#امینه
#قسمت۶۳
به همان تعداد که میخواهد برایش تهیه کنیم ، هرچه قیمت آن را داده باشیم ،سه برابر آن
را خواهد پرداخت ، به نظرم معامله ی پرسودیست ،بد نیست با آن تماسی داشته باشید
من که حس کنجکاوی ام تحریک شده بود ، میخواستم ببینم کالای درخواستی یک زن که
حاضر است، چندین برابر قیمت آن را بدهد چیست ؟ با او تماس گرفتم ، آن زن ابتدا از
من قول گرفت که هر چه میگوید بین خودمان باشد، او مرا به شرافت ومردانگی عربیم
سوگند داد که اگر معامله اش شد واگر نشد، در هرصورت ،من کلامی از درخواست او
را به کسی بروز ندهم ، من هم پذیرفتم
بعد از شنیدن درخواست آن زن ،متوجه شدم کالایی را که مد نظر اوست ، خرید
وفروشس در عربستان جرم است و گناه سنگینی محسوب می شود
امینه که از شنیدن حرفهای پدرش سر ذوق آمده بود گفت :آن زن چه ربطی به شاهزاده
دارد ؟ کالایی که میخواست چه بود؟ نگو مواد مخدر که باو ر نمیکنم
عبدالقادر لبخندی زد وگفت :نه....او هزار جلد کتاب میخواست، آنهم کتاب مفاتیح الجنان
که در این کتاب تمام ادعیه ای که از ائمه شیعه به آنها رسیده جمع آوری شده ، همانطور
که می دانی خرید فروش این قبیل کتابها ،بنا براعتقاد وهابیت ،شیطانی است و جرم
محسوب می شود.
من ابتدا از قبول این تقاضا شانه خالی کردم ، اما با اصرار زن ،
کمی فکر کردم ، با توجه به اینکه شرکت ما فعالیتهای تجاری بزرگ و وسیعی دارد و
شرکتی شناخته شده است و در مراکز بازرسی ،راحت از زیر نظر کارشناسان میگذرد
به راحتی میتوانست هزار جلد کتاب را در بین انبوه کالاهای تجاری پنهان کند و وارد ،
عربستان نماید
من به خاطر نرجس این پیشنهاد را پذیرفتم و پولی هم از او نگرفتم ، چون یادم میامد
، وقتی نرجس، زنده بود ، یک سفر که با هم، به مدینه رفته بودیم ، تمام کتاب فروشی
های مدینه را به دنبال این کتاب گشت و نیافت آخرش هم خودم از خارج عربستان
برایش تهیه کردم و روزی که کتاب را به او دادم ، آهی کشید وگفت :کاش تعداد زیادی
می آوردی ، میدانی چندین دل ، آرزومند داشتن چنین گنج گرانبهاییست، وقتی تقاضای
آن زن را پذیرفتم ،همین حرف مادرت در گوشم زنگ میزد
من آنقدر محو این خواسته شده بودم که دوست داشتم بدانم سفارش دهنده کیست و
بالاخره آدرس سفارش دهنده را پیدا کردم ،بعد از تحقیقات متوجه شدم یکی از زنان بیوه
ایست که قبلا همسر شاهزاده طلال بوده ، او دو فرزند داشت که انگار هر دو را
خودش پرورش داده بود، من که مدتها دنبال زنی مناسب برای صابر بودم ،زنی که مانند
زبیده وهابی متعصب نباشد وبتواند تأثیری را که نرجس در من گذاشت ،بر روی صابر
بگذارد ، هر چند آن اثر کوچک باشد
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#کپی_حرام #امینه #قسمت۶۲ پادشاه ،زنده است ،در حالیکه کسانی که شما از آنها استمداد میطلبید ، سالهاس
با سلام خدمت مخاطبین عزیزم
شاید برای خیلی از شما سوال پیش آمده باشه که فرق وهابیت و اهل سنت در چیست
در این قسمت از رمان امینه به این موضوع اشاره می کنیم
اهل سنت قائل به وجود چهارخلیفه اند که چهارمین آن امام علی علیه السلام، امام اول شیعیان هست و در دیگر اعتقادات تقریبا با شیعیان همسو هستند، به زیارت رفتن اهل قبور و حرم های مطهر اعتقاد دارند و هر کجا کارشان گیر کند مثل ما از ائمه کمک میطلبند و خود را برادر ما می دانند
اما وهابیت زیارت اهل قبور و مشرف شدن به زیارت اهل بیت علیهم السلام را کفر و قبر پرستی می دانند و کمک گرفتن ما از اهل بیت را کفر و شریک قرار دادن برای خدا می دانند و اعتقادشان این است هر کس یک شیعه را بکشد، بهشت بر او واجب میشود
منشا وهابیت ، محمدبن عبدالوهاب هست که ریشه ای یهودی دارد و میشه گفت،مذهب وهابیت همان یهود صهیون هست که با نام اسلام پوشیده شده است
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه کم عشق ببینید❤️
نمی دانم چه سرّیست در این عشق!
هنوز چهره ات را از رسانه ندیده ام، صدایت را نشنیده ام اما انگار مهرت با بند بند وجودم گره خورده....
آقای من!
امام عزیزم!
عاشقانه دوستت دارم...
و از تو می خواهم، قسم به قداست عشقی که در جانهای چون منی انداختی، خودت را نشان نده مولایم...
حاضرم سالها نبینمت صدایت را نشنوم اما داشته باشمت...
تو بوی آقاجانم سید علی را می دهی، تو یادگار پدر مظلومم هستی
تو سکاندار کشتی شیعیان غریبی....جانت را حفظ کن که امید در دل ما جوانه زند و وجودت ،بودنت خاری باشد در چشمان دشمنانمان...
مولای عزیزم، با اینکه ندیدنت سخت است، اما ما به ندیدن خوب ها عادت داریم، هزار و اندی سال است یوسف زهرا را ندیده ایم اما عاشقانه دوستش داریم.
امام امت! باش و عَلَم این انقلاب را بر دوش ابوالفضلی ات نگه دار و آن را به دست مولای غریبمان، صاحب الزمان برسان...
وان یکاد بخوانید برای مجتبی که سرو بلندم نشان از سیدعلی دارد...
📝ط_حسینی
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بازخوانی بسیار احساسی سرود قدیمی، اینبار برای رهبر شهید انقلاب
دیشب خواب آقا را دیدم دوباره ...
قشنگ حس بچههای شهدا در دهه شصت رو برام تداعی کرد😭
فوق العاده زیباست
♨️ نظر آیتالله العظمی مکارمشیرازی درباره تشرف به حج امسال
آیت الله مکارم شیرازی به استفتائی درباره تشرف به بیتالله الحرام و سفر حج با توجه به شرایط کنونی پاسخ دادند:
کسانی که امسال تمکن از حج پیدا کرده، ولی به خاطر شرایط موجود نسبت به این سفر دچار خوف و ترس شده اند (ترس از خطر جانی، ناامنی جدی و مانند آن)، استطاعت شرعی آنان برای انجام حجه الاسلام حاصل نیست.
کسانی که استطاعت آنها مربوط به سالهای قبل بوده، اگر اکنون نسبت به رفتن به حج، خوف و نگرانی عقلایی دارند میتوانند سفر را به سال بعد موکول کنند.
1777031894182_-2147483648_-217117.ogg
زمان:
حجم:
15.4M
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
🎙استاد جعفری
⚜ چند کلمه در مورد جنگ رمضان و تاثیر آن بر تصمیمات دشمن...
#استاد_جعفری
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#امینه #قسمت۶۳ به همان تعداد که میخواهد برایش تهیه کنیم ، هرچه قیمت آن را داده باشیم ،سه برابر آن
#کپی_حرام
#امینه
#قسمت۶۴
با شناختن آن زن ، با خود گفتم ، دختری که در زیردست چنین زنی تربیت شده باشد به
درد صابر می خورد و من با یک تیر دونشان میزدم ، هم خودم به هدف میرسیدم و هم
دل زبیده خوش میشد که با شاهزاده ی سعودی ، وصلت می کند
به اینجای حرفش که رسید ، امینه با لحنی حاکی از تعجب گفت :پس همسر سابق
شاهزاده طلال ، مادر سلیمه ،شیعه مذهب است.....مگر امکان دارد شاهزاده سعودی
یک شیعه زاده را به همسری برگزیند؟
عبدالقادر که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود گفت :آری...این برای من هم سؤال بود
به خاطر همین سعی کردم سر از ریشه و اصالت و خانواده ی آن زن درآورم ، اما
همه او را با نام بیوه طلال، میشناختند ،فقط یک مورد بود که گفت: آن زن ، دختر
ابو عدنان کارگزار شاهزاده طلال بوده و انگار این کارگزار طماع بر سر ازدواج دختر
زیبایش با شاهزاده طلال ،معامله ی پر سودی میکند ، اما من به حقیقت این گفته ها شک
دارم ،آخر سالها ابوعدنان را میشناختم و میدانستم دختری با این مشخصات ندارد، ابو
عدنان از همسرانش، تنها یک دختر داشت که او هم به گفته ی خود ابوعدنان، کند ذهن
و عقب مانده بود، پس این زن نمی توانست دختر ابوعدنان باشد ، رازی در این بین
است
امینه با یاد آوری شب خواستگاری صابر ومهربانی آن زن ، آهی کشید وگفت :نجمه
خانم بسیار مهربان بود ، او چنان با مهری خالصانه مرا در آغوش گرفت که من احساس
می کردم مادرم زنده شده ودر آغوش او هستم و جالب اینکه انگار چهره ی من ،او را
یاد عزیزی می انداخت ،خودش به من گفت که خیلی شبیه یکی از عزیزان گمشده اش
هستم
عبدالقادر که با شنیدن حرفهای امینه انگار گیج ومنگ شده بود وپلک نمیزد ، با لکنت
گفت :چ..چه گفتی ؟ درست شنیدم ؟نامش نجمه بود؟ عزیزی گمشده داشت؟؟؟
امینه که این حال پدر برایش غریب بود گفت :آری...مگر چیز عجیبی گفتم که چنین می
کنی؟
عبدالقادر به سؤال امینه جوابی نداد همانطور که از جا بلند میشد ، گفت :باید هرچه
زودتر ابو عدنان را ببینم ، هر لحظه که میگذرد معماهای بیشتری رو میشود ، معماهایی
که گمانم جواب تمامشان ،نزد ابوعدنان است و با نگاهی سرشار از مهر به امینه گفت :
من فردا عازم ترکیه هستم، آدرسی از ابوعدنان پیدا کرده ام ، به محض آشکار شدن تمام
مسائل مبهم زندگی مادرت و رازهای دیگری که به آن گره خورده ، به ریاض برمی
گردم ، قول میدهم با دست پر برگردم ، آنوقت دفتر خاطرات مادرت را به همراه تمام
چیزهایی که راجع به او باید بدانی ،به تو خواهم داد و با دخترم راهی دیاری میشویم که در آنجا آرامش داشته باشیم و زندگی بی دغدغه ای را شروع میکنیم ، می خواهم در این
سن پیری ،خودم را بازنشسته کنم ، من باشم و دخترم امینه...
امینه که از حرفها و حرکات پدرش کاملا گیج شده بود ،آرام گفت :من هم فردا عازم
جده هستم ، کلاسهایم شروع شده ،نباید تأخیر کنم
عبدالقادر از بین راه برگشت ، روبه روی امینه ایستاد وشانه های او را در دستش فشرد
و گفت :بهتر.....اینجا در ریاض نباشی ،خیالم راحت تر است ، فکر میکنم در جده
جایت امن تر است ، باید باید
وادامه ی حرفش را خورد ،به سمت درب رفت و امینه را با دنیایی پر از ابهامی که
برایش ساخته بود تنها گذاشت
#کپی_حرام
#امینه
#قسمت۶۵
_فصل۹
عبدالقادر از فرودگاه استانبول بیرون آمد و با آژانس فرودگاه ،مستقیم به سمت آدرسی که
موفق شده بود ، طی تماسهای زیاد ،از ابوعدنان بگیرد، حرکت کرد
او برای امور تجاری بارها و بارها به این کشور آمده بود و هر بار از دیدن مناظر زیبا
و فضاهای سبز و آب و هوای خوبش لذت برده بود ، اما آمدن اینبارش با دفعات قبل فرق
میکرد ، او با چمدانی مملو از دلار آمده بود چون خوب میدانست ، ابوعدنان تا بوی پول
را بفهمد زبانش باز خواهد شد ، عبدالقادر درپی کشف حقایقی بود که مدتها از آن بی
خبر بود و با خود آرزو می کرد ،کاش وای کاش این رازها را در زمان حیات و زندگی
نرجس ،فهمیده بود ، شاید با دانستن آنها میتوانست زندگی شادتری برای این زن ناکام
فراهم نماید
بالاخره به مقصد رسید و بعد از چندین روز تالش ،اینک ابوعدنان را با همان صورت
ناصاف قبل ،روبه رویش میدید....ابو عدنان ظاهرا تکان نخورده بود و هیکلش فربه تر
از قبل مینمود.
او با لبخند بعد از سالم وعلیکی دوستانه ،مبل راحتی روبه رویش را به
عبدالقادر تعارف کرد و گفت :به به.....عجب بختی نصیبم شد ...عبدالقادر تاجر بزرگ
ریاض ،بعداز مدتها بی خبری ،به فکر این رفیق دور از وطنش افتاده و سرش را آورد
نزدیک تر و با لحن شوخی ادامه داد :آنطور که میدانم ،تجار هرکجا فکر کنند ،پولی به
کیسه شان سرازیر میشود ، به ناگاه در آنجا سبز میشوند ، اما از تو متعجبم ، انگار
احساست به تو دروغ گفته ،چون ابوعدنان پولی برای خرج کردن ندارد و با این حرف
قهقه ی بلندی زد