eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
494 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون گویا ابو عدنان پول وپله ای بهم زده و با صفیه و بچه هایش مقیم یکی از کشورهای خارجی شده اند...حالا کجا ؟ نمی دانم برادر عبدالقادر تشکری از آن خانم نمود و همانطور که سخت در فکر یافتن راهی ،برای پیدا کردن آدرس ابوعدنان بود، سوار بر ماشین شد او میخواست به سمت خانه ی امینه برود ویکباره فکری از خاطرش عبور کرد و راه کج نمود و راهی قصر شاهزاده طلال شد .بی شک آنها از محل زندگی ابوعدنان خبر داشتند درب ورودی خانه ی شاهزاده طلال ایستاد، خانه ای که از قصر ملکه سبأ هم باشکوهتر بود، نگهبان خانه، جلوی عبدالقادر را گرفت علت آمدنش را جویا شد و از او پرسید آیا برای آمدن با کارگزار شاهزاده ،هماهنگی کرده ای؟ عبدالقادر خود را معرفی نمود و گفت :من عبدالقادر محمد،یکی از تجار ریاض و دوست قدیمی شاهزاده طلال هستم و اخیرا هم قصد وصلت با این خانواده را داشتم، الان هم آمدم تا برای موضوعی شاهزاده را ببینم....نگهبان خنده ای کرد که دندان های سفیدش را درصورت سیاهش به نمایش گذاشت وگفت :می خواهی دختر بدهی یا عروس بستانی؟؟ حتما برای گرفتن جواب همان وصلت آمده ای؟؟ اما باید بگویم ،بی وقت آمده ای ،شاهزاده در منزلش نیست و گمانم تا شب هم برنگردد عبدالقادر از اینهمه بدشانسی سری تکان داد و گفت :من کار کوچکی دارم ،شاید خودت بتوانی کمکم کنی و در همین حین دست در جیب کرد و مقداری پول بیرون آورد و در مشت نگهبان جای داد نگهبان که با دیدن اسکناس ها ،لبخندش پر رنگ تر شده بود گفت :چه می خواهی؟ عبدالقادر گفت :سالها پیش با کارگزار شاهزاده حشر ونشر داشتم ، الان برای کاری لازم است ببینمش ،نشانی منزلش را داشتم ،به آنجا سری زدم ،اما انگار سالهاست از اینجا ،یعنی از عربستان رفته اند، نامش ابوعدنان بود نگهبان به میان حرفش دوید گفت :نام آشنایی ست، چند لحظه صبر کن،الان بر میگردم بعد از دقایقی ،نگهبان که انگار دست پر آمده بود ،با نیشی که تا بنا گوش باز بود کاغذی به سمت ابوعدنان داد و گفت :انگار رفیقت خیلی وضعش خوب است ، پرس وجو کردم، یکی از دست اندر کاران قصر شاهزاده او را میشناخت ، گویا در ترکیه ساکن است ،آدرسی از او نداشتند اما این شماره تلفن همراهش است. عبدالقادر که از شنیدن این خبر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، کاغذ را نگاهی انداخت و از نگهبان تشکری نمود و به سمت ماشینش حرکت کرد
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاربر عرب نوشته بود زنان ایرانی رو نگاه کنید چگونه اند مردان عرب رو ببینید چگونه اند.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون هزاران فکر در ذهن او میگذشت که باید هر کدام را تک به تک عملی میکرد، برای اولین کار، لازم بود با وکیلش تماس بگیرد او قصد داشت،از میان شرکتهایی که در ریاض داشت، سه شرکتی را که هرکدام را یکی از پسرانش اداره می کرد ، به نام خود آنان بزند و بقیه ی املاک وشرکتها و هرچه داشت ونداشت را به نام امینه کند....آخر او به امینه بیشتر ازهمه ، حتی خودش، اطمینان داشت و از طرفی نمی خواست حق امینه ، بین جنگی که بی شک در آینده ای نه چندان دور، درپیش رو داشت ،ضایع شود و تمام این کارها را قبل از رفتن به ترکیه و دیدن ابو عدنان میبایست انجام دهد عبدالقادر از این دنیا هیچ نمی خواست ،او جای دنجی لازم داشت که دراین سن پیری، باقی عمرش را درکنار دختر عزیزش سرکند عبدالقادر وارد خانه شد و به سلام خاله هاجر ،جوابی آهسته داد و یک راست به سمت اتاق نرجس رفت ،تا مدارکی را که همراهش بود در گاوصندوق آن اتاق بگذارد که ناگهان درب اتاق امینه باز شد و امینه با روی خندان راه را بر او بست وگفت :سلام بر پدر عزیزم....سلام بر عاشق تنها....ببینم دفتر غنیمتی را گرفتی و غیبتان زد؟ نگفتی با دل دخترکت چه کردی؟ حتی جواب تماسهایم را هم ندادی عبدالقادر برخلاف همیشه که از سخنان ونازهای دخترانه ی امینه ،قند در دلش آب میشد و با لبخند جوابش را میداد...آرام امینه را به کناری زد و گفت :کمی صبر کن دخترم، مقداری کار دارم ، صبرکن پیشت میایم و با این حرف کلید را به درب اتاق نرجس انداخت، داخل شد ودرب را پشت سرش بست امینه متعجب از این برخورد پدرش رو به خاله هاجر گفت :خاله....پدرم را چه بود؟ چرا رفتارش اینجوری شده ؟؟ خاله هاجر لبخندی زد وگفت :مرد است و هزار فکر وخیال و دردسر ...دنیای مردان خیلی پیچیده است...نگران نشو ...به قول پدرت ،صبر کن ،بالاخره میفهمی امینه شانه ای بالا انداخت ، به طرف اتاقش رفت و درحالیکه زیر لب می گفت :یعنی دفتر مادر را چه کرده؟ وارد اتاقش شد عبدالقادر مانند کودکی که مادر خود را گم کرده و بعداز مدتها او را یافته و خود را به دامان مادر میاندازد، خود را رو ی تخت نرجس رهاکرد ، او در اینجا تنها بود و عطر تن نرجس در مشامش پیچیده بود ، بغضش را شکست و سرش را روی متکا فشار میداد تا صدای هق هقش به گوش کسی نرسد...آخر او عبدالقادر بود، تاجر بزرگ ریاض و قوی ترین مرد دنیای امینه...مردی به مانند سروی کهنسال که با هیچ ضربتی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون نمیشکند....اما او الان با دانستن رازهای زندگی معشوقه اش ، قلبش بدجور شکسته بود....در دل با نرجس رازها گفت و با خدایش عهدها کرد ساعتی بعد که کمی سبک شده بود، دفتر نرجس را که مابین انبوه مدارک واسناد ،پنهان کرده بود، بیرون آورد، بوسه ای بر آن زد ، دفتر را به سینه اش چسپانید و گفت : نرجسم ...مرا به خاطر تمام قصور واشتباهاتم ببخش ،قول میدهم جبران کنم ....من در محافظت از تو کوتاهی کردم، قول میدهم با تمام وجود از ثمره ی عشقمان و میوه ی نرجسم مراقبت کنم سپس به سمت گاو صندوق مخفی اتاق که هیچ کس جز نرجس از وجود آن خبر نداشت ، رفت و دفتر را به همراه تمام مدارک ،پنهان نمود، عبدالقادر چندین بار شماره ی ابوعدنان را گرفت و باز هم در دسترس نبود ،بنابراین از جا برخاست و بیرون از اتاق رفت ، آبی به سروصورتش زد وبا صدای خاله هاجر که آنها را برای صرف ناهار دعوت می کرد به سمت آشپزخانه رفت ، همانطور که صندلی را عقب می کشید ،امینه هم آمد و با نگاهی به پدر، اخمهایش به هم رفت وگفت : پدر؛احساس می کنم امروز کمی دگرگون هستی، می شود دلیل این آشفتگی و ورم چشمهایتان را بگویید؟ عبدالقادر همانطور که ظرف غذایی را که خاله هاجر برایش کشیده بود میگرفت گفت : تو چرا میپرسی...خودت که بهتر می دانی،یعنی راحت تر میتوانی حدس بزنی....دیروز به محض اینکه از اینجا رفتم ،مشغول خواندن دفتر نرجس شدم و تا صبح طول کشید، دلیل این آشفتگی و چشمهای ورم کرده ام هم چیزی جز بی خوابی دیشب نمی تواند باشد، الان آمده ام اینجا و می خواهم در آرامش این خانه آنقدر بخوابم که خستگی از تنم بیرون برود امینه با تعجبی که در صدایش موج میزد ،گفت :یعنی باور کنم که شب تا صبح جلوی چشمان زبیده ،دست نوشته های هوویش را خواندی و این زن فضول هم نخواست سر در بیاورد که چه چیزی اینچنین شوهرش را به خود مشغول کرده که خواب را بر خود حرام نموده؟ عبدالقادر با یادآوری زبیده ، قاشق غذا را قبل از اینکه به دهان ببرد ، پایین آورد ،آه کوتاهی کشید و گفت :پیش زبیده نبودم امینه دوباره جا خورد وگفت :یعنی...یعنی خاله هاجر که تا این لحظه سکوت کرده بود ، در حالیکه چشمهایش را ریز می کرد رو به امینه گفت :کم حرف بزن دختر ، بگذار پدرت غذایش را در آرامش بخورد ، وقت زیاد است ، می بینی که به گفته ی پدرت ،انگار قصد دارد امشب هم پیش ما بماند امینه که از این زهرچشم خاله هاجر کمی دلخور شده بود گفت :باشه ....بفرمایید من لال میشم و عبدالقادر انگار مسخ شده بود و نه چیزی میدید و نه میشنید ،خیره به غذایش غرق در افکارش،پلک هم نمی زد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون چند روز در سکوت گذشت و عجیب اینکه روزها صبح زود عبدالقادر از خانه بیرون میزد و شب هم به خانه پیش امینه وخاله هاجر میامد و هیچ توجهی هم به نگاه های سرشار از سؤال امینه نمی کرد، خاله هاجر که عمری گذرانده بود ،کاملا حس میکرد که یک اتفاق بین زبیده وعبدالقادر افتاده وگرنه عبدالقادر یک شب درمیان پیش زبیده بود و حتی وقتهایی هم که پیش امینه وخاله هاجر بود، زنگ های وقت وبی وقت زبیده او را راحت نمیگذاشت، اما این چند روز خبری از هیچ چیز نبود ، انگار زبیده نامی در تقدیر عبدالقادر نبوده خاله هاجر بشقاب پلو را به دست امینه داد وگفت :بخور عزیزکم امینه به وسط حرف او دوید و گفت :خاله به نظرت امشب هم پدر به خانه ی ما می آید؟ خاله هاجر به نشانه ی بله سری تکان داد و امینه گفت :خاله...تو که بهتر از من پدرم را میشناسی ،بگو ببینم چرا رفتارش اینچنین شده ؟ ساکت است و مدام در عالم خود غرق است وعجیب اینکه نه به فکر زبیده است نه زنش احوالی از او میگیرد خاله هاجر لقمه ای در دهان گذاشت وهمانطور که انگشتش را می لیسید گفت :اینکه از روز روشن تر است با زبیده جنگی سخت کرده ، آنقدر مهم بوده که هیچکدامشان حاضر نیستند برای برقراری صلح ،پا پیش گذارند و این سکوت پدرت هم در ادامه ی همان جنگ است و من فکر میکنم ،پدرت در حال گرفتن تصمیم بزرگی است، این روزها خیلی پاپی اش نشو، بگذار هر وقت خودش آرام شد و تکلیفش را با خود مشخص کرد، جلو خواهد آمد، آنوقت هرچه خواستی از او بپرس امینه لبخندی زد وگفت :واقعا زن تیزبینی هستی و مردان را چه خوب میشناسی ، خدا را شکر که در تنهایی مادرم ،سر راهش قرار گرفتی وخدا را بیشتر سپاس که اینک در تنهایی امینه هم مادری می کنی برای من....دوستت دارم خاله هاجر خاله هاجر که از این حرف امینه ذوق کرده بود ،برای مزاح خنده ای کرد وگفت :ای دخترک ورپریده؛ اگر برایت مادری می کنم، چرا به من می گویی خاله هاجر؟ با شوخی و خنده ناهار را خوردند و امینه مثل چندین روز پیش به اتاقش پناه برد، کم کم میبایست ،باروبنه سفر را ببندد ،چون تعطیالت بین ترم دانشگاهشان رو به اتمام بود و امینه دلش برای حال وهوای دانشگاه و آن جوان شیعه ی جذاب و با حیا ،یک ذره شده بود به روال روزهای پیشین ،شام هم در سکوت وبا حضور پدر خانواده صرف شد امینه از خاله هاجر تشکری کرد وگفت :خیلی خوشمزه بود ، ممنون....خاله هاجر ظرفها را من میشورم خاله لبخندی زد و گفت :نیازی نیست عزیزم ، ظرفها را که ماشین ظرفشویی میشوید، تو به کارهایت برس ،می دانم این روزها سرت شلوغ است. امینه وارد اتاقش شد و یک راست به سمت چمدان مسافرتی اش رفت و لباسهایی که خاله آماده کرده بود را مرتب داخل چمدان گذاشت ، یک دفعه یاد صندوقچه ی یادگاریهای مادر افتاد، صندوق را از زیر تخت بیرون کشید ، درب آن را باز کرد و آن عکس سیاه وسفید را برداشت ،جعبه را به زیر تخت هل داد ،عکس را بار دیگر نگاهی کرد و بادست روی صورت دو خواهر کشید وگفت :چرا نشد که بفهمم ،سرنوشت مادرم به کجا کشید ، این روزها که نمیشود با پدرم هم کلام شد ،میترسم نامی از آن دفترچه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
War report No27 mohammadi 03021405 part1.mp3
زمان: حجم: 22.8M
گزارش به‌روزرسانی وضعیت جنگ - شماره 27 بخش اول (وضعیت میدان) مهدی محمدی - 3 اردیبهشت 1405
War report No27 mohammadi 03021405 part2 (1).mp3
زمان: حجم: 26.6M
گزارش به‌روزرسانی وضعیت جنگ - شماره 27 بخش دوم (جنبه جنگ شناختی) مهدی محمدی - 3 اردیبهشت 1405
👉 @CH1405 سخنرانی1_25998032909.opus
زمان: حجم: 5.2M
🎙استاد_جعفری 🔴گزارش جنگ شماره ۶۰؛ بازگشت دشمن به نبرد در فکرها؛ نگاهی به جنگ با ایران و ارتباط آن با جبهه شرق
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ عالیه این کلیپ... 🔺خیلی نامردی اگر ببینی و منتشرش نکنی. این کلیپ سند مظلومیت و اقتدار نیروهای مسلح ماست ✊ شما را بخدا انتشار بدید تا کمترین حقی که شهدای نیروهای مسلح بر گردن ما دارن ادا بشه خداوند رحمت کند جمیع شهدای ما را 🤲🏻اللَّهُمَّ اجْعَلْنِا فِي دِرْعِكَ الْحَصِينَةِ الَّتِي تَجْعَلُ فِيهَا مَنْ تُرِيدُ.🪷
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴تجربه‌گر نزدیک به مرگ: رمز رخ دادن ظهور را به من گفتند
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون ببرم ،نگاه عکس دختربچه ی کوچک تر کرد و ادامه داد :مادر امشب به خواب شوهرت بیا و سفارش کن که دفترچه را به من پس دهد ناگاه دستان مردانه ی پدرش دور شانه هایش حلقه شد و گفت :ای دخترک زرنگ حالا می خواهی بوسیله ی روح مادرت به خواسته ات برسی؟ و ناگاه با دیدن عکس درون دست امینه، چشمانش را بازتر کرد و ادامه داد :عه عه این چی هست؟ از کجا آوردیش؟ یعنی تو همیشه برای غافلگیر کردن پدرت ،چیزی برای عرضه خواهی داشت و دست برد و عکس را از دست امینه بیرون کشید عکس را نگاهی انداخت و پشتش را خواند و گفت :چقدر این یکی شبیه بچگیهای توست....این این عکس مادرت است درسته؟ از کجا پیدایش کردی هااا؟؟ امینه دست برد عکس را بگیرد و در همین حین گفت :پدر تو را به جان امینه ، دیگر این عکس را صاحب نشوید....این عکس لابه لای برگه های همان دفترچه ای بود که از من ربودی اش عبدالقادر عکس را به امینه داد وگفت :باشد مال تو ....برای من همان دفترچه کافی ست امینه اخمهایش درهم رفت و گفت :اما...اما شما قول دادید ، دست نوشته های مادر را بخوانید و بعد آن را به من برگردانید....حالا که می دانم آن را خوانده اید....جان من ،آن را پس دهید و آهسته تر ادامه داد :آخر من هیچ از گذشته ی مادر، خانواده اش، نمی دانم...این دفترچه کمک بزرگی برای من بود عبدالقادر امینه را روی تخت نشاند و همانطور که وسایلی که در اطراف پراکنده بود نگاه می کرد گفت :ببینم اولا اینجا زلزله آمده؟ ثانیا من روی حرفم هستم ، دفترچه را به وقتش به تو خواهم داد، اما نه الان ....هر چه هم از مادرت می خواهی بدانی، از من بپرس امینه که باز تیرش به سنگ خورده بود گفت :اولا زلزله نیامده ومن مشغول جمع کردن وسایلم بودم ،چون باید برگردم جده و به درس ودانشگاهم برسم ،ثانیا من می خواهم، همه چیز را درباره ی مادرم، بدانم...راستی تا آنجا که خاطرات مادر را خواندم هیچ اثری از شما در خاطراتش نبود....شما چگونه وارد زندگی آنها شدید؟ آنطور که از نوشته های مادر برمی آمد، مادرم دختر یکی از بزرگان قطیف وشیعه مذهب بوده، به چه دلیل شما که سن پدر او را داشتید و دارای زن وفرزند بودید و ازهمه مهم تر سنگ دولت وهابی را به سینه میزدید ،شما را به همسری برگزید؟؟ ویک سؤال مهم تر اینکه، شما از همان اول اعتقاداتتان مانند اهل سنت و منطقی تر بود ،یا اول وهابی بودید و کم کم تغییر رویه دادید؟ آخر من عمق کینه ی زبیده که یک وهابی متعصب است را نسبت به شیعیان وحتی اهل سنت ،حس کرده ام...آخر یک جای کار ایراد دارد، کسی که