بودم ، شاهزاده هایی که در بین مردم سنگ اسلام را به سینه میزدند و در خلوت هوس های شیطانیشان را برآورده می کردند عبدالقادر نفسی تازه کرد که امینه با لحنی ابهام آلود گفت :اگر از شاهزاده های سعودی اینچنین دلزده شده بودی ،چرا دختر شاهزاده طلال را برای صابر خواستگاری کردی؟ عبدالقادر لبخندی زد و گفت :اینهم برای خود، داستانی دارد، اگر خسته نیستی برایت بگویم با سری که امینه تکان داد ،عبدالقادر نفسش را بیرون داد و اینچنین گفت :راستش چندی قبل ، ابو حمدان ،معاون یکی از شرکت های تجاری ام ،به من گفت :دیروز که شما در شرکت حضور نداشتید ،زنی زنگ زد و دوست داشت با صاحب شرکت صحبت کند ، انگار قصد سفارش کالایی را داشت ، کالایی که نگفت چیست اما تأکید کرد ،اگر
به همان تعداد که میخواهد برایش تهیه کنیم ، هرچه قیمت آن را داده باشیم ،سه برابر آن را خواهد پرداخت ، به نظرم معامله ی پرسودیست ،بد نیست با آن تماسی داشته باشید من که حس کنجکاوی ام تحریک شده بود ، میخواستم ببینم کالای درخواستی یک زن که حاضر است، چندین برابر قیمت آن را بدهد چیست ؟ با او تماس گرفتم ، آن زن ابتدا از من قول گرفت که هر چه میگوید بین خودمان باشد، او مرا به شرافت ومردانگی عربیم سوگند داد که اگر معامله اش شد واگر نشد، در هرصورت ،من کلامی از درخواست او را به کسی بروز ندهم ، من هم پذیرفتم بعد از شنیدن درخواست آن زن ،متوجه شدم کالایی را که مد نظر اوست ، خرید وفروشس در عربستان جرم است و گناه سنگینی محسوب می شود امینه که از شنیدن حرفهای پدرش سر ذوق آمده بود گفت :آن زن چه ربطی به شاهزاده دارد ؟ کالایی که میخواست چه بود؟ نگو مواد مخدر که باو ر نمیکنم عبدالقادر لبخندی زد وگفت :نه....او هزار جلد کتاب میخواست، آنهم کتاب مفاتیح الجنان که در این کتاب تمام ادعیه ای که از ائمه شیعه به آنها رسیده جمع آوری شده ، همانطور که می دانی خرید فروش این قبیل کتابها ،بنا براعتقاد وهابیت ،شیطانی است و جرم محسوب می شود. من ابتدا از قبول این تقاضا شانه خالی کردم ، اما با اصرار زن ، کمی فکر کردم ، با توجه به اینکه شرکت ما فعالیتهای تجاری بزرگ و وسیعی دارد و شرکتی شناخته شده است و در مراکز بازرسی ،راحت از زیر نظر کارشناسان میگذرد به راحتی میتوانست هزار جلد کتاب را در بین انبوه کالاهای تجاری پنهان کند و وارد ، عربستان نماید من به خاطر نرجس این پیشنهاد را پذیرفتم و پولی هم از او نگرفتم ، چون یادم میامد ، وقتی نرجس، زنده بود ، یک سفر که با هم، به مدینه رفته بودیم ، تمام کتاب فروشی های مدینه را به دنبال این کتاب گشت و نیافت آخرش هم خودم از خارج عربستان برایش تهیه کردم و روزی که کتاب را به او دادم ، آهی کشید وگفت :کاش تعداد زیادی می آوردی ، میدانی چندین دل ، آرزومند داشتن چنین گنج گرانبهاییست، وقتی تقاضای آن زن را پذیرفتم ،همین حرف مادرت در گوشم زنگ میزد من آنقدر محو این خواسته شده بودم که دوست داشتم بدانم سفارش دهنده کیست و بالاخره آدرس سفارش دهنده را پیدا کردم ،بعد از تحقیقات متوجه شدم یکی از زنان بیوه ایست که قبلا همسر شاهزاده طلال بوده ، او دو فرزند داشت که انگار هر دو را خودش پرورش داده بود، من که مدتها دنبال زنی مناسب برای صابر بودم ،زنی که مانند زبیده وهابی متعصب نباشد وبتواند تأثیری را که نرجس در من گذاشت ،بر روی صابر بگذارد ، هر چند آن اثر کوچک باشد
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#کپی_حرام #امینه #قسمت۶۲ پادشاه ،زنده است ،در حالیکه کسانی که شما از آنها استمداد میطلبید ، سالهاس
با سلام خدمت مخاطبین عزیزم شاید برای خیلی از شما سوال پیش آمده باشه که فرق وهابیت و اهل سنت در چیست در این قسمت از رمان امینه به این موضوع اشاره می کنیم اهل سنت قائل به وجود چهارخلیفه اند که چهارمین آن امام علی علیه السلام، امام اول شیعیان هست و در دیگر اعتقادات تقریبا با شیعیان همسو هستند، به زیارت رفتن اهل قبور و حرم های مطهر اعتقاد دارند و هر کجا کارشان گیر کند مثل ما از ائمه کمک میطلبند و خود را برادر ما می دانند اما وهابیت زیارت اهل قبور و مشرف شدن به زیارت اهل بیت علیهم السلام را کفر و قبر پرستی می دانند و کمک گرفتن ما از اهل بیت را کفر و شریک قرار دادن برای خدا می دانند و اعتقادشان این است هر کس یک شیعه را بکشد، بهشت بر او واجب میشود منشا وهابیت ، محمدبن عبدالوهاب هست که ریشه ای یهودی دارد و میشه گفت،مذهب وهابیت همان یهود صهیون هست که با نام اسلام پوشیده شده است
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹اهل کوفه مثل ما تو خیابون بودن... پای کار امیرالمومنین بودن.... تا اینکه خسته شدن... همیشه قبل از رفتن به در این کلیپ رو ببینیم
یه کم عشق ببینید❤️ نمی دانم چه سرّیست در این عشق! هنوز چهره ات را از رسانه ندیده ام، صدایت را نشنیده ام اما انگار مهرت با بند بند وجودم گره خورده.... آقای من! امام عزیزم! عاشقانه دوستت دارم... و از تو می خواهم، قسم به قداست عشقی که در جانهای چون منی انداختی، خودت را نشان نده مولایم... حاضرم سالها نبینمت صدایت را نشنوم اما داشته باشمت... تو بوی آقاجانم سید علی را می دهی، تو یادگار پدر مظلومم هستی تو سکاندار کشتی شیعیان غریبی....جانت را حفظ کن که امید در دل ما جوانه زند و وجودت ،بودنت خاری باشد در چشمان دشمنانمان... مولای عزیزم، با اینکه ندیدنت سخت است، اما ما به ندیدن خوب ها عادت داریم، هزار و اندی سال است یوسف زهرا را ندیده ایم اما عاشقانه دوستش داریم. امام امت! باش و عَلَم این انقلاب را بر دوش ابوالفضلی ات نگه دار و آن را به دست مولای غریبمان، صاحب الزمان برسان... وان یکاد بخوانید برای مجتبی که سرو بلندم نشان از سیدعلی دارد... 📝ط_حسینی